LOADING

Type to search

« لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذينَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ قالُوا إِنَّا نَصاري‏ ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَکْبِرُونَ» (مائده 82)          «أيْ بُنَيَّ إِنِّي وَ إِنْ لَمْ أكُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ كَانَ قَبْلِي فَقَدْ نَظَرْتُ فِي أعْمَالِهِمْ وَ فَكَّرْتُ فِي أخْبَارِهِمْ وَ سِرْتُ فِي آثَارِهِمْ حَتَّى عُدْتُ كَأحَدِهِمْ بَلْ كَأنِّي بِمَا انْتَهَى إِلَيَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أوَّلِهِمْ إِلَى آخِرِهِم؛ پسرم! اگرچه من به‌اندازه مردمی که پیش از من بوده‌اند عمر نکرده‌ام، ولی در کردارشان دقت و در اخبارشان فکر نموده و در آثارشان سیاحت کرده‌ام، تا جایی که همانند یکی از آنان شده‌ام. بلکه گویی از پی آنچه که از وضع آنان به من رسیده، عمرم را با اولین و آخرین‌شان گذرانیده‌ام». (نهج‌البلاغه، نامه 31)

علت مخالفت با دارالتبلیغ، مبارزه با تحجر یا همراهی با ساواک«بخش دوم»

دشمن شناسی در عرصه داخلی دوره انقلاب اسلامی ایران

علت مخالفت با دارالتبلیغ، مبارزه با تحجر یا همراهی با ساواک«بخش دوم»

danial آبان ۱۳, ۱۳۹۷

دارالتبلیغ در یک نگاه«بخش ششم»

اشاره: شناخت دقیق جریان‌ها و مراکز حوزوی از ضروریات غیر قابل انکاری است که از طرفی یاری‌رسان حوزویان برای ماندن در خط مستقیم فکری‌ که برای آن‌ها ترسیم شده خواهد بود و از طرف دیگر قدرت تحلیل و بررسی دقیق این قشر را از وضعیت کنونی حوزه بالاتر خواهد برد.

یکی از این مراکز که قبل از انقلاب با شرکت فضلای حوزه و پشتوانه مرحوم شریعتمداری تأسیس شد، دارالتبلیغ بود. از آنجایی که دارالتبلیغ در همان برهه زمانی موافقان و مخالفان جدی در متن حوزه علمیه داشت، پژوهشگر پایگاه تخصصی جریان شناسی اسباط با این پرسش که اهداف تأسیس و دلایل مخالفت با دارالتبلیغ چه بوده، به سراغ آیت‌الله سید هاشم بطحایی، نماینده مردم تهران در مجلس خبرگان رهبری رفته و گفت‌وگویی با ایشان ترتیب داده است.

آنچه در بخش اول این گفت‌وگو مطرح شد حکم‌فرمایی تحجر و فضای بسته دهه چهل در حوزه علمیه ، دلایل مخالفت حضرت امام با دارالتبلیغ بود؛ علاوه بر این آیت‌الله بطحایی مبارزه با تحجر را علت اصلی مخالفت برخی حوزویان با دارالتبلیغ برشمرد؛

اما در بخش دوم پژوهشگر اسباط با این سؤال که اگر صرف داشتن ایده اصلاح‌گری علت مخالفت با دارالتبلیغ بوده، چرا مراکز دیگری مانند مدرسه حقانی که در همان دوره با رویکرد اصلاحی در نظام آموزشی حوزه تأسیس شدند مورد مخالفت جدی حوزویان قرار نگرفتند، پای صحبت‌های آیت‌الله بطحایی نشسته که متن آن در ذیل به خوانندگان فرهیخته تقدیم می‌گردد.

 

– مدرسه حقانی در آن زمان یا قبل از آن تشکیل شد؟

– مدرسه حقانی را مرحوم حاج علی حقانی بنیان گذاشت؛ حاج علی حقانی یکی از تجار زنجان، در سوق بزرگ بازار تهران کار می‌کرد؛ من با آقازاده‌های او یعنی حسن حقانی مرحوم و شیخ حسین حقانی که کماکان زنده است، هم‌مباحثه و هم‌درس بودم؛ مرحوم حاج علی حقانی با پول و هزینه خودش این مدرسه را دائر کرد و اینجا پاتوق طلبه‌های پیرو خط امام شد؛ این مدرسه یک روح تجاسری به دستگاه و رژیم شاه داشت.

– آیا این‌ها دارای روحیه اصلاحی نبودند تا تحولی را در حوزه ایجاد کنند؟

– نه، آن وقت اینطور نبود؛ اما طلبه‌هایی بودند که با روحی تجددمآب سعی داشتند از حصری که مجله خواندن را حرام و مقاله نوشتن را زشت می‌دانست خارج شوند و به فضایی نو وارد شوند؛ بویژه اینکه امام مبارزه با شاه را آغاز کرده بود.

نمی‌دانم تناسبی با بحثمان دارد یا نه؛ شاه پیش از فوت مرحوم بروجردی برنامه‌هایی داشت؛ در آن زمان اعلام کرد که زبان و مدارک ایران باید لاتین شود؛ در دستگاه آقای بروجردی شخصی به نام حاج احمد خادمی بود که او را نزد شاه فرستاد؛ رابطه برقرار بود؛ شاه در زمان آقای بروجردی دو بار به قم آمد؛ شاه در مقابل آقای برجردی تسلیم، مطیع و گوش به فرمان بود؛ هر چند همه می‌دانیم که در باطن دست نشانده آمریکا بود و به دنبال اعمال دیکته‌های آن‌ها بود؛ مرحوم آقای بروجردی مرحوم حاج احمد خادمی را فرستاد که این کار به ضرر مملکت است؛ اگر بخواهید چنین کاری انجام دهید باید از نو الفبای انگلیسی را در مدارس خود آموزش دهیم؛ در حوزه‌هایمان آموزش دهیم.

البته که این کار خطرهای زیادی داشت و از جمله آن‌ها می‌توان به در حاشیه قرار گرفتن دین اشاره کرد؛ قرآن، مفاتیح و دیگر مسائل مذهبی کنار می‌رفت؛ تغییر زبان نیازمند تغییر کتاب، سنت، اسناد کشور و ماننداین‌ها بود؛ این کار ضررهای مادی و معنوی کلانی داشت؛ از‌این‌رو آقای بروجردی اخطار داد که این کار خلاف و ضرر است و نباید انجام شود؛ شاه در جواب با استناد به اینکه کشورهای همسایه زبان‌هایشان را عوض کرده‌اند گفته بود، ما ناچاریم از وضعیت بین‌الملل تبعیت کنیم؛ مرحوم بروجردی باز پیغام داده بود که در اطراف ما رژیم‌هایشان هم عوض شده است، سلطنت به جمهوری تبدیل شده است، شما هم اینجا اول رژیم را عوض کنید، جمهوری شود، بعد زبان را تغییر دهید؛ از‌این‌رو شاه تاکتیک را عوض کرد؛ پیغام داد، ما مجبور هستیم این کار را انجام دهیم، شما اگر از این کار ناراحت هستید می‌توانید به نجف تشریف ببرید؛ مردم قم هم اعلام کردند که مگر درشکه آقا از روی بدن ما رد شود تا بتواند به نجف برود؛ شاه هم عقب گرد کرد و دست نگه داشت.

از آنجا که مرحوم بروجردی مسن بود و کسالت داشت؛ فوت او مشکوک است؛ زمانی که تنها بیمارستان قم سهامیه بود که مرحوم مدرس آن را ساخته بود و به بیمارستان فاطمیه تبدیل شد، مرحوم دکتر مدرسی، دکتر آلمانی، تنها دکتر قم بود که برای آقای بروجردی آوردند. در عکس‌ها هم می‌بینید که در کنار بستر مرحوم بروجردی دستهایش را به حالت یأس و ناامیدی روی هم گذاشته است.

شاه پس از فوت آیت‌الله بروجردی مبارزه با حوزه را آغاز کرد

نخستین کار شاه، بعد از فوت مرحوم بروجردی تأسیس دو مجله اتحاد ملی در تهران با عنوان آخوند و جوان لیسانسیه بود؛ اولین حرکت مبارزه با حوزه از اینجا شروع شد؛ این‌ها با عنوان آخوند و جوان لیسانسیه به حوزه حمله می‌کردند؛ در آن زمان هم فضای تحجر حاکم بود؛ آقای مکارم که مقاله‌ای در دفاع از روحانیت نوشته بود و برای چاپ به این مجله فرستاده بود مغضوب بعضی شده بود؛ چهره جوانی آذری را در خاطر دارم که به آقای مکارم در فیضیه حمله کرد تنها به این دلیل که او مقاله‌ای برای چاپ در روزنامه نوشته بود؛ آقای مکارم آن موقع هم از فضلای حوزه بود ولی اصلاً در نظر نداشتند که او با این کار خود از حوزه دفاع کرده است؛ در هر حال کار او را کفر می‌دانستند و این حاصل تحجر بود.

روزنامه‌ای به نام «استوار» در قم منتشر می‌شد؛ سردبیر این روزنامه آقای طهماسبی مردی بسیار شریف بود؛ او در طبقه بالای مغازه‌ای در سه‌راه بازار دفتری داشت؛ گاهی اوقات به آن هم حملاتی می‌شد؛ یک روحانی نما که از دار و دسته ساواک بود به این روزنامه حمله کرده بود؛ من هم در سن ۲۰ یا ۲۱ سالگی اشکال شدیدی به او کردم؛ او از روی بغض نوشته بود، این هاشم بطحائی معلوم است که از آن مفت‌خورها است و انتقادات دیگری را نوشته بود؛ مرحوم طهماسبی سردبیر مجله استوار هم در پاسخ به او نوشته بود، فکر نمی‌کنی در جواب کسی که به یک حوزوی حمله می‌کند فردی صدایش در می‌آید؟ شما که تحمل انتقاد نداری بیخود انتقاد می‌کنی.

بهرحال بعد از فوت آقای بروجردی شاه کارهای خود را شروع کرد؛ انجمن‌های ایالتی و ولایتی را آغاز کرد که یکی از مواد آن لازم نبودن قسم خوردن نمایندگان مجلس به قرآن بود بلکه نمایندگان از آن پس می‌توانستند به تورات و یا هر کتاب آسمانی دیگر سوگند یاد کنند؛ از اینجا مبارزات انقلاب شروع شد؛ شاه قرار بود در بهمن سال ۴۱ به قم بیاید تا سند مالکیت را تحویل دهد؛ البته این بهانه بود، قصد اصلی شاه از این سفر نشان دادن استقبالی شدید و به رخ کشیدن آن بود؛ او قصد داشت ثابت کند که موقعیت رهبری من در بین مردم دست کمی از شما ندارد.

مرحوم آل طه از وعاظ معروف در یک روز جمعه به ما چند نفر که در منزل آقای گلپایگانی بودیم، گفت آقای خمینی می‌گوید طلبه‌ها مردم را در مسجد اعظم جمع کنند تا با یک سخنرانی مانع استقبال مردم از شاه شویم. تاکنون در ایران هیچ مقابله‌ای با حرکات شاه نشده بود و این کار مردم قم نخستین راهپیمایی و حرکت در مقابل شاه بود. شاهد این ماجرا آقایان شیخ حسین اشعری، حسن آل طه و چند تن از رفقای تهران که در قید حیات هستند و آقایان جباری (امام جمعه بهشهر) و شیخ علی صادقی (در حزب جمهوری شهید شد) بودند.

– «دارالترویج» که شاه تأسیس کرد با «دارالتبلیغ» رابطه‌ای داشت؟

– من در جریان «دارالترویج» نبودم، حتی این اسم را نشنیده‌ام.

– غیر از امام کسی با دارالتبلیغ مخالف بود؟

– کسی مخالفت نمی‌کرد.

– آقای گلپایگانی مخالفتی نداشت؟

– نه، من از او حرفی در این باره نشنیدم. البته حاج آقا مهدی گاهی لنترانی‌هایی می‌گفت، اما از خود آقای گلپایگانی چیزی نشنیدم هر چند خودم گلپایگانی هستم.

– دلیل اینکه شهید بهشتی به دارالتبلیغ نرفت ولی امثال شهید مطهری رفتند چه بود؟

– آقای بهشتی مؤدب بود؛ من با او محشور بودم؛ در آن شب که کروبی، یاسینی کرمانشاهی و دیگران در مسجد اعظم مجلسی گرفته و سر و صدایی کرده بودند و بعد هم به منزل آقای شریعتمداری برای اعتراض و سر و صدا ریختند و در آنجا کتک‌هایی رد و بدل شد؛ فردا صبح شهید بهشتی در جلسه‌ای پرسید که چه خبر بود؟ من هم قضایا را برای او تعریف کردم که ما در مسیر به فلانی برخورد کردیم (چون فوت کرده است اسم نمی‌برم، از سوپر انقلابی‌هایی بود که بر منابر مهم سخنرانی می‌کرد؛ برای مثال در فوت مرحوم حکیم در مسجد چهل ستون تهران که در محاصره پلیس بود حکم مرجعیت امام با صدها امضای استاد حوزه را خواند تا اعلام شود امام از مصونیت حوزه برخوردار است، ولی متأسفانه بعد از انقلاب خطش عوض شد) که داستان را برایمان اینگونه تعریف کرد که من به عمامه آقای شریعتمداری فلان جسارت را کردم؛ شهید بهشتی گفت «ما با آقای شریعتمداری مخالف هستیم ولی جسارت جایز نیست»؛ از این حرف معلوم بود که مرحوم بهشتی با رویه آقای شریعتمداری موافق نیست.

زمانی به یکی از علمای دیگر که او هم فوت کرده است، گفتم حرکت را یک دست کنید؛ امام خمینی می‌گوید بلغ ما بلغ اما دیگر آقایان ساکت و بی‌تفاوت هستند؛ مردم نمی‌دانند باید چه کاری انجام دهند؛ آن عالم مقداری تندی کرد و گفت «یعنی بگوییم همه را بکشند؟» گفتم عرضم این است که یا مانند آقای خمینی حرف بزنید یا او را قانع کنید که مثل شما حرف بزند؛ این مردم باید بدانند که موضع روحانیت چیست؛ گاهی شب‌نامه‌هایی پخش می‌شد؛ مرحوم شیخ غلامرضا زنجانی وقتی در مدرسه فیضیه اعلام کرد یک شلیک، همه به او خندیدند؛ واقعاً این انقلاب سیما و خاطرات عجیب و غریبی دارد که هر گوشه از آن برای انسان درسی است.

– همین آقای زنجانی در دفتر آقای شریعتمداری بود؟

– بله؛ آقا شیخ غلامرضا زنجانی، همه کاره دفتر آقای شریعتمداری بود.

– با دولت وقت رابطه‌ای داشت؟

– ظاهراً بله.

– یعنی با ساواک و مراکز دولتی رابطه داشته است؟

– من چیزی ندیدم؛ اگر بنا باشد بین گوش و چشم خطی قائل باشیم نمی‌توان به چیزی که شنیده‌ایم استناد کنیم؛ اما اینطور وانمود می‌شد.

– آیا آن زمان وانمود می‌شد که آقای شریعتمداری با شاه و دستگاه رابطه دارد؟

– نه، اما وانمود می‌کردند که ایشان خیلی مخالف نیست؛ برای مثال امام خمینی (ره) به شاه می‌گفت تو باید بروی، ساواک باید برود، چرا شما در مسائلی مانند دین، تاریخ اسلام و قرآن دخالت می‌کنید؟ به واقع امام به دنبال جلوگیری از این بی‌بندوباری‌ها و بویژه وابستگی آنچنانی شاه به آمریکا بود؛ در آن دوره کار به جایی رسیده بود که با قرارداد کاپیتالاسیون همه ایران را به آمریکا فروخته بودند؛ اختیارات کنسولی مطلق به آمریکا اعطا شده بود و هیچ چیزی برای این مملکت باقی نمانده بود.

من با آقایانی مانند ربانی شیرازی که سوپر انقلابی و از همه داغ‌تر بود ارتباط داشتم؛ او برایم نقل می‌کرد که بعد از قیطریه نزد امام خمینی (ره) رفتم و به ایشان گفتم که می‌خواهیم چکار کنیم؟ امام هم پاسخ دادند «حالا بالاخره ببینیم چه می‌شود» من هم دیگر سکوت کردم و آمدم و قهر کردم و دیگر نرفتم (خدا روحش را شاد کند و اگر می‌شنود بداند که من عین عبارت خودش را می‌گویم). آقای منتظری و مانند این‌ها همه از ارکان انقلاب بودند؛ وقتی آقای منتظری پیش امام خمینی (ره) می‌آید ایشان می‌گویند آقای ربانی پیدایش نیست، آقای منتظری می‌گوید که ایشان قهر کرده است؛ امام می‌گویند چرا قهر؟ خب بیاید ببینیم چه کاری باید انجام دهیم؛ آقای منتظری می‌گوید، ایشان می‌گوید باید بگوییم بلغ ما بلغ؛ هر چه می‌خواهد بشود؛ مماشات معنا ندارد؛ دیگران مماشاتی بودند که با صحبت و حرف و این‌ها چه کنیم، شاید هم فکر می‌کردند حالا انقلاب شد نگهداری چه هست؟ الابقاء علی العمل اشد من العمل، به هر حال اینطور وانمود می‌شد که آقایان دیگر، غیر از امام خمینی (ره) حرکت می‌کنند.

 

پژوهشگر: علیرضا فلاحی

لینک مطلب :
http://www.tarikh.org/?p=982

Leave a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *