بسم الله الرحمن الرحیم   عدالت قاضی یکی از شرایط و صفات قاضی، عدالت است. قاضی باید عادل باشد. در لزوم و وجوب عدالت قاضی تقریبا اجماع بشری وجود دارد و در تمام دنیا، هرجا قضاوتی باشد، نام آن مکانی را که در آن قضاوت صورت می­گیرد، محکمة­العدل نامیدند یا از آرم و عکس ترازو […]

بسم الله الرحمن الرحیم

 

عدالت قاضی

یکی از شرایط و صفات قاضی، عدالت است. قاضی باید عادل باشد. در لزوم و وجوب عدالت قاضی تقریبا اجماع بشری وجود دارد و در تمام دنیا، هرجا قضاوتی باشد، نام آن مکانی را که در آن قضاوت صورت می­گیرد، محکمة­العدل نامیدند یا از آرم و عکس ترازو به عنوان نماد عدالت، استفاده می­کنند یا مثلا در مورد مجرمی که برای محاکمه به دادکگاه برده می­شود، گفته می­شود به دست عدالت سپرده شد؛ بنابراین قضاوت و عدالت در عرف رایج بین مردم دنیا با هم مترادف بوده و قاضی غیرعادل در همه عالم مذموم است؛ به عبارتی دیگر قضاوت داوری است. در ترجمه موجود تورات از حکومت به قضاوت و حکم به داوری ترجمه شده است. وقتی خداوند با موسی(ع) صحبت تکلم می­کند، از قول خداوند خطاب به موسی(ع) بیان کردند که چنین عملی را مرتکب نشود تا در آخرت داوری من درباره تو سخت نباشد.

عدم نیاز به دلیل در لزوم عدالت قاضی

امروزه در داوری­های بین مسابقات و بازی­ها انتظار همه این است که به عدالت داوری شود. با این بیان در لزوم عدالت در قاضی، نباید دنبال دلیل بود؛ چون در حقیقت اگر در آنچه که بین بشر ممدوح است، نقطه مذمومی وجود داشته باشد، شارع محترم ورود پیدا کرده و قسمت مذموم را منع می­کند. برای مثال بشر نمی­تواند بدون دادوستد زندگی کند و حال آنکه بشر علاوه بر دادوستد غیر ربوی به دادوستد ربوی نیز می­پردازد. خداوند متعال در این مسأله ورود پیدا کرده و می­فرماید: «أحل الله البیع و حرم الربا»[1]. قول خداوند مبنی بر «أحل الله البیع»[2] از باب بیان نیست؛ بلکه به این دلیل است که بشر به ربا مبتلا بود و آن­ها ربا را بیع می­دانستند؛ خداوند آن­ها از ربا منع و ربا را از بیع خارج نمود؛ یعنی اگر چنین استدلالی هم نبود، در رابطه با حلیت بیع صحبتی نمی­شد؛ به این دلیل که بیع یک جریانی است که بین بشر وجود دارد و ذم و اشکالی در آن وجود ندارد؛ اگرچه ممکن است از باب تأکید به آن اشاره شود. بحث عدالت در همه ابناء بشر جریان دارد و لزومی بر مطرح کردن آن وجود ندارد و اگر هم مطرح شده است، از باب تأکید است. پس اصل عدالت نیازی به دلیل ندارد و به عبارتی نفوذ قضاوت قاضی غیرعادل نیازمند دلیل است.

عدالت در امام جماعت و حاکم

در باب امام جماعت، قول به عدم لزوم عدالت در مورد او وجود دارد؛ حتی در باب عدالت حاکم نه قاضی، برخی از عامه به عدم لزوم عدالت در حاکم جامعه اسلامی اعتقاد دارند. برای مثال آن­ها در باب جهاد معتقدند، در مورد امام­المسلمین و کسی که جهاد را فرماندهی می­کند، احتیاجی به عدالت در مورد او نیست و عدالت در او لزومی ندارد؛ چون ممکن است غیرعادل بهتر یک عادل میدان نبرد را فرماندهی کند. امامیه عدالت را در امام جماعت لازم می­دانند؛ برخلاف شافعی­ها که آن را لازم نمی­دانند. وهابی­ها حلق لحیه را حرام می­دانند؛ اما امروزه در عربستان مشاهده می­شود فردی که لحیه خود را حلق کرده، امام جماعت قرار گرفته و تعدادی به او اقتدا کرده­اند؛ چون آن­ها عدلات را در امام جماعت شرط نمی­دانند. در مورد امام جماعت در فقه امامیه مبنی بر عدالت او دلیل خاص وجود دارد و اگر دلیل خاصی وجود نداشت، اشکالی در اقتدا به امام جماعت غیرعادل وجود نداشت. اما در قضاوت هیچ دلیلی مبنی بر عادل بودن قاضی وجود ندارد؛ اما همه قضاوت قاضی غیرعادل را مذموم می­دانند؛ حتی بین ظلمه هم قاضی باید عادل باشد.

ارشادی بودن امر به عدالت

با این بیان امر خداوند به عدل در آیه «إن الله یأمرکم أن تؤدوا الامانات إلی أهلها و إذا حکمتم بین الناس أن تحکموا بالعدل إن الله نعما یعظکم به»[3] ارشادی خواهد بود. حتی خداوند به موعظه­ای و ارشادی بودن آن در ادامه آیه اشاره می­فرماید؛ چون عقل و عقلای عالم به عادل بودن قاضی تصریح دارند.

عدالت صفت فعل یا صفت قاضی

اشکال

ممکن است برخی اشکال کنند، آیه مورد بحث به صفت فعل اشاره دارد به این صورت که قضاوت قاضی باید عادلانه باشد؛ اما اشاره­ای به صفت بودن عدالت برای خود قاضی ندارد؛ چون ممکن است قاضی انسان ظالمی باشد، اما قضاوت­های عادلانه­ای داشته باشد. برای مثال ممکن است فردی در محله زورگو باشد؛ اما اگر بین دو نفر نزاعی رخ دهد، با شنیدن حرف­های هردو طرف قضاوت عادلانه­ای داشته باشد و حتی ممکن است علیه برادر به طور عادلانه به قضاوت بپردازد. این عده معتقدند، آیه مورد بحث به عادلانه بودن قضاوت قاضی اشاره دارد؛ نه اینکه خود قاضی عادل باشد؛ به بیانی دیگر قول برخی، قول برخی دیگر را مبنی بر وجود ملازمه بین عدالت خود قاضی و بین عدالت فعل، رد می­کند به این صورت که این عده صدور عدالت از فردی که ظالم است، محال نمی­دانند؛ یعنی ممکن است، فردی در زمینه­ای عادل و در زمینه دیگر ظالم باشد. این اشکال بر این مبنا استوار است که حکم به عدل از عدال ناشی شده و به وجود می­آید و عدالت صفتی نفسانیه است. برای حل اشکال ابتدا باید تعریف درستی از عدالت مطرح شود.

کلام مرحوم شهید در مورد عدالت

مرحوم شهید ثانی در شرح بر رساله نفلیه از مرحوم محقق، مفصل­ترین تعریف را برای عدالت مطرح می­کند. ایشان می­گوید: عدالت با ایمان ملکه­ای است که در فرد رسوخ کرده و باعث می­شود، فرد ملازم با تقوا و مروت[4] باشد به گونه­ای که فرد واجد این صفت راسخه نه تنها مرتکب کبائر نمی­شود، بلکه اصراری هم بر صغائر ندارد و فعلی که حاکی از خساست و پستی نفس باشد، از او سر نمی­زند و معمولا چنین افرادی به حسب زمان و مکان[5] چنین کارهایی را انجام نمی­دهند.

جواب از اشکال

جواب از اشکال مبنایی است. اگر عدالت صفت نفسانیه باشد، اشکال مطرح شده مرتفع می­شود؛ چون از ارتکاب گناه و افعال خلاف مروت توسط شخص، کشف می­شود که فرد مرتکب، فاقد عدالت بوده و کسی که فاقد چنین صفتی باشد، نمی­تواند به عدل حکم کند و اگر عدالت صفت نفسانیه نباشد و بلکه عدالت به این معنا باشد که فرد مرتکب فعل حرام نشود و کسی که فعل حرام از او صادر می­شود، مورد اعتماد نیست؛ ولو دارای صفت جوانمردی هم باشد. فردی به مرتکب معصیت می­شود، ولو دارای صفت جوانمردی هم بوده باشد، صدور گناه از او بعید نیست و لذا نمی­توان قضاوت بین مردم را به او واگذار نمود.

تعریف عدالت

چه زمانی فردی عادل و چه زمانی غیرعادل است؟ مردم دنیا تعاریف متفاوتی از عدالت دارند. اصل لزوم عدالت در قاضی، مفروغ­عنه بوده و همه آن را قبول دارند؛ اما در اینکه چه کسی عادل است، مورد اختلاف واقع شده است. برای توضیح مثالی بیان می­شود؛ برای مثال فتوای فقها در باب ارث بردن زن از عرصه مختلف است و برخی فتوا به جواز و برخی به عدم جواز فتوا دادند. حال اگر نزاع زنی با دیگر ورثه بر سر عرصه باشد و زن مقلد فقیهی است که ارث بردن زن از عرصه را جایز دانسته و از طرفی نظر قاضی عدم ارث بردن زن از عرصه باشد و بقیه ورثه مقلد فقیهی هستند که به عدم ارث بردن زن از عرصه فتوا داده است، در این صورت حکم قاضی بر اساس نظر فقهی خودش در نظر زن که یک طرف دعوا است، ظالمانه است و قاضی مربوطه در نظر زن فاقد عدالت است. ویا مثلا ربا در اروپا هیچ مذمت و قبحی ندارد؛ در حالیکه ربا در بلاد اسلامی حرام و مورد مذمت واقع شده است؛ به نحوی که اگر قاضی فردی رباخور باشد، فاقد عدالت بوده و اگر چنین فردی در اروپا به رباخوری مشغول باشد، منافاتی با عدالت او در قضاوت ندارد و بلکه ممکن است ممدوح نیز باشد.

پس در تعریف عدالت اختلاف وجود دارد. با این بیان آیا عدالت صفت نفس است یا صفت فعل؟

عدالت در لغت

به برخی از معنای عدل و عدالت در ذیل اشاره می­شود؛

عدالت در لغت ضد جور است. عدالت در لغت سخت­ترین کلمه در ترجمه است. عدالت یعنی استواء و استقامت و عادل کسی است که مرتکب فعل تردیدانداز و شک برانگیز نمی­شود؛ به این معنا که اگر فردی مرتکب چنین فعلی شود، در مورد خوب و یا بد بودن فاعل تردید ایجاد می­شود. عدل یعنی حکم به حق و عدلات لفظی است که مقتضی مساوات است و در درون آن مساوات اشراب شده است؛ به این معنا که برای قاضی تفاوتی بین دو طرف نزاع وجود نداشته باشد. عدل چیزی است که در نفوس وجود دارد و مستقیم و ضد جور است. عدل یعنی میل هوای نفس نداشتن تا در حکم جور نباشد.

از مجموع این معانی لغوی مطرح شده، این معنا برداشت می­شود، فرد عادل کسی است که از خط مستقیم خارج نشده و جور نکند؛ اما در معنای جور اختلاف وجود دارد.

عدالت در اصطلاح

تمام موارد مطرح شده در تعریف لغوی عدالت در اصطلاح نیز مطرح است و شارع تمام موارد بیان شده را امضاء نموده است. شارع کسی را که جور می­کند، کج­روی می­کند، مساوات را رعایت نمی­کند، عادل نمی­داند.

راه کشف عدالت

با این بیان در معنای عدالت نیز اختلافی وجود ندارد؛ اما در مصداق و تشخیص آن اختلاف نظر وجود دارد و بین فقها اختلاف است و حتی بین مردم دنیا در اینکه چه چیز مصداق عدالت است و چه چیز مصداق عدالت نبوده، اختلاف وجود دارد.

عده­ای راه کشف را همین مواردی دانستند که مرحوم شهید به آن اشاره فرمودند؛ یعنی عدالت صفت نفسانیه­ای است که فرد واجد آن حلال و حرام الهی را رعایت و مرتکب خلاف مروت نمی­شود. اما ممکن است بر کلام مرحوم شهید نقضی وارد شود و آن اینکه اگر ملاک تشخیص عدالت صفت نفسانیه کذایی باشد، پیامبر گرامی اسلام(ص) در ابتدای سال حکومت خودشان در مدینه برای نصب قاضی در اطراف، چگونه چنین فردی را با این ملاک­هایی که مرحوم شهید به آن اشاره فرمودند، پیدا و برای منصب قضاوت تعیین کنند؟ فردی که یک ماه و بلکه کمتر از مسلمان شدنش می­گذرد، چگونه دارای آن صفت نفسانیه و راسخه­ای که شهید به آن اشاره فرمود، شده است؟!

[1].بقره/275

[2] .همان

[3] .نساء/58

[4] .تقوا یعنی رعایت حلال و حرام الهی و مروت یعنی رعایت آداب اجتماعی؛ برای مثال ممکن است رانندگی کردن یک روحانی با یک خودرویی که رنگ آن جلب توجه می­کند، خلاف مروت باشد.

[5] . به حسب زمان؛ مانند اینکه 100سال قبل مرکب مردم الاغ بود؛ ولی حالا یک روحانی الاغ سوار شود که امروزه چنین فعلی ممکن اسست خلاف مروت باشد و اما به حسب مکان مانند اینکه ممکن است امروزه سوار شدن یک روحانی بر یک موتور سیکلت در تهران خلاف مروت باشد؛ در حالیکه در قم چنین کاری خلاف مروت نباشد.