LOADING

Type to search

« لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذينَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ قالُوا إِنَّا نَصاري‏ ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَکْبِرُونَ» (مائده 82)          «أيْ بُنَيَّ إِنِّي وَ إِنْ لَمْ أكُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ كَانَ قَبْلِي فَقَدْ نَظَرْتُ فِي أعْمَالِهِمْ وَ فَكَّرْتُ فِي أخْبَارِهِمْ وَ سِرْتُ فِي آثَارِهِمْ حَتَّى عُدْتُ كَأحَدِهِمْ بَلْ كَأنِّي بِمَا انْتَهَى إِلَيَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أوَّلِهِمْ إِلَى آخِرِهِم؛ پسرم! اگرچه من به‌اندازه مردمی که پیش از من بوده‌اند عمر نکرده‌ام، ولی در کردارشان دقت و در اخبارشان فکر نموده و در آثارشان سیاحت کرده‌ام، تا جایی که همانند یکی از آنان شده‌ام. بلکه گویی از پی آنچه که از وضع آنان به من رسیده، عمرم را با اولین و آخرین‌شان گذرانیده‌ام». (نهج‌البلاغه، نامه 31)

سیره ائمه معصومین (ع) در حفظ حاکمیت مرکزی اسلام

دشمن شناسی در تاریخ دوره ائمه علیهم السلام

سیره ائمه معصومین (ع) در حفظ حاکمیت مرکزی اسلام

rahbari آبان ۶, ۱۳۹۷

یکی از ابعاد سیره ائمه اطهار (ع) که توجه شایانی بدان نشده است، تلاش آن­ها در جهت حفظ و تداوم حاکمیت مرکزی اسلام، در ضمن اهتمام به بازگرداندن خلافت به مسیر اصیل آن بوده است. در این نوشتار، مصادیقی از این سیره آورده می­شود:

بعد از حادثه عاشورا و هلاکت یزید، خطر احتمال فروپاشی حکومت مرکزی اسلام در شام، با قیام­های متعددی که در اقصی نقاط دنیای اسلام اتفاق افتادند، وجود داشت. از جمله آن­ها، قیام عبدالله بن زبیر در مکه بود که پس از ادامه تسلط او بر بصره، کوفه و کل عراق اتفاق می­افتد و همچنین، قیام مردم مدینه و واقعه حره مشرقیه و کشتار عظیم مردم آن شهر توسط مسلم بن عقبه و در نهایت، تسلط عبدالله بن زبیر بر این شهر. این امر از یک طرف، و از طرف دیگر، وجود نابسامانی در شام، یعنی در پایتخت حکومت اسلامی که به دلیل هلاکت مروان بن حکم و خلافت فرزند وی عبدالملک مروان اتفاق می­افتد، همگی حاکی از خطر عظیمی بودند که جامعه اسلامی را در آن ایام تهدید می­کرده است و این امری بود که نباید اتفاق بیفتد؛ زیرا که نابودی اسلام را به دنبال خواهد داشت. به همین جهت، تمام تلاش امام سجاد (ع) در دوران امامتش این بود که امر مذکور اتفاق نیفتد.

در این خصوص، باید به این امر مهم هم توجه داشته باشیم که دشمنان اسلام به سرکردگی سازمان یهود، با نفوذ خود در اسلام و ایجاد اختلاف و تفرقه در بین امت بعد از وفات رسول اکرم (ص)، خطی انحرافی را برای از بین بردن کامل اسلام ایجاد کرده بودند و همواره سعی داشته­اند تا این هدف خود را با برنامه­ریزی و زمینه­سازی بنی­امیه در زمان یزید به پایان برسانند. و لیکن در طرف دیگر، برای مقابله با این جریان، امیرالمؤمنین (ع) بعد از رحلت رسول خدا (ص) خط مبارزه­ای را آغاز نموده و همواره سعی داشت تا با حفظ حاکمیت مرکزی اسلام، از تشتت و نابسامانی در مرکزیت دنیای اسلام جلوگیری نماید تا بتواند با مدیریت و تأثیرگذاری در حاکمیت، مانع هر گونه قیام و جدا شدن سایر بلاد تحت حاکمیت اسلام، و ایجاد تفرقه در آن شود تا بدین ترتیب بتواند خط حفظ اسلام را تا رسیدن به آن سرمنزل مقصود، یعنی تحقق حاکمیت جهانی اسلام ناب محمدی استمرار ببخشد و اجازه ندهد دشمنان اسلام بتوانند به مقاصد شوم خود برسند. زیرا این امر مسلم بود که چنان­چه حاکمیت مرکزی متزلزل و تبدیل به حکومت ملوک­الطوایفی و چندگانگی در حاکمیت و تفرقه در امت اسلام می­گردید، بالطبع دیگر تأثیرگذاری علی (ع) و اهل بیت (ع) نیز در سراسر بلاد اسلامی امکان­پذیر نبوده و در نهایت، فروپاشی اسلام و محو آن که مقصود نهایی دشمنان اسلام بود، رقم می­خورد؛ و این امری بود که ائمه (ع) از هیچ تلاشی حتی تا بذل جان خود برای ممانعت از آن، فروگذار نبوده­اند.

برای روشن شدن بیشتر این مطلب، در ادامه به مواردی از تلاش ائمه (ع) در این راستا اشاره می­کنیم:

 

  1. جنگ­های رده (۱)

بعد از رحلت نبی مکرم اسلام (ص) عده­ای از مردم مناطق اطراف مدینه در اعتراض به خلافت خلیفه اول، از دادن زکات امتناع می­ورزند و اظهار می­دارند که رسول خدا (ص) برای بعد از خود، علی (ع) را به عنوان جانشین معرفی نموده و باید خلافت به ایشان برسد و تکیه جناب ابوبکر بر مسند خلافت، خلاف انتصاب پیامبر اکرم (ص) است و چون شما به خلاف نظر آن حضرت، ابوبکر را به خلافت انتخاب کرده­اید، ما هم حق داریم برای خود خلیفه انتخاب کنیم و از این به بعد هم از دادن زکات به حاکمیت در مدینه خودداری می­کنیم.

جناب ابوبکر به بهانه این­که آن­ها به دلیل عدم پرداخت زکات مرتد شده­اند، سپاهی را تدارک دیده و به جنگ با آن­ها می­پردازد و با شکست آنان به این مسأله خاتمه می­دهد.

در این حادثه، علی­رغم این­که آن­ها منکر اسلام و پیامبر (ص) نبوده و حتی بر مطلب حقی نسبت به حق خلافتِ حضرت امیرالمؤمنین (ع) پای می­فشردند، باز مشاهده می­کنید که آن حضرت نه تنها مانع وقوع این جنگ­ها نمی­شوند، بلکه با سکوت خودشان کمک هم می­فرمایند، در حالی که در باطن، چون این خلافت را بر خلاف سفارش رسول خدا (ص) می­دانند، با آن در تقابل بوده و برای تحقق فرمان رسول خدا (ص) و بازگرداندن جریان خلافت به مسیر الهی آن نیز با آن­ها در حال نبرد و جنگ هم می­باشند.

حال چرا حمایت حضرت امیر (ع) از این اقدامات صورت می­گیرد؟

جواب این است که حضرت به این امر واقفند که اگر آن­ها زکات خود را پرداخت نکنند، نه تنها موجبات تضعیف حکومت مرکزی را فراهم کرده­اند، بلکه این خود بدعتی می­شود تا سایر بلاد اسلامی مانند یمن، شام، مکه و مدینه هم از آن­ها خط گرفته و احتمال ممانعت آن­ها از پرداخت زکات و به دنبال آن، شروع مخالفت آن­­­ها با دولت مرکزی اسلام وجود خواهد داشت که در نهایت نیز موجبات سقوط دولت مرکزی را فراهم خواهد کرد. در این صورت است که دیگر فعالیت­های علی (ع) برای مقابله با جریان برانداز دشمنان اسلام، امکان­پذیر نخواهد بود و ایشان موفق نخواهند بود تا از مدینه در جهت هدایت و پیشبرد اهداف خودشان استفاده کرده و بر آن­ها اثرگذار باشند. در حالی که اگر حاکمیت مرکزی پای بر جا بماند، آن حضرت با تأثیرگذاری بر حاکمیت مرکزی خواهند توانست این خط را تا اقصی نقاط بلاد اسلامی پیش ببرند.

 

  1. نبرد با ایران

در زمان خلیفه دوم و در سال ۱۵ ه.ق هنگامی که سعد بن ابی­وقاص از طرف خلیفه وقت مأمور فتح ایران گردید، نبرد در خطوط مقدم جبهه به درازا کشیده شد. در این حال، ابوعبیده جراح طی نامه­ای به خلیفه می­نویسد که کار در جبهه­ها گره خورده و برای باز کردن آن­ها، خود شما باید شخصا در جبهه حاضر و فرماندهی را به عهده بگیرید.

خلیفه با مشاورین خود در این مورد مشورت می­کند و آن­ها هم به او این­گونه مشورت می­دهند که خود شما باید به طرف جبهه­ها حرکت کنی و مشکل نبرد را شخصا حل کنید. اما وی که متوجه می­شود آن­ها توطئه دارند تا او از مدینه خارج شود و با کشته شدن در جبهه نبرد، آن­ها خود، قدرت را به دست بگیرند، در پاسخ به آن­ها می­گوید: باید نظر ابوالحسن را هم جویا شوم.

بعد از این مشورت و بعد از این­که نظر حضرت امیر (ع) را در مورد رفتن به جبهه جویا می­شود، حضرت در مقام مشورت دادن به او می­فرماید:

«إن هذا الأمر لم یکن نصرُه و لا خِذلانُه بکثرةٍ و لا بقلّة … فکن قُطباً و استَدِرِ الرَحی بالعرب … ؛

همانا پیروزی و شکست در این کار به زیادی و کمی عدد نبوده است … پس تو به منزله میله وسط سنگ آسیاب باش و با یاری قوم عرب، آسیا را بگردان و به وسیله آنان، نه به وسیله خودت … پس به راستی هر گاه تو از این سرزمین بیرون روی، عرب از اطراف و نواحی بر تو می­شورند و به مخالفت با تو می­پردازند. پس بمان و کماکان جنگ را از راه دور اداره کن» (۲).

جناب عمر هم مشورت حضرت را قبول کرده و به آن عمل می­کند و بدین ترتیب حضرت با این مشورت سعی می­کند با حفظ او، حاکمیت مرکزی کماکان قدرتمند باقی بماند.

در حالی که آن حضرت می­دانند که با وجود این خلافت نمی­توانند به اهداف خود رسیده و جریان جانشینی رسول خدا (ص) را به مسیر الهی خود بازگردانند، اما ایشان از یک طرف باید خلفا را به منظور حفظ حاکمیت مرکزی اسلام حفظ کنند، و از طرف دیگر، تلاش خود را در رساندن جریان خلافت به مسیر الهی خود تا حصول نتیجه پیگیری نمایند و آن هم جز با حذف جریان نفاق و عوامل نفوذی دشمنان قسم­خورده اسلام یعنی یهود و عقبه­های داخلی آن­ها امکان­پذیر نیست که البته این هم خود، جمع بین نقیضین است که تنها از عهده حضرات معصومین (ع) برمی­آید.

 

  1. صلح با معاویه

این خط حفظ حاکمیت اسلامی بعد از حضرت امیر (ع) توسط امام حسن مجتبی (ع) نیز استمرار می­یابد؛ لذا شما در این مقطع هم مشاهده می­کنید که آن حضرت با صلح خودشان با معاویه، با او کنار می­آیند و در تمام اعتراضات محلی توسط خوارج نیز هیچ تلاشی را برای ممانعت از سرکوب آن­ها توسط معاویه انجام نمی­دهند و با سکوت خودشان بر پای­بندی به قرارداد صلح با معاویه به عنوان خلیفه و حاکم دولت مرکزی اسلام کماکان باقی می­مانند.

البته با مرگ معاویه و آغاز خلافت یزید، وضعیت به گونه­ای تغییر جهت می­دهد که سیدالشهدا (ع) در استمرار همان سیاست و بر همان سیره و روش مبارزاتی پدر و برادر بزرگوارشان، این بار به منظور مقابله با یزید، چاره­ای جز ساقط کردن او ندارند؛ از این رو، آن حضرت با برنامه­ریزی خودشان و با خلق حادثه عظیم عاشورا به این مهم جامه عمل پوشاندند و در این مسیرهم با بذل جان خود و یارانشان به مقصود خود رسیدند.

این اقدام حضرت، موجب رقم خوردن تحولات عظیم بعد از عاشورا گردیده و در نتیجه، همه چیز به سمت فروپاشی حاکمیت مرکزی اسلام و شورش­های مختلف در اقصی نقاط دنیای اسلام به پیش می­رود؛ اما از آن­جایی که بعد از شهادت سیدالشهدا (ع) و پایان یافتن حادثه کربلا، در خصوص امام سجاد (ع) وضع به گونه دیگری می­باشد، ایشان مجددا تمام تلاش خودشان را به کار می­برند تا علی­رغم عوض شدن حاکمیت در شام و جابه­جایی قدرت، دیگر وحدت جامعه اسلامی به هم نخورد و حکومت مرکزی اسلام بتواند کماکان با قوت پابرجا بماند. البته به دلایل شرایط موجود و سوء استفاده­هایی که در اقصی نقاط بلاد اسلامی از حادثه عاشورا صورت پذیرفت، آن حضرت تا مدتی نتوانستند به این مهم جامه عمل بپوشانند و ما شاهد آن هستیم که در مدت کوتاهی، جامعه اسلامی به سمت تشتت و تفرقه پیش می­رود و با حوادث پیش­آمده بعد از حادثه عاشورا، از یک طرف، عبدالله بن زبیر در مکه سر به شورش برداشته و خوارج هم به او ملحق می­شوند و با کمک آن­ها بصره و کوفه را به تصرف خود درآورده و بر عراق مسلط می­گردد، و از طرف دیگر، در مدینه عبدالله بن حنظله قیام کرده و موجبات وقوع حادثه حره مشرقیه در آن شهر را فراهم می­آورد؛ و از طرفی هم در این اوضاع و احوال، حاکمیت مرکزی در شام به هم ریخته و بعد از یزید، چون فرزند او حاکمیت را نمی­پذیرد، مروان از مدینه به شام منتقل و بعد از جنگ بین او و رئیس پلیس دمشق، موفق می­گردد تا با کمک ثروت همسر و فرزند یزید، در شام به قدرت برسد و شش ماه هم در مسند خلافت و اداره حاکمیت مرکزی اسلام تکیه بزند. البته بعد از مدتی، همسر یزید افرادی را اجیر کرد تا او را هم به قتل برسانند که به دنبال این قضیه، فرزند او عبدالملک مروان به قدرت می­رسد.

در این اوضاع و احوال است که عبدالله بن زبیر برای توسعه قلمرو خلافت خود در زمان مروان، سپاهی را از کوفه تدارک دیده و به قصد تصرف شام و حاکمیت بر کل بلاد اسلامی حرکت می­کند که با سپاه مروان به فرماندهی عبیدالله بن زیاد مواجه شده و شکست می­خورد و به حاکمیت وی خاتمه داده می­شود.

سرانجام همه این نابسامانی­ها هم آن می­شود که در این فضا بنی­عباس حرکت و قیام خود را علیه بنی­امیه آغاز می­کنند تا خود بر مسند خلافت تکیه بزنند. و این همان امری است که اگر استمرار پیدا کند و حاکمیت دولت مرکزی اسلام دوباره سامان نگیرد، بالطبع همه قضایا به هم ریخته و این نابسامانی­ها نه تنها حکومت اسلامی را با خطر جدی انحطاط و سقوط مواجه خواهد کرد، که در آن صورت، حفظ اسلام نیز ممکن نخواهد بود و این همان مسأله­ای است که نباید اتفاق بیفتد.

از همین رو بود که امام سجاد (ع) و پس از ایشان، امام باقر (ع) و امام صادق (ع) برای سامان دادن به همه این نابسامانی­ها تمام تلاش خودشان را به کار می­برند، و سرانجام هم با استقرار کامل بنی­عباس و حاکمیت ایشان در سراسر بلاد اسلامی، این امر محقق می­شود که در این میان، نقش ائمه (ع) به ویژه امام سجاد (ع) و پس از ایشان، امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بسیار تأثیرگذار می­باشد (۳).

 

(۱). اهل رِدّه کسانی بودند که بعد از رسول خدا (ص) مرتد شده و از دین خارج شدند.

(۲). نهج البلاغه (صبحی صالح)، ص۲۰۳٫

(۳). ثاقب ۲ (سلسله مباحث تاریخ اسلام استاد مهدی طائب)، صص ۱۱- ۱۸٫

 

 

لینک مطلب :
http://www.tarikh.org/?p=936
Tags:

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *