اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

 

اقدامات پیامبر(ص) علیه جبهه نفاق چه بود؟

در رابطه با اقدامات ائمه(ع) در برابر دشمن عرض شد: می­توان مهم‌ترین اقدامات آن بزرگواران را تربیت نیرو و تشکیل یک مجموعه سازمان‌یافته دارای سامان دانست که این مجموعه در اندازه­ای قرار بگیرد که بتوان با آن مجموعه بر همه دستگاه­های کفر و نفاق اثرگذاری کرد و آنها را وادار به عقب­نشینی و در نهایت رها کردن قدرت نمود.

به هر تقدیر رسول ­اکرم(ص) در دوران خودشان هسته این قدرت را تشکیل دادند و تا زمانی که ایشان در قید حیات بودند، در حیطه وسیعی به نسبت زمانی که در اختیار داشتند، توانسته بودند ائمه کفر پیرامونی را منکوب کنند و سازمان خودشان را تا حدی گسترش بدهند و مناطقی رسما تحت حاکمیت اسلام قرار گرفته بود؛ اما تمام یاران حضرت به حدی نبودند که در برابر جریان نفوذ و نفاق هم توانایی داشته باشد.

اقدامات حضرت در آن زمان نسبت به جریان نفوذ و نفاق فقط در حد تهدید باقی ماند و از حد تهدید فراتر نرفت و به اقدام عملی نرسید. آیاتی از قرآن مانند «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ‏ بِما في‏ قُلُوبِهِم‏» (۱) و یا آیه «لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ‏ فِي الْمَدينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لا يُجاوِرُونَكَ فيها إِلاَّ قَليلاً» (۲) از موارد تهدیدهایی است که در مقابله با منافقین نازل شده است. مفاد این آیات این است که اگر منافقین به عملیات و اقدامات خودشان حد و اندازه­ای ندهند (۳)، تو را بر آنها مسلط می­سازیم (۴). این آیه فقط در حد تهدید باقی ماند و به اقدام عملی علیه منافقین نرسید. اما چرا به اقدام عملی علیه منافقین منجر نشد و در حد تهدید باقی ماند؟ اصولا چرا نفاق توانست آن‌قدر جلو بیاید و پیش‌روی کند که کار به تهدید بی‌انجامد؛ درحالی‌که حضرت مأمور به مبارزه با کفر و نفاق بودند: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ» (۵). چرا تهدیدات عملیاتی نشد؟

شاید تنها مصداقی که بتوان برای نبرد علنی با منافقین به آن اشاره کرد، مسجد ضرار باشد و نتوان مورد دیگری را پیدا کرد که با منافقین به‌طور علنی برخورد شده باشد و شاید بتوان گفت مسجد ضرار موردی است که آن زمان در آن، نفاق وجود نداشت؛ بلکه مخالفتی علنی بود؛ به این معنا که در برابر مسجد پیامبر(ص) مسجد احداث کرده بودند. اصولا اگر قرار باشد علیه منافقین مبارزه علنی شکل بگیرد، در مرحله اول باید منافقین مشخص و معرفی شوند و در مرحله بعد علیه آنها شمشیر کشیده شود. حضرت توان (۶) معرفی کردن را ندارند؛ تا چه رسد به مرحله مبارزه علنی با منافقین. حتی برای مبارزه با کفار در مرحله اول باید نقاطی که کفار در آن‌جا حضور دارند، مورد شناسایی قرار گیرد، سپس علیه آنها اقدام عملیاتی صورت گیرد؛ در غیر این صورت نمی­توان با مجهول جنگید.

 

منافق کیست؟ راهکارهای شناخت منافقین و سازمانشان چیست؟

منافق کسی است که اسلامِ خودش را ظاهر و کفر خود را مخفی می­کند؛ یُظهِر الاسلامَ و یبطن الکفر. بیان بطون منافق یا باید به اطلاعاتی مستند باشد که نفراتی با نفوذ متقابل به سیستم مقابل به دست آورده باشند؛ چون منافقین دارای تشکل و سازمان هستند؛ ولذا خداوند در آیه «لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ» (۷) با صیغه جمع از آنها یاد می­کند. اگر منافقین به‌صورت تک‌تک و بدون تشکیلات و سازمان باشند، خطاب دسته­جمعی معنا ندارد. معنای آیه این است که اگر منافقین به کارشان خاتمه ندهند، تو را بر آنها مسلط می­سازیم؛ پس معلوم می­شود منافقین تشکّل دارند و باهم پیوسته هستند و یک عقبه­ای دارند.

همچنان‌که عرض شد، اگر قرار باشد گفته شود این مجموعه دارای سازمان و در حال اقداماتی علیه مسلمین هستند، دو راه وجود دارد:

یا باید اطلاعات وابسته به فردی باشد که به‌عنوان نفوذی در بین منافقین راه یافته است؛ به این صورت که نفوذی در درون آنها اسرار و اطلاعات را به دست آورده و سپس این اسرار و اطلاعات به‌عنوان مدارک علیه خودشان به کار برده شود. در این صورت پیامبر(ص) می­توانند به مردم بفرمایند فلان افراد دارای چنین سازمان و تشکیلاتی علیه اسلام هستند و اگر مردم آن را نپذیرند و معتقد باشند افراد مورد نظر، مسلمان بوده و افرادی هستند که در جلسات نماز جماعت شرکت کرده و انسان­های موجهی هستند، در این صورت حضرت به جلسات سری آنها اشاره کرده و اسرار آنها را افشا می­سازند و اگر مردم از جلسات سری و تشکیلات آنها سئوال کنند، حضرت می­توانند نفوذی و عامل خود را که بین منافقین بود، به‌عنوان مدرک ارائه کنند و مستندات خود را به مردم نشان دهند و مردم را در جریان گزارش جلسات منافقین قرار دهند و اگر حضرت بخواهند مدارک مستندتر باشد، شاهد را به‌عنوان نفوذی بین منافقین می­فرستند.

راه دوم این است که جبرئیل بر حضرت نازل شده و حضرت را از جلسات سری منافقین آگاه ساخته و سپس حضرت مردم را در جریان امر قرار دهند.

 

چرا پیامبر(ص) هیچ‌کدام از روش‌ها را در معرفی منافقین استفاده نکرد؟

براساس روش اول، یعنی راه دادن نفوذی بین منافقین، مقبولیت مردمی آن خیلی بالا خواهد بود؛ یعنی اگر در بین جریان منافقین، نفوذی وجود داشته باشد و این فرد گزارشات و مستندات را به مردم ارائه دهد، برای مردم قابل قبول است؛ چون برای مردم ملموس است. امروزه چنین روشی کارایی بالایی دارد؛ چون وقتی یک نفوذی­ای که به درون یک سیستم و سازمان فرستاده شده، گزارش می­دهد، مردم توجه بیشتری به آن دارند؛ منتها برای نفوذی دادن و عامل، به یک نیروی کاربلد و ماهر نیاز است تا بتواند به درون سیستم طرف مقابل نفوذ کند و وقتی به درون آن سیستم نفوذ می­کند، با پول قابل خرید نباشد و با رفتار طرف مقابل فاسد نشود. پیامبر(ص) چنین نیرویی نداشتند؛ یعنی برای حضرت در طول این مدت، فرصت تربیت چنین نیرویی فراهم نبود و اگر چنین نیرویی داشتند، خیلی کم و اندک بوده است.

اما روش دوم یعنی نزول جبرئیل بر پیامبر(ص): اگرچه این روش برای حضرت امکان‌پذیر بود – به این معنا که جبرئیل اطلاعات را از غیب بر ایشان نازل کند؛ همچنان‌که در بسیاری از موارد، پیامبر(ص) به‌وسیله جبرئیل از توطئه منافقین و کفار مطلع می­شدند- اما پیامبر(ص) به آن اندازه بین مردم مقبولیت نداشتند تا اگر درباره منافقین به‌طور مصداقی صحبت و آنها را به مردم معرفی و ادعای خودشان را به نزول جبرئیل مستند می­کردند، مردم به‌راحتی قبول کنند؛ یعنی در روش دوم، مشکل از طرف مردم است. برای مثال اگر حضرت بفرمایند جبرئیل به من خبر داد که فلانی منافق است، مردم قبول نمی­کردند و به‌راحتی نمی­پذیرفتند. حتی اگر پیامبر(ص) ادعای خودشان را به نزول وحی مستند سازند، باز هم مردم به‌راحتی قبول نمی­کردند؛ همچنان‌که در بسیاری از موارد کلام پیامبر(ص) را نپذیرفتند و رد کردند؛ درحالی‌که خداوند در مورد پیامبر(ص) درقرآن می­فرماید: «وَ ما يَنْطِقُ‏ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى‏» (۸)؛ به این معنا که هرچه پیامبر(ص) بیان می­کنند، وحی است.

 

چرا در ماجرای ترور پیامبر(ص) در حجةالوداع که حُذیفه منافقان را شناخت، آنها را به مردم معرفی نکرد؟

ممکن است گفته شود چرا در ماجرای ترور پیامبر(ص) در راه بازگشت از حجةالوداع که حذیفه منافقین را شناخت، به مردم آنها را معرفی نکرد؟ باید دانست حذیفه منافقین را از راه نفوذ نشناخته بود؛ بلکه از طریق اعجاز شناخته بود. اگر حذیفه مأمور بود این ماجرا را برای مردم بازگو و نام منافقین را افشا کند، به او می­گفتند چگونه منافقین را در آن دل شب شناخته است؟ هرچه بیان کند که او با چشمان خودش دیده است، مردم از او قبول نمی­کردند و اگر بگوید برقی زده شد و هویت منافقین برایش روشن شد، باز هم او را رد می­کردند. حذیفه چاره­ای ندارد که این ماجرا را به امری غیرعادی مستند کند و اگر قرار بود کلام او را مستند به امر غیرعادی قبول کنند و بپذیرند، پذیرش کلام حضرت اولی بود. پیامبر(ص) معجزات بسیاری از خودشان نشان داده بودند. درعین‌حالی که مردم این معجزات را از پیامبر(ص) دیده بود، تمرد می­کردند.

البته نباید خیلی زیاد به مردم آن زمان ایراد گرفت. همچنان‌که در جلسات قبل عرض شد، همه کسانی که اطراف پیامبر(ص) جمع شده بودند، به‌طور یک­زمان و یک­پارچه اطراف ایشان جمع نشده بودند؛ بلکه طی ۲۳ سال تبلیغ حضرت، مسلمان شده بودند و این جریان مانند یک نهر در جریان است.

حضرت کسانی را که سابقه بیشتری در اسلام داشتند، به‌عنوان مبلغ به سایر مناطق می‌فرستادند. حضرت دستگاه­های رسانه امروزی در اختیار نداشتند. اینکه اسلام بخواهد از مدینه به دُومةالجَندَل که در ۶۰۰ کیلومتری مدینه است برسد، توسط خود حضرت انجام نمی­شد؛ بلکه ایشان مبلغ ارسال می­کردند. این اعزامی‌ها کسانی بودند که سابقه بیشتری در اسلام داشتند و معارف اسلام را بیش از دیگران آموخته بودند. حضرت چنین افرادی را برای تبلیغ می­فرستادند و از طرف دیگر، اعزام­های آن زمان با وسایل حمل و نقل امروزی انجام نمی­شد.

امروزه ممکن است مبلغی طی دو روز ۴۰۰۰ کیلومتر راه را برای سخنرانی طی کند؛ چون وسایل حمل و نقل امروزی، کارها و حمل و نقل را راحت کرده است؛ اما در زمان پیامبر(ص) کسی که می­خواست ۶۰۰ کیلومتر را برای امری بپیماید، می­بایست حدود ۲۰ الی ۳۰ روز راه را طی می­کرد تا به مقصد برسد. چنین نیرویی عملا اطراف پیامبر(ص) حضور نداشتند؛ لذا خیلی از افرادی که اطراف پیامبر(ص) بودند، مدت‌زمان کمی از مسلمان شدنشان می­گذشت و بنابراین اعتقاد بالایی را که امروزه مؤمنان به رسول‌ خدا(ص) دارند، نداشتند.

به همین جهت حضرت برای کشف و شناساندن منافقین و سپس برخورد نظامی با آنها یا باید مستند به نفوذی باشد؛ در حالی‌که حضرت نفوذی ندارند و یا اینکه به علم غیب و نزول وحی مستند باشد؛ درحالی‌که مردم علم غیب حضرت را قبول نداشتند. به همین جهت در ابتدای جلسه عرض شد: حضرت توان معرفی منافقین را به‌نحو مصداقی نداشتند.

 

چرا پیامبر(ص) کسی را در سازمان منافقین نفوذ ندادند؟

ممکن است گفته شود: طی ۲۳ سالی که حضرت به تبلیغ اسلام می­پرداختند، آیا دو نفر پیدا نشدند تا به درون سیستم طرف مقابل نفوذ کنند؟ باید دانست حضرت چنین افرادی نداشتند؛ چون فرستادن نفوذی به درون یک سازمانی که تخصص و مهارت دارد، به‌راحتی قابل اجرا نیست؛ چون طرف مقابل به‌سادگی افراد را به درون سیستم خود راه نمی­داد. به عبارتی سازمان و تشکیلات منافقین و دشمنان اسلام اطلاعات خیلی وسیع و گسترده­ای دارند و از این بابت حواسشان خیلی آسوده است.

از طرف دیگر فردی که قرار است به درون چنین سازمان و تشکیلاتی نفوذ کند، باید حواسش کاملا جمع باشد و از ایمان خیلی بالایی برخوردار باشد تا درون آن سازمان ایمان خود را از دست ندهد و به طرف مقابل گرایش پیدا نکند. اگر حضرت فردی با چنین شاخصه­ای داشتند، از او برای کارهای مثبت مانند تبلیغ استفاده می­کردند. با این بیان، علی(ع) برای نفوذ دادن به سیستم و سازمان مقابل مناسب بودند؛ اما اگر پیامبر(ص) علی(ع) را به این مأموریت می­فرستادند، کارهای مهم­تر دیگر پیامبر(ص) بر زمین می­ماند.

همین‌طور اگر حضرت افرادی مانند سلمان، ابوذر، مقداد و عمار را به درون سیستم مقابل نفوذ می­دادند، کارهای دیگر پیامبر(ص) بر زمین می­ماند و اگر این­گونه افراد را از دست می­دادند، خود حضرت در جنگ­ها به شهادت می­رسیدند.

 

چرا عمار نه؟

از طرف دیگر معلوم نبود فردی مانند عمار بتواند از عهده چنین مأموریتی برآید؛ به این دلیل که وقتی ماجرای بعد از شهادت پیامبر(ص) اتفاق افتاد، عمار جزء آن چهار نفری که در روایت به آن اشاره شده، به‌طور قطعی قرار نداشت. امام باقر(ع) در روایتی فرمودند: «ارْتَدَّ النَّاسُ‏ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص إِلَّا ثَلَاثَةَ أَوْ أَرْبَعَةَ» (۹)؛ یعنی فقط ۳ نفر مرتد نشدند یا ۴ نفر. از امام باقر(ع) در مورد این ۳ یا ۴ نفر سؤال شد و ایشان در جواب فرمودند: سلمان، ابوذر، مقداد و عمار. اصحاب درباره بیان حضرت با تردید «ثَلَاثَةَ أَوْ أَرْبَعَةَ» سؤال نمودند و حضرت در مورد عمار فرمودند: «حَاضَ‏ حَيْضَةً ثُمَ‏ رَجَع‏» (۱۰). این عبارت امام باقر(ع) یعنی «أنه خطر علی قلبه أنهم علی الحق»؛ به این معنا که لحظه­ای به قلب عمار خطور کرد شاید آنان بر حق باشند. آیا کسی‌ که چنین امری بر قلب او خطور می­کند، برای نفوذ مناسب است؟!

در روایت بیان شده: ارتداد به‎‌معنای ارتداد مصطلح یعنی کفر و شرک نیست؛ بلکه یعنی روی‌گردانی از ولایت علی(ع). ممکن است اشکال شود مگر می­شود مردمی که روز غدیر را دیده بودند و همچنین دیده بودند که پیامبر(ص) در موارد مختلفی برتری علی(ع) را بر دیگران بیان فرموده بودند، به‌دنبال فردی غیر از علی(ع) بروند؟! چنین چیزی با اقدامات طرف مقابل امکان دارد؛ چون طرف مقابل یعنی سازمان یهود به‌گونه­ای طبیعی وقایع را جلوه دادند که مردم به‌راحتی پذیرفتند و از طرف دیگر، ایمان مردم آن زمان به پیامبر(ص) ایمان انحصاری نبود.

اینکه خداوند می­فرماید: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِم‏» (۱۱) یک دستوری است که اجرایی نشد؛ چون خداوند در آیه دیگری می­فرماید: «لايُكَلِّفُ‏ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها» (۱۲). دستور خداوند وجود دارد که پیامبر(ص) در حد امکان با جبهه کفار و منافقین برخورد کنند و حضرت نیز در حد امکان برخورد کردند.

 

برخورد مالک با منافقان

اگر هدف، برقراری حکومت الهی روی زمین و استمرار آن است، باید واجد و دارای دو قدرت باشد: یکی قدرت مقابله با کفر و دیگری قدرت مقابله با نفاق است و چنین قدرتی به سازمانی متشکل از مؤمنین نیاز دارد. حال سؤال می­شود: افراد سازمان که باید مؤمن باشند، ایمان آنها در چه حدی باید باشد؟ قبلا عرض شد که در پایان نبرد صفین، وقتی مالک اشتر به نزدیکی­های قرارگاه معاویه رسید، فریاد می­زد معاویه را بکشید. معاویه در حال فرار بود که عمروعاص معاویه را نگه داشت و سپس قرآن­ها را بالای نی زدند. پیکی نزد مالک آمد و به مالک گفت برگردد. مالک در مرتبه اول بازنگشت؛ اما پیک در مرتبه دوم به مالک گفتک اگر می­خواهی علی(ع) را زنده ببینی، برگرد! وقتی مالک به درون اردوگاه حضرت رسید، متوجه اشعث شد که شمشیر خود را بالای سر حضرت گذاشته است. مالک بر سر اشعث فریاد کشید. مالک به اصطلاح امروزی، فردی داش­مشتی بود و به قول معروف، رُک بود و با کسی رودربایستی نداشت و برای حضرت کم نمی­گذاشت؛ به دشمن حضرت سیلی می­زد و انساب طرف مقابل را بی­پروا بیان می­کرد و… . بعد از اینکه مالک بر سر اشعث فریاد زد، به او گفت: ما اشتباه کردیم به نبرد با معاویه آمدیم؛ ابتدا می­بایست گردن تو و امثال تو را می­زدیم و سپس نبرد با معاویه را آغاز می­کردیم. منظور مالک این است که ابتدا می­بایست منافقین را پاک­سازی می­کردند و سپس به نبرد با معاویه می­آمدند.

اما باید توجه داشت که این کلام مالک صحیح نیست؛ چون اگر علیه منافق پنهان، شمشیر کشیده شود، خودکشی است. منافق کسی است که می­خواهد به‌طور سازمان­یافته علیه جبهه حق فعالیت کند. به عبارتی، منافق نفوذی دشمن است. اگرچه منافق مصداق «مِنَّا أَهْلَ‏ الْبَيْت‏» نیست، اما باید به‌گونه­ای وانمود کند که شبیه به اهل­بیت است. بنابراین منافق نوعی هنرپیشه و بازیگر است. در سریال و فیلم­های تلویزیونی وقتی بازیگر در نقش پزشک بازی می­کند، به‌گونه­ای نقش خود را ایفا می­کند که خود پزشک نمی­تواند این­گونه در سریال نقش بازی کند؛ درحالی‌که این بازیگر پزشک نیست. به بیانی دیگر کار هنرپیشه ادا درآوردن است. اگر اشعث منافق و نفوذی است، معنایش این است که از مالک اشتر خودی­تر جلوه می­کند؛ یعنی کسانی که اطراف علی(ع) هستند، اگر بخواهند به مالک نمره ۱۰ بدهند، به اشعث نمره ۱۲ می­دهند. اگر مالک علیه اشعث شمشیر بکشد، معنایش این است که اشعث علیه مالک شمشیر کشیده است. همان­گونه که اگر اشعث علیه مالک شمشیر بکشد، اصحاب می­گویند اشعث علیه یار دیرین و خاص علی(ع) شمشیر کشیده، اگر مالک علیه اشعث شمشیر بکشد، می­گویند مالک علیه یار خاص علی(ع) شمشیر کشیده است.

 

چه زمانی می‌توان علیه منافقان شمشیر کشید؟

با این بیان، جواز شمشیر کشیدن علیه منافق، یکی از دو راه یا یکی از دو الزام را دارد:

راه اول این است که باید ایمان صددرصدی به امام­المسلمین وجود داشته باشد. به این معنا که اگر امام شب­هنگام بگویند الآن روز است، قبول کنند. در این صورت می­توان علیه منافق شمشیر کشید. به این صورت که اگر مثلا امام(ع) دستور دهند تا گردن مالک زده شود، این دستور امام(ع) اجرا شود. حضرت چنین نیرویی ندارند. اگرچه مردم مدینه علی(ع) را بعد از خلیفه سوم انتخاب کردند، اما این مردم چنین ایمانی به حضرت نداشتند. وقتی حضرت مقر حکومتشان را به کوفه منتقل کردند، در ماه مبارک رمضان مردم کوفه در مسجد منتظر حضرت بودند تا ایشان به مسجد بیایند و نماز تراویح را اقامه کنند. مردم هرچه انتظار کشیدند، حضرت برای اقامه تراویح به مسجد نیامدند. به‌دنبال امام(ع) آمدند؛ اما امام(ع) در مسجد حاضر نشدند و این نماز را رد کردند. مردم به مسجد برگشتند و حضرت متوجه شدند مردم شعار می­دهند: وَا سُنَّة عُمَرَاه ‏(۱۳). مردم در اینکه علی(ع) یار نزدیک پیامبر(ص) باشند، تردید داشتند. باید به مالک اشتر گفت: آیا سپاه علی(ع) به ایشان ایمان صددرصدی دارند که این‌گونه با اشعث صحبت و مقابله کردی؟

راه دوم این است که منافق در موردی با اشتباه خود به‌طور ناخواسته هویت خودش را افشا سازد و کشف شود. خود مالک اشتر قبل از این ماجرا حاضر نبود به اشعث چیزی بگویند.

 

چرا مالک در مرتبه اول از دستور امیرالمؤمنین(ع) تمرد کرد؟

س: آیا خود مالک شیعه صددرصدی است؟ اگر این‌گونه است، چرا در مرتبه اول که پیک سراغ او آمد و به او گفت برگردد، برنگشت و نبرد را ادامه داد؟

استاد:  نسبت به زمان خودش شیعه واقعی و صددرصدی است. فعل مالک دارای توجیه است. او دستور اول امام(ع) را بر فریب دادن دشمن حمل کرد؛ به این صورت که وقتی متوجه شد قرآن­ها بالای نیزه رفت، دانست که دستور حضرت مبنی بر بازگشت، به همین دلیل است؛ منتها نزد خود فکر می­کرد این دستور حضرت به این جهت است که مالک در ادامه پیش­روی، مقداری کوتاه بیاید تا دشمن خیال کند خدعه­اش مبنی بر به نیزه زدن قرآن­ها کارگر شده است و سپس سست شود و در پی آن، مالک کار را یکسره کند. به عبارتی، مالک فکر کرد این اقدام، مصداق عبارت «الْحَرْبُ‏ خُدْعَة» (۱۴) است؛ ولذا مالک بر همین اساس به نبرد ادامه داد و به‌خوبی پیش­روی می­کرد؛ اما دومرتبه دستور رسید تا برگردد. در این‌جا بود که مالک متوجه شد خدعه دشمن کارساز شده است. مالک فکر نمی­کرد خدعه دشمن مبنی بر به نیزه زدن قرآن­ها کارساز شده باشد؛ بلکه فکر می­کرد حضرت این تهدید را به یک فرصت علیه دشمن تبدیل می­کنند تا جاسوسان دشمن عقب‌نشینی مالک را به معاویه گزارش بدهند و سپس مالک کار را تمام کند. مالک اشتر یک نظامی است و می­فهمد؛ ولذا از پیک پرسید: علی(ع) می­داند من در چه نقطه­ای در حال نبرد هستم؟ وقتی پیک در جواب مالک گفت علی(ع) می­داند، در همین‌جا بود که مالک با خود گفت: حتما این دستور، دستور اصلی نیست. مالک از عقبه اطلاع و آگاهی ندارد؛ چون او به‌طور خطی پیش­روی کرده است. جنگ­های آن زمان مانند نبردهای امروزی نبود که با بی­سیم از وضعیت یکدیگر اطلاع و آگاهی داشته باشند. مالک به‌طور خطی پیش­روی کرده بود و همه‌جا درگیری بود. ممکن است آن زمانی که مالک به اردوگاه معاویه رسیده بود، عقبه و یا حتی جناح راست و چپ نابسامان باشد. مالک باید هماهنگ با عقبه پیش­روی کن؛ ولذا از پیک سؤال می­کند که آیا علی(ع) می­داند او در کدام منطقه در حال نبرد و درگیری است؟ ممکن است عقبه لشکر به‌قدری خراب باشد که اگر مالک فرمانده لشکر دشمن را بکشد، وقتی برمی­گردد، متوجه شود که علی(ع) به شهادت رسیده­اند. مالک الآن متوجه هویت اشعث می­شود و می­فهمد که او چگونه آدمی است؛ درحالی‌که قبل از آن حاضر نبود با اشعث آن­گونه صحبت کند.

 

چرا سپاه علی(ع) شمشیرها را غلاف کردند؟

س: اگر عمار زنده بود و روشنگری می­کرد، آیا از او قبول می­کردند؟

استاد: بله؛ اگر عمار زنده بود و روشنگری می­کرد، مردم می­پذیرفتند. علت اینکه سپاه حضرت شمشیرها را غلاف کردند، دو دلیل داشت: دلیل اول اینکه سپاه خسته شده بود. آنها حدود هشت ماه در این منطقه بودند. اول دی‌ماه در آن منطقه بودند. شمال عراق منطقه سرد است. جنگ اول مردادماه شروع شده بود. یعنی در این اردوگاه یک تابستان و یک زمستان سرد را به خود دیده بود. باید بررسی شود که حضرت چگونه خیمه­گاه­های لشکر را در آن بحبوحه گرم می­کردند. در تابستان نیز وسایل سرمایشی وجود ندارد؛ آفتاب به خیمه­ها می­تابید. تازه چهل روز است که جنگیده بودند و برخی نقل­ها در مورد کشته­های صفین می­گوید: حضرت در لیلةالهریر بیست‌هزار شهید دادند. درمجموع وقتی همه آمار مورد بررسی قرار می­گیرد، حضرت حدود سی‌وشش‌هزار شهید دادند. مجموع سپاه حضرت صدوپنجاه‌هزار نفر هستند. قانون جنگ و نبرد این است که سه‌برابر کشته، زخمی وجود دارد؛ یعنی اگر در مورد نبردی گفته شود دویست‌وبیست‌هزار کشته داشته است، قطعا هشتصدهزار زخمی داشته است و به‌طور قطع و بی‌هیچ شکی همین‌طور است. وقتی حضرت سی‌وشش‌هزار شهید دادند، معنایش این است که صدوبیست‌هزار نیروی حضرت از رده خارج شده­اند و افرادی هم که باقی مانده بودند، خسته و درمانده بودند و دنبال بهانه­ای می­گردند تا نبرد تعطیل شود.

دلیل دوم بی­بصیرتی بود. سپاه حضرت هیچ مشکلی نداشتند، مگر اینکه نمی­دانند معاویه دروغگو است. اگر می­دانستند معاویه دروغگو است، جنگ را ادامه می­دادند. آنها فکر می­کردند معاویه فردی راستگو است و به حکمیت اعتقاد دارد. دلیل آن این است: همان‌طور که بیان شد، این سپاه، علی(ع) را اصلا امام نمی­داند. این افراد علی(ع) را چهارمینِ سه خلیفه قبل می­دانستند؛ منتها نیمه دوم عثمان را در علی(ع) نمی­بینند. این افراد همگی از عامه بودند و شاید امثال شیعیان امروزی و پابه‌کار حدود سی‌وپنج‌نفر در لشکر حضرت باشند که همگی نیز شهید شدند. اگر حضرت امثال عمار را داشته و لشکر را تفهیم می­کردند و دروغگو بودن معاویه  و همچنین خدعه بودن اقدام معاویه را برملا می­ساختند، کار به حکمیت نمی­کشید. منتها اگر نیرویی که حضرت را امام نمی­دانند، امروز در برابر نفاق کوتاه نیاید، در زمان­های بعدی قطعا کم می­آورد.

 

تفاوت زمان حال با زمان علی(ع)

س: فرق زمان حاضر با زمان امیرالمؤمنین(ع) در چیست؟ امروز در تاریخ انقلاب اسلامی که مرحوم امام(ره) آقای منتظری را از قائم­مقامی عزل کرده و آن­گونه وارد شدند، برای برخی سؤال است. آیا وضعیت فرق کرده بود که مرحوم امام آن­گونه برخورد داشتند؟ آیا نیروهای موجود، باایمان، و منافقین مشخص هستند؟

استاد: امروزه نیز برای برخی سؤال است که چرا مرحوم امام منتظری را کنار گذاشتند. نیروهای امروزه با نیروهای زمان علی(ع) فرق دارند. کسانی که اطراف حضرت شمشیر می­زدند، نیروی حضرت نبودند؛ بلکه حضرت به قول معروف با نیروی عاریه­ای علیه معاویه وارد میدان شده بودند. این نیروها برای دیگری بودند و حضرت آنها را به کار گرفته بودند. از همین‌جا می­توان فهمید که چرا حضرت همان ابتدا حکومت را قبول نمی­کردند و فرمودند: (دَعُونِي وَ الْتَمِسُوا غَيْرِي‏). (۱۵) منظور حضرت این بود که این مردم، نیروی ایشان نبودند.

 

شرطةالخمیس چه کسانی بودند؟

س: شرطةالخمیس چه نیرویی بودند؟

استاد: شرطةالخمیس از همین قماش بودند و شاید نسبت به دیگران ایمان آنها کمی بیشتر بود. اگر حضرت شرطةالخمیس به‌معنای امروزی داشتند، شهید نمی­شدند. شرطةالخمیس نسبت به بقیه کمی بهتر بودند؛ اما با این حال اگر شرطةالخمیس آن­گونه باشند که وصف می­شوند، چرا حضرت به شهادت رسیدند؟! آنها هنگام شهادت حضرت کجا بودند؟! چرا پشت سر امام خود نبودند؟! شرطةالخمیسی که متوجه نشود باید در کنار امام خود قرار گیرد، چگونه شرطه­ای است؟! شرطه یعنی افسرِ همراه و پابه‌کار. حضرت نیرو نداشتند.

 

مالک اشتر چگونه نیرویی برای علی(ع) بود؟

س: آیا اینکه مالک اشتر اوایل در ابقای ابوموسی اشعری اصرار کرده باشند، صحیح است؟ اگر این­گونه باشد، بصیرت مالک اشتر نیز بالا نبوده است.

استاد: اگر این­گونه باشد، ابوموسی نقش خود را به‌خوبی بازی کرده است. در این مورد به مالک ایراد گرفته نمی­شود؛ بلکه به ابوموسی احسنت و بارک ­الله گفته می­شود. اینکه ابوموسی جزء ۱۰ نفری بود که قصد ترور پیامبر(ص) را داشت، امروز معلوم است؛ اما در زمان علی(ع) چه تعدادی از این ماجرا اطلاع و خبر داشتند که اصلا تروری واقع شده تا چه رسد به اینکه ابوموسی جزء آن ۱۰ نفر است؟ اگر مالک برای ابقای ابوموسی اصرار داشته است – درحالی‌که علی(ع) او را رد کرده بودند- معلوم می­شود امام‌شناسی مالک نیز کامل نبوده است؛ اما همان‌طور که عرض شد، مالک در زمان خودش نمره خوبی گرفته است.

در جایی مطلبی عرض شد و برخی نیز اعتراض کردند. مطلب بیان‌شده این بود که: حضرت به مالک اشتر هنگام اعزام به مصر عهدنامه داده بودند و به مالک فرمودند: وقتی به مصر رسیدی، افرادی را برای حاکمیت انتخاب کن که دارای چنین شاخصه­هایی هستند. حضرت در آن عهدنامه شاخصه­ها و ملاک­هایی را بیان فرمودند تا براساس آن، مسئولین انتخاب شوند. اگر آن عهدنامه مورد بررسی قرار گیرد و همچنین شخصیت خود مالک اشتر با شاخص­ها و ملاک­های مطرح‌شده از ناحیه امام(ع) مقایسه شود، می­توان نمره مالک را نیز به دست آورد. اگر مالک با آن ملاک­ها و معیارهای عهدنامه مقایسه شود، معلوم می­شود خود مالک نمره کامل و ۱۰۰ را دریافت نمی­کند؛ بلکه اگر بتوان به مالک خیلی نمره داد، از ۱۰۰ می­توان نمره ۶۰ به او داد. معنایش این است که اگر در تاریخ گفته می­شود چرا علی(ع) زمین خورد، باید گفته شود زمانی علی(ع) می­تواند علی­وار حکومت کند که یارانی با این ملاک و شاخصه­ها به اندازه کافی داشته باشند. وقتی مالک اشتر به شهادت رسید، علی(ع) فرمودند: ای روزگار تو که هرچه علی نیرو داشت، از او گرفتی. وقتی مالک در عهدنامه از ۱۰۰ نمره ۶۰ دریافت می­کند و حضرت چنین تعبیری راجع به او دارند، معلوم می­شود دست حضرت خالی بود.

س: چرا راجع به شخصیت مالک تناقض وجود دارد؟ در موردی راجع به او گفته می­شود: «رَحِمَ اللَّه مالِكاً فَلَقَدْ كانَ لي كَما كُنْتُ لِرَسُولِ اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيْهِ وَآلِهِ» (۱۶).

استاد: اینکه حضرت امیر(ع) چنین تعبیری راجع به مالک دارند، به‌طور نسبی است. به این معنا که امکان دارد چند سال قبل این‌گونه که الآن هستند، نبودند؛ ولی با رشد بصیرتی که پیدا کردند، به چنین جایگاهی رسیده است.

س: چرا حضرت علی(ع) محمدبن­ابی­بکر را زودتر نفرستادند تا مالک نزد حضرت به‌عنوان پشتیببان حضور داشته باشد. اگر محمدبن­ابی­بکر را زودتر می­فرستادند، شاید این اتفاقات نمی­افتاد؟

استاد: اگر این‌گونه باشد، باید گفت اشتباه از ناحیه علی(ع) است؛ درحالی‌که چنین نیست. حتی وقتی علی(ع) عهدنامه را به مالک می­دهند تا مالک افرادی را با ملاک­ها و معیارهای حضرت در پست­های حکومتی قرار دهد، سؤال می­شود که آیا در مصر چنین افرادی یافت می­شد؟ خود حضرت چنین نیرویی ندارند و اگر در مصر چنین نیرویی پیدا می­شد، محمدبن­ابی­بکر به شهادت نمی­رسید. حضرت نیروی آن­چنانی ندارند. حضرت در اعطای عهدنامه، برای سازمانی که قرار است رشد کند و تعداد آن به فزونی نهد و دارای نیرو شود، خط عمل و خط کار ترسیم نمودند. به این معنا که اگر قرار باشد علی(ع) بر دنیا حاکم باشد، به چنین افرادی با چنین شاخصه‌هایی نیاز است. اگر کسی خواستار حکومت علوی باشد، به چنین ملاک­ها و معیارهایی نیاز است.

اگر سؤال شود چرا حکومت علی(ع) زمین خورد، دلیلش این است که حضرت چنین نیرویی نداشتند و اگر سؤال شود که چرا حضرت چنین نیرویی نداشتند، باید نبرد صفین را مورد ارزیابی و بررسی قرار داد. نمره‌خوب یاران علی(ع) در صفین، مالک است که می­گوید اشتباه کرده ابتدا به صفین آمده و ابتدا می­بایست سر اشعث را جدا می­کرد. کلام مالک در  آن‌جا اشتباه است؛ چون مالک اشعث را نمی­شناخت؛ بلکه به‌واسطه همین نبرد صفین، اشعث شناخته شد. البته همان زمان نیز برای بسیاری هنوز ناشناخته ماند. اگر علی(ع) هویت اشعث را افشا می­کردند، سپاهیان ایشان قبول نمی­کردند.

ممکن است گفته شود کلام مالک خطاب به اشعث در مقام تشر زدن بود؛ نه اینکه مالک واقعا سر از بدن اشعث جدا کند. اما باید دانست حتی نمی­توان در مقام تشر زدن نیز دروغ بر زبان جاری کرد. مالک گفت: ما اشتباه کردیم (أَخْطَأْنا) که اول به این نبرد آمدیم؛ بلکه اول می­بایست سر تو را از بدن جدا می­کردیم. این کلام مالک، تشر نیست؛ بلکه اگر او می­توانست، چنین کاری را انجام می­داد و اگر امکان آن فراهم نبود، جمله «أَخْطَأْنا» و «اشتباه کردیم» معنا ندارد. پس اصلا اشتباهی نه از ناحیه حضرت که معصوم هستند و نه از ناحیه مالک که به میدان نبرد آمده، صورت نگرفته است. امکان شناساندن اشعث قبل از نبرد برای حضرت وجود نداشت.

س: آیا این جمله مالک شبیه جمله اخیر حضرت آقا(حفظه­الله) در مورد وزیر امورخارجه نیست که فرمودند اشتباه کردیم اجازه مذاکره دادیم. حضرت آقا اشتباه نکردند؛ چون چندین بار قبل از مذاکره تذکر داده بودند.

استاد: مراد حضرت آقا این است که نظام اشتباه کرده است؛ نه اینکه شخص خود ایشان اشتباه کرده باشند؛ اما بقیه مردم اشتباه کردند. در مورد مذاکره چنین حرف‌هایی مطرح نیست؛ درحالی‌که در نبرد صفین خود حضرت، سپاه را برای نبرد حرکت داده و به راه انداختند. خود حضرت فراخوان داده بودند و کسی به ایشان نگفته بود جنگ را شروع کنند. اشتباهی در کار نیست؛ بلکه امکانات موجود، بیش ­از این میزان، به حضرت اجازه نمی­داد. البته حضرت می­توانستند به اشعث بفرمایند ای اشعث! شروع نبرد با وجود منافقینی مانند تو همراه با پیروزی مطلق نخواهد بود؛ اما حضرت دنبال چنین چیزی نبودند.

 

چرا امیرالمؤمنین(ع) با وجود علم به نتیجه جنگ صفین، به آن اقدام کردند؟

س: اگر حضرت برای نبرد اقدام نمی­کردند، آیا معاویه اقدام می­کرد؟

استاد: همان‌طور که عرض شد، نه حضرت اشتباه کردند و نه مالک در اینکه به این نبرد آمد دچار اشتباه شد. خود حضرت می­دانند که در این نبرد نمی­توانند کار را یکسره کنند؛ چون امکانات موجود اجازه نمی­دهد. وقتی حضرت می­خواستند برای نبرد صفین حرکت کنند، ستاره­شناسی به ایشان عرض کرد: امروز خارج نشو؛ چون من در حرکت ستارگان می­بینم که اگر امروز خارج شوید، با شکست مواجه خواهید شد. حضرت فرمودند: به عون و یاری خداوند خارج می­شویم. حضرت به نبرد صفین رفتند و شکست خورده و برگشتند. ستاره­شناس به حضرت عرض کرد: مگر به شما نگفتم شکست می­خورید؟! حضرت فرمودند: مگر در ستارگان چه دیدی؟ ستاره­شناس به امام(ع) عرض کرد: دیده بودم خروج تو را و شکست تو را. حضرت به ستاره­شناس فرمودند: آیا این ستارگان، مشیت حتمیه را بیان می­کنند؟ ستاره­شناس گفت: بله. امام(ع) فرمودند: پس من باید می­رفتم. مگر تو نمی­گویی در ستارگان خروج و شکست مرا دیدی؟! پس باید چنین چیزی اتفاق می­افتاد. ستاره­شناس قبول کرد. ستاره­شناس چنین نتیجه­ای را شکست می­بیند؛ درحالی‌که این نتیجه شکست نیست. اگر صفین و اقدامات علی(ع) نبود، بصیرت تاریخی که قرار است برای سازمان ایجاد شود تا در درازمدت راهگشا باشد و خواسته الهی را محقق سازد، به وجود نمی­آمد و مردم کور و کر می­ماندند و همچنان خیال می­کردند معاویه خدای عالم است. صفین اثر خود را گذاشت؛ منتها امروزه بر مردم آن زمان خرده گرفته می­شود و مردم امروز حق هم دارند که بر آن زمان خرده بگیرند؛ چون یکایک مردم آن زمان به‌دلیل بی­بصیرتی، در ظلم و تاریکی و جهل و فسادی که بعد از آن به وجود آمد، شریک هستند. آنها باید بصیرت پیدا می­کردند.

 

خلاصه

خلاصه اینکه حضرت به‌دنبال ایجاد یک سازمانی هستند که هم بتواند با نفاق و هم با کفر مبارزه کند و شرط نبرد با نفاق دو چیز است: یکی ایمان صددرصدی به امام و دوم توان کشف نفاق و هردو باهم لازم است. شرط اول، امکان مقابله با نفاق را برای امام فراهم می­کند و شرط دوم، امکان نفوذ در سازمان نفاق را برای جبهه حق فراهم می­سازد تا برای مردم، هم از لحاظ علم غیب و هم از لحاظ نیروهای مردمی، سازمان نفاق را کشف کند.

 

  • توبه/۶۴٫
  • احزاب/۶۰٫
  • يَنْتَهِ؛ یعنی حد یقف.
  • لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ؛ یعنی تو را برآنها مسلط می­سازیم.
  • توبه/۷۳ و تحریم/۹٫
  • در بیان کلمه “توان” تعمد و غرض وجود دارد.
  • احزاب/۶۰٫
  • نجم/۳و۴٫
  • به همین مضمون در اختصاص، ص ۱۰٫
  • همان. «جَاضَ‏ جَيْضَةً» هم نقل شده است.
  • توبه/۷۳ و تحریم/۹٫
  • بقره/۲۸۶٫
  • تقریب المعارف، ص ۳۴۷ و دلائل الصدق، ج۶، ص۱۷۳٫
  • کافی، ج۷، ص۴۶۰٫
  • نهج البلاغه، خطبه ۹۲٫
  • شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۵، ص ۹۸٫

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

رب اشرح لي صدري و یسر لي امري و احلل عقدة من لساني یفقهوا قولي

 

اقدامات پیشگیرانه یهود؛ عامل تبلیغ پیامبر اسلام(ص) قبل از ظهور

ماحصل مباحث گذشته از آغاز مباحث تاریخ تا الآن این است که سازمان یهود به‌دنبال این بود که سازمان خود را به حدی از گسترش و توانمندی برساند که برای تصرف همه دنیا آماده باشد و از اینکه اسلام توسط مسئولین اصلی خود  یعنی ائمه(ع) قدرت پیدا کند و به حکومت جهانی برسد، جلوگیری کنند. با این بیان دو اقدام را یهودیان باید انجام دهند: یک اقدام اینکه سازمان خودشان را گسترش دهند و اقدام دیگر اینکه طرف مقابل را ناتوان و نابود سازند. این برنامه را قبل از ظهور پیامبر اسلام(ص) سرلوحه کار خود قرار داده بودند و آن‌ را عملیاتی کردند. آنها نتوانستند مانع ظهور پیامبر اسلام(ص) شوند و ظهور حضرت محقق شد؛ اما توانستند با عملیات ایذایی و تأخیری جلوی رشد و سرعت حرکت پیامبر(ص) را بگیرند و در این عرصه تا حد زیادی موفق شدند. در جلسه قبل عرض شد: اطلاع درباره ظهور پیامبر اسلام(ص) توسط علمای راستین مسیحی و به‌قصد قربت انجام شده بود و کسانی که بر آیین ابراهیمی بودند – به این معنا که آیین حضرت عیسی(ع) به آنها نرسیده بود و بر آیین حضرت ابراهیم باقی بودند- علمای راستین آنها نیز از پیامبر اسلام(ص) تبلیغ کرده بودند.

اقدام یهودان نیز در راستای مقابله، باعث تبلیغ پیامبر اسلام(ص) شده بود. بنابراین در مکه همه می­دانند قرار است پیامبری با یک‌سری مشخصات به‌خصوص ظهور کند و همین‌طور در مدینه، شام و ایران نیز نسبت به این مطلب آگاه هستند. وقتی نسبت به چنین مطلبی آگاه باشند و حضرت ظهور کنند و دین خود را عرضه بدارند، مردمی که خواهان و طالب دین هستند، به او گرایش پیدا خواهند کرد. اگر مردم طالب و خواهان دین نبودند، به دین حضرت ابراهیم(ع) درنمی­آمدند و یا به دین حضرت عیسی(ع) عمل نمی­کردند و از طرفی دین جدید دارای حلاوتی است که مردم مشتاق درک آن هستند. به تعبیر عوامانه: «لِکُلِّ جَدیدٍ لَذَّةٌ». بنابراین اگر مانعی به‌نام سازمان یهود در کار نباشد و سرعت پیشرفت دین پیامبراسلام(ص) کُند باشد، باید علت را جست‌وجو کرد؛ چون همه منتظر بودند؛ پس باید از کندی پیشرفت سؤال باشد. البته اینکه دین پیامبر(ص) به‌سرعت پیشرفت کرد، بدون توجه به واقعیت­های روی زمین از نظر اطلاع مردم مبنی بر ظهور چنین پیامبری، طبیعی است. مردم در برابر پذیرش پیامبر(ص) هیچ‌گونه مقاومتی نداشته و هرکجا دین اسلام و نام پیامبر(ص) به آن مکان راه یافته است، مردم بدون مقاومت آن ‌را پذیرفته‌اند و هرکجا مقاومتی صورت گرفته، توسط حکومت­های محلی و قدرت­ها صورت گرفته است. برای مثال در هیچ موردی درباره یمنی­ها یافت نمی­شود و وجود ندارد که آنها در برابر پیامبر(ص) از خودشان مقاومتی نشان داده باشند. مردم مدینه نیز هیچ مقاومتی در برابر حضرت نشان ندادند. حتی مردم مکه نیز همین‌گونه بودند؛ البته در مکه سران شرک پول خرج کرده و مزدور می­گرفتند. علت اینکه گسترش دین آن حضرت سرعت لازمه را پیدا نکرد، اقدام یهودیان بود. غیر از بنی‌اسرائیل هیچ قوم دیگری داعیه جهانی شدن را ندارد. داعیه جهانی شدن مربوط به اصل دین است. این قوم منحرف‌اند و انحرافی که در این قوم به وجود آمد، این بود که خودشان را صاحبان زمین و صاحبان قدرت حساب کردند و این قدرت و زمین را خدای متعال به آنها بخشیده و نمی­تواند آن‌ را پس بگیرد؛ همچنان‌که خداوند در قرآن از قول یهودیان می­فرماید: «وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْديهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ»(۱)؛ به این معنا که یهودیان معتقدند دست خدا بسته شده است و نمی­تواند آن ‌را پس بگیرد.

 

مانع پیامبر(ص) بعد از بعثت، سازمان یهود بود؛ نه مشرکین و مسیحیان

نمی­توان در این زمینه گفت بیشترین مانع برای پیامبر(ص) مشرکین مکه بودند؛ چون عامل اصلی، سازمان یهود بود. پیامبر(ص) اهل مکه بودند و مشرکین به‌راحتی می­توانستند جلوی حضرت را بگیرند. تمام قوای مشرکین در مکه مستقر است. وقتی حضرت از مکه بیرون رفتند، باید دید مانع‌گذاری مشرکین تا کجا بود؟ ماجرا این است که نبرد بدر، احد و خندق تا سال پنجم هجری بود؛ اما بعد از سال پنجم، مانع‌گذاری توسط چه سازمانی صورت گرفت؟ اگرچه مشرکین علیه پیامبر(ص) اقدام کردند، اما کدام محدودیت توسط آنها برای پیامبر(ص) ایجاد شد؟ جنگ­هایی که مشرکین علیه پیامبر(ص) داشتند، به منظور از بین بردن پیامبر(ص) و مسلمانان مدینه بود؛ اما وقتی با شکست مواجه می­شدند، برمی­گشتند. آنها نتوانستند در هیچ نقطه­ای برای پیامبر(ص) محدودیت ایجاد کنند؛ به این معنا که مانع پیشرفت پیامبر(ص) باشند. تمام قوای مشرکین در سال پنجم رو به افول گذاشت. قبل از هجرت که پیامبر(ص) در مکه هستند، مکه شهر حضرت و اگر درگیری هم وجود دارد، درگیری شهری است. علاوه بر اینکه وقتی تمام نبردهایی که پیامبر(ص) با مشرکین داشتند، مورد بررسی قرار می­گیرد، معلوم می­شود سازمان یهود پشت این جنگ­ها بوده است؛ یعنی کسی که مشرکین را وادار به این مدل از عملیات می­کرد، یهودیان بودند. با این حال حضرت در سال پنجم فرمودند: از این لحظه به بعد ما با آنها می­جنگیم و آنها با ما نمی­جنگند. معنای کلام حضرت این است که از این به بعد بُرد با مسلمانان است؛ ولذا کل بار مقابله با مسلمین روی دوش یهودیان قرار می­گیرد. مشرکین قدرتی نداشتند و بعد از جنگ احزاب، ابوسفیان تمام توان خود را از دست می­دهد و خود ابوسفیان در فتح مکه به‌ظاهر مسلمان می­شود. از این لحظه به بعد باید منافقین مکه را شناسایی کرد؛ چون مشرکین قدرت پشتیبانی منافقین را نداشتند و به تعبیر دیگر، مکه برای پیامبر(ص) رو بود. به این معنا که مکه برای حضرت نقطه پنهان نداشت؛ چون حضرت اهل مکه بودند و نسبت به مشرکین مکه شناخت دارند. اقوام حضرت در مکه هستند و مهاجرین به‌راحتی به مکه می­روند؛ اما پیامبر(ص) به علم ظاهری، کدام‌‌یک از شامیان و یا ایرانیان را می­شناسند؟! کدام‌‌یک از اصحاب حضرت اهل شام هستند و یا کدام‌یک از آنها اهل ایران هستند؛ به‌گونه­ای که به ایران رفت‌وآمد داشته باشند؟! کدام‌یک از اصحاب حضرت اهل تبوک و یا مُوته هستند و یا کدام‌یک از آنها از اردن و یا مصر به مکه آمده­اند؟!

حضرت مکه را می­شناسند. اگر نقطه­ای برای فردی شناخته‌شده باشد و آن فرد در آن نقطه عامل داشته باشد، عامل او نمی­تواند به‌طور زیر کار کند؛ بلکه اقداماتش رو است. عوامل در نقاطی می­توانند پنهانی کار کنند که برای سازمان، رو نباشد.

 

در جنگ‌هایی مثل مُوته، رومیان به تحریک یهودیان به نبرد مسلمین آمدند

بعد از سال پنجم، درگیری‌های حضرت با یهودیان بود؛ مانند خیبر، تبوک و موته که آخرین نبرد حضرت در موته با شکست مواجه شد؛ درحالی‌که حضرت مکه را فتح کرده بودند. ممکن است گفته شود نبرد حضرت در موته با رومیان بود و آیین رومیان مسیحیت بود. در پاسخ می‌گوییم: نمی­توان گفت نبرد ایشان با مسیحیان بود؛ چون در همان موقعی که نبرد با مسیحیان است، آیه «لَتَجِدَنَّ‏ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذينَ أَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ‏ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏» (۲) نازل می­شود؛ به این معنا که شدیدترین مردم از لحاظ دشمنی با مؤمنین یهودیان هستند و بهترین آنها از نظر دوستی، مسیحیان هستند. جمع بین این دو مطلب این است که نبرد با مسیحیان روم نیز درواقع نبرد با یهودیان است. اگر در ظاهر نبرد با مسیحیان است، اما قرآن می­گوید: مسیحیان بیشترین محبت را نسبت به مؤمنین دارند. معلوم می­شود داستان موته نیز نبرد با یهودیان است. اگرچه در نبرد موته رومیان حضور داشتند، اما چه کسی رومیان را علیه مسلمین به صحنه نبرد کشاند؟ رومیان به تحریک و امر چه کسی عمل می­کنند؟ پیامبر اکرم(ص) با روم کار ندارند؛ بلکه ایشان از طریق موته، آهنگ قدس داشتند. مرکز قدرت روم، آنتالیا و سمت شمال یعنی ترکیه و یونان و ایتالیا است؛ اما بیت­المقدس در دست چه کسانی است و بزرگان این منطقه چه کسانی هستند؟ همه می­دانند اصالت بزرگان این منطقه همان مدعیان قدس، یعنی یهودیان هستند. مسیحیان نسبت به قدس ادعایی ندارند. مدعیان بیت­المقدس یهودیان هستند و پیامبر(ص) در موته روبه‌روی بیت­المقدس است؛ نه روبه‌روی ترکیه، آنتالیا و ترسوس و مرعش؛ اگرچه بعدا می­توانند به آن مناطق نیز بروند.

 

تشکیل و توسعه سازمان پنهان؛ اهداف مشترک جبهه حق و باطل

سازمان یهود باید کاری کند تا جانشینان پیامبر(ص) صاحب قدرت نشوند و این هدف با دو طایفه بنی­امیه و بنی­عباس دنبال شد تا اینکه به زمان هارون می­رسد. هارون برای جلوگیری از آن قدرت می­داند همان کاری که برای توسعه سازمان پنهان خودش انجام می­دهد تا به قدرت برسد و در یک زمانی مناسب، آن ‌را علنی کند، طرف مقابل یعنی جبهه حق و ائمه اطهار(ع) نیز همین کار را انجام می­دهند. ائمه(ع) یک سازمانی تشکیل دادند و این سازمان مقتدر است و از دید هارون پنهان است و او نمی­تواند این سازمان را پیدا کند؛ درنتیجه، امامِ سازمان و تشکیلات، یعنی امام کاظم(ع) را به شهادت می­رساند.

 

چرا هارون بعد از به شهادت رساندن امام کاظم(ع) امام رضا(ع) را شهید نکرد؟

سؤال اساسی این است که چرا هارون، امام رضا(ع) را به شهادت نرساند؟ هارون نسبت به امام رضا(ع) شناخت دارد و می­داند امام بعدی سازمان و تشکیلات پنهانی طرف مقابل، خود امام رضا(ع) است؛ اما چرا حضرت را به شهادت نرساند؟ عرض شد: وضعیت آن روز به هارون اجازه چنین اقدامی نمی­داد. گرفتاری­هایی که هارون با جریان بنی­الحسن و بنی­زید داشت، یعنی همان حرکت پنهان بنی­الحسن و بنی­زید، مانع چنین اقدامی از طرف هارون می­شد. به همین جهت باید نسبت به تحرکات بنی­الحسن و زیدیه در این مقطع از زمان کاملا اشراف پیدا کرد.

ابوالسرایا کیست؟ ادارسه و ادریسی­ها در سمت سودان چگونه به وجود آمدند؟ افرادی مانند عیسی­بن­زید چه کسانی بودند؟ این فرد حدود سی سال به‌طور پنهانی زندگی می­کرد و فرزند او یعنی احمدبن­زید حدود شصت سال از چشم بنی­عباس پنهان بود و زندگی می­کرد و دستگاه حکومتی دنبال او بود و شاید دستگاه حکومتی به‌اشتباه گمان می­کرد این افراد نیروهای ائمه(ع) هستند و تمام وقت هارون را گرفته بودند.

برخی اشکال کردند و در علت اینکه هارون چرا بعد از شهادت امام کاظم(ع)، امام رضا(ع) را به شهادت نرساند، گفتند: هارون روایت پیامبر(ص) را شنیده بود که حضرت فرمودند: «لَو لا الْحُجَّةُ لَسَاخَتِ‏ الْأَرْضُ‏ بِأَهْلِهَا» (۳) و اگر بعد از شهادت امام کاظم(ع)، امام رضا(ع) را نیز به شهادت برسانند، حجت خداوند روی زمین از بین می­رفت و زمین، اهل خود را از بین می­برد. به عبارتی هارون به این کلام پیامبر(ص) اعتقاد داشت؛ ولذا بعد از شهادت امام کاظم(ع) امام رضا(ع) را به شهادت نرساند.

اما این مطلب اساسی ندارد؛ به‌دلیل اینکه اگر این مطلب صحیح بود، دنبال امام زمان(عج) نبودند تا حضرت را به شهادت برسانند؛ درحالی‌که همین بنی­عباس دنبال پیدا کردن حضرت بودند. علت اینکه امام هادی(ع) و امام عسکری(ع) را در اردوگاه محصور کردند، این بود که امام زمان(عج) را پیدا کنند و ایشان را از بین ببرند و خیال خود را راحت کنند. بنابراین اگر این قوم لعین به چنین مطلبی اعتقاد داشتند، نمی­بایست نسبت به پیدا کردن امام عصر(عج) به نیت به شهادت رساندن ایشان اقدام کنند.

 

فضل‌بن‌ربیع چه کسی بود؟

آنچه هارون را مهار کرد، وضعیت تحرکاتی بود که آن زمان وجود داشت. اگرچه حضرات معصومین(ع) با خیلی از این تحرکات مخالف بودند، ولی اثر طبیعی آن همین بود. و از طرف دیگر، بنی­عباس از سازمان مخفی‌ای که ائمه(ع) آن‌ را تشکیل داده بودند، هراس داشتند؛ لذا باید شخصیت فردی مانند فضل­بن­ربیع مورد مطالعه قرار گیرد. این فرد انسان پیچیده­ای بود و وقتی ارتباط او با حضرات معصومین(ع) مورد توجه قرار گیرد، معلوم می­شود هارون نتوانست نسبت به شخصیت او پی ببرد. فضل­بن­ربیع فردی مانند علی­بن­یقطین و بلکه از او نیز جلوتر بوده است. فضل­بن­ربیع زندانبان هارون بود و امام کاظم(ع) زندانی او بودند و حتی پیشنهاد قتل امام(ع) نیز به او داده شد؛ اما او ابا کرد و هارون نیز مقداری با او مسئله­دار شده بود. ولی هارون در چند مورد او را امتحان کرد و نتوانست ارتباط او را با ائمه(ع) کشف کند و به هر تقدیر، او را نکشت. البته فضل­بن­ربیع با فضل­بن­سهل تفاوت دارد؛ برخی این دو را باهم خلط کرده بودند. فضل و حسن از فرزندان سهل و اصالتا ایرانی هستند؛ اما فضل مورد بحث، فرزند ربیع است.

در جلسه قبل عرض شد فضل­بن­ربیع که نیروی هارون بود، بعد از مرگ هارون در کنار امین قرار گرفت؛ اما چرا بعد از کشته شدن امین، مأمون او را بخشید و به قتل نرساند؟ باید راجع به فضل­بن­ربیع و برادران او تحقیق کرد تا معلوم شود حضرت در دستگاه بنی­عباس از چند مسیر نفوذ کرده و عوامل خود را وارد دستگاه بنی­عباس کرده بودند؛ به‌گونه­ای‌که زندانبان هارون، عامل امام کاظم(ع) است.

 

چرا فضل‌بن‌ربیع امام کاظم(ع) را از زندان آزاد نکرد؟

ممکن است اشکال شود اگر زندانبان هارون، عامل امام کاظم(ع) است، باید حضرت را آزاد و از زندان فراری می­داد؛ نه اینکه ایشان را در زندان زندانی کند. اما باید دانست وقتی امام کاظم(ع) زندانی فضل­بن­ربیع است و از طرف امام(ع) نیز مأمور است که حضرت را زندانی نگه دارد، در این صورت نمی­تواند امر امام(ع) را عصیان کند. و از طرفی اگر حضرت از زندان فضل­بن­ربیع آزاد شوند، هارون امام(ع) را به زندانبان بدی مانند سِندی­بن­شاهَک می­سپارد. و از طرف سوم اینکه، باید دانست نه‌تنها حضرات معصومین(ع)، بلکه مؤمنینی که فرمانده هستند، هرگز فرار نمی­کنند؛ چون معنا ندارد. فرار به این معنا که پنهان شوند. و اگر امام کاظم(ع) در مرزهای ایران دیده شده­اند، به‌دلیل تبلیغ و نشر معارف اسلامی بوده است. بنی­عباس هرگز حضرات معصومین(ع) را گم نکرده بودند؛ درحالی‌که فرار به این معنا است که در جایی پنهان شده باشند. اگر امام معصوم(ع) حق است که همین‌طور هم است، نباید پنهان شود. فعل حضرت موسی(ع) در آیه «فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّب‏» (۴) نیز به معنای فرار نیست؛ بلکه حضرت به نقطه­ای دیگر رفته و سپس بر فرعون وارد شدند. اگر حضرت موسی(ع) فرار کرده بودند، بعد از فرار، ظاهر نمی­شدند. ترک یک مکان و رفتن به مکانی دیگر به یک معناست؛ درحالی‌که رفتن به مکانی دیگر برای پنهان شدن به معنای دیگری است. اگر پیامبر(ص) نیز هنگام هجرت از مکه به‌سمت مدینه به‌سوی غار رفتند، هدفشان پنهان شدن نبود؛ بلکه هدفشان رفتن به مدینه و مقر حکومتشان بوده است. فرار با غائب شدن متفاوت است؛ لذا در باب امام زمان(عج) گفته نمی­شود ایشان فراری است؛ بلکه گفته می­شود ایشان غائب است؛ به این معنا که غائب شدن هم به امر الهی است و در دست خود حضرت نیست.

اگر امام کاظم(ع) از زندان هارون فرار می­کردند، به کجا می­رفتند؟ اگر ایشان در جایی پنهان می­شدند، در مورد ایشان گفته می­شد به‌دلیل ترس فرار کردند! و از طرفی اگر حضرت پنهان می­شدند، معنایش این بود که ایشان مجرم هستند؛ درحالی‌که حضرات معصومین(ع) می­خواهند به مردم ثابت کنند جرمی ندارند؛ بلکه دستگاه حاکمه زورگوست. هیچ­‌کدام از معصومین(ع) در جایی پنهان نشدند. اگر حضرت از زندان فضل خارج شوند، هارون او را به فردی مانند سندی­بن­شاهک می­سپرد؛ اما وقتی ایشان نزد فضل­بن­ربیع زندانی باشند، امکان تبلیغ و ملاقات با مؤمنین نیز برای ایشان فراهم خواهد بود و هرکس بخواهد با حضرت ارتباط برقرار کند، به‌راحتی می­توانست این کار را انجام دهد. حضرت سازمان را اداره می­کنند و دستگاه حاکمه نیز فکر می­کند حضرت زندانی آنهاست.

 

چرا مأمون امام رضا(ع) را ولی‌عهد خود قرار داد؟

هارون نمی­تواند امام رضا(ع) را به شهادت برساند؛ ولذا وقتی برخی از مؤمنین به امام رضا(ع) تذکر می­دادند تا ایشان امامت خودشان را اظهار و آشکار نکنند، حضرت تذکر آنها را رد کرده و می­فرمودند: این طاغی نمی­تواند به ایشان آسیبی برساند. مأمون در همان راستای خلفای قبلی عمل می­کند تا ائمه(ع) را محدود کند و درنتیجه، سازمان شیعه توسعه و قدرت پیدا نکند. مأمون برای دست یافتن به آن مجموعه­ای که به‌دست ائمه(ع) در حال تربیت شدن است – و هرچه هارون تلاش کرد، نتوانست آن را پیدا کند- کوشش می­کرد. خیلی عجیب است که هارون نتوانست به هویت افرادی مانند علی­بن­یقطین و فضل­بن­ربیع پی ببرد. از طرفی این افراد کسانی­اند که هویت آنان و اینکه آنها از عوامل ائمه(ع) بودند، معلوم شده است؛ اما افرادی که هنوز هویت آنها معلوم نشده، ولی از عوامل ائمه(ع) بودند نیز باید به عوامل شناخته‌شده اضافه کرد. همان‌گونه که از احادیث معلوم می­شود، فردی مانند علی­بن­یقطین انسان شریفی است. فضل­بن­ربیع نیز در سلسله سند روایات وجود دارد. امروز هویت این افراد برای مورخین شیعه افشا شده است؛ اما افرادی بودند که هنوز هویتشان افشا نشده است و اینها دلیل بر این است که هارون بعد از شهادت امام کاظم(ع) احساس خطر کرد؛ ولذا ترسید و متعرض امام رضا(ع) نشده و دست به قتل ایشان نزد؛ چون هارون در صورت اقدام در به شهادت رساندن امام رضا(ع)، احتمال می‌داد سازمان مخفی شیعه علیه او وارد عمل شوند و یهودیان نیز هنوز در انتظار کشف آن سیستم و سازمان شیعه هستند؛ لذا مأمون شگرد را عوض می­کند.

در جلسه قبل عرض شد: شگرد مأمون این بود که وضعیتی که حضرت امیر(ع) به آن مبتلا بودند، امام رضا(ع) را به همان وضعیت مبتلا سازند. وضعیتی که حضرت امیر(ع) به آن مبتلا بودند، این بود که ایشان بعد از به حکومت رسیدن، مجبور شدند افراد خود را در مناصب حکومتی به‌ کار بگیرند و این باعث افشا شدن هویت سازمان شیعه شد. مأمون با اقدام خود سعی داشت به همین روش به سازمان شیعه دست پیدا کند؛ لذا به حضرت رضا(ع) پیشنهاد خلافت داد.

 

هدف مأمون از اجبار امام رضا(ع) به خواندن نماز عید فطر چه بود؟

با این دیدگاه یک سؤال اساسی راجع به نماز عید امام رضا(ع) مطرح می­شود. در تمام وقایع مربوط به امام رضا(ع) آن واقعه­ای که در هر زمان و هر مکانی نقل می­شود، داستان اقامه نماز عید توسط حضرت است؛ به این صورت که مأمون در آن سال به حضرت گفت نماز عید فطر را ایشان اقامه کنند. چرا مأمون چنین پیشنهادی به حضرت داد؟ مأمون خیلی زیرک بود و امام(ع) ابتدا استنکاف کردند؛ ولی مأمون مصر بود تا حضرت نماز را اقامه کنند. امام(ع) قبول کردند؛ اما شرطی گذاشتند و آن اینکه این نماز را همانند جد بزرگوارشان رسول­ خدا(ص) اقامه کنند و مأمون شرط حضرت را قبول کرد. چرا حضرت چنین شرطی را گذاشتند و فرمودند همانند جدشان نماز را اقامه می­کنند؟ مأمون دنبال چه بود؟

مأمون ذره­ای به امام رضا(ع) اعتقاد نداشت. او از هارون و یزید بدتر و دشمن خونی حضرت بود. اما چرا به حضرت پیشنهاد اقامه نماز عید می­کند؟ اگر امام(ع) نماز عید را اقامه کنند، مؤمنین درجه‌یک و شیعیانی که حضرت را آن‌گونه که زیارت جامعه معرفی می­کند، می­شناسند، در صفوف اول نماز قرار می­گیرند و حضرت در حال حاضر به هیچ وجه دنبال این نیستند حکومت را از مأمون بگیرند؛ چون می­دانند امکان‌پذیر نیست. چرا حضرت شرط کردند که نماز عید را همانند جدشان رسول ­خدا(ص) اقامه کنند؟ هدف امام(ع) چیست؟ آیا هدفشان قدرت­نمایی به مأمون و حکومت طاغوت است؟ آیا هدف ایشان عدم افشا شدن سازمان شیعه است؟ برای جواب دادن به این سؤالات باید خود حادثه مورد تحلیل و بررسی قرار گیرد.

حضرت در همان ابتدا نماز را ساده کردند و با پای برهنه برای نماز حاضر شدند. در پی این اقدام حضرت، خدم و حشم امام(ع) نیز به راه افتادند و آنها نیز همانند خود حضرت با پای برهنه برای نماز حاضر شدند. از اینکه حضرت خدم و حشم خود را به راه انداخته بودند، می­توان ظن سوء به حکومت پیدا کرد که اگر حضرت نماز را به این صورت اقامه نمی­کردند و این­گونه همه جماعت طوس را به‌دنبال خود به مصلی نمی­کشیدند، بعید نبود و احتمال داشت سواران حاکمیت مأمون، افرادی را که در نماز، پشت سر ایشان اقتدا می­کردند، در همان‌جا دستگیر کرده و به‌عنوان خواص حضرت مورد شناسایی قرار گیرند؛ اما حضرت با تکبیراتشان همه شهر را برای نماز به راه انداختند. وقتی مردم صدای تکبیر حضرت را شنیدند، همه همراه شدند.

 

منافقین برای خودشان بد هستند؛ نه برای مؤمنین

باید این مطلب را مدنظر داشت که حکومت­های جور و طواغیت نمی­گذاشتند و مانع می­شدند که مردم، واقع ائمه معصومین(ع) را ببینند. یکی از دوستان در مورد مرحوم امام آن زمانی که ایشان در نوفل­لوشاتو بودند، می­گوید: یک روز مرحوم امام از خانه­ای که محل اسکان ایشان بود بیرون آمدند. مردم آن سامان مسلمان نبودند. زن و مردی در حال عبور بودند. زن به مردی که همراهش بود، درحالی‌که به امام اشاره می­کرد گفت: عیسی مسیح، عیسی مسیح. اگر مرحوم امام با همان هیبتی که داشتند به بازار می­رفتند، مردم مجذوب ایشان می­شدند. امروز در ایران، افراد منافق بسیاری وجود دارند و وجودشان بد نیست؛ به این معنا که منافقین برای خودشان بد هستند؛ نه برای مؤمنین. قبلا نیز گفته شد: هارون برای خودش بد است؛ نه برای امام کاظم(ع)؛ در غیر این صورت، امام کاظم(ع) شهید نمی­شدند. حضرت عاشق مقام شهادت هستند. هارون با اقداماتش حضرت را به بهشت فرستاد و خودش راهی جهنم شد. یزید برای خودش بد بود؛ نه برای سیدالشهدا(ع). صدام برای خودش بد بود؛ نه برای ملت ایران. ترامپ برای خودش بد است؛ نه برای جمهوری اسلامی ایران.

اگرچه منافقین و انسان­های بد برای مؤمنین گرفتاری و مصیبت درست می­کنند، اما این عالی است. خداوند در قرآن می­فرماید: «الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون‏» (۵). خود خدای متعال انسان مؤمن را در مصیبت قرار می­دهد؛ همچنان‌که خداوند در قرآن می­فرماید: «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ‏ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرين‏» (۶). کار خدا این­‌گونه است که امر کرده یک خانه­ای بین چند کوه درست کنند و یک سنگ سیاه هم در یک زاویه آن قرار داده و به همه امر نموده طواف را از آن نقطه شروع کنند و در استلام، بوسیدن و تبرک جستن از این سنگ ثواب قرار داده است. این کار با کدام عقل انسانی قابل توجیه است؟ اگر همه بخواهند این سنگ را استلام کنند، طواف دچار اشکال می­شود و اگر همه بخواهند طواف کنند، کسی نمی­تواند آن سنگ را استلام کند و ببوسد. آن هم یک سنگ بیشتر نیست. مقام ابراهیم(ع) را در همان نزدیکی قرار داده و مَطاف را معین کرده است و به همه هم اعلام کرده تا به‌سوی این منطقه بیایند و اعمال را به‌ جا آورند. درحالی‌که گنجایش آن مکان حدود پنجاه‌هزار نفر است، اما جمعیت میلیونی به آن منطقه می­روند. حتی زنان را هم مورد خطاب قرار داده است تا این اعمال را هم انجام دهند و در میان نامحرمان قرار گیرند. اینها سختی است و خداوند خالق سختی­ها است. طبق روایت «البَلاءُ لِلولاءِ» (۷) گرفتاری برای دوستان خداوند است. منافقین برای خودشان بد هستند. و از طرفی طبق آیه «لَنْ يَضُرُّوكُمْ‏ إِلاَّ أَذىً‏» (۸) این سختی­ها ضرر نیست؛ اگرچه اذیت است. و پیامبر(ص) نیز فرمودند: «مَا أُوذِيَ‏ نَبِيٌ‏ مِثْلَ‏ مَا أُوذِيتُ» (۹‏)؛ یعنی پیامبری مانند من اذیت نشد؛ اما در نهایت می­فرمود: «اللَّهُمَ‏ اهْدِ قَوْمِي‏ فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُون‏» (۱۰). اگر دشمنان حضرت جری نمی­شدند، شاید ایشان همیشه لبخند می­زدند؛ چون حضرت در تمام این آزار و اذیت­ها بهشت و قرب به‌سوی حق را می­دیدند.

امام رضا(ع) یک لحظه کوتاه خودشان را برای مردم تجلی کردند. فرماندهانی که مأمون آنها را با چکمه­های نظامی و سواره فرستاده بود تا همراه امام(ع) باشند، یک مرتبه پاها را از چکمه­ها بیرون آوردند و با پای پیاده همراه حضرت شدند. هدف مأمون شناسایی خواص بود؛ اما سیل جمعیت به‌گونه­ای رقم خورد که نه خواصی شناخته می­شد و نه بازداشت­کننده و شمشیرزنی وجود داشت. این نظامیان هدف خود را فراموش کرده و محو حضرت شدند (۱۱). مأمون متوجه شد تکبیر سواره‌نظام بیشتر از بقیه مردم است و صدای تکبیرها به کاخ او رسید.

ممکن است گفته شود هدف مأمون از این برنامه و همراه کردن سواره‌نظام با حضرت، به‌نوعی تقدس­زدایی از ایشان باشد؛ به این صورت که حضرت با هیمنه و لشکر برای نماز حاضر شوند تا از چشم مردم بیفتند؛ اما باید دانست اگرچه ممکن است مأمون چنین هدفی را دنبال می­کرده است، ولی همچنان‌که قبلا عرض شد، مأمون می­دانست حضرت اجازه چنین کاری را نمی­دهند؛ چون حضرت همچنان‌که قبلا بیان شد، در شرط قبول ولایت‌عهدی، علاوه بر عدم دخالت در امور سیاسی و عزل و نصب­ها، عدم اسکان در کاخ را نیز شرط کرده بودند. مأمون هدف بالاتری را دنبال می­کرد. بالاترین هدف مأمون، یافتن و شناسایی سازمان شیعه بود و در این امر ناموفق بود.

 

عدم موفقیت خلفای بنی‌عباس در شناخت سازمان شیعه

وقتی افرادی مانند فضل­بن­ربیع و علی­بن­یقطین در کنار هارون هستند و هارون نمی­تواند به هویت آنها پی ببرد، معلوم می­شود نتوانسته به سازمان دست پیدا کند.

ابن­سکیت معلم بچه­های متوکل عباسی بود. متوکل متوجه شد بچه­های او فضائل علی(ع) را بیان می­کنند. از آنها پرسید چه‌کسی این مطالب را آموخته است؟ بچه­هایش گفتند: استاد، این مطالب را به ما آموخته است. ابن­سکیت کسی است که پول می­گیرد تا به‌طور خصوصی بچه­های متوکل را آموزش دهد. متوکل او را احضار کرد و به او گفت: آیا تو این مطالب را به بچه­های من آموختی؟ ابن­سکیت گفت: بله. متوکل گفت: برای چه؟ ابن­سکیت گفت: مگر علی(ع) خلیفه چهارم نیست؟! متوکل گفت: بله؛ اما مطالبی که به بچه­های من آموختی، بالاتر از خلیفه چهارم است. بگو بدانم: دو فرزند من «مُعتَز» و «مُؤیّد» نزد تو محبوب‎ترند یا حسنین، فرزندان علی؟ ابن‌سکیت در پاسخ خلیفه عباسی گفت: به خدا سوگند، قنبر خادم علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) از دو فرزندت و پدر این دو نزد من بهتر است. متوکل سخت برآشفت و به کارگزارانش دستور داد تا زبانش را از پشت سرش بیرون بکشند. همچنین نقل شده غلامان متوکل به امر او ابن‌سکیت را زیر پا انداختند و شکمش را لگدمال کردند و به خانه‌اش بردند تا درگذشت. ابن‌سکیت نتوانست تقیه را ادامه دهد؛ ولذا هویت خود را آشکار کرد و به شهادت رسید.

وقتی کسی مانند متوکل نتوانست هویت آموزگار فرزندانش را که عامل امام هادی(ع) است تشخیص دهد، معنایش این است که اقدامات ائمه(ع) به‌خوبی انجام شده بود.

 

بررسی چند نظر در علت اجبار امام رضا(ع) از طرف مأمون برای برگزاری نماز

ممکن است گفته شود واگذاری امامت نماز عید توسط مأمون به امام رضا(ع) نوعی عوام­فریبی بود تا مأمون ارادت خود به اهل­بیت(ع) را به مردم نشان دهد؛ اما باید پرسید که چرا مأمون باید چنین کاری را انجام دهد؟! قدرت مأمون زیاد بود. اتفاقا مأمون محبوبیت خودش را در بین بنی­عباس به‌دلیل این­گونه اقدامات از دست داده بود و خیلی تلاش کرد تا دیگران را نسبت به اقدامات خود توجیه کند و از طرف برخی بنی­عباس مورد هجوم بود.

برخی در علت این­گونه از اقدامات مأمون گفته­اند: هدف مأمون مهار کردن حرکت علویون بوده است؛ در‌حالی‌که اگر حرکت علویون به‌طور دقیق مورد بررسی قرار گیرد، معلوم می­شود در ظاهر، حرکت علویون با امام رضا(ع) ارتباطی نداشت.

در جلسه آینده، ماجرای عیسی­بن­زید را که قبلا روایت آن مورد بررسی قرار گرفت، از زاویه دیگری مورد بررسی قرار می­گیرد تا معلوم شود اگر این روایات صحیح باشد، ارتباط آنها با ائمه(ع) ارتباط خوبی نبوده است.

ممکن است اشکال شود این مطالب در حد فرضیه است و برای اثبات آن، هزینه زیادی لازم است؛ اما باید دانست دلیل دیگری وجود ندارد.

ممکن است گفته شود از اینکه امام(ع) به‌طور ساده در این مراسم حاضر می­شوند، خودش دلیل می­شود که مأمون سیاستی داشته تا حضرت با تشریفات حاضر شوند؛ اما باید دانست حضرت از همان ابتدا به مأمون فرموده بودند مانند جدشان در این مراسم حاضر می­شوند. مأمون فهمیده بود که حضرت همانند پیامبر(ص) به‌طور ساده این مراسم را برگزار می­کنند؛ اما چرا مأمون قبول کرد؟ اگر امام(ع) نفرموده بودند، می­شد این تحلیل را به‌نوعی قبول کرد؛ اما وقتی حضرت از همان ابتدا فرمودند مانند پیامبر(ص) این مراسم را برگزار خواهند کرد، معلوم می­شود منظور مأمون، برگزاری مراسم به‌طور تشریفاتی و منع از برگزاری مراسم به‌طور ساده نبود؛ بلکه مأمون هدف دیگری را دنبال می­کرد. مأمون نمی­فهمید که سادگی امام(ع) در برگزاری مراسم نماز عید، طراحی او را به هم می­ریزد.

 

  • مائده/۶۴
  • مائده /۸۲
  • به همین مضمون در کفایة الأثر، ص ۱۶۳
  • قصص/۲۱
  • بقره/۱۵۶
  • بقره/۱۵۵
  • شرح مصباح الشريعة عبد الرزاق گيلانى، صفحه ۳۵۶
  • آل­عمران/۱۱۱
  • مناقب آل أبي طالب عليهم السلام جلد‏۳، صفحه ۲۴۷
  • إعلام الورى بأعلام الهدى صفحه ۸۳
  • زمانی که مجلس ششم با حضرت آقا دیدار داشتند، همفکران و هم‌تیپ­های بهزاد نبوی در آن جلسه محو حضرت آقا(حفظه­الله) شده بودند؛ به‌گونه­ای که سخنان آقا را می­نوشتند. وقتی از آن جلسه بیرون آمدند، بهزاد نبوی بر آنها خرده گرفت که چرا در آن جلسه عوض شدند و سخنان ایشان را یادداشت می­کردند؟!

شاعر می­گوید: در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد * حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

جلسه اول تاریخ تطبیقی/ ۱۴-۲-۱۳۹۳

موضوع: کلیاتی در تاریخ

 

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌

رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي‌ وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي‌ وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي‌ يَفْقَهُوا قَوْلِي.‌

بحثی که به یاری خداوند در خدمت دوستان خواهیم بود، پیرامون تاریخ است.

 

اهمیت تاریخ

اگر بخواهیم در مورد هر کتابی که نوشته می شود، متوجه شویم که چه مطلبی از نظر نویسنده آن مهم بوده است، باید ببینیم که در آن کتاب چه مطلبی زیاد تکرار شده است؛ از مقدار تکرار و پرداختن به یک مطلب در یک کتاب، می‌توان متوجه شد که در نظر نویسنده، آن مطلب یا خودش مهم است و یا در بیان هدف نویسنده خیلی دخالت دارد. موقعی که در کتاب آسمانی قرآن هم دقت می‌کنیم، می‌ببینیم حداقل یک سوم مطالب آن، تاریخ و تاریخی است. همین که یک سوم مطالب خدای متعال تاریخ است، حاکی از اهمیت و توانمندی تاریخ در انتقال مطالب است.

 

هدف از مطالعه تاریخ

ما دو هدف عمده از مطالعه تاریخ داریم:

  1. عبرت و کسب تجربه

جایگاه علم در ذهن است و در عالم خارج اثر ندارد، اما تجربه، علم جریان‌یافته‌ای‌ است که اثر خودش را نشان می‌دهد؛ مثلا از نظر علمی می گوییم: اگر وزنه یک کیلویی با سرعت معینی در نقطه‌ای فرود آید، فلان مقدار اثر می‌گذارد. این در ذهن هست؛ اما وقتی این نظریه را آزمایش و تجربه کردیم، علم مذکور اجرا شده و اثرش را می‌بینیم.

انسان در این دنیا بیش از آن‌که به علم نیاز داشته باشد، نیازمند تجربه است؛ اما سخن این‌جاست که فرصت تجربه را ندارد، زیرا تجربه و پیاده شدن علم مستلزم گذر زمان است، در حالی که در این دنیا، بیش از یک زمان (عمر) در اختیار انسان نیست.

تاریخ راه دسترسی به تجربه است. انسان‌ها از زمان آدم (ع) تاکنون همگی واحد بالنوع هستند و زندگی‌ها هم عین و شبیه هم هستند. طبیعت هم واحد بالطبع است؛ به این معنا که طبیعت در زمان آدم (ع) با طبیعت در این زمان هیچ فرقی ندارد و قوانین طبیعی در آن زمان با قوانین این زمان یکسان است، مثل قانون جاذبه زمین و تأثیر عناصر و … . تفاوت تنها در این‌ است که قوانین مذکور در زمان حال به لحاظ علمی روشن است، اما در آن زمان واضح و آشکار نبوده است.

از زمان آدم (ع) تاکنون، انسان‌ها آمده و مدتی زندگی کرده‌ و تجربه‌ای هم اندوخته‌اند. آن‌ها از دنیا رفته‌، اما تجربه‌شان باقی مانده است. اسم این تجربه تاریخ است.

ما در زندگی، چهار نوع رابطه داریم: ارتباط با خودمان، ارتباط با همنوع، ارتباط با طبیعت‌ و ارتباط با غیب این عالم. هر کدام از این روابط به دو قسمت رابطه مخرِّب و رابطه مصلحانه تقسیم می‌شود. لازم است ما هر یک از آن رابطه‌ها را بشناسیم.

اگر این موضوع را به صورت علمی مطالعه کنیم، نتیجه خواهیم گرفت که فلان روابط خوب است و روابط خاص دیگر، روابط بد؛ اما باید دانست تا زمانی که این روابط در زمین تحقق پیدا نکند، تبدیل به یقین برای ما نمی‌شود؛ چنانچه ما همه می‌دانیم آتش می‌سوزاند، اما به اندازه کسی که در آتش گرفتار شده و سوخته است، از آتش‌سوزی نمی‌ترسیم.

رابطه انسان با خودش، همنوعش، طبیعت، و غیر، در طول ازمان چند بار تکرار و نوشته شده و نتیجه آن هم تاریخ شده است. پس تاریخ عبارت است از: «بیان تجربه انسان‌ها در چهار ارتباط مذکور».

تاریخ زمانی فایده و اثر دارد که اثر عملی داشته و ناقل تجربه در یکی از این چهار رابطه باشد. اگر آثار باستانی هم در همین جهت نگهداری شوند که مثلا گفته شود: این بنا، مُضر و دارای اثر منفی بود، قابل قبول است؛ اما اگر آن‌ها را به این منظور نگه داریم که بگوییم این اثر را فلانی و در فلان تاریخ ساخته و این مقدار هم در مورد آن خرج کرده است، بحث‌های بیهوده‌ای خواهد بود.

 

روش‌های مطالعه تاریخ

تاریخ را دو گونه می‌شود مطالعه کرد:

الف- مطالعه مقطعی؛ یعنی هر حادثه‌ای را در زمان خودش ببینیم. مثلا نگاه کنیم که جنگ جمل چه زمانی شروع شد و چه اتفاقی در آن رخ داد و سرانجامش به کجا انجامید؟

این نوع مطالعه در حد خودش می‌تواند آن چهار هدف را برآورده کند.

ب- مطالعه زنجیره‌ای.

در مطالعه مقطعی، دنبال علت حادثه نیستیم و فقط خود حادثه را مطالعه می‌کنیم، اما در مطالعه زنجیره‌‌ای، حادثه را با علت آن مطالعه می‌کنیم. آنچه در تاریخ کاربرد زیادی دارد، این‌گونه مطالعه است.

با این مقدمه، به دنبال دومین هدف از اهداف مطالعه تاریخ می‌رویم:

  1. فهم وضعیت موجود در جهت تغییر به جهت مطلوب

اگر ما بخواهیم وضعیت موجود خودمان را بفهمیم که چرا الآن وضعیت به این‌گونه است، حتما باید علتش را به دست بیاوریم و تا زمانی که علتش را نفهمیم،‌ نمی‌توانیم بفهمیم که چرا الآن این‌گونه هستیم؛ و اگر بخواهیم علتش را به دست آوریم، باید به سراغ واقعه قبلی برویم. واقعه قبلی را هم تا زمانی که به علتش پی نبرده‌ایم، نمی‌توانیم درست بفهمیم. باید به مقداری عقب برگردیم تا به علت اصلی برسیم؛ تا به علت اصلی نرسیم، نمی‌فهمیم که چرا وضعیت ما این‌گونه است.

گذشته‌ها علت وضعیت موجود ماست و ما علت وضعیت آینده‌ایم. اگر نسبت به وضعیت موجود معترض هستیم، باید تحقیق کنیم که چرا وضعیت موجود ما به این‌گونه است، تا بتوانیم آن را در آینده تغییر دهیم؛ وگرنه نسبت به آینده هم معترض خواهیم بود. برای حرکت درست در این زمینه، لازم است به سراغ تاریخ برویم.

 

تاریخ از علوم نقلی است

تاریخ از علوم نقلی است نه از علوم عقلی و علوم نقلی قابل تجربه نیستند. تاریخ، ناقل تجربه است نه قابل تجربه؛ مثلا وقتی درباره نبرد جمل مطالعه می‌کنیم، تجربه زیادی به دست می‌آوریم، ولی نمی‌توان در آزمایشگاه، جنگ جمل را درست کرده و آن را تجربه کرد.

بر خلاف علوم تجربی، اعتماد در علوم نقلی بر ناقل است؛ بنابراین اولا ناقل باید راستگو باشد؛ ثانیا ضابط باشد؛ یعنی موقعی که مطلبی را می‌گوید، درست بگوید و حواس‌پرت نباشد؛ ثالثا اهل فهم حادثه باشد؛ مثلا فهم یک دانشمند فیزیک بعد از مشاهده سایت نطنز با فهم یک انسان عادی فرق می‌کند. هر دو مثلا نیم ساعت از آن‌جا بازدید کرده‌اند، ولی  دانشمند فیزیک حداقل دو ساعت درباره مشخصات، تکنولوژی و پیشرفت‌های سایت صحبت می‌کند، اما انسان عادی نمی‌تواند به این کیفیت سخن بگوید، چرا که هیچ‌گونه آشنایی با این علم ندارد؛ و رابعا نقل ناقل از روی حس (استماع و ر‌ؤیت) باشد، نه از روی حدس. پس نقل ناقلی فایده دارد که دارای این چهار شرط باشد و اگر یکی از این شروط را نداشت، فایده‌ای ندارد.

گفتیم که تاریخ را باید به شکل سلسله‌وار خواند و این سلسه به حضرت آدم (ع) ختم می‌شود. لازم است ناقلی پیدا کنیم که حوادث زمان حضرت آدم (ع) را از روی حس برای ما نقل کند؛ یعنی دیده باشد زمانی که آن حضرت به زمین آمد، ارتباطش با خودش، همسرش، و زمین چگونه بوده است. تنها کسی که می‌تواند تاریخ را از روی حس برای ما نقل کند، خداوند و انسان‌های خدایی‌ (انبیا‌ و ائمه) هستند. نقل خداوند، قرآن است و نقل انسان‌های خدایی‌، سنت و روایت. پس منابع ما در همین موارد خلاصه می‌شود.

بنابراین، این سخن که گاه می‌گویند «تاریخ را باید خارج از دین ببینیم و نباید ابتدا سراغ دین رفت و بعد تاریخ را دید»، کاملا اشتباه است، زیرا اگر از داخل دین به تاریخ نگاه نکنیم، اصلا تاریخی وجود نخواهد داشت، چرا که ناقلی غیر از دین نمی‌توانیم پیدا کنیم.

درباره تفاوت ما با مورخین موجود در دنیا و این‌که آن‌ها تاریخ را از کجا آورده‌اند، ان شاء الله جلسه بعد بحث می‌کنیم.

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

 

هدف ما از بحث‌های تاریخی، بررسی نفوذ یهود در اسلام است

از آغاز و شروع بحث تاریخ، هدف این بود که در راستای بررسی تاریخ، اینکه نفوذ یهود در اسلام و تاریخ اسلام و جهت­گیری حکومت­ها بعد از رسول ­خدا(ص) به چه میزان تأثیرگذار بود، صحبت شود. به عبارتی، تأثیر نفوذ یهود در اصل، جهت­گیری و انحراف به چه میزان بود؟

 

تفاوت «فَتک»، «اغتیال» و «قتل»

بعد از پیامبر(ص) اولین ترور مسلحانه و شناخته‌شده، تروری است که درباره خلیفه دوم اتفاق افتاد. در مورد این ترور قبلا مطالبی بیان شد مبنی بر اینکه ترور به تخصص نیاز دارد. ترور دارای تعریف است که عبارت است از: قتل با ‌انگیزه سیاسی، به‌نوعی که قاتل مشخص نشود. به کشتن ناگهانی بدون خبر و اطلاع قبلی، ترور اطلاق نمی­شود؛ بلکه بر چنین موردی «اغتیال» اطلاق می­شود. در مورد کسی که بدون خبر و اطلاع دادن به فرد مورد نظر، به‌طور ناگهانی او را بکشد، گفته می­شود: «إغتَالَهُ»؛ ولی اگر به فرد مورد نظر اطلاع و خبر داده شود، واژه «قتل» اطلاق می­شود: «قَتَلَهُ». معادل و مترادف ترور، «فَتک» است. فتک به‌معنای کشتن کسی با ‌انگیزه سیاسی و بدون اطلاع قبلی اوست. به عبارتی فتک کشتن با هدف اقتصادی و غارت اموال نیست. فتک به تخصص نیاز دارد. وقتی در فتک انگیزه سیاسی وجود دارد، معنایش این است که پشت‌سر این ترور، یک جریان وجود دارد که قدرت پنهان‌سازی قاتل را دارد تا هویت قاتل معلوم نشود. ترور نباید لو برود و افشا شود. اگر ترور افشا و هویت قاتل مشخص شود، معنایش این است که سازمان بالاتر و برتری وجود داشته که توانسته عامل  ترور را شناسایی کند.

 

کشته شدن خلیفه دوم به‌نحو ترور بود

آنچه درمورد عُمر اتفاق افتاد، قطعا ترور بود. در مورد قاتل عمر فقط یک اسمی به‌نام «ابولؤلؤ» باقی مانده است؛ درحالی‌که کسی از هویت او اطلاعی ندارد و چیزی نمی­داند و در مورد محل دفن او نیز اختلاف وجود دارد. کسی نمی­داند این فرد از کجا آمد و عمر را ترور کرد. کسی که او را به مدینه آورد، مُغیره بود و کسی نمی­داند چرا مغیره بعد از ترور عمر، مورد مؤاخذه قرار نگرفت؟! چون بعد از عمر، عثمان در رأس حکومت قرار گرفت و قدرت در دست جریان مقابل بود؛ حال چرا نسبت به مغیره واکنش نشان ندادند و او را مورد بازجویی قرار ندادند تا هویت ابولؤلؤ را مشخص سازد؟! به‌طور کلی راجع به قتل عمر هیچ‌گونه تحقیقات انجام نمی­شود. اجمالا به‌طور متواتر گفته شده: قاتل عمر، فردی ایرانی بوده است.

 

در اسلام چیزی با عنوان ترور وجود ندارد

با فرض قبول این مطلب، در اسلام چیزی با عنوان ترور وجود ندارد و طبق عبارت «الإسلام قیّد الفتک» چنین‌چیزی مشروع نیست و قتل با انگیزه سیاسی به‌نوعی که قاتل معلوم نشود، در اسلام وجود ندارد؛ در اسلام همه‌چیز در این زمینه علنی است؛ به این معنا که اگر کسی مهدورالدم باشد، آن را علنی می­کند؛ لذا دستور پیامبر(ص) در مورد وجوب قتل رئیس قبیله بنی­قَینُقاع و همچنین در مورد وجوب قتل شش نفری که هنگام فتح مکه معرفی فرمودند، علنی بود. فردی در قبیله بنی­قینقاع و یا بنی­نضیر علیه پیامبر(ص) اقدامات فراوانی انجام می­داد. حضرت در مسجد به‌طور علنی اعلام کرده و فرمودند: چه‌کسی حاضر است و می­تواند شرّ فلانی را به‌دلیل مهدورالدم بودن از سر ما کم کند؟ فردی بلند شد و اعلام آمادگی کرد. حضرت به او مأموریت دادند تا آن فرد را به قتل برساند. اقدام حضرت علنی است و همه متوجه می­شوند. مأمور پیامبر(ص) آن فرد را به قتل رساند. بعد از فتح مکه هم حضرت در مورد شش نفر فرمودند: هرکس آنها را یافت، بکشد.

 

حکم حضرت امام در مورد کشتن سلمان­رشدی مصداق ترور نیست

حکم مرحوم امام در مورد سلمان­رشدی ترور نیست. ایشان سلمان­رشدی را مرتد و واجب­القتل دانستند و حکم او را اعدام اعلام کرده و فرمودند: هرکس او را در هرجایی یافت، بکشد. با این بیان، دستور مرحوم امام مبنی بر قتل سلمان­رشدی ترور نیست؛ چون ترور به‌معنای قتل با انگیزه سیاسی است؛ به‌گونه­ای که قاتل معلوم نشود. هرکس که سلمان­رشدی را به قتل برساند، مرحوم امام به‌عنوان مسئول قتل او شناخته می­شود؛ اما اقدام ابولؤلؤ درباره قتل عمر ترور است.

 

دستور امام هادی(ع) هم مصداق ترور نبود

در اسلام چیزی به‌نام ترور وجود ندارد. در اغتیال، قاتل انگیزه سیاسی ندارد؛ بلکه ممکن است قاتل با انگیزه مالی دست به قتل بزند و چنین‌چیزی نیز در اسلام وجود ندارد. در موردی که امام هادی(ع) درباره وجوب قتل فردی به آن تصریح کردند نیز ترور نیست و نمی­توان گفت حضرت به‌طور خصوصی دستور قتل او را دادند؛ چون اگر خصوصی بود، امروز خبر آن به دست ما نمی­رسید؛ پس معلوم می­شود قتل آن فرد به‌دستور امام هادی(ع) بوده است.

 

فدائیان اسلام قبل از اقدام به کشتن، آن را اعلام می‌کردند

کشتارهایی که به‌دست فدائیان اسلام انجام می­شد نیز علنی بود و از قبل اعلام شده بود. شهید نواب صفوی به‌طور علنی نسبت به قتل­ها ازقبل اعلام کرده بودند که دست به چنین قتل­هایی خواهند زد. به یکی از آنها گفته بود: به‌دلیل حرف زدن علیه دین مرتد است و او را خواهد کشت. همین‌طور راجع به قتل حسنعلی منصور نیز وضع به همین صورت است.

 

عملیات استشهادی در سرزمین‌های اشغالی، جهاد و نبرد است؛ نه ترور

عملیات استشهادی نیز مصداق ترور نیست و از قبل اعلام می­شود. قبلا به اسرائیل گفته شده بود از فلسطین بیرون برود؛ در غیر این صورت، فلسطین برای او مکان امنی نخواهد بود و علیه او اقدام خواهد شد. عملیات استشهادی جهاد و نبرد است؛ نه ترور. در جهاد و جنگ، عملیات به‌طور شبانه و به‌صورت غافلگیرانه انجام می­شود. این نوع عملیات ترور نیست. وقتی قرار است منطقه­ای تحت تصرف درآید، ساکنین آن هرلحظه باید آماده عملیات علیه خودشان باشند؛ لذا در نبرد و جنگ، اصلی به‌نام اصل غافلگیری وجود دارد؛ نه اغتیال و ترور.

 

چرا جناب مسلم، عبیدالله را در خانه هانی نکشت؟

اگر حضرت مسلم در خانه هانی نسبت به کشتن عبیدالله اقدام کند و قاتل معلوم نشود، مصداق ترور خواهد بود و اگر عبیدالله به‌دست حضرت مسلم کشته شود و بعدا اعلام شود که مسلم او را به قتل رسانده، چنین قتلی مصداق ترور نخواهد بود؛ چون در ترور قاتل معلوم نیست.

اما اینکه چرا حضرت مسلم نسبت به کشتن عبیدالله در خانه هانی اقدام نمی­کند و سپس آن را علنی کند، به این دلیل است که اقدام او شروع نبرد شمرده می­شد. و به‌دنبال آن این سؤال مطرح می­شود که آیا چنین اقدامی به‌صلاح است یا نه؟

باید دانست در اسلام چه در جهاد ابتدایی و چه دفاعی، شروع آن منوط به اجازه امام­المسلمین است و در اسلام نبرد بدون اذن وجود ندارد. وقتی امام حسین(ع) حضرت مسلم را به‌سمت کوفه اعزام می­کنند، حضرت مسلم براساس دستور حرکت می­کنند و آنچه امام(ع) به او دستور داده بودند و حضرت مسلم مأمور به آن بودند، سازمان­دهی کسانی بود که به امام حسین(ع) نامه نوشته بودند. مسلم از طرف امام(ع) مأمور سازماندهی است و تا زمانی که به مسلم حمله نشود، حق شمشیر کشیدن ندارد. عبیدالله در خانه هانی به مسلم حمله نکرده بود تا مسلم بخواهند علیه او شمشیر بکشند. حتی اگر حضرت مسلم از قبل به عبیدالله خبر می­دادند که او را خواهند کشت و در خانه هانی او را می­کشتند، مصداق ترور نبود؛ چون اولا از قبل اعلام شده بود و ثانیا قاتل معلوم بود؛ اما با این اقدام، مسلم به‌عنوان آغازگر نبرد شناخته خواهند شد؛ درحالی‌که هدف امام(ع) این بود که به‌عنوان آغازگر جنگ شناخته نشوند و شروع نبرد به‌نام ایشان ثبت نشود.

 

ابولؤلؤ؛ فرستاده جریان فعال یهود در ایران برای ترور خلیفه دوم

بحث درباره این است: حال که در اسلام عنوان و موضوعی به‌نام ترور، مشروع نیست و وجود ندارد، اقدام ابولؤلؤ مربوط به یک سازمان اسلامی نیست و همیشه عقبه ترور، یک جریان سیاسی وجود دارد. قبلا عرض شد که جریان ترور عمر، مربوط به سازمان یهود است؛ اما مطلبی در این زمینه وجود دارد که مورد غفلت واقع شده و آن این است که اگر ابولؤلؤ فردی ایرانی بوده، معنایش این است که سازمان یهود در ایران، یک جریان قوی داشته است. حال سؤال این است که جریان یهود در ایران دنبال چه بودند؟ آیا جریانی که در ایران وجود داشت، با حرکت پیامبر(ص) و اطلاعات از حرکت ایشان در ارتباط است یا نه؟ نباید به این واقعه به‌طور ساده نگاه کرد و از کنار آن رد شد. سازمانی که ابولؤلؤ را از ایران به‌سمت مکه هدایت کرده است و بعد از ترور خلیفه توانستند او را از آن‌جا بیرون ببرد، قوی است. اگر ابولؤلؤ دستگیر می­شد و هویت او افشا می­شد، می­توان ادعا کرد او یک ایرانی ساده بوده است و کاربلد نیست؛ اما وقتی می­تواند از معرکه جان سالم به در ببرد و مورد بازجویی قرار نگیرد، معنایش این است که یک انسان حرفه­ای است و آدم ساده­ای نیست. حال سؤال می­شود این فرد در کجا دوره و آموزش دیده است؟ او چگونه توانسته از گارد حفاظتی عمر فرار کند؟ خلفا گارد حفاظتی داشتند و مسائل امنیتی را رعایت می­کردند. عمر به‌طور ساده بیرون نمی­رفت و دارای هیئت همراه بود.

اگر ماجرای آسیاب حقیقت داشته و خلیفه برای افتتاح آسیاب به آنجا رفته باشد، با گارد حفاظتی خود تحت عنوان هیئت همراه به آن‌جا می­رود و افتتاح‌ به‌شکل مراسم انجام می­گیرد. چرا مردمی که خلیفه دوم را قبول دارند، علیه قاتل او اقدامی انجام ندادند؟ قاتل چگونه توانسته از حلقه گارد حفاظتی فرار کند؟ اگر ابولؤلؤ دستگیر می­شد، قطعا مورد بازجویی قرار می­گرفت. حتی اگر ابولؤلؤ در آن‌جا کشته شده باشد، کدام سیستم و سازمان، دستور قتل ابولؤلؤ را صادر کرده است؟

ابولؤلؤ آدمی پیچیده­ و ایرانی بوده است و از ایران به آن‌جا رفته بود. پس معلوم می­شود سازمان یهود در ایران نیز نفوذ کرده بود. دلیل اینکه ابولؤلؤ را از ایران به آن‌جا انتقال دادند، این است که در مکه فردی را برای این کار پیدا نمی­کردند. اینکه ابولؤلؤ از ایران به آن‌جا رفته است، تاریخ به آن اشاره کرده است. او توسط مُغیره به مکه برده می­شود. فرار ابولؤلؤ مورد سؤال است که او چگونه توانسته از رُبع­الخالی عبور کند؟ او به‌عنوان قاتل خلیفه و رئیس حکومت شناخته شده است. خلیفه به‌قدری قدرت دارد که فردی ایرانی به نام هُرمُزان را در مسجد به جرم و احتمال اینکه با ابولؤلؤ در این ماجرا همدست باشد، دستگیر و به قتل می­رساند. آنها نتوانستند قاتل را پیدا کنند. نباید از کنار این­گونه موارد به‌طور ساده عبور کرد.

خلیفه دوم دارای حکومتی مستحکم، نیرو و گارد حفاظتی است و خود او نیز حفاظت را رعایت می­کند؛ اما با این حال او توسط فردی به‌نام ابولؤلؤ مورد قصد قرار می­گیرد و توانسته از معرکه فرار کند و در هیچ‌جایی دستگیر و مورد بازجویی قرار نگیرد. با توجه به اینکه در اسلام اقدامی به‌نام ترور مشروع نیست، معلوم می­شود ابولؤلؤ مسلمان نبوده و یک فرد عادی نمی­تواند به چنین اقدامی دست بزند.

ترور، قِتال و دفاع نیست و آنچه در قرآن به آن اشاره شده، دفاع و قتال است و در اسلام هر نبردی، چه دفاعی و چه هجومی نیاز به اذن دارد و در اسلام، اذن برای ترور وجود ندارد؛ حتی روایت «الإسلام قَیَّدَ الفَتک» (۱) – اگرچه جای بررسی دارد- ترور را ممنوع می­کند و به‌طور کلی اسلام به ترور نیازی ندارد و با ذات اسلام همخوانی ندارد.

با این بیان معلوم می­شود جریان مقابل در ایران سرمایه­گذاری کرده بودند. اگر قبری که در کاشان به ابولؤلؤ منسوب است، انتسابش به او واقعیت داشته باشد، مورد هجوم واقع نشده است و این چیز عجیبی است؛ درحالی‌که ایران توسط عمر فتح شده بود. اینکه قبر ابولؤلؤ از چه زمانی مورد توجه قرار می­گیرد و اینکه چرا آن را خراب نکردند، جای بحث و بررسی دارد. وقتی قبر او را در زمان رژیم پهلوی می‌خواهند آباد کنند، شاه هیچ‌گونه مقابله­ای انجام نمی­دهد. روی قبر او عبارت «ابولؤلؤ اولین تروریست اسلامی» نوشته شده بود. سازمان مجاهدین، اوائل انقلاب، خود را با عنوان تروریست اسلامی معرفی می­کرد و خیال می­کرد واژه «تروریست» کلمه زیبایی است.

 

احتمال سرمایه‌گذاری و برنامه‌ریزی یهود در ایران از زمان پیامبر(ص)

بحث این است که آیا جریان یهود در ایران سرمایه­گذاری کرده بود و اگر سرمایه­گذاری کرده بود، چه ارتباطی با آیه «یا أیها الذین آمنوا مَن یَرتَدَّ مِنکم عن دینه فسوف یَأتی اللهُ بِقوم یُحِبُّهم و یُحِبُّونه أذِلَّةٍ علی المؤمنین أعِزَّةٍ علی الکافرین یُجاهدون فی سبیل الله و لا یَخافون لَومَةَ لائم ذلک فضل الله یُؤتیه مَن یشاء و اللهُ واسعٌ علیمٌ» (۲) دارد؟ خداوند قومی را می­آورد که خداوند آنها را دوست دارد و آنها نیز خداوند را دوست دارند و در راه خدا مجاهده می­کنند و از سرزنش احدی نمی­هراسند. پیامبر(ص) در مورد این آیه به سلمان فارسی اشاره کرده و می­فرمایند: خداوند امثال این افراد را می­آورد. حضرت به سلمان نیز فرمودند: یا سلمان هذا قومک (۳).

حال آیا از این مقوله قبلا در اطلاعاتی که از حضرت موسی(ع) گرفته بودند، خبری بود یا نه؟ به عبارتی آیا یهودیان مبنی بر گرفتن مأموریت از جهان عرب و انتقال آن به ایرانیان اطلاعاتی داشتند یا نه؟ توضیح اینکه مأموریت اولیه با جهان عرب بود و پیامبر(ص) در سرزمین حجاز مبعوث شدند. انصار رسول ­خدا(ص) عرب‌ها هستند و اهالی مدینه یعنی انصار از عرب هستند. پیامبر(ص) به آنان فرمودند: اگر در این مأموریت همراهی نکنند، خداوند آن مأموریت را از دوش آنها برداشته و به دیگری محول می­سازد. همه آنها مأموریت دارند؛ اما اگر در ادامه راه همراهی نکنند، خداوند ادامه آن را به دیگران محول می­سازد. آیا یهودیان از این برنامه، اطلاعات و اخبار نداشتند تا در همان نقطه سرمایه­گذاری کنند؟

در این راستا این سؤال مطرح می­شود: کسانی که به بنی­عباس کمک کردند تا به قدرت برسند، چه کسانی بودند؟ راجع به ابومسلم خراسانی باید تحقیق شود و باید هویت او مورد بررسی قرار گیرد. چه‌کسی او را می­شناسد؟ ابومسلم از پیچیده­ترین افراد تاریخ است. او کسی است که شمشیرش بنی­عباس را به قدرت رساند.

 

با روی کار آمدن بنی­عباس، قدرت عرب‌ها در ایران زیاد شد

امروزه مسئله­ای را مطرح می­کنند مبنی بر اینکه عرب­ها ایران را فتح کرده و تمدن ایران را از بین بردند. این یک بحثی است که در جای خودش باید مورد بررسی قرار گیرد؛ اما کسانی که چنین حرفی زده و چنین اعتقادی دارند، باید بدانند برخی از ایرانی­ها در ورود و سلطه عرب­ها بر ایران خیلی نقش داشتند و چقدر به آنها در این راستا خدمت کردند! قدرت عرب­ها در ایران قبل از بنی­عباس خیلی ضعیف بود؛ اما با روی کار آمدن بنی­عباس، قدرت آنها در ایران زیاد شد؛ تا جایی که بنی­عباس پایتخت را به ایران منتقل کردند. چرا پایتخت را به ایران منتقل کردند؟ چیزی که در تاریخ به‌دروغ وارد کردند و بسیاری از شیعیان را فریب داد، این بود که مأمون دارای مذهب تشیع بود؛ درحالی‌که چنین چیزی قطعا از دروغ­هایی است که در تاریخ وارد شده است. مأمون خبیث­ترین حاکم در بین حکام بنی­امیه و بنی­عباس بود؛ حتی از معاویه نیز مکارتر و شیطان­صفت­تر بود.

 

قوی­ترین شبکه جاسوسی یهود در ایران

کسی که دانشمند هسته­ای ایران را ترور می­کرد، ایرانی بود و در اسرائیل دوره آموزشی خود را طی کرده بود. قاتل شهید مطهری یعنی اکبر گودرزی نیز دوره دیده بود و اگر خودکشی نمی­کرد، قوی­ترین جاسوس­های آمریکایی در ایران شناسایی می­شدند. اکبر گودرزی بعد از انجام مأموریت، مأمور به خودکشی بود؛ درحالی‌که اگر به راه خود اعتقاد داشت، خودکشی نمی­کرد. اگر خودکشی نمی­کرد و زیر تیغ بازجویی می­رفت، معلوم می­شد استادش از کجا آمده است. امروز نیز جمهوری اسلامی ایران توسط برخی ایرانی­ها گرفتار شبکه نفوذ و جاسوسی یهود است. امروزه قوی­ترین شبکه جاسوسی یهود در ایران در بین ایرانیان وجود دارد.

 

حکومت شاه تحت سیطره بهائیان و صهیونیست‌ها بود

شاه در ایران با قدرت چه کسانی به قدرت رسید؟ چه کسی به شاه گفت بر سر قبر کورش برود و خطاب به او بگوید: تو راحت بخواب که ما زنده­ایم؟ چرا جشن ۲۵۰۰ ساله برگزار می­کند؟ شاه برای چه‌کسی کار می­کرد؟ مگر او یک ایرانی نبود؟ تردیدی نیست که بهائیان، صهیونیست و ساخته‌وپرداخته یهودیان هستند. وزیر آموزش و پرورشی که شاه او را در مسند وزارت قرار داده بود، زنی بهایی بود که رسما آیین خود را اعلام می­کرد. رئیس سازمان برنامه و بودجه ایران، یعنی کسی که برای کل ایران درباره بودجه برنامه‌ریزی می­کند، رسما بهایی بود؛ یعنی یک صهیونیست مطلق. اینها از مواردی بود که علنا بهایی بودن خود را ابراز و اظهار می­کردند. شبکه پنهان به‌قدری قوی بود که اگر شاه دستورات آنها را عملی و اطاعت نمی­کرد، بلافاصله مورد تهدید قرار می­گرفت و او نیز آن را قبول می­کرد.

بنابراین در ایران شبکه نفوذ یهود وجود دارد. بر این اساس آیا نمی­توان از استصحاب قهقرایی استفاده نمود و این مطلب را ثابت کرد که آنچه در حال حاضر وجود دارد، در گذشته نیز وجود داشت؟

 

برمکیان شدیدترین دشمن اهل‌بیت(ع) بودند

برای اینکه بحث به‌خوبی تبیین شود، در چند جلسه قبل عرض شد: راجع به وزرایی که در سیستم بنی­عباس وارد شدند – مانند برمکیان و بنی­سهل- به‌طور دقیق کار و تحقیق صورت نگرفته است. این وزرا ایرانی بودند و وقتی این افراد در دستگاه بنی­عباس وارد می­شوند، نوع برخورد با اهل­بیت(ع) پیچیدگی خاصی به خود می­گیرد و سخت­تر می­شود. امام کاظم(ع) توسط برمکیان و به‌دست هارون به شهادت می­رسند. امام رضا(ع) این مطلب را برای دیگران افشا کرده و فرمودند: عامل شهادت پدر بزرگوارشان برمکیان بودند. نسب آل‌برمک به فردی به‌نام برمک برمی­گردد که در مورد او گفته شده: فردی مجوسی بود و مسلمان شد؛ اما وقتی به دین مجوس مراجعه شده و احکام و عقاید آنها مورد بررسی قرار می­گیرد، معلوم می­شود چیزی به‌نام ترور در این دین وجود ندارد. امروزه زرتشتیان زندگی مسالمت­آمیزی با مسلمانان دارند و در کنار شیعیان به‌خوبی زندگی می­کنند. آنها اهل نزاع و دعوا نیستند و مدل دینشان مدل دین مسیحیت است؛ یعنی در دینشان نزاع و کشمکش وجود ندارد و خواهان آن نیستند.

در مورد برمک گفته می­شود او یک مجوسی بود. وقتی مسلمان می­شود، شدیدترین دشمن اهل‌بیت(ع) قرار می­گیرد. آیا او واقعا یک مجوسی بوده است؟ طبق آیه «لَتَجِدَنَّ أشَدَّ الناسِ عَداوةً للذین آمَنوا الیهودَ و الذین أشرَکوا» (۴) او قطعا یک یهودی خواهد بود و در این آیه هرگز از مجوسی به‌عنوان دشمن خونی اهل­بیت(ع) یاد نمی­شود. اما آل‌برمک شدیدترین دشمن مؤمنین هستند. امام کاظم(ع) امام‌المؤمنین است و آل‌برمک در دشمنی با امام کاظم(ع) از هارون نیز سبقت می­گیرند. جعفربن­یحیی­بن­خالد برمکی ندیم هارون بود و خیلی به هارون نزدیک بود. جعفر بعد از شهادت امام کاظم(ع) به هارون گفت: علی­بن­موسی را نیز به قتل برسان. هارون عصبانی شد و به جعفر گفت: آیا تو می­خواهی نسل این خاندان را از میان بردارم؟!

چقدر عجیب است که حتی هارون علیه جعفر عصبانی می­شود و پرخاش می­کند؛ درحالی‌که اصلا قرار نبود جعفر حاکم شود. در تصدی پست و مقام، امام کاظم(ع) رقیب جعفر نیست تا دشمنی بین آن دو نفر بر سر مقام توجیه شود. امام کاظم(ع) خواهان منصب وزارت نیست تا اینکه جعفر به‌دلیل ترسِ از دست دادن منصبش با امام(ع) به مقابله برخیزد. اگر امام کاظم(ع) با کسی نزاع داشته باشد، بر سر خلافت است. در خصومت­های فردی، رقیب با رقیب خودش در تنازع است. اگر کسی بخواهد به‌جای جعفربن­یحیی­بن­خالد برمکی متصدی منصب وزارت شود، جعفر باید با او به مقابله برخیزد؛ اما حضرت رقیب جعفر در تصدی منصب وزارت نیست و جعفر نیز بر این مطلب آگاه است که حضرت دنبال وزارت نیستند. امام کاظم(ع) دنبال خلافت هستند؛ چون ایشان خلیفه خداوند بر زمین هستند. با این حال، هارون نسبت به ضدیت امام کاظم(ع) با خودش آگاه است؛ اما جعفر در ضدیت با حضرت از هارون سبقت می­گیرد. اگر هارون دست­نشانده باشد نه وابسته، در این صورت، طبق آیه «لَتَجِدَنَّ أشَدَّ الناس عَداوةً للذین آمَنوا الیهودَ و الذین أشرکوا» (۵) مصداق دشمن اهل­بیت(ع) کسی است که به هارون دستور می­دهد تا امام رضا(ع) را نیز به شهادت برساند و او همان جعفر است. آیا او یک مجوسی است؟ اگر مجوسی باشد، قرآن باید شدیدترین دشمن نسبت به مؤمنین را مجوسیان معرفی کند.

 

مأموریت نفوذی‌های یهود برای جلوگیری از تداوم مأموریت شیعیان در ایران

یهودیان در ایران از یک شبکه قوی دارا بوده و از مفاد آیه «یا أیها الذین آمنوا مَن یَرتَدَّ مِنکم عن دینه فسوف یَأتِی اللهُ بقَوم یُحِبُّهم و یُحِبُّونه أذِلَّةٍ علی المؤمنین أعِزَّةٍ علی الکافرین یُجاهدون فی سبیل الله و لا یَخافون لَومَةَ لائم ذلک فضل اللهِ یُؤتیه مَن یشاء و اللهُ واسعٌ علیمٌ» (۶) اطلاع داشتند؛ لذا نفوذی­های خود را در ایران تربیت کرده بودند و می­دانستند مردم این سرزمین کسانی هستند که قرار است مأموریت الهی روی دوش آنها قرار گیرد. بر این اساس، افراد و نفوذی­های خود را به این سرزمین فرستادند تا از تداوم این مأموریت در این سرزمین نیز جلوگیری کنند؛ همان‌طور که برنامه­ریزی کرده بودند تا از ظهور پیامبر اکرم(ص) جلوگیری کنند.

 

چرا در زمان مأمون، قدرت از عراق به ایران منتقل شد؟

اگر با این دید، آل‌برمک و خاندان بنی­فضل­بن­سهل­بن‌ربیع مورد توجه و مطالعه قرار گیرد، معلوم می­شود شبکه موجود در ایران، بیهوده کار نکرده که قدرت از بغداد به ایران منتقل شود؛ چون قبل از ورود سازمان یهود به ایران، شبکه پنهانی اهل­بیت(ع) به‌دلیل دور بودن در ایران در حال شکل­گیری بود. در ذات ایرانی­ها حب و محبت نسبت به اهل­بیت(ع) کاشته شده بود؛ لذا آنچه در توجیه انتقال قدرت از عراق به ایران گفته شده، مدعا را تأیید می­کند. آنچه در دلیل انتقال قدرت بیان شده، این است که مأمون متوجه محبت و دوستداری ایرانی­ها نسبت به اهل­بیت(ع) شد و برای اینکه در برابر امین از این قدرت استفاده کند، به ایران آمد؛ درحالی‌که این توجیه با واقع صددرصد متناقض است؛ چون در برخی روایات بیان شده: امین به‌دلیل مادرش نسبت به اهل­بیت(ع) گرایش داشته است. اگر امین بخواهد موفق شود، باید به ایران بیاید؛ درحالی‌که در بغداد می­ماند و مأمون به ایران می­آید.

 

پیچیدگیِ به وزارت رسیدن ­فضل­بن­سهل

اما چرا مأمون به ایران می­آید؟ آل‌ربیع بعد از سرکوب شدن برمکیان توسط هارون، روی کار می­آیند و هارون آنها را در دستگاه خود از مقربین قرار می­دهد. بعد از مرگ هارون، بین امین و مأمون اختلاف رخ می­دهد. فضل­بن­سهل در کنار امین قرار می­گیرد. فضل فردی ایرانی و نسبت به تمام اطلاعات آگاه است و می­داند ایرانی­ها به اهل­بیت(ع) متمایل هستند. او مشاور امین قرار می­گیرد و امین را در بغداد نگه می­دارد؛ درحالی‌که اگر امین به اهل­بیت(ع) متمایل است، فضل­بن­سهل باید به او مشاوره بدهد تا به ایران متمایل شود؛ اما او امین را در بغداد نگه می­دارد و بعد از درگیری بین امین و مأمون و کشته شدن امین، متواری می­شود. به‌حسب ظاهر مأمون او را دستگیر می­کند و سپس او را بخشیده و در منصب وزارت نصب می­کند. این قضایا خیلی پیچیده است.

 

(۱). الکافی، ج۷، ص۳۷۵٫

(۲). مائده/۵۴٫

(۳). به همین مضمون: مجمع البیان، ج۳، ص۳۲۱٫

(۴). مائده/۸۲٫

(۵). همان.

(۶). مائده/۵۴٫

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

 

تعداد شیعیانِ با اعتقاد صحیح، از زمان امام صادق(ع) رو به فزونی بود

شناخت شرایط حاکم بر زمان ائمه(ع) مخصوصا از امام صادق(ع) به بعد در شناخت رفتار ائمه(ع) خیلی مهم است؛ مانند شرایط خفقان و شرایط تقیه. شرایط تقیه در زمان امام صادق(ع) همزمان با آغاز حکومت بنی­عباس و بعد از آن سخت­تر شد؛ در عین حالی که تعداد شیعیان و طرفداران ائمه(ع) رو به فزونی بود. یعنی شیعه به‌معنای امروزی آن، نه شیعه به‌معنایی که در زمان علی(ع) وجود داشت – به عبارتی، شیعه به‌معنای دوازده‌امامی به‌معنایی که ائمه اطهار(ع) را آن‌گونه که در زیارت جامعه کبیره معرفی شدند قبول داشت- رو به فزونی بود.

 

حاکمیت برای ائمه(ع) چه‌زمانی امکان‌پذیر است؟

زیارت جامعه کبیره شناسنامه ائمه(ع) است و شیعه واقعی کسی است که ائمه(ع) را به‌شیوه زیارت جامعه قبول داشته باشد. چنین شیعیانی در زمان امیرالمؤمنین(ع) خیلی کم بود و حتی به تعداد انگشتان دست نیز نمی­رسیدند. باید دقت کرد زمانی حاکمیت برای ائمه(ع) – که زیارت جامعه آن بزرگواران را معرفی می­کند- امکان‌پذیر است که شیعیان به‌معنای امروزی به حدی از تعداد رسیده باشند که حضرات معصومین(ع) با این مدل از نیرو به قدرت برسند؛ در غیر این صورت اگر ائمه اطهار(ع) با شیعیانی غیر ازشیعیانی که ائمه(ع) را به توصیف زیارت جامعه قبول دارند به قدرت برسند، حکومتشان رو به زوال می­رود و در جاهایی کم می­آورند.

 

گفت‌وگوی امام صادق(ع) با عبدالله‌بن‌عبدالله­بن­الحسن در مورد نامه ابومسلم خراسانی

ابومسلم خراسانی نامه­ای به امام صادق(ع)، عبدالله­بن­عبدالله­بن­جعفر(ع) وعبدالله­بن­عبدالله­بن­الحسن (نوه امام حسن مجتبی(ع)) نوشت مبنی بر اینکه او با تعداد زیادی از نیرو در خدمت آنهاست و از آنها می­خواهد تا قیامِ به‌حق خود را آغاز کنند. به‌عبارتی ابومسلم با ارسال این نامه­ها درصدد است تا خود را خادم اهل­بیت(ع) معرفی کند. وقتی نامه ابومسلم به دست عبدالله‌بن‌عبدالله­بن­الحسن رسید – و او از ارسال شبیه این نامه به امام صادق(ع) بی­خبر بود- خدمت امام(ع) رسید و عرض کرد: فرج حاصل شد. امام(ع) فرمودند: ای عبدالله! به چه‌چیز فرج حاصل شد؟ گفت: به نیرویی که حاضر است ما را همراهی کند تا حقمان را استیفا کنیم. امام(ع) فرمودند: کدام نیرو؟ عبدالله امام(ع) را در جریان نامه ابومسلم قرار می­دهد. حضرت عبدالله را از همراهی با ابومسلم نهی کردند. عبدالله عرض کرد: چرا با او همراه نشوم؟ امام(ع) فرمودند: آیا ابومسلم را می­شناسی؟ آیا او شاگرد تو بوده است؟ آیا نیروهای تحت‌امر او را می­شناسی؟ آیا نیروهای ابومسلم شاگرد تو بودند؟ آیا ابومسلم و نیروهای او تو را می­شناسند؟ عبدالله به همه سؤالات حضرت جواب منفی داد.

مراد حضرت این است که امام باید مأمومین خود را و مأمومین نیز امام خود را بشناسند. اگرچه در نماز جماعت، مسامحه و بر اقتداکنندگان به امام جماعت، مأموم اطلاق می­شود و به شناخت نیاز ندارد، اما فرمانده گردانی که می­خواهد عملیات نظامی انجام دهد، باید تمام نیروهای تحت‌امر خود را بشناسد و هرچه عملیات نزدیک­تر می­شود، باید شناخت کامل‌تر باشد. در ماجرای نامه ابومسلم به عبدالله­‌بن‌عبدالله­بن­الحسن، هیچ‌کدام از آنها شناختی نسبت به یکدیگر ندارند؛ ولذا امام(ع) به عبدالله می­فرمایند: اگر در میدان عمل با ابومسلم اختلاف پیدا کردی، چه می­کنی؟ منظور و مراد امام(ع) این است: در مواردی که عبدالله‌بن‌­عبدالله­بن­الحسن صلاح و مصلحت را در نقطه «الف» می­بیند، اما ابومسلم آن را در نقطه «ب»، چه باید کرد؟ اگر ابومسلم تربیت‌شده عبدالله و تحت‌فرمان او باشد، اختلاف معنایی ندارد و حال آنکه چنین چیزی وجود ندارد. بین مأمومی که منتظر دستور امام خود است و بین مأمومی که نسبت به خواسته و دستور امام خود علم دارد، تفاوت وجود دارد. نیرویی برای امام مفید و به‌دردبخور است که قبل از امر و دستور امام، نسبت به امر امام علم داشته باشد.

در این ماجرا امام(ع) به عبدالله می­فرماید: در موقع اختلاف اگر عبدالله رأی مسلم را بپذیرد، ابومسلم، امام و عبدالله، مأموم خواهد بود و اگر عبدالله رأی و نظر ابومسلم را قبول نکند، گردن زده خواهد شد. این چه فرجی است که عبدالله آن را ادعا می­کند؟!

البته اینکه ابومسلم با خلوص نیت وارد شده و یا اینکه عامل یک سازمانی است، بحث دیگری است که باید در جای خود مورد تحقیق و بررسی قرار گیرد. فرض بر این است که ابومسلم انسانی خوب و مخلصی است و به گوش او رسیده که در حق اهل­بیت(ع) ظلم شده و برای احقاق حق اهل­بیت(ع) وارد میدان شده است؛ اما از اینکه به سه فرد به‌عنوان اهل­بیت نامه­نگاری می­کند، معلوم می­شود یا نسبت به اهل­بیت(ع) جهل دارد و یا اینکه اهل­بیت(ع) را به‌خوبی می­شناسد و عامدا دست به چنین اقدامی زده است. اگر ابومسلم واقعا اهل­بیت(ع) را می­شناخت، برای سه فرد مکاتبه نمی­کرد. اگر او نسبت به اهل­بیت(ع) شناخت دارد، شناخت او از اهل­بیت(ع) مانند شناختی که زیارت جامعه نسبت به ائمه(ع) مطرح می­کند، نیست.

عبدالله‌بن‌­عبدالله­بن­الحسن کلام امام(ع) را به‌خوبی متوجه نشد و خیال کرد که ابومسلم فقط به او نامه­نگاری کرده است و از اینکه ابومسلم با امام(ع) مکاتبه نکرده است، – نعوذبالله- امام(ع) حسودی می­کنند؛ لذا به امام(ع) عرض کرد: از اینکه ابومسلم به شما نامه نداده، حسادت می­کنید که این حرف­ها را به من می­زنید؟ امام(ع) در جواب به او فرمودند: ابومسلم به من نیز نامه داده است. عبدالله تعجب کرد و به امام(ع) عرض کرد: شما چه کردید؟ امام(ع) فرمودند: نامه او را سوزاندم و جواب او را ندادم.

از بیان امام(ع) معلوم می­شود، حضرات معصومین(ع) زمانی می­توانند حق خود را استیفا کرده و در قله قرار بگیرند که معرفت و شناخت نیروها و شیعیانی که در این مسیر، امام(ع) را همراهی می­کنند، در حد معرفتی باشد که در زیارت جامعه به آن اشاره شده است.

حال سؤال می­شود: زیارت جامعه چه زمانی وارد شده و ظهوروبروز پیدا کرده است؟ این زیارت از قول امام هادی(ع) وارد شده است؛ اما چرا این زیارت در زمان امام هادی(ع) ظهوروبروز پیدا می­کند؟ چون طرف مقابل و سازمانی که بعد از رسول خدا(ص) فعالیت خود را علیه اسلام ناب آغاز می­کند، به‌شدت خفقان و رعب ایجاد کردند و هرچه زمان به جلو می­رفت، عرصه را بر اهل­بیت(ع) سخت­تر و تنگ­تر می­کردند. در زمان بنی­عباس این خفقان شدت بیشتری به خود گرفت و از اینکه خفقان شدت بیشتری پیدا کرده است، معلوم می­شود سازمانی که از ابتدا کار خود را علیه ائمه(ع) و اسلام ناب شروع کرده، در جامعه اسلامی موجودیت خود را قوی و نیروهای قوی­تری پیدا کرده و قوت عناصر آنها بیشتر شده است.

 

چرا ائمه اطهار(ع) به فعالیت سازمان یهود علیه اسلام تصریح نکرده‌اند؟

برخی اعتراض می­کنند که اگر سازمان و تشکیلاتی به‌نام سازمان یهود علیه اسلام فعالیت می­کرد، ائمه اطهار(ع) به وجود آن تصریح می­کردند و از اینکه بیان نکردند، معلوم می­شود صحت وجود چنین تشکیلاتی علیه اسلام مخدوش و زیر سؤال است.

اما برای دفع این اعتراض، روایتی بیان می­شود تا معلوم شود اموری که امروزه از بینات و واضحات است، امام معصوم(ع) چگونه آن را بیان می­کنند. روایت را مرحوم کلینی در کافی نقل می­کند. این روایت از سه طریق وارد شده است. اگرچه سند آن، عالیِ عالی نیست، اما در تاریخ، این روایت قوی  است. سندی از آن وجود دارد که در سلسله آن فردی به‌نام سهل­بن­زیاد آمده و چون سهل ضعیف است، بیان نمی­شود؛ اما سندی که قابل بیان است، در ذیل به آن اشاره می­شود:

مرحوم کلینی عن محمد بن یحیی اشعری (ثقه) عن محمد بن ­الحسین أبی الخَطّاب (ثقه) عن محمد بن­ اسماعیل ­بن ­بَزیع (ثقه) عن عمّه حمزةَ بن ­بزیع (این فرد واقفی است و توسط امام رضا(ع) مورد لعن واقع شده است. این افراد گروهی بودند که از سران واقفی قرار گرفتند؛ مانند علی­بن­ابی­حمزه­ بَطائنی؛ اما قبل از اینکه از سران واقفی قرار گیرند، جزء اصحاب درجه‌یک و کثیرالروایة بودند. نوع روایات نقل‌شده از محمدبن­اسماعیل­بن­­بزیع که جزء ثِقات است، از عمویش می‌باشد. عموی اسماعیل نیز از علی­بن­سُوَید که او نیز از ثقات است، نقل می­کند. پس سند این روایت غیراز حمزةبن­بزیع، همگی از بزرگان هستند.

در مورد واقفیه که همگی مورد لعن قرار گرفتند، باید دانست: بعد از وقف، به‌دلیل واقفی شدنشان مورد لعن واقع شدند؛ اما قبل از وقف، در مورد آنها چیزی وارد نشده است. این افراد از رُوات احادیث بودند و در مورد نوع واقفی­ها گفته شده: روایاتی که مربوط به قبل از واقفی شدنشان باشد، مقبول است و بعد از وقف نیز اگر روایتِ بیان‌شده در موضوع امامت نباشد، مقبول است؛ در غیر این صورت، مقبول نیست. برای مثال در مورد آل‌سَماعه گفته شده: خُذُوا بِما رَوَوا و دَعُوا بِما رَأَووا؛ یعنی اجتهادات آنها را کنار بگذارید و روایاتشان را قبول کنید.

قال کتبتُ إلی أبی ­الحسن ­موسی(ع) و هو فی الحَبس کتاباً (علی­بن­سوید می­گوید: “به امام کاظم(ع) نامه نوشتم؛ درحالی‌که ایشان در زندان بودند”. از همین جمله باید دانست که چقدر شبکه یاران حضرت توسعه پیدا کرده بود؛ با اینکه حضرت در زندان هستند، چه‌کسی این نامه­ها را به دست ایشان می­رساند؟! زندان­بان باید این کار را انجام دهد. حال اگر زندان­بان از حکومتی­ها باشد، بلافاصله نامه­رسان را به حکومت معرفی و تحویل می­دهد و مکاتبات بین امام(ع) و شیعیان را گزارش می­دهد. از همین جا علت تعویض زندان حضرت توسط هارون­الرشید معلوم می­شود؛ چون بعد از مدتی، ارتباط حضرت با بیرون از زندان به هارون گزارش می­شد و لذا هارون حضرت را در جایی دیگر زندانی می­کرد) أسألُه عن حالِه و عن مسائلَ کثیرةٍ (راوی می­گوید: از حال امام(ع) پرسیدم و از مسائل زیادی سؤال کردم) فاحتَبَسَ الجوابُ عَلیَّ أشهُراً ثُمَّ أَجابَنی بِجوابٍ هذه نُسخَتُه (چند ماه جواب نامه نیامد و بعد از آن حضرت پاسخ دادند:) بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله العلیِ العظیمِ الذی بعظمتِه و نورِه أَبصَرَ قلوبَ المؤمنین و بعظمتِه و نورِه عَادَاه الجاهِلون و بعظمتِه و نورِه ابتَغَی مَن فی السماوات و مَن فی الارض إلیه الوسیلة (خداوند رفیق دارد؛ چون نور دارد. و دشمن دارد؛ چون نور دارد. شیطان با خداوند می­جنگد؛ چون از نور خداوند اذیت می­شود و اولیای خدا به‌دنبال قرب به حق هستند) بالاَعمالِ المُختلفةِ و الادیانِ المتضادةِ فمُصیبٌ و مُخطِئٌ (همه تلاش دارند به آن برسند؛ منتها ادیان مختلفی روی زمین است که عده­ای راه مستقیم را پیدا کردند و برخی نیز هدفشان صراط مستقیم است؛ اما به بیراهه رفتند) و ضالٌ و مُهتدٍ و سمیعٌ و أصَمُّ و بصیرٌ و أعمَی حَیرانُ (عده­ای هدایت یافته و عده­ای دیگر به بیراهه رفتند؛ برخی گوش شنوا دارند و برخی کَرند؛ برخی بصیرت دارند و برخی کورند) فالحمد لله الذی عَرَفَ و وَصَفَ دینَه محمدٌ(ص) (سپاس خدایی که دین او توسط محمد(ص) توضیح داده شد) أمّا بعدُ فإنَّکَ امرَءٌ أنزَلَکَ اللهُ مِن آلِ محمدٍ بمنزلةٍ خاصةٍ (تو از کسانی هستی که خدای متعال در آل‌پیامبر(ص) منزلتی به تو عنایت فرموده است. مراد امام(ع) این است که معرفت علی­بن‌سوید نسبت به اهل­بیت(ع) معرفتی است که در زیارت جامعه، اهل­بیت(ع) به آن معرفی شده‌اند) و حَفِظَ مَودَّةَ مَا استَرعَاکَ مِن دینِه و مَا أَلهَمَکَ مِن رُشدِکَ وَ بَصَّرَکَ مِن أَمرِ دینِک بتَفضیلِک إِیّاهُم (خدای متعال به تو توفیق داده و محبت خود را نسبت به ما حفظ کردی و آنچه را به تو یاد داده حفظ نمودی. خداوند تو را در دینت اهل بصیرت قرار داده است و اهل­بیت(ع) را بر دیگران برتری دادی) و بِرَدِّکَ الاُمورَ إلیهم (و امور را به آنها ارجاع می­دهی؛ یعنی از اهل­بیت(ع) سؤال می­کنی و خودت از پیش خودت اجتهاد نمی­کنی و به دستور قرآن طبق آیه «فاسئلوا أهلَ الذکر إن کنتم لا تعلمون» (۱) عمل می­کنی) کَتَبتَ تَسأَلُنی عن أمورٍ کُنتُ مِنها فی تَقیّةٍ و مِن کِتمانِها فِی سَعَةٍ (از اموری سؤال کردی که من در تقیه بودم و حق داشتم به تو جواب ندهم) فَلَمّا انقَضَی سُلطانُ الجَبابِرَةِ وَ جَاءَ سُلطانُ ذِی السُّلطانِ العَظیمِ بِفِراقِ الدُنیا المَذمُومَةِ إِلی أَهلِها العُتاةِ علی خالِقِهم (خیلی به من سخت­گیری می­شد؛ کسی که بر من سخت­گیری می­کرد، مُرد؛ ولذا فرصتی برای من حاصل شد که می­توانم جواب تو را بدهم. قبلا گفته شد که وزرای بنی­عباس را باید مورد تحقیق و بررسی قرار داد؛ مانند اینکه برمکیان چه کسانی بودند و همین‌طور بنی­سهل که در دربار مأمون عباسی بودند، چه کسانی بودند) رَأیتُ أَن اُفَسِّرَ لکَ ما سَألتَنی عَنهُ مَخافَةَ أَن یَدخُلَ الحَیرَةُ علی ضُعَفاءِ شیعَتِنا مِن قِبَلِ جَهالَتِهم (الآن هم که جواب می­دهم، به این دلیل است که اگر جواب ندهم، می­ترسم در جهالت بمانید و کسانی که ضعف ایمان دارند، منحرف شوند) فَاتّقِ اللهَ عَزَّ ذِکرُهُ وَ خُصَّ لِذلِکَ الاَمرِ اَهلَه (متقی باش و تقوای الهی پیشه کن) وَ احذَر أَن تَکونَ سَبَبَ بَلِیةٍ عَلی الاَوصِیاءِ (مراقب باش این اموری را که به تو می­گویم، به دیگران نگویی؛ از اینکه سبب گرفتاری برای اولیای خداوند شوی) أو حَارِشاً عَلَیهِم بِإِفشَاءِ مَا استَودَعتُکَ (و با افشای سرّ ما دیگران را تحریک کنی) وَ إِظهارِ مَا استَکتَمتُکَ (و اظهار آن چیزی که من از تو تقاضا دارم آن را کتمان کنی) وَ لَن تَفعَلَ إن شَاءَ اللهُ (البته تو این کار را نمی­کنی) إنّ أَوَّلَ مَا اُنهِی إِلَیکَ أنِّی أَنعَی إِلَیکَ نَفسی فی لَیالِیَّ هذِهِ (از حال من پرسیدی. اما اول به تو بگویم که این روزها عمرم تمام می­شود. حضرت خبر شهادت خودشان را به راوی دادند) غَیرَ جَازِعٍ وَ لا ناِدمٍ وَ لَا شَاکٍّ فِیمَا هُوَ کَائِنٌ مِمَّا قَد قَضَی اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ (اما بدان لحظه­ای برای اقداماتی که انجام دادم و به اینجا رسیدم، نادم و پشیمان نیستم (۲)) وَ حَتَمَ فَاستَمسِک بِعُروَةِ الدینِ آلِ مُحَمَّدٍ (خداوند حتم کرده است؛ تو به عروه دین که آل محمد(ص) هستند تمسک کن) وَ العُروَةِ الوُثقَی الوَصِیِّ بَعدَ الوَصیِّ وَ المَسالَمَةِ لَهُم و الرِّضا بِما قالوا (من از دنیا می­روم؛ اما تو سراغ فرزندم برو. فکر نکن بعداز من همه چیز تمام می­شود؛ مبادا متوقف شوی؛ هیچ وقفی نیست؛ بلکه باید سراغ بعدی رفت) و لَا تَلتَمِس دِینَ مَن لیس مِن شِیعَتِک و لَا تُحِبَّنَّ دینَهُم فَإِنَّهم الخائِنون الذین خَانُوا اللهَ و رسولَه و خَانُوا أَمَانَاتِهم و تَدرِی مَا خَانُوا أَمَانَاتِهِم (مبادا سراغ کسانی بروی که در حق خدا و رسول­ خدا(ص) و امانات آنها خیانت کردند. مبادا آنها را دوست داشته باشی. آیا می­دانی خیانت در امانت چه بود؟) اُئتُمِنُوا علی کتابِ اللهِ فَحَرَّفُوهُ وَ بَدَّلُوهُ (خودشان را امین قرآن دانستند؛ اما قرآن را تحریف کردند) وَ دُلُّوا عَلَی وُلَاةِ الاَمرِ مِنهُم فَانصَرَفُوا عَنهُم (خداوند ولی‌امر را به آنها معرفی کرد؛ اما از آنها منصرف شدند) فَأَذَاقَهُمُ اللهُ لباسَ الجُوعِ و الخَوفِ بِمَا کَانُوا یَصنَعونَ و سَألتَ عن رَجُلینِ اغتَصَبَا رَجُلاً مَالاً کَانَ یُنفِقُه علی الفُقراءِ و المَساکینِ وَ أَبناءِ السَّبیل و فی سَبیلِ اِللَه (تو درباره مردی سؤال کردی که دو نفر اموالی را که در اختیار او بود و این اموال را برای فقرا و مساکین و ابن‌السبیل انفاق می­کرد، غصب کردند) فَلمَّا اغتَصَبَاه ذلِک لَم یَرضَیَا حَیثُ غَصَبَاه حَتَّی حَمَّلَاهُ إیّاهُ کُرهاً فوقَ رَقبتِه إلی مَنازِلِهما فَلَمّا أحرَزَاهُ تَوَلَّیَا إنفَاقَهُ (وقتی اموال او را غصب کردند، به این اکتفا نکرده، او را مجبور کردند تا به درب منازل آنها مراجعه کند. وقتی اموال را تصاحب کردند، خودشان به خرج کردن آن اموال اقدام کردند) أ یَبلُغَانِ بِذلکَ کُفراً (آیا با این اقدامشان کافر شدند؟) فَلَعَمری لَقَد نَافَقَا قَبلَ ذَلکَ وَ رَدّا علی الله عَزّ و جَلّ کَلَامَه وَ هَزِئَا بِرَسُولِه(ص) (حضرت فرمودند: با این عمل کافر نشدند؛ بلکه به جانم سوگند، اینها از قبل کافر بودند و از ابتدا کلام خدا را رد کرده و پیامبر(ص) را مسخره کردند. این عبارت امام(ع) به آیات ابتدایی سوره مبارکه بقره اشاره دارد. خداوند در این سوره، نفاق را معرفی کرده و در همان‌جا مطلب را بیان نموده است. در آیات «و مِنَ الناس مَن یقول آمَنّا بالله و بالیوم الآخِر و ما هم بمؤمنین* یُخادِعونَ اللهَ و الذین آمنوا و ما یَخدَعون إلا أنفسَهم و ما یشعرون* فی قلوبهم مرضٌ فزادَهُمُ اللهُ مرضا و لهم عذابٌ ألیمٌ بما کانوا یَکذِبون* و إذا قیل لهم لا تُفسِدوا فی الأرض قالوا إنما نحن مصلحون* ألا إنهم هم المفسدون ولکن لا یشعرون* و إذا قیل لهم آمِنوا کما آمَنَ الناسُ قالوا أ نُؤمِن کما آمن السُفَهاءُ ألا إنهم هم السفهاء و لکن لا یَعلمون* و إذا لَقوا الذین آمَنوا قالوا آمَنّا و إذا خَلَوا إلی شیاطینهم قالوا إنّا معکم إنما نحن مُستَهزِئون* اللهُ یَستَهزِئ بِهِم و یَمُدُّهم فی طغیانهم یَعمهون» (۳) منافقین معرفی می­شوند به اینکه اینها وابسته­اند. امام کاظم(ع) در نامه نوشتند: این افراد پیامبر(ص) را مسخره کردند؛ این افراد همان کسانی هستند که خداوند در قرآن راجع به آنها می­فرماید: «و إذا لَقُوا الذین آمَنوا قالوا آمَنّا و إذا خَلَوا إلی شیاطینهم قالوا إنّا معکم إنما نحن مُستَهزِئون» (۴). به‌قدری شرایط سخت است که حضرت نمی­توانند به آن تصریح کنند) و هُما الکَافِرَان عَلیهما لعنةُ اللهِ و الملائکةِ و الناسِ أجمعین (این دو نفر زمانی که رسول ­خدا(ص) را مسخره می­کردند، اصلا ایمان نیاورده بودند؛ همچنان‌که خداوند در قرآن می­فرماید: «و مِنَ الناس مَن یقول آمَنّا بالله و بالیوم الآخر و ما هم بمؤمنین» (۵)) و اللهِ مَا دَخَلَ قلبَ أحدٍ مِنهُما شَیئٌ مِن الإیمان مُنذُ خُروجِهما مِن حَالتَیهِما وَ مَا ازدَادا إِلّا شَکّاً کانَا خَدَّاعَینِ مُرتَابَینِ مُنافقَینِ حَتّی تَوفّتهُما مَلائکةُ العذابِ إِلی مَحَلِّ الخِزیِ فِی دَارِ المُقامِ (از همان هنگامی که در کنار پیامبر(ص) قرار گرفته و ادعای ایمان کردند، حتی برای یک لحظه ایمان وارد قلبشان نشده است؛ یعنی حالت اول منافقین، کفر است و سپس اظهار ایمان می­کنند؛ درحالی‌که هیچ­گاه ایمان وارد قلبشان نشده است. آنها خدعه ورزیدند. در مورد منافقین خداوند در آیه دیگری از قرآن می­فرماید: «إن الذین آمَنوا ثم کفروا ثم آمنوا ثم کفروا ثم ازدادوا کفرا لم یَکُنِ اللهُ لِیَغفِرَ لهم و لا لِیَهدِیَهم سبیلا» (۶) و یا در آیه «إن الذین کفروا بعد ایمانهم ثم ازدادوا کفرا لَن تُقبَلَ توبتُهم» (۷) به‌معنای ایمان ابتدایی و سپس کفر، با مطالب بیان‌شده تنافی ندارد؛ همان‌طور که در آیه «یا أیها الذین آمَنوا آمِنوا بالله و رسولِه و الکتابِ الذی نَزَّلَ علی رسوله» (۸) به مؤمنین خطاب می­کند تا ایمان بیاورند؛ درحالی‌که اگر مؤمن بودند، خطاب خداوند مبنی بر ایمان دوم معنا نداشت؛ پس معلوم می­شود ایمان اول، ظاهری است و هنوز ایمان وارد قلب نشده است) و سَألتَ عمَّن حَضَرَ ذَلِکَ الرَّجلَ و هو یُغصَبُ مالُه وَ یُوضَعُ علی رَقبَته مِنهُم عَارفٌ وَ مُنکِرٌ فَأُولئِکَ أهلُ الرِّدَّةِ الأُولَی مِن هَذِه الأُمَّةِ (مراد از این افراد کسانی هستند که ناظر واقعه بوده و اعتراض نکردند. این افراد از اهل ارتداد هستند. همان‌طور که در روایت مطرح شده، «إرتدّ الناسُ بعد رسول الله إلا ثلاث أو أربع». کسانی که نزد آن مردی که حقش غصب شد بوده و دانستند حق با چه‌کسی است و اعتراض نکردند، آنها اهل ارتداد بودند. معنای این جمله این است که عده­ای از ماجرا اصلا آگاه نبودند) فَعَلَیهِم لعنةُ اللهِ و المَلائِکةِ وَ النَّاسِ أَجمَعین (لعنت خداوند و ملائکه بر آنها باد) وَ سألتَ عَن مَبلَغِ عِلمِنَا (از علم ما سؤال کردی) وَ هُوَ عَلَى ثَلَاثَةِ وُجُوهٍ مَاضٍ وَ غَابِرٌ وَ حَادِثٌ- فَأَمَّا الْمَاضِي فَمُفَسَّرٌ وَ أَمَّا الْغَابِرُ فَمَزْبُورٌ وَ أَمَّا الْحَادِثُ فَقَذْفٌ فِي الْقُلُوبِ وَ نَقْرٌ فِي الْأَسْمَاعِ وَ هُوَ أَفْضَلُ عِلْمِنَا وَ لَا نَبِيَّ بَعْدَ نَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ ص وَ سَأَلْتَ عَنْ أُمَّهَاتِ أَوْلَادِهِمْ وَ عَنْ نِكَاحِهِمْ وَ عَنْ طَلَاقِهِمْ فَأَمَّا أُمَّهَاتُ أَوْلَادِهِمْ فَهُنَّ عَوَاهِرُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ نِكَاحٌ بِغَيْرِ وَلِيٍّ وَ طَلَاقٌ فِي غَيْرِ عِدَّةٍ وَ أَمَّا مَنْ دَخَلَ فِي دَعْوَتِنَا فَقَدْ هَدَمَ إِيمَانُهُ ضَلَالَهُ وَ يَقِينُهُ شَكَّهُ وَ سَأَلْتَ عَنِ الزَّكَاةِ فِيهِمْ فَمَا كَانَ مِنَ الزَّكَاةِ فَأَنْتُمْ أَحَقُّ بِهِ لِأَنَّا قَدْ حَلَّلْنَا ذَلِكَ لَكُمْ مَنْ كَانَ مِنْكُمْ وَ أَيْنَ كَانَ وَ سَأَلْتَ عَنِ الضُّعَفَاءِ فَالضَّعِيفُ مَنْ لَمْ يُرْفَعْ إِلَيْهِ حُجَّةٌ وَ لَمْ يَعْرِفِ الِاخْتِلَافَ فَإِذَا عَرَفَ الِاخْتِلَافَ فَلَيْسَ بِضَعِيفٍ وَ سَأَلْتَ عَنِ الشَّهَادَاتِ لَهُمْ فَأَقِمِ الشَّهَادَةَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَوْ عَلَى نَفْسِكَ وَ الْوَالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ فَإِنْ خِفْتَ عَلَى أَخِيكَ ضَيْماً فَلَا وَ ادْعُ إِلَى شَرَائِطِ اللَّهِ عَزَّ ذِكْرُهُ بِمَعْرِفَتِنَا مَنْ رَجَوْتَ إِجَابَتَهُ وَ لَا تَحَصَّنْ بِحِصْنِ رِيَاءٍ وَ وَالِ آلَ مُحَمَّدٍ وَ لَا تَقُلْ لِمَا بَلَغَكَ عَنَّا وَ نُسِبَ إِلَيْنَا هَذَا بَاطِلٌ وَ إِنْ كُنْتَ تَعْرِفُ مِنَّا خِلَافَهُ- فَإِنَّكَ لَا تَدْرِي لِمَا قُلْنَاهُ وَ عَلَى أَيِّ وَجْهٍ وَصَفْنَاهُ آمِنْ بِمَا أُخْبِرُكَ وَ لَا تُفْشِ مَا اسْتَكْتَمْنَاكَ مِنْ خَبَرِكَ إِنَّ مِنْ وَاجِبِ حَقِّ أَخِيكَ أَنْ لَا تَكْتُمَهُ شَيْئاً تَنْفَعُهُ بِهِ لِأَمْرِ دُنْيَاهُ وَ آخِرَتِهِ وَ لَا تَحْقِدَ عَلَيْهِ وَ إِنْ أَسَاءَ وَ أَجِبْ دَعْوَتَهُ إِذَا دَعَاكَ وَ لَا تُخَلِّ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ عَدُوِّهِ مِنَ النَّاسِ وَ إِنْ كَانَ أَقْرَبَ إِلَيْهِ مِنْكَ وَ عُدْهُ فِي مَرَضِهِ لَيْسَ مِنْ أَخْلَاقِ الْمُؤْمِنِينَ الْغِشُّ وَ لَا الْأَذَى وَ لَا الْخِيَانَةُ وَ لَا الْكِبْرُ وَ لَا الْخَنَا وَ لَا الْفُحْشُ وَ لَا الْأَمْرُ بِهِ‏ فَإِذَا رَأَيْتَ الْمُشَوَّهَ الْأَعْرَابِيَّ فِي جَحْفَلٍ‏ جَرَّارٍ فَانْتَظِرْ فَرَجَكَ وَ لِشِيعَتِكَ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِذَا انْكَسَفَتِ الشَّمْسُ فَارْفَعْ بَصَرَكَ إِلَى السَّمَاءِ وَ انْظُرْ مَا فَعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْمُجْرِمِينَ فَقَدْ فَسَّرْتُ لَكَ جُمَلًا مُجْمَلًا وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الْأَخْيَارِ (۹).

باید دانست که حضرات معصومین(ع) در بیان خیلی محدودیت داشتند. باید به ریزه­کاری­های کلام معصومین(ع) دقت کرد تا مدعایی که مطرح شده مبنی بر وجود یک سازمان و تشکیلات یهودی در بدنه اسلام، اثبات شود و ابتدائا مورد انکار قرار نگیرد.

 

(۱). نحل/۴۳٫

(۲). خداوند مرحوم امام را رحمت کند. وقتی منتظری به ایشان نامه نوشت مبنی بر اینکه چه‌کسی جواب این خون­ها را می­دهد، مرحوم امام در جواب می­گویند: ما برای لحظه­ای از اقداماتی که انجام دادیم، پشیمان نبودیم؛ چون به تکلیف و وظیفه خود عمل کردیم. احتمالا آن زمان هم امام کاظم(ع) توسط عده­ای مورد اعتراض قرار گرفته بودند که ایشان این‌گونه می­فرمایند.

(۳). بقره/ ۸-۱۵٫

(۴). همان/۱۴٫

(۵). همان/۸٫

(۶). نساء/۱۳۷٫

(۷). آل عمران/۹۰٫

(۸). نساء/۱۳۶٫

(۹). الکافی، ج۸، صص۱۲۴-۱۲۶٫

 

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

 

مباحثی به مناسبت میلاد پیامبر اسلام(ص)

امشب به مناسبت میلاد پیامبر(ص) مطالبی راجع به میلاد ایشان مطرح می­شود.

 

انبیای الهی در فضای انتظار مردم متولد شدند

آیا میلاد پیامبر(ص) در جو و فضای اطلاعات و آگاهی و انتظار مردم رخ داد یا اینکه مردم نسبت به تولد ایشان اطلاع و آگاهی نداشتند و منتظر آن حضرت نبودند؟ اگر منتظر تولد ایشان بودند، آیا این حالت انتظار فقط در مکه محصور بود و یا اینکه در مناطق دیگر نیز احتمال تولد ایشان وجود داشت؟ اگر این انتظار فقط در مکه محصور بود، چه کسی و یا چه کسانی این اطلاعات را انتشار داده بودند؟

باید دانست هیچ‌کدام از حجت­های الهی و انبیا و کسانی که اولواالعزم بودند – تا جایی که در تاریخ نقل شده است- در فضای بی­اطلاعی مردم به دنیا نیامده­اند؛ بلکه همگی در فضای انتظار مردم متولد شدند و راجع به آمدنشان اطلاعات منتشر شده بود. در مورد حضرت آدم(ع) نیازی به اطلاعات نیست و حضرت نوح(ع) هم به‌شکل طبیعی در بین مردم ظهوروبروز پیدا کردند؛ یعنی ظهوروبروز ایشان روال عادی و طبیعی داشت؛ اما وقتی به زمان حضرت ابراهیم(ع) می­رسد، ظهوروبروز ایشان به‌شکل غیرعادی است؛ به‌ این ‌معنا که حاکمیت آن زمان با تولد و به دنیا آمدن ایشان مخالف بود و مبارزه با حضرت از زمانی آغاز شد که مادرشان به ایشان باردار بود. طاغوتِ زمان به‌ دنبال قتل نوزاد بود. در مورد این واقعه گفته شده نُمرود در خواب دید بچه­ای حکومت او را سرنگون می­کند؛ اما آیا واقعا چنین اقداماتی علیه فردی که هنوز به دنیا نیامده و یا در شُرُف تولد است، به‌صرف ترتیب اثر دادن به خواب نمرود است و یا اینکه مردم نیز صاحب اطلاع بودند و نمرود از آن اطلاعات برای اهداف شوم خود استفاده می­کرد؟ به این معنا که مردمِ سطح جامعه، منتظر ظهوروبروز چنین پدیده­ای بودند و از قبل به مردم در ظرف انبیای قبلی اطلاعات داده شده بود. هنگامی که طوفان زمان حضرت نوح(ع) به وقوع پیوست و حضرت نوح(ع) با خوبان زمان خود سوار کشتی شدند و بعد از اتمام طوفان، ایشان به‌همراه یاوران خود روی زمین مستقر شدند، نقشه الهی باز توسط نوح(ع) و فرزندان ایشان تبیین می­شود تا شبکه و جبهه حق، با اطمینان به راه خود ادامه دهد. انبیای الهی شبکه ایمانی را همیشه نسبت به آینده امیدوار نگه می­داشتند و اصولا تداوم­ها همیشه بر پایه و اساس امید است و در فرض ناامیدی، احدی حتی شیطان نیز حرکت را ادامه نمی­دهد.

 

شیطان تلاش می­کند یقین به موفقیت را به تابعین خودش انتقال دهد

شیطان نسبت به موفقیت خودش در قَسَمی که یاد کرده بود، اهل یقین بود. خداوند متعال از قول شیطان می­فرماید: «لَأتَّخِذَنَّ مِن عبادِک نصیباً مَفروضاً» (۱)؛ یعنی من از بندگان تو نصیب مفروض خواهم گرفت. نصیب مفروض یعنی اینکه چنین چیزی قطعی است. شیطان همیشه در بین اهل باطل، یقین به موفقیت را القا می­کند. طبق آیه «و إن الشَیاطینَ لَیُوحون إلی أولیائهم» (۲) شیطان تلاش می­کند یقین به موفقیت را به تابعین خودش نیز انتقال بدهد؛ به‌همین‌جهت اهل باطل یک عملکرد واحد را – ولو اینکه در مرحله­ای با شکست مواجه شده باشند- در مرحله بعد نیز به همان شکل ادامه می­دهند؛ چون شیطان نمی­گذارد شیوه­ای که در مرحله قبل با شکست مواجه شد، برای اهل باطل یأس­آور باشد؛ لذا تابعین در جبهه باطل را در مرحله جدید، برای موفقیت در کار خودش به مرحله یقین و اطمینان به پیروزی می­رساند.

 

دشمنان پیامبران، مترصد تولد آنها بودند

براین‌اساس اطلاعاتی مبنی بر ظهور و تولد حضرت ابراهیم(ع) و انتشار دین الهی، توسط انبیای قبلی به مردم داده شده است و برای امیدواری مؤمنین، علائم ظهور حضرت نیز بیان می­شود و نمرود براساس همین اطلاعات، جهت کشف و پیدا کردن این پیامبر بزرگ الهی اقدام می­کند. عین همین ماجرا در عصر حضرت موسی(ع) مقارن با تولد ایشان رخ می­دهد. لذا حضرت ابراهیم(ع) درون یک غار رشدونمو پیدا کرد؛ چون هدف نمرود قتل ابراهیم(ع) بود. در مورد حضرت موسی(ع) نیز اطلاعات در سطح جامعه پخش شده بود و فرعون نهایت استفاده را از این اطلاعات جهت مقاصد شوم خود برد تا از تولد موسی(ع) جلوگیری کند و اگر هم به دنیا آمد، ایشان را به قتل برساند. و همین اطلاعات راجع به حضرت عیسی(ع) وجود دارد. وقتی حضرت عیسی(ع) به دنیا می­آیند، دشمنان قصد ایشان را داشتند؛ به این دلیل که نسبت به ایشان شناخت و اطلاعات داشتند. و عین همین اطلاعات را راجع به پیامبر اکرم(ص) داشتند؛ با این تفاوت که اطلاعات مربوط به پیامبر آخرالزمان فوران داشت. در هر نقطه­ای که دین الهی در آن‌جا راه یافته بود، اطلاعات پیامبر آخرالزمان نیز رفته بود.

 

احتمال دارد زرتشتی که اَوِستای واقعی به او منسوب است، حضرت ابراهیم(ع) باشد

راجع به دین زرتُشت (و یا زردُشت) مطلبی قبلا بیان شد؛ مبنی بر اینکه معلوم نیست زرتشتی که در تاریخ معرفی شده است، همان زرتشت واقعی باشد؛ احتمال دارد زرتشتی که اَوِستای واقعی به او منسوب است، حضرت ابراهیم(ع) بوده و کتاب اوستا هم ترجمه صُحُف ابراهیم(ع) باشد؛ چون در اوستا مطالب بلند توحیدی وجود دارد. نور و ظلمتی که در اوستا به آن اشاره شده است، در قرآن نیز وجود دارد: «اللهُ نورُ السماواتِ و الأرضِ» (۳). و همچنین آیاتی در قرآن راجع به ظلمات و شرک و طاغوت وجود دارد. آنچه در بین زرتشتیان به‌عنوان یزدان و اهریمن آمده و مرحوم ملاهادی سبزواری در شعرش به آن اشاره کرده است، می­تواند واقعیت داشته باشد. مرحوم ملاهادی سبزواری می­گوید:

الشر أعدامٌ و کَم قَد ظَلَّ مَن                                                     یقول بالیزدان ثم الأهرِمَن

 

در این عالم یک فرماندهی خیر و یک فرماندهی شر وجود دارد

یزدان همان الله و اهرمن همان شیطان است؛ منتهی در تحریفاتی که بعدا واقع شد، به اهرمن در برابر یزدان استقلال داده شد؛ مانند شیطان­پرستان امروزی که معتقدند شیطان یک نیرویی در برابر خداوند است و در نبرد نهایی، شیطان پیروز می­شود. اما آیا زرتشت یک نیروی مستقلی برای خداوند و یک نیروی مستقل دیگری برای شیطان قائل بوده است و هرکدام از یزدان و اهرمن دارای یک قدرت مستقل در برابر هم بوده‌اند و یا اینکه به‌معنای خدای خیر و خدای شر بوده است؛ به این معنا که کلمه «خدا» در این دو مورد به‌معنای فرماندهی است؟ در این عالم یک فرماندهی خیر و یک فرماندهی شر وجود دارد و این کلام، کلام صحیحی است. فرماندهی شر با طاغوت است؛ همچنان‌که خداوند می­فرماید: «والذین کفروا أولیاءُهم الطاغوت» (۴) و در آیه قبل می­فرماید: «فمَن یَکفُر بالطاغوت و یُؤمِن بالله فقد استَمسَک بالعُروة الوثقی» (۵). در برابر طاغوت، الله است و تعلیمات زرتشت نیز بیانگر همین مطلب است. واژه «دیو» در فارسی همان شیطان است و دیو را در برابر فرشته به کار می­برند: «دیو چو بیرون رود فرشته درآید». واضع اصلی، برای «دیو» قوت استقلالی قائل نبوده است؛ بلکه بعدا تحریف حاصل شده است.

 

اخبار پیامبر آخرالزمان به آیین‌های زرتشت، مسیحیت و یهودی رسیده بود

بنابراین اگر زرتشت، همان حضرت ابراهیم(ع) باشد، ایشان خبر آمدن و تولد پیامبر(ص) را به اطلاع همگان رسانده­اند؛ ولذا اگر زرتشتیان به آئین حضرت ابراهیم(ع) باشند، منتظر ظهور پیامبر آخرالزمان نیز بودند. جالب این است که نه‌تنها اخبار پیامبر آخرالزمان، بلکه اخبار امام‌زمان(عج) نیز به آنها رسیده است. همین آیین یعنی زرتشت به هند می­رسد و پایه مذاهب هندو مانند اوپانیشاد می­شود. اصل این مذاهب، اَوِستایی است. مسیحیت نیز وارد ایران و حتی قسمت­هایی از هند، یونان و ترکیه می­شود. بنابراین هرکجا که آیین مسیحیت به آنجا راه پیدا کند، اخبار پیامبر آخرالزمان نیز به آنجا راه پیدا می­کند. اصلا مایه امید مسیحیان واقعی، تولد و ظهوروبروز پیامبر اسلام(ص) بوده است. در کنار مسیحیت، آیین یهودیت نیز اخبار پیامبر(ص) را گسترش می­دادند.

 

چرا یهودیان اخبار مربوط به پیامبر اسلام(ص) را منتشر می‌کردند؟

یهودیان به چند دلیل، خودشان را مجبور می­دیدند تا اخبار پیامبر اسلام(ص) را منتشر کنند:

دلیل اول اینکه مسیحیان رقیب یهودیان بودند. قبل از ظهور اسلام و پیامبر خاتم(ص) بین مسیحیان و یهودیان نبرد و جنگ وجود داشت. یهودیان از ابزاری به‌نام پیامبر آخرالزمان علیه مسیحیت استفاده می­کردند. خداوند در قرآن می­فرماید: «الذین یَتَّبِعونَ الرسولَ النبیَ الأمیَ الذی یجدونه مکتوبا عندهم فی التوراة و الإنجیل» (۶). پیروان تورات سعی داشتند معتقدین انجیل را شکست دهند و پیروان انجیل نیز تلاش داشتند تا پیروز شوند و هردو در کتاب آسمانی خود نسبت به پیامبر آخرالزمان خبر داشتند و از پیامبر آخرالزمان به‌عنوان ابزار پیشرفت خود استفاده کرده و هرکدام از آنها پیامبر اسلام(ص) را از خودشان می­دانستند. در دعوای پیروان این دو دین الهی آنچه اتفاق می­افتد، انتشار اخبار پیامبر اسلام(ص) بود و چون با یکدیگر رقابت داشتند، هرکدام از آنها تلاش می­کردند اطلاعات بیشتری ارائه دهند تا مردم و افراد بیشتری را به‌سمت خود جذب کنند. در این زمینه، یهودیان ماهر بودند. بنابراین یکی از عواملی که یهودیان این اخبار را انتشار می­دادند، رقابتی بود که با مسیحیان داشتند.

دلیل دوم این بود که یهودیان درصدد جست‌وجو از پیامبر اسلام(ص) بودند تا شخص آن حضرت را پیدا کنند. آنها راه را در این می­دیدند تا اخبار را بین مردم منتشر کنند تا درنتیجه مردم نسبت به پیامبر اسلام(ص) حساس شوند و در این صورت یک تیم اطلاعاتی گسترده­ای برای خودشان درست کردند که در هر کوی‌وبرزن صحبت از پیامبر اسلام(ص) بود و برای کسب اطلاع از تولد حضرت، علائم و ویژگی­های آن حضرت را هم بیان می­کردند. یهودیان برای اینکه بتوانند از اطلاعات مردمی استفاده کنند، مجبور بودند که اطلاعات و علائم آن حضرت را که در تورات آمده بود، برای مردم افشا سازند. همین ارائه و افشا ساختن اطلاعات، موجب انتشار اخبار می­شود. یهودیان طبق اطلاعات خود خبر داشتند که آن حضرت در مکه متولد می­شوند؛ ولذا سعی داشتند به اهالی مکه اطلاعات بیشتری بدهند. در روایتی – اگر از لحاظ سندی صحیح باشد- بیان شده که در سالی که پیامبر(ص) در مکه به دنیا می­آمدند، بسیاری از مردم، نام پسرشان را محمد نام نهادند تا شاید فرزندشان، همان پیامبر موعود باشد. بنابراین حضرت در یک فضای اطلاعاتی مردم متولد شدند.

نزاع یهودیان و مسیحیان در مورد انتساب پیامبر آخرالزمان(ص) به خود به این دلیل بود که هرکدام از پیروان آن دو مذهب درصدد ارائه ابزار قدرتی هستند و هردو از نام پیامبر(ص) علیه دیگری استفاده می­کردند و هرکدام از آنها ادعا می­کردند پیامبر آخرالزمان از آنهاست و ظهور کرده و و پیروان دین دیگر را از بین می­برد و همدیگر را تکذیب می­کردند.

اما واقع قضیه این است که یهودیان به‌واسطه انتشار اطلاعات، درصدد یافتن آن حضرت بودند تا ایشان را از بین ببرند و به‌طور کلی، مانع ولادت حضرت شوند؛ لذا باید از جایگاه تولد حضرت به‌طور دقیق آگاه می­شدند و چون اطلاعات آنها عمومی است و اطلاعات مصداقی شخص را باید به‌طور انطباقی به دست بیاورند – برای مثال امروزه برای پیدا کردن یک سارق، باید عکس او را به مردم نشان بدهند تا بتوان او را پیدا کرد؛ ولذا به یک دستگاه اطلاعاتی وسیع نیاز است- به همین دلیل یهودیان قصد داشتند مردم را به یک دستگاه اطلاعاتی وسیع تبدیل کنند؛ لذا صفات و ویژگی­های حضرت را بین مردم منتشر می­کردند و به‌تبع آن، مردم حساس می­شدند و در محله­های خود نیز جویای آن حضرت بودند. از طرف دیگر خود مردم از هدف شخص و یا اشخاصی که این اطلاعات را منتشر می­کردند، آگاه نبودند؛ ولذا مردم به یهودیان اطلاعات می­دادند.

 

جست‌وجوی یکی از بزرگان یهود از فرزند تازه‌متولدشده قریش

براین‌اساس فردای شبی که حضرت به دنیا آمدند، یکی از بزرگان یهود در دارالنَدوه حضور پیدا کرده و می­گوید: “هل وُلِدَ فیکم وَلَدٌ؟” یعنی کدام‌یک از شما صاحب پسر شدید؟ هیچ‌کدام از مشرکین قریش جواب مثبت ندادند؛ با اینکه هرکدام از آنها صاحب اطلاع هستند؛ چون وقتی بزرگ یهودیان در مکه این سؤال را از آنها می­پرسد، هیچ‌کدام از آنها ایرادی به او نمی­گیرند مبنی بر اینکه این چه سؤالی است که او آن را مطرح می­کند. لذا همه اعضای دارالندوه نسبت به این سؤال آن یهودی توجیه هستند و می­دانند که این یهودی به‌ دنبال چه چیزی است. وقتی آنها به سؤال آن یهودی جواب منفی می­دهند، آن یهودی می­گوید: «إذن وُلِدَ بالشام»؛ یعنی پس حتما در شام به دنیا آمده است. بعد از بیان این جمله از یهودی، هیچ انکاری از طرف مشرکین دیده نمی­شود؛ چون با اطلاعاتی که از قبل دارند، انطباق دارد. آن یهودی مطمئن است طبق اطلاعات موجود در تورات، پیامبر(ص) به دنیا آمده است. مشرکین قریش به یهودی می­گویند: عبدالمطّلب هنوز نیامده. مشرکین از یهودی می‌خواهند تا صبر کند؛ شاید عبدالمطلب از آن مولود خبری داشته باشد. اگر مشرکین قریش بی­اطلاع بودند، آن یهودی را از دارالندوه بیرون می­کردند؛ اما نه‌تنها انکاری از طرف مشرکین دیده نمی­شود، بلکه او را همراهی می­کنند. آنها متوجه می­شوند عبدالمطلب صاحب نوه شده است. یهودی خواستار رؤیت نوزاد می­شود و تمام مشرکین با او همراه می­شوند تا این مولود مبارک را از نزدیک مشاهده کنند؛ چون همگی صاحب اطلاع و منتظر بودند. آنها وارد خانه عبدالمطلب می­شوند. یهودی به پیامبر(ص) نگاه می­کند و از عبدالمطلب می­­خواهد تا پارچه روی بدن حضرت را کنار بزند. وقتی پارچه را برمی­دارد و آن یهودی به شمایل حضرت نگاه می­کند، متوجه می­شود پیامبر موعود به دنیا آمده و این نوزاد همان پیامبر آخرالزمان است. ناگهان بی­هوش می­شود. وقتی به هوش می­آید از او می­پرسند، چه شده؟ او در جواب می­گوید: پیامبر آخرالزمان همین مولود است و او همان کسی  است که می­خواهد بساط ما را جمع کند.

ممکن است اشکال شود چرا عبدالمطلب آن­ افراد را به خانه خود راه دادند؟ جواب این است که ایشان نمی­توانست آن افراد را به خانه خود راه ندهد؛ چون آنان از بزرگان مکه بودند و خود عبدالمطلب نیز یکی از اعضای دارالندوه بود. اعضای دارالندوه از سران قریش بودند که در آن‌جا جمع شده و برای مکه تصمیم­گیری می­کردند.

همه آن اعضا با آن یهودی به منزل عبدالمطلب آمدند. البته عبدالمطلب از قبل همه‌چیز را می­داند؛ منتهی باید به‌گونه­ای رفتار نماید که گویا بی­اطلاع است؛ چون اگر به‌نوعی رفتار کند که نسبت به همه‌چیز اطلاع دارد، اعضای دارالندوه و یهودیان به ماجرا پی می­بردند.

وقتی آن افراد از خانه عبدالمطلب بیرون رفتند، وی متوجه می­شود که همه نسبت به تولد حضرت آگاه شدند و چیزی برای پنهان­کاری نمانده است. یهودیان واقعا انسان­های مرموزی هستند. اعضای دارالندوه بعد از خروج از منزل عبدالمطلب، به آن یهودی گفتند: چرا بی­هوش شدی؟ یهودی در جواب گفت: این مولود همان کسی است که می­خواهد بساط ما را جمع کند.

مطلبی که باید به آن توجه داشت این است که اولین باری بود که قبل از ظهور حضرت این مطلب از دهان دشمن بیرون آمد و آن یهودی دیگران را نسبت به هدف پیامبر(ص) آگاه می­کند. بعد از بیان این جمله از یهودی مبنی بر اینکه حضرت می­خواهند بساط آنها را جمع کنند، یکی از سران قریش گفت: اینکه این مولود، بساط شما را جمع می­کند، چیز عالی و خوبی است و او ما را از شر شما آسوده و راحت می­کند. این ماجرا بیانگر این است که حتی مشرکین دنبال ابزاری بودند تا به‌واسطه آن بتوانند به یهودیان زور بگویند و فخرفروشی کنند. اما آن یهودی در جواب آن مشرک گفت: خوشحال نباشید؛ چون این مولود، بساط شما را هم جمع می­کند (۷). این یهودی در همین‌جا کلنگ خراب کردن رابطه اهل مکه با پیامبر(ص) را به زمین زد.

 وقتی سران دارالندوه و یهودی از منزل عبدالمطلب بیرون رفتند، در دل عبدالمطلب هراس فوران کرد و به‌همین‌جهت این مولود مبارک را به دایه سپردند تا از چشم دشمنان به دور باشد.

 

فعالیت یهودیان برای تحریک مکیان هنوز هم ادامه دارد

جالب است دانسته شود فعالیت یهودیان برای تحریک مکیان علیه پیامبر(ص) هرگز تعطیل نشد و هنوز هم ادامه دارد؛ چون رئیس‌جمهور فعلی آمریکا (ترامپ) گفت: باید بن‌سلمان (ولی‌عهد عربستان) را نگه داشت؛ چون او عامل بقای اسرائیل است و اگر او سقوط کند، اسرائیل سقوط می­کند. ترامپ مجبور است این حرف­ها را بزند؛ همان‌طور که آن یهودی مجبور بود تا به مشرکین بگوید این مولود، بساط شما مشرکین را نیز جمع خواهد کرد. ترامپ مجبور است و باید این‌گونه حرف بزند؛ چون امروز همه غرب به‌دلیل در خطر بودن آبرویشان در جریان قتل خاشُقجی (روزنامه­نگار عربستانی) مصمم هستند تا بن‌سلمان را ساقط کنند. غربی‌ها نسبت به حقوق بشر خیلی ادعا می­کردند و هر غلطی که می­خواستند در کشور جمهوری اسلامی ایران انجام دهند، با خبر و خبرنگاری انجام می­دادند و در دنیا به خبرنگار و خبرنگاری اعتبار دادند؛ اما با برملا شدن دست آنها در قضیه قتل خاشقجی، آبروی آنها بر باد رفت و درصددند تا آبروی رفته را بازگردانند و چون مشخص شد قتل این خبرنگار عربستانی به‌دست بن‌سلمان بوده است، لذا غربی‌ها برای حفظ آبروی خودشان باید ادای دلسوزان حقوق بشر را درآورده و خواستار برکناری بن‌سلمان شوند؛ اما ترامپ به آنها می­گوید تا دست از ادا درآوردن بردارند. او می­بیند اوضاع به‌خوبی پیش نمی­رود و اگر بن‌سلمان برکنار شود، امنیت اسرائیل نیز در خطر قرار می­گیرد و اگر موجودیت اسرائیل در خطر قرار گیرد، موجودیت خودشان نیز در خطر نابودی قرار خواهد گرفت.

بن‌سلمان و به‌طور کلی عربستان به‌وسیله اسرائیل نسبت به مسلمانان یمن، ایران، عراق، فلسطین، لبنان و سوریه دارای کینه است. زمانی عربستان فقط کینه ایران را در سینه داشت و می­شد اختلاف ایران و عربستان را به اختلاف و کینه عرب و عجم توجیه کرد؛ اما امروزه عربستان با بسیاری از کشورهای عربی مسلمان کینه و اختلاف دارد.

 

امی بودن پیامبر(ص) به چه معناست؟

مطلب دیگری که در مورد پیامبر(ص) مطرح می­شود، امی بودن ایشان است. برخی امی بودن را بی­سوادی ترجمه کردند. باید دانست پیامبر اسلام(ص) بالفعل به دنیا آمدند؛ درحالی‌که غیرمعصومین بالقوه به دنیا می­آیند. ارزش و اعتبار غیرمعصومین به علم و سواد آنهاست و حال آنکه آنها زمان تولد، به تعبیر قرآن در آیه «واللهُ أخرَجَکم مِن بُطُونِ اُمَّهاتِکُم لا تَعلمَون شیئا» (۸) هیچ نمی­دانند. بالفعل بودن پیامبر(ص) به این معنا است که در مورد ایشان نمی­توان گفت: ایشان بالقوه و دارای استعداد دریافت قرآن هستند و باید مراحلی را طی کنند تا به فعلیت برسد. به بیانی دیگر بالفعل بودن ایشان به این معنا نیست که حضرت ابتدا باید حرف زدن را فرابگیرند و کم‌کم به سن بلوغ برسند و وقتی به چهل‌سالگی رسیدند، دارای فعلیت نسبت به دریافت قرآن به‌واسطه جبرئیل می­گردند و آن زمان جبرئیل می­تواند آیات سوره علق را بر ایشان بخواند و قبل از آن، حضرت فعلیت دریافت قرآن را نداشتند. پیامبر(ص) بالفعل متولد می­شوند و به‌طور کلی انبیا و اوصیای ایشان، لحظه تولد، بالفعل پا به عرصه گیتی می­گذارند؛ نه بالقوه. غیرمعصومین هستند که بالقوه به دنیا می­آیند و جهت به فعلیت رسیدن استعدادهایشان باید مراحل مختلفی را در زندگی طی کنند.

تردیدی نیست که اظهار معصومین(ع) بالقوه است، نه بالفعل؛ اما قوه اظهار آن بزرگواران بالفعل است، نه بالقوه. فعل پیامبر(ص) تبلیغ و دعوت مردم به صراط مستقیم و دین الهی است. پیامبر(ص) در همان لحظه تولد، واجد قوه دعوت هستند و می­توانند حرف بزنند و مردم را نسبت به رسالت خود آگاه سازند و آنها را نسبت به دستورات الهی امر و نهی کنند. آنها قوه اظهار را دارا هستند؛ اما آن را اظهار نمی­کنند تا زمانی که وقت آن فرابرسد و تا آن زمان در میان مردم مانند سایر بچه­ها بزرگ می­شوند. حضرت عیسی(ع) برای نجات حق، در یک مورد مأمور به اظهار شدند و بعد از آن، تا زمان موعود اظهاری نداشتند. آن زمانی که بنی­اسرائیل قصد داشتند ایشان را در همان گهواره به قتل برسانند، برای آشکار شدن حق مبنی بر اینکه ایشان فرستاده خدا هستند، مأمور به اظهار شدند و اگر اظهار نمی­کردند، طبق قانون آن زمان، مادر و فرزند، هردو کشته می­شدند. مردم به حضرت مریم(س) گفتند این بچه را از کجا آورده است؟ این مولود بچه فحشا باشد، مادر و فرزند هردو کشته می­شدند و چون ایشان مدافعی جز خداوند نداشتند، مأمور به اظهار شدند: «قال إنی عبدُ الله آتانِیَ الکتابَ و جَعَلَنی نبیا» (۹)؛ اما از آن به‌بعد کلامی یبان نفرمودند تا اینکه لحظه ظهوروبروز فرا برسد.

 

اگر انبیا کمالات را دارا هستند، برای چه به دنیا می­آیند؟

انبیا بالفعل متولد می­شوند؛ اما ممکن است سؤال شود: حال که انبیا بالفعل هستند و همه‌چیز را بالفعل واجد هستند، برای چه به دنیا می­آیند؟ به بیانی دیگر وقتی هدف از ورود به دنیا دریافت کمالات است و وقتی انبیا کمالات را دارا هستند، تولدشان چه توجیهی دارد؛ چون هرکس و هرچیزی که پا به این دنیا می­گذارد، باید به کمال خود برسد و محال است موجودی در این عالم بیاید و از ابتدا تا انتهای ورودش در این دنیا یکسان باشد؛ بلکه حتما باید به کمال برسد. البته ممکن است کار را خراب کند که در این صورت مقصر خود اوست؛ ولی قانون و قاعده کلی این است که هدف از ورود به این دنیا، کسب کمال و رسیدن به کمال است. اگر پیامبر اکرم(ص) بالفعل به دنیا آمدند و همه کمالات را دارا هستند و نقطه قابل کسبی در زندگی ندارند، به دنیا آمدنشان به چه دلیل است؟

جواب این است که اگرچه پیامبر(ص) و انبیا بالفعل هستند، اما بالفعل بودنشان نسبت به غیرمعصومین است؛ یعنی نسبت به خداوند متعال بالقوه هستند و کمال در وصول به خداوند است. برای تقریب به ذهن، اگر معدنی از طلا در نظر گرفته شود، عیار برخی از سنگ­ها برای استخرج طلا ۹۰ است؛ برخی ۲۰ و برخی کمتر است و عیار برخی از سنگ­ها ۱۰۰ است؛ اما همین سنگی که دارای عیار ۱۰۰ است، برای تبدیل شدن به النگو و انگشتر باید مراحلی را طی کند. عیار پیامبر(ص) برای وصول به حق، ۱۰۰ است؛ اما دیگران قابل مقایسه با حضرت نیستند. پیامبر(ص) نسبت به خداوند بالقوه است؛ اما نسبت به غیرمعصومین که نیازمندند، بالفعل هستند. به قول شهریار که این مطلب را راجع به حضرت امیر(ع) به نظم درآورده است:

نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت                 متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را با

این بیان رُوات که منسوب به علی(ع) است – مبنی بر اینکه دو مَلَک از کودکی، مأمور تعلیم پیامبر(ص) بودند- مورد تردید است؛ مگر اینکه تعلیم پیامبر(ص) توسط ملائک به مراتب حرکت ایشان به‌سمت حق و خداوند، اشاره داشته باشد، نه حرکت پیامبر(ص) به‌سمت زمین؛ چون یک بحث در نفوذ شیطان در غیرمعصومین است و نفوذ شیطان در معصومین(ع) اصلا قابل تصور نیست؛ اما بحث دیگر قرب به‌سوی حق است که به‌دلیل وجود عیار بالا در پیامبر(ص) ملائکی که متصدی تعلیم ایشان هستند، به‌دلیل اینکه غیرمعصومین فاقد آن عیار هستند، امکان ایجاد ارتباط آن ملائک با غیرمعصومین وجود ندارد. در غیر این صورت این روایت در راستای ادعای بی­سوادی پیامبر(ص) جعل شده است.

حال که وجود کمالات در پیامبر(ص) هنگام تولد بالفعل موجود است، روایاتی که می­گوید آن حضرت هنگام بعثت و نزول وحی و جیرئیل در حِرا بر خواندن، ابراز عدم علم و دانستن می­کنند، مردود است؛ چون ایشان بالفعل بودند و در مقایسه با خداوند، ایشان در عالم بالقوه هستند. بنابراین راه کمال برای همه موجودات وجود دارد تا اینکه مقام فنا در خداوند حاصل شود. مقام فنا مقامی است که انسان خودش را نمی­بیند و همه‌چیز را فعل محض خداوند می­بیند.

 

آیا پیامبر اسلام(ص) لحظه تولد به رسالت خویش شهادت دادند؟

سؤال) در مورد معصومینی مانند حضرت زهرا(س) و امام‌زمان(عج) روایت شده که لحظه تولد به نبوت پیامبر(ص) و وصایت امیرالمؤمنین(ع) شهادت دادند و امام‌زمان(عج) نیز بلافاصله بعد از تولد، آیه «و نُرِیدُ أن نَمُنَّ علی الذین استُضعِفُوا فی الأرض و نَجعَلَهُم أئمةً و نَجعَلَهُمُ الوارثین» (۱۰) را تلاوت نمودند. آیا چنین‌چیزی در مورد پیامبر(ص) و نیز گزارشی مبنی بر شهادت حضرت به رسالت خودشان وجود دارد؟

جواب) پیامبر(ص) آن لحظه حق اظهار و بروز ندارند. اقرار قلبی به توحید کفایت می­کند و لزومی ندارد که حتما بر زبان جاری شود.

اگر گفته شود اطرافیان باید اقرار مولود را بشنوند، باید دانست این اقرار زبانی زمانی تمام می­شود که برای اطرافیان و محیط پیرامونی مفهوم داشته باشد. گزارش شهادت پیامبر(ص) بر رسالت و نبوت خودشان برای مسلمین دارای ارزش است؛ اما برای غیرمسلمین که اوراد و اذکار پیامبر(ص) را قبول ندارند و برای آنها نامفهوم است، ارزشی ندارد.

ممکن است گفته شود کلام و سخن گفتن حضرت لحظه تولد – مانند اینکه بسیاری از اتفاقات رخ داده است- دارای ارزش است. اما سؤال این است که وقتی حضرت متولد می­شوند، چرا خداوند اتفاقاتی مانند خشک شدن دریاچه، فروریختن ایوان مدائن و خاموش شدن آتشکده را به وجود می­آورد؟ این علائم از قبل به‌عنوان علامات ظهور حضرت بیان شده بود. منتظران ظهور حضرت از زمان تولد ایشان سؤال می­کردند که در جواب به آنها گفته ­شد: لحظه تولد، چنین علائمی به وقوع می­پیوندد. این علائم به این جهت بود که مردم به‌سمت حضرت کشیده شوند. اگر رسول­ خدا(ص) به‌محض تولد، نبوت خود را به‌شیوه لسانی ابراز کنند، برای چه‌کسی هادی و هدایتگر است؟ آیا برای خدیجه(س) که آن لحظه حضور ندارند و بر دین حضرت ابراهیم(ع) هستند هدایت­گر است و یا برای آمِنه که خودشان مؤمنه هستند؟! آیا این ابراز لسانی برای عبدالمطّلب که خود مؤمن است هدایتگر است؟! چنین ابرازی برای ابولهب و ابوجهل هدایت­گر نیست؛ چون تولد ایشان از آن دو نفر و بسیاری دیگر مخفی است و اگر پیامبر(ص) در برابر افرادی مانند ابولهب ابراز و اظهار لسانی داشته باشند، همان‌دم توسط ابولهب به سحر و ساحری متهم می­شوند.

پیامبر(ص) حین تولد، بالفعل هستند و بنابراین اظهار آن متوقف بر دستور الهی است. وقتی امام‌زمان(عج) متولد شده و آیه «و نُریدُ أن نَمُنَّ علی الذین استُضعِفوا فی الأرض و نَجعَلَهُمُ أئمةً و نَجعَلَهُمُ الوارثین» را تلاوت نمودند نیز بالفعل هستند. در آن لحظه حضرت مأمور تلاوت آن آیه هستند؛ همچنان‌که حضرت عیسی(ع) به اظهار و ابراز مأمور بودند؛ درحالی‌که از امام سجاد(ع) و سایر ائمه(ع) چنین‌چیزی نقل نشده است. پس معلوم می­شود چنین اظهاراتی در آن مقطع زمانی لازم بوده است. برای مثال، چون حضرت زهرا(س) مأموریت و افشاگری بزرگی بر دوش ایشان گذاشته شده، لذا شخصیت ایشان باید به‌قدری جلوه­گر و برای مردم مطرح و مهم باشد تا افرادی که اقدامات و مأموریت آن حضرت را می­بینند، به‌دلیل آن اظهار لحظه تولد، اقدامات حضرت برایشان قابل فهم و توجیه باشد و بپذیرند. حضرت زهرا(س) در سن ۱۸ سالگی وارد مبارزه سنگین می­شوند و کسانی که مقابل حضرت می­ایستند، امثال ابولهب و ابوجهل نیستند؛ بلکه حضرت مقابل جریانی می­ایستند که همگی کنار رسول­ خدا(ص) بودند و آن جریان در اذهان مسلمانان موجه هستند؛ بنابراین حضرت زهرا(س) نیز باید در اذهان مردم دارای یک جایگاهی باشند که در گفت‌وگوی ایشان با جریان مقابل، شخصیت حضرت برای مردم خیلی رفیع و منیع باشد. پیامبر اکرم(ص) از ناحیه یهودیان و مسیحیان شناخته‌شده هستند و آنان نسبت به وجود حضرت و مأموریت ایشان علم دارند. بَحیرای راهب، بزرگ آکادمی مسیحیان، وقتی پیامبر(ص) را در سن ۱۲ سالگی می­بیند، به ابوطالب می­گوید: ایشان را به شام نبرند؛ اگر دست یهودیان به این نوجوان برسد، او را به قتل می­رسانند. کسی مانند بحیرا به علائم کودکی نیاز ندارد؛ چون او علم دارد. علائم باید مفید فایده باشد.

خلاصه اینکه انبیا، پیامبر اسلام(ص) و اوصیای حضرت نسبت به سایر مردم بالفعل به دنیا می­آیند؛ به این معنا که آن انوار مقدس از کسی مطلبی نمی­آموزند. قرار نیست حضرت موسی(ع) تکلم کردن را از مادرشان بیاموزد؛ ولی باید صبر کند و مانند سایر بچه­ها به‌طور طبیعی بزرگ شود و همان مراحل را در ظاهر بگذراند و حق اظهار ندارد.

 

پیامبر اسلام(ص) در مورد نوشتن، حق اظهار پیدا نکردند؛ نه اینکه ناتوان باشند

پیامبر(ص) لحظه تولد، استاد سخنِ عالَم هستند؛ نه اینکه سخن گفتن را از مادر و دایه بیاموزند. بنابراین ادعای بی­سوادی پیامبر(ص) و اینکه ایشان نوشتن را نمی­دانستند، حرف کسانی است که معتقدند پیامبر(ص) بالقوه است و باید به فعلیت برسد و ایشان بعد از طی مراحلی، به فعلیت رسید، ولی در نوشتن به فعلیت نرسید! این کلام و اعتقاد مردود است؛ ولذا همان­طور که گفته شد، پیامبر(ص) بالفعل متولد شدند و سخن گفتن و نوشتن را بالفعل دارا بودند؛ اما در مورد نوشتار حق اظهار پیدا نکردند؛ نه اینکه ناتوان باشند؛ چون عدم قدرت و توانایی بر نوشتار – و به‌طور کلی ناتوانی- نقص است؛ اما ننوشتن نقص نیست.

اشکال دیگری که در مورد بالفعل بودن پیامبر(ص) ممکن است مطرح شود، آیه «قل إنما بشرٌ مِثلُکم یُوحَی إلیّ» (۱۱) است به این صورت که این آیه می­گوید پیامبر(ص) نیز مانند مردم بشر است؛ ولذا لحظه تولد بالقوه است. اما جواب این است که در همان آیه به واژه «یوحی» اشاره شده است و همین کلمه بیانگر تفاوت ایشان با سایر مردم در فعلیت و عدم فعلیت است.

 

آیا علی(ع) از دستور پیامبر(ص) مبنی بر محو عبارت «رسول­الله» تخطی نمود؟

شبهه دیگری که مطرح است این است که در جریان صلح حدیبیه وقتی کفار به‌دلیل انکار رسالت و نبوت، خواستار محو واژه «رسول­الله» از قرارداد شدند، پیامبر(ص) به علی(ع) دستور دادند تا آن کلمه را از قرارداد محو کنند و علی(ع) از سر دلسوزی و به‌دلیل بی­احترامی نکردن به نام پیامبر(ص) فرمودند: من نمی­توانم آن را پاک کنم و به‌‌نوعی تعارف کردند و سپس پیامبر(ص) از علی(ع) خواستند تا انگشت پیامبر(ص) را روی عنوان رسول­الله قرار دهند تا خود حضرت آن کلمه را از قرارداد محو کنند.

اما باید دانست این شبهه نیز مردود است؛ چون عصیان علی(ع) از امر رسول ­خدا(ص) معنا ندارد. قائل شدن به عصیان علی(ع) از امر رسول ­خدا(ص) از قائل شدن به عدم توانایی پیامبر(ص) بر عدم خواندن بدتر است. امر کردن و دستور دادن پیامبر(ص) نسبت به چیزی، طبق آیه «و ما یَنطِق عن الهوی إن هو إلا وحیٌ یُوحی» (۱۲) عین مصلحت است و تخطی و عصیان از آن به این معنا است که عاصی یا به این مصلحت عمل نمی­کند و یا اینکه عاصی خود را از صادرکننده دستور و امر، اعلم می­داند. باید دانست بین غیرمعصومین اگرچه امکان وجود چنین تعارفاتی وجود دارد، اما در بین معصومین این تعارفات معنا ندارد. وقتی پیامبر(ص) به علی(ع) دستور می­دهند تا کلمه رسول­الله را محو کنند، معنایش این است که در همان لحظه، مصلحت و صلاح همین است. اگر محو واژه رسول­الله بی‌احترامی بود، پیامبر(ص) هرگز چنین دستوری نمی­دادند؛ لذا این داستان نیز از جعلیات است.

در واقعه­ای پیامبر(ص) در مکه به علی(ع) امر کردند تا پای مبارک خود را روی دوش مبارک پیامبر(ص) قرار دهند و بت­ها را از بالا بر زمین بیاندازند. علی(ع) پای خود را روی دوش حضرت گذاشتند و به بالا رفته و بت­ها را به پایین انداختند؛ اما بعد از اِسقاط بت­ها و موقع پایین آمدن، پای خود را روی دوش پیامبر(ص) نگذاشتند و از همان بالا به پایین پریدند. پیامبر(ص) به علی(ع) فرمودند: چرا موقع پایین آمدن پای خود را روی دوش من نگذاشتی؟ علی(ع) در جواب فرمودند: موقع بالا رفتن دستور و امر وجود داشت؛ اما موقع برگشت امر و دستوری در کار نبود و پا نهادن بر دوش شما خلاف احترام بود؛ لذا از همان بالا به پایین پریدم.

 

روایاتی که ناظر به تأخیر در ابلاغ ولایت توسط پیامبر(ص) است، مردودند

این اقدام علی(ع) یک درس است؛ به این معنا که وقتی امر و دستوری وجود داشته باشد، باید امتثال امر و اطاعت کرد. براین‌اساس هر روایتی که بیان­گر عصیان معصوم از اوامر و دستورات صادره از طرف پیامبر(ص) و یا امام قبلی باشد، مردود است؛ ولذا روایاتی که ناظر به تأخیر در ابلاغ ولایت و وصایت حضرت امیر(ع) توسط پیامبر(ص) است، مردودند؛ چون قبول آن روایات به‌معنای قبول ارتکاب عصیان از ناحیه رسول ­خدا(ص) خواهد بود. بیان این مطلب از این باب است که برخی آیه «بَلِّغ ما اُنزِلَ إلیک مِن ربک» (۱۳) را – العیاذبالله- به تأخیر ابلاغ ولایت علی(ع) توسط پیامبر(ص) حمل کردند. در بیان مراد از آیه باید دانست: خداوند قبل از روز غدیر و فرارسیدن حجةالوداع خطاب به پیامبر(ص) فرمودند: ای پیامبر! ولایت علی(ع) را ابلاغ کن؛ اما زمان آن باید برسد. وقتی پیامبر(ص) در بازگشت از حجةالوداع به منطقه غدیر رسیدند، از ناحیه خداوند به پیامبر(ص) خطاب شد: الآن زمان ابلاغ دستور اعلام ولایت و وصایت علی(ع) است. خداوند از قبل در مورد ابلاغ ولایت علی(ع) به پیامبر(ص) وحی فرستاده بود و حضرت منتظر اعلام زمان آن از طرف خداوند هستند.

در مورد تهدید آخر آیه، یعنی عبارت «و إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَته و اللهُ یَعصِمُک مِنَ الناس» (۱۴) باید دانست: این تهدید مربوط به اهمیت مطلب است؛ نه اینکه مربوط به پیامبر(ص) باشد. این آیه مشابه آیه «و لقد اُوحِیَ إلیک و إلی الذین مِن قَبلِک لَئن أشرَکتَ لَیَحبَطَنَّ عملُک و لَتَکونَنَّ مِنَ الخاسرین» (۱۵) است. معنای این جمله شرطیه این نیست که – نعوذبالله- پیامبر(ص) در آستانه شرک به خداوند قرار گرفته باشند؛ بلکه در مقام بیان اهمیت مطلب است. در آیه ابلاغ ولایت هم عبارت «و اللهُ یَعصِمک مِن الناس» ارتباطی با تأخیر در بیان ندارد.

خداوند در قرآن می­فرماید: «یا ایها الرسول بَلِّغ ما اُنزِل إلیک مِن ربک… » (۱۶)؛ یعنی ای پیامبر! اگر این بیان صورت نگیرد، گویا رسالت ابلاغ نشده و ناقص می­ماند. یک سؤال مقدر بین رسول ­خدا(ص) و خداوند ردوبدل می­شود که خداوند در ادامه آیه درصدد افشا کردن آن است. سؤال مقدر پیامبر(ص) این است که با وضعیت موجود، اگر این دستور ابلاغ شود، چه بر سر دین خواهد آمد؟ حضرت از شهادت خودشان هراس و ترسی ندارند و ایشان طالب شهادت در راه خداوند هستند. خداوند در ادامه آیه می­فرماید: «و اللهُ یعصمک من الناس». «کاف» خطاب در این آیه به شخصیت حقیقی پیامبر(ص) برنمی­گردد؛ به شخصیت حقوقی حضرت برمی­گردد؛ یعنی به شخص متصف به رسالت. به این معنا که هراس و ترس از این وجود دارد که اگر علی(ع) توسط پیامبر(ص) معرفی شوند، همان رسالتی که خداوند در همان آیه خطاب به پیامبر(ص) فرمودند که در صورت عدم ابلاغ، انجام نمی­شود، از بین برود؛ نه اینکه در مورد از بین رفتن رسول(ص) هراس وجود داشته باشد. اصل هراس و ترس اشکال ندارد و حلال و جایز است؛ بلکه ممدوح است؛ مانند اینکه فرمانده به سربازان بگوید: می­ترسم امشب دشمن حمله کند و این منطقه را بگیرد. حال اگر فردی به‌دلیل این ترس، نیروها را فراری بدهد، مؤاخذه می­شود؛ اما اگر برای جلوگیری از حمله دشمن، خاکریز زده شود، آن فرمانده مورد تحسین واقع می­شود. اگرچه هردو، ترس است و اصل ترس اشکالی ندارد، اما مترتب ساختن اثر منفی بر ترس در باب مأموریت­های الهی حرام است. ترس و هراس پیامبر(ص) به‌جا بود؛ ولذا خداوند در این آیه پیامبر(ص) را به‌خاطر ترس نکوهش نکرد؛ بلکه می­فرماید: این تهدید حق است؛ اما من آن را حل می­کنم.

 

کسی ادعا نکرده پیامبر(ص) قرآن را با نگاه کردن به خطوط آن نمی­خواند

سؤال دیگری که در این زمینه مطرح است، اینکه آیا رسول ­خدا(ص) نمی­توانستند قرآن نازل‌شده را از روی آن بخوانند؟ از کسانی که مدعی هستند پیامبر(ص) خواندن و نوشتن را نمی­دانستند، سؤال می­شود: آیا پیامبر(ص) با نگاه کردن به خطوط قرآن، آن را نمی­خواندند؟ احدی دراین‌باره نگفته پیامبر(ص) قرآن را با نگاه کردن به خطوط آن نمی­خواندند. ممکن است گفته شود پیامبر(ص) آن را از حفظ می­خواندند؛ اما خداوند در سوره علق می­فرماید: «إقرأ باسم ربک الذی خلق» (۱۷) و این دستور خداوند مبنی بر خواندن، عام است؛ چه اینکه از حفظ خوانده شود و چه اینکه از روی قرآن و با نگاه به خطوط قرآن تلاوت شود. مدعیان نقص پیامبر(ص) نسبت به خواندن و نوشتن، در مورد خواندن قرآن توسط پیامبر(ص) از روی آن ساکت‌اند و ادعاهای آنان فقط به مکتوبات و نامه­هاست. خواندن قرآن از روی آن و نگاه به خطوط آن دارای ثواب است؛ هرچند اگر شخص حافظ قرآن باشد. ائمه(ع) قرآن را از روی آن می­خواندند. آیا پیامبر(ص) چنین کاری را انجام نمی­دادند؟! طبق آیه «آمَنَ الرسولُ بِما اُنزِلَ إلیه مِن ربّه» (۱۸) هرچه که حضرت بیان می­فرمایند، آن را قبول داشته و عامل به آن هستند.

 

انبیا و اوصیا از لحظه تولد واجد کمالات‌اند

در ماجرای صلح حدیبیه، واژه «رسول­الله» که در صلح­نامه قید شده بود، در قرآن نیز این واژه مطرح شده است؛ ولذا اینکه حضرت خواندن را نمی­دانستند، صحیح نیست و چون ایشان بالفعل به دنیا آمدند، هرچه کمال وجود دارد، ایشان بالفعل آن را واجد هستند؛ مانند قدرت نوشتن، خواندن، تیراندازی؛ اما ظهوروبروز ندارد. به عبارتی نباید اشکال شود که پیامبران و انبیای الهی بدون تلاش و زحمت به این مرحله رسیده­اند و مراد این نیست که بعد از تلاش و کوشش انبیای الهی، آنها به درجه­ای رسیده­اند که بعد از رسیدن به آن درجه، با سایر مردم دارای تفاوت شدند؛ بلکه انبیای الهی از همان ابتدا نسبت به بقیه مردم تفاوت داشتند و بعد از تلاش و کوشش، به خداوند نزدیک­تر شدند؛ اما نسبت به بقیه مردم، انبیای الهی از همان لحظه تولد، واجد همه کمالات بودند.

وقتی انبیای الهی آزمایش می­شوند، از همان ابتدای تولد باید نسبت به این آزمایش، بالفعل واجد کمالات باشند. گوهر وجود امام حسین(ع) از همان لحظه تولد برای روزی مانند روز عاشورا ساخته شده­ است و در روز عاشورا ظهوروبروز پیدا می­کند. برهمین‌اساس اگر امام حسین(ع) در همان لحظه­ای که به دنیا می­آیند، دارای علی­اکبر(ع) و علی­اصغر(ع) بودند، همان لحظه نیز آنها را به همین شکلِ سال ۶۱ هجری در راه خداوند اهدا می­کردند و به همین‌گونه اتفاق می­افتاد؛ نه اینکه حضرت پنجاه‌وهفت سال تلاش کرده و به مرتبه­ای برسند تا نسبت به این مصائبِ وارده صبور باشند. کمال امام حسین(ع) در قرب به‌سوی حق است؛ یعنی آن چیزی که عقول انسان­های عادی از درک آن عاجز است. در زیارت رجبیه آمده است: «لا فرقَ بینک و بینهم إلا أنهم عِبادُک و خَلقُک فَتقُها و رَتقُها بِیَدِک بَدؤُها مِنک و عَودُها إلیک» (۱۹)؛ مقامی که جبرئیل هم نمی­تواند آن را درک کند: «لَو دَنَوتُ أنمُلَةً لَاحتَرَقتُ» (۲۰)؛ یعنی اگر کمی بالاتر بیایم، می­سوزم و نابود می­شود و به قول شاعر:

اگر یک سر مو فراتر پَرَم                                                        فروغ تجلی بسوزد پرم

اینکه انبیا و اوصیا از همان ابتدا واجد کمالات بودند، هم دلیل نقلی دارد – مانند آیه­ای که خداوند در آن از قول حضرت عیسی(ع) می­فرماید: «قال إنی عبدُ الله آتانِیَ الکتابَ و جَعَلَنی نبیا» (۲۱) و چون پیامبر آخرالزمان نسبت به حضرت عیسی(ع) اکمل هستند، به‌طریق‌اولی واجد این کمال­اند- و هم دلیل عقلی دارد؛ چون اگر یک نقطه‌ضعف در انبیا و اوصیای الهی وجود داشته باشد، روی زمین و میان بشر، مورد قبول واقع نمی­شدند. انبیا هیچ­گونه نقصی نداشته و از همان ابتدا بالفعل متولد شدند.

 

(۱). نساء/۱۱۸٫    

(۲). انعام/۱۲۱٫   

(۳). نور/۳۵٫     

(۴). بقره/۲۵۷٫     

(۵). همان/۲۵۶٫

(۶). اعراف/۱۵۷٫

(۷). الکافی، ج۸، صص۳۰۰-۳۰۱٫  

(۸). نحل/۷۸٫

(۹). مریم/۳۰٫

(۱۰). قصص/۵٫

(۱۱). کهف/۱۱۰٫

(۱۲). نجم/۳و۴٫

(۱۳). مائده/۶۷٫

(۱۴). همان.

(۱۵). زمر/۶۵٫

(۱۶). مائده/۶۷٫

(۱۷). علق/۱٫

(۱۸). بقره/۲۸۵٫

(۱۹). مصباح المتهجد، ج۲، ص۸۰۳٫

(۲۰). بحار الأنوار، ج۱۸، ص۳۸۲٫

(۲۱). مریم/۳۰٫

   

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

 

 

به مناسبت نهم ربیع‌الاول

این جلسه به‌ مناسبت آغاز امامت حضرت ولی­عصر(عج) بحثی پیرامون نهم ربیع مطرح می­شود و ادامه مباحث تاریخی در جلسات آینده ارائه می­شود.

اینکه روز ۹ ربیع را روز خاصی اعلام کردند، از کجا به وجود آمده و چه کسی و یا چه کسانی پایه­گذار این روز خاص بودند و هدفشان چه بوده و چه بهره­ای از آن بردند؟

 

ضارب خلیفه دوم، فرد عادی نبوده است

باید به واقعیت این روز در تاریخ دقت کرد. آیا اینکه چنین روزی را به‌عنوان روز مرگ خلیفه مطرح کردند، صحیح است؟ باید دانست که از زمانی که خلیفه دوم ضربت خورد، تا لحظه­ای که از دنیا رفت، پانزده روز طول کشید و به‌همین‌جهت توانست شورای شش‌نفره را تشکیل دهد تا آن شورا خلیفه بعدی را معین کند. اگر خلیفه دوم در همان ضربه اول از دنیا می­رفت، به وصیت کردن موفق نمی­شد. او این وصیت را در همان روزهای اول ضربت خوردن انجام نداد؛ چون به بهبودی امید داشت؛ اما مدتی که از مداوا گذشت و از بهبودی مأیوس شد، شورای شش‌نفره را تشکیل داد. کسی که به او ضربت زد، فنی این کار را انجام داده بود و به‌گونه­ای ضربه نزده بود که همان لحظه خلیفه را از پا درآورد و از طرفی، ضربه او به‌گونه­ای هم نبود که باعث مرگ او نشود. همین باعث می­شود که انسان نسبت به اصل ترور مشکوک شود؛ چراکه فرد ضارب در کار خود تبحر داشته و فرد عادی نبوده است. اگر فردی عادی و بدون تجربه بر این کار اقدام کند، یا کارگر نمی­افتد و یا اینکه همان لحظه اول به مرگ فرد مضروب منجر می­شود. چاقوکش­های حرفه­ای نسبت به کار خود مهارت دارند و به‌گونه­ای ضربه می‌زنند که مضروب کشته نشده، ولی کارآیی خود را از دست بدهد. اگر هدف قتل او باشد، به‌گونه­ای ضربه می­زنند تا زمان مشخصی مضروب را از پا درآورد.

 

۹ ربیع بودن روز مرگ خلیفه دوم با مستندات تاریخی نمی‌سازد

اما آنچه مورد بحث است، این است که چه زمانی خلیفه دوم مورد ضربت قرار گرفته است. آنچه در تاریخ بیان شده این است که خلیفه دوم در ماه ذی­الحِجه مورد ضربت قرار گرفت و در آستانه محرم از دنیا رفت. با این بیان، چرا مرگ او را به روز ۹ ربیع استناد می­کنند؟ اگر مرگ او روز ۹ ربیع اتفاق افتاده باشد، معنایش این است که ضربت خوردن او پانزده روز قبل یعنی روز ۲۴ ماه صفر رخ داده است و حال آنکه مدرک و سندی مبنی بر ضربت خوردن او در ماه صفر وجود ندارد. اینکه مرگ او در روز ۹ ربیع اعلام شده، درحالی‌که چنین چیزی صحت ندارد، حاکی از این است که فرد و یا گروهی تعمدا این روز را به‌عنوان روز مرگ او اعلام کرده­اند و درواقع جعلی در کار است. هدف چیست و چه اهدافی را دنبال می­کردند؟

 

احتمال ممانعت سازمان پشت‌پرده و پنهان از نجات یافتن خلیفه دوم

این احتمال نیز وجود داد که سازمان پشت‌پرده و پنهان می­توانسته او را نجات بدهد؛ اما از این کار ممانعت کرده است. چاقویی که ضارب آن را به کار برده و نوع سمی که در آن به کار رفته و نوع ضربه­ای که وارد شده، باعث به وجود آمدن وضعیتی در بدن مضروب می­شود که حتما عفونت وارد خون شده و وقتی عفونت وارد خون شد، نمی­توان آن را مداوا کرد؛ اما تا زمان وقوع مرگ، مدت‌زمانی صرف خواهد شد؛ چون اگر هدف ضارب، کشتن فرد در همان لحظه باشد، باید چاقو را مستقیم به قلب و یا شش بزند و کسی که می­تواند ضربه را به پایین بزند، می­تواند به سینه و قلب نیز ضربه بزند.

 

هویت مجهول ضارب خلیفه دوم

مطلب دیگری که در این زمینه مطرح است، این است که کسی به هویت ضارب پی نبرده و هویت او مجهول است و اینکه گفته شده فردی به نام ابولؤلؤ این کار را انجام داده است، باید گفت: چه کسی او را در حال اقدام بر این کار دیده است؟ گفته شده غلام مُغیره، قاتل و ضارب است؛ اما اینکه هویت و نسب او چیست، مجهول است. فقط در مورد او گفته شده: ضارب، ایرانی و غلام مغیره است؛ اما سؤال این است که او از کدام منطقه ایران آمده و قبری که در کاشان منتسب به اوست، آیا صحت دارد یا نه؟ اگر انتساب قبری که در کاشان است به او صحیح باشد، سؤال می­شود که ضارب چگونه توانسته بعد از ضربت، از گارد حفاظتی فرار کند و به ایران برسد؟ چون برای رسیدن به ایران، ناگزیر است از شهرهایی عبور کند که خلیفه را قبول دارند.

 

آیا علی(ع) ضارب خلیفه دوم را با طی­الارض از معرکه فراری داد؟

اینکه گفته شده علی(ع) قاتل و ضارب خلیفه را با معجزه و طی­الارض از معرکه فراری داده نیز صحیح نیست؛ چون در فرض صحت، حضرت در قتل خلیفه شریک خواهند بود. ممکن است گفته شود جابه‌جا کردن قاتل چه ارتباطی با شراکت در قتل دارد؟! اما باید دانست کسی که قاتل را نجات می­دهد، معنایش این است که آن فرد، نسبت به اقدام قاتل رضایت داشته است و اگر حضرت امیر(ع) نسبت به این قتل راضی بوده باشند، اعتقاد عامه مبنی بر مشارکت حضرت در قتل خلیفه دوم صحیح خواهد بود و حال آنکه چنین اعتقادی صحیح نیست. با کدام مدرک و سند اثبات شده که حضرت قاتل و ضارب خلیفه دوم را فراری و نجات داده­اند؟ قطعا چنین مطالبی صحت ندارد و علی(ع) نسبت به این ترور رضایت نداشته‌اند.

باید دانست که ائمه اطهار(ع) چنین لسانی یعنی رضایت نسبت به مرگ دشمنان خود نداشتند. حتی پیامبر(ص) بعد از اینکه خسرو پرویز نامه حضرت را پاره کرد، فرمودند: خداوند حکومت تو را پاره کند! یعنی حضرت خود خسرو پرویز را مورد نفرین قرار ندادند؛ بلکه حکومت او را نفرین کردند.

 

چرا امیرالمؤمنین(ع) با کشتن خلفا مخالف بودند؟

دشمنان خیلی تلاش داشتند تا بگویند علی(ع) در قتل خلیفه دوم شرکت داشته است. اگر چنین اتهامی به حضرت زده می­شد، از اتهام نسبت به مشارکت در قتل خلیفه سوم به‌مراتب بدتر بود. حضرت به‌شدت با قتل عثمان مخالف بودند و به همان دلیل، با قتل خلیفه دوم نیز مخالف بودند. دلیل مخالفت حضرت این نیست که ایشان نسبت به تصدی منصب خلافت توسط خلفا رضایت داشتند؛ بلکه ایشان اقداماتی را انجام داده بودند که رسوایی طرف مقابل را در پی داشت. در جلسات قبل نیز مطرح شد که عبارت «لو لا علیٌ لَهَلَکَ عُمَرُ» (۱) در حال تکرار بود و تعداد دفعات بیان این جمله در حال کثرت بود و هرچه تکرار آن زیاد می­شد، مردم نسبت به عدم صلاحیت حاکمیت موجود آگاه می­شدند.

 

ایام ۹ ربیع، سخت­ترین روزها برای اهل‌بیت(ع) است، نه روزهای شادی و سرور

اگر کسی خط تاریخ را مقابل خود داشته و از آن آگاه و مطلع باشد، این روزها یعنی ۹ ربیع روز شادی و سرور نیست؛ بلکه این ایام، شدیدترین و سخت­ترین روزها برای علی(ع) و فاطمه زهرا(س) است؛ روز شروع یک حرکت سنگین بیدارسازی بود. بعد از ظهر روز ۲۸ صفر همه‌چیز تمام شد؛ درحالی‌که پیامبر(ص) هنوز دفن نشده بودند. جنازه مطهر آن حضرت اول و یا دوم ربیع دفن شد؛ چون سه روز بر زمین مانده بود و اگر ماه صفر، بیست‌ونه روز بوده باشد، شب سوم به خاک سپرده شدند و اگر سی روز بوده باشد، شب دوم دفن شدند.

 

بعد از رحلت پیامبر اسلام(ص) همه مُرتد شدند؛ مگر سه یا چهار نفر

وقتی حضرت به خاک سپرده شدند، روز بعد از دفن، حکومت به‌طور کامل در اختیار طرف مقابل بود و علی(ع) در خانه هستند و اگر پایشان را به بیرون از خانه بگذارند، مجبور می­شوند تا با حاکمیت بیعت کنند؛ چون همه بیعت کرده بودند، مگر چهار نفر که عبارت بودند از: سلمان، ابوذر، مقداد و عمار و هیچ‌کدام از این افراد به‌دلایلی نمی­توانند به حضرت را یاری کنند؛ چون سلمان در آن زمان حدود صدوچهل سال سن داشتند (۲) و همچنین به‌دلیل ایرانی بودن، کسی حرف او را قبول نمی­کند. ابوذر نیز در آن زمان حدود نود سال سن داشتند و از طرف دیگر، عشیره و قبیله­ای نیز ندارد تا از او حمایت کند. مقداد و عمار هم دو برده سیاه‌پوست بودند که فاقد عقبه و عشیره بودند. بقیه اصحاب همگی در جبهه مقابل بودند. همچنان‌که در روایت آمده، «إرتَدَّ الناسُ بعد رسول الله إلا ثلاث أو أربع». این چهار نفر عبارت بودند از: سلمان، ابوذر، مقداد و عمار. حتی عمار نیز دچار تردید و شک شده بود؛ اما بعدا برگشت (۳). تردید عمار نشان می­دهد که جریان مسجد به‌طور طبیعی نمایش داده شد؛ اما عمار برگشت. ابتدا چهار نفر در جبهه حضرت بودند که در روایت آمده: «ثُمّ رجَعوا»؛ نه اینکه بگوید: فرجعوا. در ادبیات عرب، گفته شده: «ثُمّ» للترتیب بانفصال؛ یعنی برای ترتیب با انفصال است؛ به این معنا که مردم آرام‌آرام برمی­گشتند؛ درحالی‌که ابتدای امر همگی در جبهه مقابل بودند.

ممکن است اشکال شود مگر مردم غدیر را ندیده بودند و با این حال ولایت علی(ع) را منکر شدند؟ ولی خداوند در قرآن می­فرماید: «لقد جِئناکم بِالحق ولکنَّ أکثرَکم لِلحق کارهون» (۴) و در جایی دیگر می­فرماید: «الذین آتیناهم الکتابَ یَعرِفونه کما یعرفون أبنائَهم» (۵). سازمان یهود با تغییر چهره به حفظ جریان موجود موفق شد.

 

در ایام ۹ ربیع در مدینه چه اتفاقاتی افتاد؟

امروز یعنی ۹ و ۱۰ ربیع در مدینه چه وقایعی اتفاق افتاد؟ اگرچه این وقایع مکتوب نیست، اما طبق شواهد و قرائن می­توان وقایع را متوجه شد. علی(ع) بدن پیامبر(ص) را دفن کردند و کار انتخاب جانشینی حضرت نیز به پایان رسیده بود. اگر حضرت از منزل خارج شده و با جبهه مقابل روبه‌رو شوند، مجبور می­شوند با حکومت موجود بیعت کنند و نمی­توانند در دلیل عدم بیعت با طرف مقابل بگویند آنها را قبول ندارند؛ چون طرف مقابل می­گوید همه، آنها را قبول دارند و اگر حضرت مقاومت کنند، ایشان را به شهادت می­رسانند و کسی هم اعتراض نمی­کند. برای طرف مقابل، کشتن علی(ع) به‌مراتب راحت­تر از کشتن فاطمه زهرا(س) است و اصولا جامعه، کشتن مرد را راحت­تر از کشتن زن می­پذیرد. افراد، حاضر به کشتن حضرت زهرا(س) نیستند؛ چون نسبت فاطمه(س) به پیامبر(ص) نزدیک­تر از علی(ع) به پیامبر(ص) است. با اینکه فاطمه(س) یک زن بودند و نسبت ایشان به پیامبر(ص) نزدیک­تر از نسبت علی(ع) به پیامبر(ص) بود، ایشان را به شهادت رساندند و جامعه آن روز هیچ عکس­العمل و اعتراضی به حاکمیت از خود نشان نداد؛ با اینکه حضرت را به‌طور آشکارا به شهادت رساندند و همه مردم متوجهِ به شهادت رسیدن ایشان شدند و اگر اعتراضی در مسجد رخ می­داد، تمام می­شد.

مگر امام حسین(ع) که نوه رسول­ خدا(ص) بودند، در همان جامعه به شهادت نرسیدند؟! آیا بلافاصله بعد از شهادت ایشان، اتفاق خاصی افتاد؟ با اینکه تا زمان امام حسین(ع) تا حدی روشنگری شده بود. طرف مقابل آن‌قدر در میان مردم دارای چهره موجه و مقبولی است که هر اقدامی را مرتکب شود، مردم پذیرا هستند. بنابراین اگر علی(ع) از منزل بیرون بیایند، یا مجبور می­شوند با حاکمیت بیعت کنند و یا اینکه کشته می­شوند و اگر بیعت کنند، کار تمام است و چیزی باقی نخواهد ماند. و از طرف دیگر حضرت نمی­توانند همیشه در خانه بمانند؛ چون در این صورت ایشان به فراموشی سپرده و از اذهان مردم محو می­شوند و سپس برای طرف مقابل، حذف فیزیکی ایشان به‌راحتی امکان‌پذیر خواهد بود.

پیامبر(ص) از قبل برای این برهه از تاریخ مهره­ای به نام حضرت زهرا(س) از خودشان باقی گذاردند. اولین چیزی که در همین ایام بعد از رحلت رسول ­خدا(ص) اتفاق می­افتد، غصب فدک است؛ چون فدک دارای درآمد بالایی است و حاکمیت به درآمد زیادی نیاز دارد. حضرت زهرا(س) به مسئول دفتر فدک فرمودند تا درآمد حاصل از فدک را به کسی غیر از ایشان تحویل ندهند. اولین اقدام طرف مقابل، اخراج مسئول فدک بود. مسئول دفتر فدک نزد حضرت زهرا(س) آمد و آنچه را اتفاق افتاد، به حضرت گزارش داد. حضرت زهرا(س) با عنوان حق مغصوب علی(ع) یعنی مطرح کردن خلافت و امامت حضرت نمی­توانستند از خانه بیرون بیایند؛ اگر آن را مطرح می­کردند، جریان مقابل از ایشان قبول نمی­کردند؛ چون هدف حضرت زهرا(س) مطرح کردن استدلال بود؛ چون شخصیت طرف مقابل، در نظر مردم مورد نقد و دارای اشکال نیست تا حضرت بتوانند با دلیل عدم صلاحیت شخصیتی، علیه طرف مقابل احتجاج کنند. حضرت زهرا(س) نمی­توانند استدلال کنند که خلافت و جانشینی علی(ع) از طرف پیامبر(ص) ابلاغ شده بود؛ چون جریان مقابل، این استدلال حضرت را رد کرده بودند. آنها در رد استدلال حضرت زهرا(س) مبنی بر ابلاغ ولایت علی(ع) توسط پیامبر(ص) گفتند: مدینه دچار بحران بود و علی نتوانست بحران را کنترل و حل کند، اما خلیفه اول توانست؛ پس معلوم می­شود انتخاب علی توسط پیامبر(ص) مربوط به آن زمان بود، نه زمان­های بحرانی!

در دل بحرانِ رحلت پیامبر(ص) و شایعه عدم رحلت ایشان، خلیفه اول وارد میدان شد. مدینه دارای بحران بود. وقتی پیامبر(ص) به سپاه اسامه دستور حرکت دادند، جریان مقابل در هشت کیلومتری مدینه به‌بهانه اینکه رحلت پیامبر(ص) نزدیک است و با حرکت سپاه از نماز بر جنازه پیامبر(ص) محروم می­شوند، سپاه اسامه را متوقف کردند. آنها در مدینه مأموری داشتند که به آنها گزارش می­داد. وقتی پیامبر(ص) رحلت نمودند، علی(ع) خبر رحلت ایشان را به مردم اعلام کردند. فردی از جریان مقابل شمشیر کشید و به مردم گفت: پیامبر(ص) از دنیا نرفته و پیامبران نمی­میرند و زنده هستند و این حالتی که الآن برای پیامبر(ص) رخ داده، مرگ موقت است و یک هفته بعد، زنده خواهد شد! او مأموری را نزد سپاه فرستاد و دستور داد تا خبر رحلت پیامبر(ص) را به سپاه برساند. آنها به اسامه گفتند: به همین دلیل از حرکت سپاه جلوگیری می­کردیم. مردم در مورد رحلت پیامبر(ص) دو دسته شدند: عده­ای که در مدینه بودند، معتقد بودند حضرت از دنیا نرفته و عده­ای که در سپاه اسامه بودند، معتقد بودند حضرت از دنیا رفته است. مدینه دچار دودستگی و تفرقه شد و نزدیک بود هر دو گروه علیه یکدیگر شمشیر بکشند. جریان مقابل نزد خلیفه اول آمد تا برای حل این بحران چاره­اندیشی کند. او وارد منزل پیامبر(ص) شد تا صحت و سقم خبر رحلت حضرت را به همه اعلام کند. نزد مردم آمد و خبر رحلت حضرت را تصدیق کرد. عده­ای گفتند: فلانی منکر رحلت پیامبر(ص) است. خلیفه اول گفت: فلانی اشتباه می­کند. نفر دوم فریاد می­زد: هرکس اعلام کند پیامبر(ص) از دنیا رفته، کشته خواهد شد. خلیفه اول به اوگفت آرام باشد. آن فرد گفت: چرا آرام باشم؛ درحالی‌که عده­ای معتقدند پیامبر(ص) از دنیا رفته است؟! مگر پیامبران می­میرند؟! خلیفه اول گفت: بله؛ چون خداوند در قرآن خطاب به پیامبر(ص) می­گوید: «إنک میتٌ و إنهم میتون» (۶). آن فرد گفت: این آیه از قرآن است؟ خلیفه اول گفت: بله. آن فرد گفت: من نشنیده بودم!

بحران به این صورت مهار شد. حتی ممکن بود منشأ بحران را هم علی(ع) معرفی کنند؛ به‌بهانه اینکه خبر بی­هنگام ایشان موجب ایجاد این بحران شده بود؛ درحالی‌که اگر صبر می­کرد تا بزرگان، این خبر را اعلام کنند، بحرانی ایجاد نمی­شد!

 

اعتراض و احتجاج حضرت زهرا(س) در مقابل خلیفه اول پس از غصب فدک

حضرت زهرا(س)  در خانه بودند؛ وقتی فدک را غصب کردند، ایشان از منزل بیرون آمدند. طبق قرائن و شواهد، حضرت زهرا(س) حتما روز جمعه از منزل بیرون آمدند؛ چون خلیفه باید روز جمعه در مسجد خطبه بخواند و حضرت زمانی از منزل بیرون می­آیند که خلیفه اول مشغول خواندن خطبه است. حضرت زهرا(س) به خلیفه فرمودند: تو جای چه کسی نشستی؟ خلیفه پاسخ داد: جای رسول ­خدا و من جانشین ایشان هستم. حضرت زهرا(س) فرمود: آیا رسول­ خدا(ص) دزدی می­کردند؟! آیا اموال مردم را به‌زور تصاحب می­کرد؟! خلیفه گفت: خیر. حضرت زهرا(س) فرمود: تو چرا این کار را کردی؟ چرا فدک را از من گرفتی؟ آن حضرت در آن جلسه اصلا مسئله خلافت و جاشینی علی(ع) را مطرح نکردند؛ بلکه خلیفه را متوجه یک حکم شرعی کردند: رفتار و مشی جانشین رسول­ خدا(ص) باید مانند ایشان باشد. حضرت در صدد این بودند که این حرکتِ خلیفه مبنی بر غصب فدک را خلاف مشی رسول خدا(ص) قلمداد کنند. از اینجا استدلال شروع می­شود و خلیفه درصدد توجیه کار خود برمی­آید. او منکر ملکیت حضرت زهرا(س) بر فدک بود؛ درحالی‌که حضرت زهرا(س) مدعی ملکیت بر فدک. خلیفه اول خطاب به حضرت زهرا(س) گفت: فدک از اموال زکات بود و پیامبر(ص) آن را در اختیار تو قرار داده بود و خود ایشان  گفته بود: اموال زکوی به ارث نمی­رسد. پیامبر(ص) گفته بود: «إنا مَعاشرَ الأنبیاء لا نُورَثُ ما تَرَکناه صَدَقَةٌ»؛ صدقه و زکات به ارث نمی­رسد. حضرت زهرا(س) فرمودند: تو اشتباه می­کنی؛ آنچه پیامبر(ص) فرموده بودند که به ارث نمی­رسد، اموال صدقه و اموال زکوی است که پیامبر(ص) باید آنها را توزیع کند؛ اما فدک از زکات نیست؛ بلکه از انفال است و اختیار انفال در دست شخص رسول­ خدا(ص) و ملک ایشان است و که آن را به من بخشیدند. خلیفه اول گفت: پیامبر(ص) فرمود: ما اصلا ارث نمی­گذاریم. حضرت زهرا(ص) در جواب به خلیفه فرمودند: آیا پیامبر(ص) خلاف قرآن دستور می­دهند؟! تو از قول پیامبر(ص) می­گویی «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث»؛ درحالی‌که اولا خداوند در قرآن می­فرماید: «و وَرِثَ سلیمانُ داودَ» (۷)؛ ثانیا فدک ارث نیست؛ بلکه پیامبر(ص) آن را – که از انفال بود- در زمان حیاتشان به من بخشیده بودند. ابوبکر از حضرت زهرا(س) خواست نسبت به مدعای خود بینه و شاهد اقامه کنند؛ گفت: آیا بر ادعای خود شاهد داری؟ حضرت فرمودند: باز هم اشتباه کردی. ابوبکر گفت: برای چه؟ حضرت فرمودند: به این دلیل که مُدّعی باید بینه و شاهد اقامه کند، نه منکر. من بر فدک ید داشتم و تحت‌ید من بود؛ اما تو ملک تحت‌ید مرا به ادعای اینکه ملک شماست، از من گرفتید؛ لذا تو باید بینه اقامه کنی، نه من. پیامبر(ص) فرمودند: البینةُ علی المُدّعی و الیمینُ علی مَن أنکَرَ» (۸). صاحب ید منکر است و کسی که ید ندارد، مدعی.

هدف حضرت این بود که ثابت کند جانشینان پیامبر(ص) نسبت به احکام ایشان جهل دارند. بااین‌حال حضرت زهرا(س)، علی(ع) و ام‌اَیمَن را به‌عنوان شاهد اقامه کردند؛ چون هیچ‌کس برای حضرت شهادت نداد؛ با اینکه می­دانستند و دیده بودند که پیامبر(ص) در زمان حیاتشان فدک را به زهرا(س) بخشیده بودند.

ابوبکر شهادت علی(ع) و ام‌ایمن را رد کرد و در دلیل آن به حضرت زهرا(س) گفت: علی شریک توست و پیامبر(ص) گفت: شهادت شریک در حق شریک قبول نیست؛ ام‌ایمن هم یک زن است و شهادت زن مردود است. حضرت خطاب به ابوبکر فرمودند: باز هم اشتباه کردی؛ چون آنچه پیامبر(ص) در مورد شهادت شریک مبنی‌بر عدم قبول شهادت شریک بیان فرمودند، مربوط به اموالی است که آن دو در آن مال باهم شریک هستند؛ درحالی‌که علی(ع) در فدک با من شریک نیست. علی(ع) شوهر من است و در زندگی با من شریک است. از طرف دیگر مگر نشنیدی شهادت زنان در امور مالی با ضمیمه شدن به شهادت مردان مقبول است؟! خلیفه اول گفت: اگرچه ثابت کردی، اما خیال نکن من قصد اجحاف بر تو داشتم؛ بلکه اجتهادم به اشتباه و خطا رفته بود و پیامبر(ص) فرمود: اگر کسی اجتهاد کند و اجتهادش مُصیب به حق و واقع باشد، دو اجر دارد و اگر اشتباه و خطا کند و اجتهادش مصیب به واقع نباشد، یک اجر دارد.

 

مطرح کردن مسئله امامت توسط حضرت زهرا(س) در مسجد

خلیفه در برابر استدلال­های حضرت زهرا(س) ناتوان و درمانده شد؛ لذا دستور داد تا سند و قباله فدک را به ایشان برگردانند. حضرت زهرا(س) سند را گرفته و روانه منزل شدند؛ ولی بیرون مسجد دومرتبه سند را از ایشان گرفتند. حضرت دومرتبه به مسجد بازگشته و بحث اسلام و امامت علی(ع) را مطرح کردند.

بنابراین حضرت ابتدا یک علامت سؤال و نقطه تردید در اذهان مردم ایجاد کردند و سپس بحث اصلی را که همان مسئله امامت و خلافت بود، مطرح نمودند؛ چون ایشان از همان ابتدا نمی­توانستند مسئله امامت جامعه را مطرح کنند.

در برخی نقل­ها وجود دارد که بعد از سخنرانی حضرت، سکوتی عجیب بر جمعیت حاضر در مسجد حاکم شد. خلیفه خطاب به حضرت زهرا(س) گفت: حرف­هایت را زدی؛ ولی می­بینی که کسی حمایت نکرد؛ پس دو قرائت و دو برداشت از دین وجود دارد: یک قرائت، شما از دین و اسلام دارید و قرائت دوم نیز از ماست و امروز مردم به قرائت شما رأی ندادند. هرچه پول می­خواهی بگو تا به تو بدهم. تو دختر رسول­ خدا هستی و اموال شخصی ابن­قُحافه در اختیار تو باشد؛ اما فدک، ملک مسلمین است و نمی­توانم به تو بدهم. خلاصه کلام خلیفه اول این است: کسی که جانشین پیامبر(ص) شده، می­تواند حتی اموالی را که پیامبر(ص) به دیگران بخشیده است بگیرد.

 

شروع گریه‌های افشاگرانه حضرت زهرا(س)

در اینجا حضرت زهرا(س) فرمودند: شکایت شما را نزد پدرم می­برم. ابوبکر گفت: هر کاری می­خواهی بکن. حضرت نزد قبر مطهر پدر بزرگوارشان آمده و شروع کردند به گریه کردن و ضمن گریه کردن، افشاگری می­کردند.

طبق تاریخ، شروع گریه­ها باید از دیروز و امروز یعنی ۹ ربیع بوده باشد. این مبارزه سخت مربوط به همین ایام است؛ ولذا جای شادی و خوشحالی نیست. این گریه­ها آرام‌آرام جو را برگرداند. مردم و زنان، سخنان حضرت را در خلال گریه­های ایشان می­شنیدند.

 

همه انسان‌ها در حال آزمایش شدن هستند

اشکال نشود که در این برهه که شیطان مشغول اِضلال و گمراه کردن مردم است، چرا اقدامی از طرف خداوند انجام نمی‌گیرد؟ خداوند در قرآن می­فرماید: «و لَنَبلُوَنَّکُم بِشیئٍ مِنَ الخَوف و الجُوع و نقصٍ مِنَ الأموال و الأنفُس و الثَمَرات و بَشِّرِ الصابرین» (۹)؛ یعنی خداوند برای همین آزمایش­ها و ابتلائات مردم را خلق کرده است. در روایتی امام صادق(ع) مردم را به معادن طلا و نقره تشبیه کرده و فرمودند: «الناسُ مَعادنُ کَمعادنِ الذَهَب و الفِضَّة» (۱۰). طلایی که امروزه به‌شکل النگو و انگشتر درآمده، مسیر طولانی را طی کرده تا به اینجا رسیده است. ابتدا سنگی در دل کوه بوده است؛ سپس آن را استخراج و در کوره­ها حرارت زیادی به آن داده و ذوب کردند. خداوند در آیه دیگری می­فرماید: «أم حَسِبتُم أن تَدخُلُوا الجنةَ و لَمّا یَأتِکم مَثَلُ الذین خَلَوا مِن قَبلِکم مَسَّتهُمُ البَأساءُ و الضَرّاءُ و زُلزِلُوا حتی یَقولَ الرسولُ و الذین آمنوا معه مَتَی نَصرُ الله ألا إنّ نَصرَ اللهِ قَریبٌ» (۱۱). خداوند از مؤمنین می­خواهد تا به وظیفه خود عمل کنند. این دنیا طبق روایت امام صادق(ع) مَعبَر خالص­سازی است؛ ولذا در آخرت طبق آیه «إنّکم و ما تَعبُدون مِن دون الله حَصَبُ جهنم» (۱۲) کافرین و معبودان آن­ها ریگ جهنم هستند؛ یعنی در این کوره طلاسازی عده­ای به گداخت تبدیل شدند، نه گوهر. انسان­ها از آخرت اطلاعی ندارند و طبق آیه «یَعلَمون ظاهراً مِنَ الحیاة الدنیا و هُم عن الآخرة هُم غافلون» (۱۳) ارتباط دنیا و آخرت را نمی­دانند؛ لذا اعتقاد عده­ای در مجلس عروسی که در آن، معصیت الهی انجام داده و در جواب کسانی که نهی از منکر می­کنند، می‌گویند یک شب که هزار شب نمی­شود، از این باب است که از آخرت بی­اطلاع­اند؛ چون در همان یک شب برای گوهر وجودش آتش کوره را با گناه زیاد می­کند و به‌جای اینکه به گوهر تبدیل شود، به سفال تبدیل می­شود؛ چون وجود انسان در کوره دنیاست و همان‌طور که اگر حرارت کوره طلاسازی زیاد شود، طلای استخراج‌شده بی‌خاصیت می­شود، وجود انسان هم اگر با گناه – ولو با یک شب گناه- بدون توبه همراه شود، مانع از تبدیل انسان به گوهر می­شود. دنیا کوره انسان‌سازی است و خداوند این دنیا را بیهوده به راه نینداخته است.

اینکه عده­ای در این دنیا به‌جهت ارتکاب جرائم اعدام می­شوند نیز آزمایش عده­ای دیگر در آن است؛ چون ممکن است برخی از سر دلسوزی به اعدام مجرم راضی نباشند و عده­ای نیز با پیشنهاد رشوه کلان در جهت عدم اعدام مجرم آزمایش شوند؛ یعنی به آنها پیشنهاد رشوه می­شود تا مانع از اعدام مجرم شوند.

همه در حال آزمایش و امتحان الهی هستیم؛ چه مردم و چه مسئولین و آزمایش هرکسی نیز به‌گونه­ای است. مهم این است که هرکسی به وظیفه و تکلیف الهی خود عمل کند؛ لذا انسان واقعی کسی است که نه در اعدام یک مجرم و پیروزی­ها خوشحال شود و نه در شکست­ها ناراحت شود. خداوند به این مطلب در آیه «لِکَیلا تَأسَوا علی ما فاتَکُم و لا تَفرَحوا بِما آتاکم» (۱۴) اشاره فرموده است. طبق این آیه، خوشحالی فقط مربوط به جایی است که انسان به وظیفه خود عمل کرده باشد. با این بیان، دعای برخی مبنی بر مرگ مفسدین و ظالمین جایی ندارد و چون بعد از مرگ این افراد مفسد و ظالم، عده دیگری جای آنها را پر خواهند کرد و هیچ‌گاه اردوگاه شیطان بدون نیرو نخواهد ماند؛ با این تفاوت که قبل از مرگ مفسدین، آنها در انظار مردم شناخته‌شده بودند و با مرگشان عده دیگری جای آنها را خواهند گرفت که مردم نسبت به آنها شناختی ندارند.

 

ائمه اطهار(ع) هیچ‌گاه از کشته شدن دشمنشان خوشحال نمی­شدند

همه در حال آزمایش شدن هستند؛ لذا اعتقاد بر این است که ائمه اطهار(ع) هیچ‌گاه از کشته شدن دشمنشان خوشحال نمی­شدند. خوشحالی کردن در کشته شدن دشمن مربوط به غیرمعصومین است. اگرچه ممکن است ائمه(ع) در مرگ عزیزان خود گریه کنند و این گریه وظیفه است؛ اما چیزی به‌عنوان نفرین شخصی در وجود آنها نیست و اینکه امام حسین(ع) در شهادت علی­اکبر(ع) خطاب به عمر سعد نفرین کردند به اینکه خداوند نسل تو را قطع کند، به این جهت است که عمر سعد با این کاری که انجام داده بود، از نسل او انسان خوبی متولد نمی­شد.

این نقل از نبرد صفین، جزء متواترات است و اهل‌سنت نیز آن را نقل کرده‌اند که مالک اشتر بعد از نبرد صفین در لیلةالهَریر خدمت علی(ع) نشسته بود. به حضرت عرض کرد: شب سختی را پشت سر گذاشتیم. امام(ع) کلام مالک ا تأیید کردند؛ چون در آن نبرد، افراد زیادی از هر دو طرف کشته شده بودند. سپس مالک به امام(ع) عرض کرد: شب گذشته چند نفر از دشمن را به هلاکت رساندید؟ امام(ع) فرمودند: هزاروهفت نفر را کشتم. مالک گفت: یا علی! پیر شدید؛ من هزار نفر را به درک واصل کردم؛ درحالی‌که شما فاتح خیبر بودید. امام(ع) فرمودند: ای مالک! تو همین‌طوری کشتی؛ درحالی‌که من انتخابی می­کشتم. مالک از علت آن سؤال کرد و امام(ع) در جواب فرمودند: وقتی می­خواستم فردی را از دشمن بکشم، تا هفت پشت از نسل او را می­دیدم؛ اگر یک مؤمن از نسل او به دنیا می­آمد، او را رها می­کردم.

مواردی که حضرت نسبت به فردی نفرین می­کنند، به این علت است که می­دانند از نسل او انسان مؤمن و خوبی متولد نمی­شود و به تعبیر قرآن، «إنک إن تَذَرهُم یُضِلّوا عبادَک و لا یَلِدوا إلا فاجراً کَفّاراً» (۱۵).

وقتی فرماندار مدینه خبر مرگ معاویه را به امام حسین(ع) داد، حضرت آیه استرجاع را بر زبان مبارک خود جاری نمودند: «الذین إذا أصابَتهُم مُصیبةٌ قالوا إنّا لله و إنّا إلیه راجعون» (۱۶). مگر چه مصیبتی با مرگ معاویه بر حضرت وارد شده که حضرت این آیه را تلاوت فرمودند؟ اگر غیرمعصومین در جایگاه حضرت بودند، از مرگ او خوشحالی می­کردند. ائمه اطهار(ع) نمایندگان خداوند روی زمین هستند و خداوند انسان­ها را برای بهشت خلق کرده است و ائمه(ع) را برای هدایت انسان­ها به‌سوی بهشت مأمورکرده است و وقتی فردی مانند معاویه می­میرد، امام معصوم(ع) از اینکه او نیز جهنمی شد، ناراحت و از حال او متأسف می­شوند؛ چون این دنیا دار مجازات نیست.

آیاتی در قرآن راجع به عفو و گذشت مطرح شده است؛ حال چگونه ممکن است این آیات در قرآن باشد و ائمه(ع) مظهر عفو و گذشت نباشند؟! خداوند در قرآن می­فرماید: «و الکاظِمینَ الغَیظَ و العافینَ عن الناس و اللهُ یُحِبُّ المُحسِنین» (۱۷). و در آیه دیگری می­فرماید: «و لَکم فی القصاصِ حیاةٌ یا اُولی الألباب» (۱۸)؛ اما در جایی دیگر می­فرماید: اگر ببخشید، برای شما بهتر است. اگرچه با قصاص نفس انسان تشفی پیدا می­کند و راضی می­شود، اما اگر عفو و گذشت حاصل شود، نفس انسان سرکوب می­شود. انسان باید نفس خود را ادب کند؛ به این دلیل که انسان باید در این کوره دنیا آبدیده و ساخته شود. حتی اگر افراد مجرمی مانع رشد جامعه شوند، شمشیر و قانون آنها را به سزای اعمال خود می­رساند؛ نه خواهش­های نفسانی. به عبارتی خواهش نفسانی نیز در این موارد باید سرکوب شده و در این موارد دخالت نداشته باشد. در نقلی از اهل‌سنت بیان شده است که وقتی حضرت امیر(ع) عَمروبن­عبدوُد را زمین زدند، قبل از جدا کردن سر از بدن او مقداری راه رفته و سپس سر او را از بدن جدا کردند. از علت اینکه چرا حضرت همان لحظه سر را از بدن او جدا نکرده و مقداری قدم زدند، از ایشان سؤال شد و آن حضرت در جواب فرمودند: موقع جدا کردن سر از بدن عمرو، او آب دهانش را به صورتم انداخت و من نخواستم اقدامم مبنی بر جدا کردن سر از بدن او برای غیرخدا و تشفی و هوای نفس باشد. در این داستان، امام(ع) از این اقدام عمرو ناراحت نشدند؛ بلکه حضرت درسی به همه دادند؛ مبنی بر اینکه وقتی ایشان شمشیر می­کشند، اینکه عمرو با ایشان جنگیده، کاری به آن ندارد. امام حسن(ع) گردن ابن­ملجم مرادی را به‌دلیل افساد فی الارض زدند؛ نه اینکه به‌خاطر قصاص این کار را انجام بدهند؛ چون خداوند درمورد قصاص می­فرماید: اگر ببخشید، بهتر است؛ لذا امیرالمؤمنین(ع) در مورد ابن­ملجم فرمودند: اگر زنده ماندم، می­دانم با او چه کنم و حضرت در صورت زنده ماندن قطعا او را عفو می­کردند. بنابراین خوشحال شدن از مرگ دشمن برای ائمه(ع) معنا ندارد.

 

انگیزه‌های اعلام ۹ ربیع به‌عنوان روز مرگ خلیفه دوم

این روزها یعنی ۹ ربیع اوج مشقت برای اهل­بیت پیامبر(ص) است. حال چه کسی این روز را به‌عنوان روز مرگ خلیفه دوم اعلام کرده است – با اینکه از لحاظ تاریخی، مرگ او در این روز واقع نشده است- دو احتمال در این قضیه وجود دارد:

احتمال اول: کسی که چنین اقدامی را مرتکب شده و این روز را به‌عنوان مرگ خلیفه مطرح کرد، هدفش غافل ساختن مردم نسبت به واقعیات این روز است؛ چون یقینا اعلام این روز به‌عنوان مرگ خلیفه دوم، مُستَحدَث است و در قرن دوم و سوم چیزی با این عنوان مربوط به این روز وجود ندارد و هیچ کتابی در قرن دوم و سوم درباره ۹ ربیع چیزی نقل نکرده است.

احتمال دوم: هدف آن فرد و یا سازمان، تخریب روز آغاز امامت حضرت ولی­عصر(عج) بوده است.

 

امام‌زمان(عج)؛ تنهاامام مورداتفاق بین شیعه و اهل‌سنت

تنها امامی که درباره امامت او بین شیعه و اهل‌سنت اختلافی وجود ندارد، امام زمان(عج) است. احدی از شیعه و اهل‌تسنن، منکر امامت شأنیه اهل­بیت(ع) نیست. تمام ائمه(ع) در زمان خودشان به «عالِم» معروف و شناخته‌شده بودند و مردم ائمه اطهار(ع) را چه در زمان بنی­امیه  و چه در زمان بنی­عباس از لحاظ علمی قبول داشتند؛ چون علمای عامه از شاگردان ائمه(ع) بودند و در اینکه ائمه(ع) انسان­های صادق و توانمندی هستند، اختلافی نبوده و مورد قبول همگان بوده است؛ به این معنا که در نظر آنها ائمه(ع) انسان­هایی بودند که می­توانستند امورات جامعه را مدیریت کنند؛ ولی زمینه­ای برای آنها فراهم نشد و امام بالفعل فردی است که در رأس قدرت و جامعه قرار گرفته و مردم با او بیعت می­کنند و دستورات او را در امور جهاد، زکات و… اطاعت می­کنند؛ چنین فردی امام بالفعل است. در اینکه ائمه(ع) شأنیت امامت و قوه امامت جامعه را دارا بودند، احدی منکر آن نیست؛ بلکه در امامت بالفعل ائمه(ع) اختلاف وجود دارد. اما تنها امامی که در مورد امامت بالفعل او اجماع وجود دارد، حضرت بقیةالله(عج) هستند؛ همچنان‌که در روایت آمده است: «المهدیُّ مِنّا أهلَ ­البیت یَملَأُ اللهُ به الأرضَ قِسطاً و عدلاً کَما مُلِئَت ظلماً و جَوراً» (۱۹).

 

امروز باید دشمن حضرت ولی­عصر(عج) را شناخته و علیه او برنامه­ریزی کرد

در زیارت آل‌یاسین وارد شده: «بَری‌ءٌ مِن عَدُوّک» (۲۰)؛ یعنی من از دشمن تو بَری هستم و دشمن امام زمان(عج) کسی است که قصد جان او را دارد و هدفش قتل امام(ع) است. با این بیان، دشمن امام‌زمان(عج) کسی است که الآن وجود دارد؛ نه کسانی که از دنیا رفته­اند. افرادی که از دنیا رفته­اند، نمی­توانند گزندی به ایشان برسانند. سایر اهل­بیت(ع) در زمان خودشان دشمن داشتند و ائمه اطهار(ع) به شهادت رسیدند و دشمنانشان نیز به هلاکت رسیدند و ظاهرا ائمه(ع) و دشمنان عصر آن بزرگواران، در حال حاضر وجود خارجی ندارند. امروز باید دشمن حضرت ولی­عصر(عج) را شناخت و علیه او برنامه­ریزی کرد.

 

اهانت دو مذهب علیه مقدسات یکدیگر از اهداف دشمنان امام‌زمان(عج) است

اگر این روز یعنی ۹ ربیع که روز آغاز امامت حضرت بقیةالله‌الاعظم(عج) است، به‌عنوان روز مرگ خلیفه دوم تعیین شود، در این صورت همه افکار از توجه به روز شروع امامت امام‌زمان(عج) و شناخت دشمن ایشان منحرف خواهد شد و متوجه امر غیرواقعی می­گردد و مسلمانان را از شناخت وظیفه خود و عمل بر طبق آن، منصرف ساخته و نیروی خود را صرف تفرقه و دودستگی می­کنند. اگر این روز یعنی ۹ ربیع به‌عنوان روز مرگ خلیفه معرفی و انسان­های نادان این روز را جشن بگیرند، تمام مسلمانان موجود که با مؤمنین در امامت حضرت ولی‌عصر(عج) وحدت دارند، به دشمن امام(عج) تبدیل می­شوند. به بیانی دیگر تعیین روز ۹ ربیع به‌عنوان روز مرگ خلیفه قطعا یک پروژه است که توانسته به‌خوبی عمل کند. شیعیان بسیاری در طول تاریخ به‌دلیل این قضیه توسط مسلمانان ناآگاه که آنها نیز امامت امام‌زمان(عج) را قبول دارند، کشته شدند. اینکه دو مذهب علیه مقدسات یکدیگر اهانت کنند، قطعا از اهداف دشمنان امام‌زمان(عج) است. حتی علمای سابق از خاصه نیز در کتب خود مباحث را به‌طور استدلالی مطرح کرده و هیچ‌گونه اهانتی به مقدسات طرف مقابل روا نمی‌داشتند. برای مثال، مباحث مرحوم شیخ‌صدوق به‌گونه­ای است که دعواآفرین نیست؛ بلکه براساس منطق و استدلال است. روایات فراوانی از ائمه(ع) وجود دارد مبنی‌ بر اینکه شیعیان نسبت به عامه به‌گونه­ای برخورد داشته باشند تا آنها محب اهل­بیت(ع) و ائمه(ع) بشوند. در روایتی امام صادق(ع) خطاب به زید شَحّام فرمودند: «یا زیدُ خالِقوا الناسَ بأخلاقِهم صَلّوا فی مساجدِهم و عُودوا مَرضاهم و اشهَدوا جنائزَهم… » (۲۱)؛ یعنی با آنها نماز بخوانید و از بیمارانشان عیادت کنید و در تشییع جنازه آنها شرکت کنید و حرف­های ما اهل­بیت را برای آنها نقل کنید تا مَحاسن کلام ما را بشنوند (۲۲).

اگر کسی نسبت به علی(ع) اهانت و جسارت کند، شیعیان ناراحت می­شوند و به‌همین‌دلیل نیز اگر کسی نسبت به خلفا اهانت و جسارت کند، عامه نیز ناراحت می­شوند.

 

تقیه شیخ‌طوسی در مورد لعن‌های زیارت عاشورا

مرحوم شیخ‌طوسی در کتاب «مصباح» خود زیارت عاشورا را آورده است و شاید اولین کسی که این زیارت را افشا کرد، ایشان بوده باشند. شیخ‌طوسی به تمام فقه­ها مسلط بوده و آنها را تدریس می­کرد. حتی عامه نیز او را قبول داشتند. کتاب «خلاف» ایشان حاوی و دربردارنده فتاوای علمای اهل‌سنت است. شاید امروز فقیهی که نسبت به احکام و فقه شافعی، حنبلی، مالکی و حنفی عالِم باشد، به‌دلیل عدم انگیزه بر فراگیری آن، وجود نداشته باشد؛ اما شیخ‌طوسی به‌قدری مسلط بودند که کتاب خلاف را تدوین و نظریات چهار مذهب را در آن مطرح کرده است؛ و حتی در برخی موارد به قول شاذ عامه نیز اشاره می‌کند. وقتی ایشان زیارت عاشورا را که حاوی لعن است در مصباح خود می­آورد، منافقین نزد سلطان بنی­عباس رفته و علیه ایشان نمّامی کردند. سلطان ایشان را احضار کرد و از ایشان درباره زیارت عاشورا توضیح خواست و پرسید: مراد شما از لعن «اول» و «دوم» و «سوم» چیست؟ آیا مرادت از آنها خلفا هستند؟ مرحوم شیخ‌طوسی فرمودند: خیر؛ مراد از اول قابیل است و مراد از دوم کسی که ناقه حضرت صالح(ع) را پی کرد و مراد از نفر سوم، فرعون و مراد از چهارم نُمرود است. سلطان گفت: یا شیخ أرَحتَنی؛ مرا راحت کردی؛ می­خواستم گردن تو را بزنم.

 

دشمن امام‌زمان(عج) کسی  است که با آمدن ایشان مخالف است

نباید چنین مواردی را به‌گونه­ای تطبیق داد که موجب اختلاف و تفرقه شود. در روایت آمده که حضرت فرمودند: مَن أفشی سِرَّنا فقد شارک فی دمنا (۲۳)؛ یعنی هرکس سرّ ما را فاش سازد، در خون ما شریک شده است. سرّ ائمه(ع) چیست؟ اگر کسی بخواهد دشمن بالفعل امام‌زمان(عج) را بشناسد، نباید به عقب برگردد و به اختلافات مذهبی دامن زده و آنها را مطرح کند؛ چون با این کار، دشمن امام‌زمان(عج) شناخته نمی­شود. امروز چه کسی دشمن امام زمان(عج) است؟ امروز دشمن حضرت کسی  است که با آمدن ایشان مخالف است. برخی از علما و مدعیان شیعه و سنی، مقابل حضرت می­ایستند. حتی عده­ای از عامه که معتقدند امام‌زمان(عج) به دنیا نیامده­ است و منتظر تولد ایشان هستند، می­دانند که ایشان دارای دشمنانی هستند؛ همچنان‌که حضرت موسی(ع) قبل از تولد دارای دشمنی به‌نام فرعون بود و فرعون سعی داشت تا از به دنیا آمدن ایشان جلوگیری کند. امروز نیز طبق عقیده برخی از عامه می­توان گفت عده­ای مترصد این هستند که از تولد حضرت جلوگیری کنند. حال آیا طبق این دیدگاه نباید محل تولد حضرت را امن کرد؟! لذا باید دشمن حضرت را آن‌قدر زمین­گیر کرد تا نتواند به چنین اقدامی دست بزند.

برای شناخت دشمن حضرت، باید به قرآن مراجعه کرد. خداوند در قرآن می­فرماید: «لَتَجِدَنَّ أشَدَّ الناسِ عَداوةً للذین آمنوا الیهودَ و الذین أشرکوا» (۲۴). خداوند در کلام خود صادق است. امروز اسرائیل نماد یهود است. در این صورت است که عامه با خاصه در این هدف بزرگ همراه می­شوند؛ اما اگر ۹ ربیع به‌عنوان روز مرگ خلیفه مطرح، و شادی و خوشحالی شود، منتظرین حضرت از مسلمین مقابل اسرائیل که دشمن خونی ایشان است، قرار نمی­گیرند؛ بلکه مقابل مؤمنین صف­آرایی می­کنند. کسی که این روز را به‌عنوان روز مرگ خلیفه تعیین می­کند، با اقدامش نیرویی را که باید در کنار مؤمنین قرار گیرد، از مؤمنین می­گیرد و در اختیار دشمن قرار می­دهد. کسی که چنین طراحی کرده، اقدامش ماهرانه بوده است و بالعکس، کسی که این روز را به‌عنوان روز آغازینِ امامت امام‌زمان(عج) معرفی کرده نیز به‌خوبی عمل کرده است؛ اقدام او هدایت الهی بود. در این روز باید تابلویی بالا برود که مسلمین نسبت به آن وحدت دارند.

در یکی از جلساتی که در جزیره هرمز برای شهدا برگزار و در آن جلسه سخنرانی شد، گفته شد هدف شهدا و این انقلاب، زمینه­سازی برای ظهور حضرت است. در آن جلسه که امام‌جماعت اهل‌تسنن نیز حضور داشت، عرض شد امام­عصر(عج) امامی است که دو مذهب شیعه و سنی نسبت به آن اشتراک و همه او را قبول دارند؛ مبنی بر اینکه ایشان عدالت­گستر هستند و کسی که عدالت­گستر است، دشمنان زیادی دارد و هدف آنها مقابله با اوست. اگر قرار باشد این امام(ع) کنار کعبه ظهور کند، آیا متولیان حرمین شریفین عدات­گسترند؟! اگر عدالت‌گستر بودند، با یمن این­گونه برخورد نمی­کردند. پس هدف امام‌زمان(عج) این است که مکه و مدینه را از لوث این افراد پاک کنند. درمقابل نیز مدعیان خادم‌الحرمین‌الشریفین درصدد مقابله با ایشان هستند؛ درحالی‌که ایشان به‌تنهایی نمی­توانند چنین اقدامی را انجام دهند. بنابراین وظیفه ما این است که زمینه را برای ظهور ایشان آماده سازیم تا مکه برای ظهور ایشان امن باشد. بعد از سخنرانی، امام‌جماعت اهل‌سنت این سخنان را تصدیق کرد.

می­توان این جهان را با امام‌عصر(عج) همراه ساخت. روی این عبارت از زیارت آل‌یاسین، یعنی «بَری‌ءٌ مِن عَدُوّک» تحقیق نشده است. دشمن امام‌زمان(عج) همین‌الآن نیز زنده است؛ ولی کسی که روز ۹ ربیع را به‌عنوان روز مرگ خلیفه معرفی کرد، دشمن امام‌زمان(عج) را به چهارده قرن قبل ارجاع داد و دشمن امروز را تبرئه و جداسازی کرد.

 

حمله به خانه حضرت زهرا(س) در چه زمانی اتفاق افتاد؟

داستان حضرت محسن(ع) ربطی به این ایام ندارد؛ چون وقتی حضرت زهرا(س) گریه­ها و افشاگری­ها را شروع کردند و تعدادی از مردم نسبت به ماجرا بیدار و آگاه شدند و جریان مقابل از روند اوضاع به‌نفع جبهه حق آگاه شد، درصدد ساکت کردن حضرت زهرا(س) برآمد؛ فلذا طراحی حمله به خانه را مطرح کردند. حمله به خانه حضرت زهرا(س) حداکثر پانزده روز قبل از شهادت ایشان بود؛ چون وقتی به خانه حمله کردند، حضرت زهرا(س) قدرت راه رفتن به سمت اُحد را نداشتند؛ بازو و استخوان سینه حضرت شکسته بود. وقتی جریان مقابل، تقاضای ملاقات با حضرت زهرا(س) کرد، حضرت بی­هوش بودند؛ لذا معلوم می­شود سخنرانی­ها و خطبه­ها و گریه کردن­ها مربوط به زمانی است که هنوز به خانه حمله نشده بود و وقتی اقدامات حضرت جواب داد و تعداد ۴ نفر اولیه­ای که در جبهه حق بودند، به ۱۱ نفر رسید و به جبهه حق ملحق شدند، طراحی حمله به خانه پی­ریزی شد.

جریان مقابل به حضرت زهرا(س) پیام دادند تا علی(ع) را از خانه برای بیعت بیرون بفرستد؛ در غیر این صورت اینکه خانه، خانه توست، مانع حمله نمی­شود. حضرت جواب پیام را ندادند؛ لذا متوجه مقاومت حضرت شده و درصدد حمله برآمدند. آنها با خودشان گفتند: در صورت حمله، یا علی پشت در می­آید، که در این صورت کشته می­شود و یا اگر زهرا بیاید، او نیز کشته خواهد شد و هرکدام کشته شوند، به‌نفع جریان مقابل خواهد بود؛ چون صدای زهرا باید قطع شود.

اگر ۹۵ روز بعد از شهادت حضرت رسول(ص)، حضرت زهرا(س) به شهادت رسیده باشند، پانزده روز قبلِ شهادت حضرت زهرا(س) علی(ع) را از خانه بیرون آوردند. قبل از آن با علی(ع) کاری نداشتند و علی(ع) از خانه بیرون نمی­آمدند. اگر آن روایت صحیح باشد مبنی بر اینکه حضرت شب­ها از خانه بیرون می­آمدند، به این دلیل است که شب­ها کسی در کوچه­ها نبود و اگر در روز از خانه بیرون می­آمدند، مجبور می­شدند تا با جریان مقابل بیعت کنند. زهرا(س) علی(ع) را از خانه بیرون آوردند. اگر روایت ۹۵ روز صحت داشته باشد، معنایش این است که خانه ایشان هفتاد روز بعد از شهادت رسول ­خدا(ص) مورد هجوم واقع شد و اگر روایت ۷۵ روز صحت داشته باشد، روز شصتم بعد از شهادت پیامبر(ص) به خانه حضرت حمله شد. در فاصله پانزده روز از لحظه­ای که حضرت مورد ضربت قرار گرفتند، ایشان نتوانستند روی پای خود بایستند و حرکت کنند.

در روایت آمده که جریان مقابل درخواست اجازه ملاقات با حضرت را کردند. علی(ع) فرمودند: حال ایشان مساعد نیست. بعد از اینکه حضرت زهرا(س) عدم رضایت خود را از آنها بیان کردند، دومرتبه بی­هوش شدند. ایشان حداقل دو ماه مبارزه و فعالیت کردند. فعالیت­های ایشان­ به‌گونه­ای جواب داد که خلیفه دوم هنگام تشکیل شورای شش‌نفره، نام علی(ع) را نیز جزء آن ۵ نفر دیگر قرار می­دهد.

 

(۱). شرح نهج البلاغة (ابن‌ابی‌الحدید)، ج۱، ص۱۸

(۲). حداقل عمری که برای سلمان فارسی بیان کرده‌اند، صدوشصت سال است.

(۳). الاختصاص، ص۱۰٫

(۴). زخرف/۷۸٫

(۵). بقره/۱۴۶٫

(۶). زمر/۳۰٫

(۷). نمل/۱۶٫

(۸). مستدرک الوسائل، ج۱۷، ص۳۶۸٫

(۹). بقره/۱۵۵٫

(۱۰). الکافی، ج۸، ص۱۷۷٫

(۱۱). بقره /۲۱۴٫

(۱۲). انبیاء/۹۸٫

(۱۳). روم/۷٫

(۱۴). حدید/۲۳٫

(۱۵). نوح/۲۷٫

(۱۶). بقره/۱۵۶٫

(۱۷). آل‌عمران/۱۳۴٫

(۱۸). بقره/۱۷۹٫

(۱۹). بحار الأنوار، ج۵۱، ص۸۰ (با اندکی تفاوت).

(۲۰). همان، ج۹۹، ص۸۲٫

(۲۱). مَن لا یَحضُرُه الفقیه، ج۱، ص۳۸۳٫

(۲۲). ر.ک: الکافی، ج۸، ص۲۲۹٫

(۲۳). آنچه در منابع روایی یافت شد، با این تعبیر است: «مَن أفشَی سِرَّنا أهلَ البیتِ أذاقَه اللهُ حَرَّ الحَدید». جامع الأخبار، ص۹۶؛ بحار الأنوار، ج۷۲، ص۴۱۲٫

(۲۴). مائده/۲۴٫

استاد طائب در یکی از جلسات اخیر درس تاریخ تطبیقی که مصادف با ایام ۹ ربیع بود، مطالب بسیار مهمی در مورد این ایام و نیز زمان حمله به خانه حضرت زهرا(س) بیان نمودند که تقدیم خوانندگان می‌شود:

 

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

به مناسبت نهم ربیع‌الاول

این جلسه به‌ مناسبت آغاز امامت حضرت ولی­عصر(عج) بحثی پیرامون نهم ربیع مطرح می­شود و ادامه مباحث تاریخی در جلسات آینده ارائه می­شود.

اینکه روز ۹ ربیع را روز خاصی اعلام کردند، از کجا به وجود آمده و چه کسی و یا چه کسانی پایه­گذار این روز خاص بودند و هدفشان چه بوده و چه بهره­ای از آن بردند؟

ضارب خلیفه دوم، فرد عادی نبوده است

باید به واقعیت این روز در تاریخ دقت کرد. آیا اینکه چنین روزی را به‌عنوان روز مرگ خلیفه مطرح کردند، صحیح است؟ باید دانست که از زمانی که خلیفه دوم ضربت خورد، تا لحظه­ای که از دنیا رفت، پانزده روز طول کشید و به‌همین‌جهت توانست شورای شش‌نفره را تشکیل دهد تا آن شورا خلیفه بعدی را معین کند. اگر خلیفه دوم در همان ضربه اول از دنیا می­رفت، به وصیت کردن موفق نمی­شد. او این وصیت را در همان روزهای اول ضربت خوردن انجام نداد؛ چون به بهبودی امید داشت؛ اما مدتی که از مداوا گذشت و از بهبودی مأیوس شد، شورای شش‌نفره را تشکیل داد. کسی که به او ضربت زد، فنی این کار را انجام داده بود و به‌گونه­ای ضربه نزده بود که همان لحظه خلیفه را از پا درآورد و از طرفی، ضربه او به‌گونه­ای هم نبود که باعث مرگ او نشود. همین باعث می­شود که انسان نسبت به اصل ترور مشکوک شود؛ چراکه فرد ضارب در کار خود تبحر داشته و فرد عادی نبوده است. اگر فردی عادی و بدون تجربه بر این کار اقدام کند، یا کارگر نمی­افتد و یا اینکه همان لحظه اول به مرگ فرد مضروب منجر می­شود. چاقوکش­های حرفه­ای نسبت به کار خود مهارت دارند و به‌گونه­ای ضربه می‌زنند که مضروب کشته نشده، ولی کارآیی خود را از دست بدهد. اگر هدف قتل او باشد، به‌گونه­ای ضربه می­زنند تا زمان مشخصی مضروب را از پا درآورد.

۹ ربیع بودن روز مرگ خلیفه دوم با مستندات تاریخی نمی‌سازد

اما آنچه مورد بحث است، این است که چه زمانی خلیفه دوم مورد ضربت قرار گرفته است. آنچه در تاریخ بیان شده این است که خلیفه دوم در ماه ذی­الحِجه مورد ضربت قرار گرفت و در آستانه محرم از دنیا رفت. با این بیان، چرا مرگ او را به روز ۹ ربیع استناد می­کنند؟ اگر مرگ او روز ۹ ربیع اتفاق افتاده باشد، معنایش این است که ضربت خوردن او پانزده روز قبل یعنی روز ۲۴ ماه صفر رخ داده است و حال آنکه مدرک و سندی مبنی بر ضربت خوردن او در ماه صفر وجود ندارد. اینکه مرگ او در روز ۹ ربیع اعلام شده، درحالی‌که چنین چیزی صحت ندارد، حاکی از این است که فرد و یا گروهی تعمدا این روز را به‌عنوان روز مرگ او اعلام کرده­اند و درواقع جعلی در کار است. هدف چیست و چه اهدافی را دنبال می­کردند؟

احتمال ممانعت سازمان پشت‌پرده و پنهان از نجات یافتن خلیفه دوم

این احتمال نیز وجود داد که سازمان پشت‌پرده و پنهان می­توانسته او را نجات بدهد؛ اما از این کار ممانعت کرده است. چاقویی که ضارب آن را به کار برده و نوع سمی که در آن به کار رفته و نوع ضربه­ای که وارد شده، باعث به وجود آمدن وضعیتی در بدن مضروب می­شود که حتما عفونت وارد خون شده و وقتی عفونت وارد خون شد، نمی­توان آن را مداوا کرد؛ اما تا زمان وقوع مرگ، مدت‌زمانی صرف خواهد شد؛ چون اگر هدف ضارب، کشتن فرد در همان لحظه باشد، باید چاقو را مستقیم به قلب و یا شش بزند و کسی که می­تواند ضربه را به پایین بزند، می­تواند به سینه و قلب نیز ضربه بزند.

هویت مجهول ضارب خلیفه دوم

مطلب دیگری که در این زمینه مطرح است، این است که کسی به هویت ضارب پی نبرده و هویت او مجهول است و اینکه گفته شده فردی به نام ابولؤلؤ این کار را انجام داده است، باید گفت: چه کسی او را در حال اقدام بر این کار دیده است؟ گفته شده غلام مُغیره، قاتل و ضارب است؛ اما اینکه هویت و نسب او چیست، مجهول است. فقط در مورد او گفته شده: ضارب، ایرانی و غلام مغیره است؛ اما سؤال این است که او از کدام منطقه ایران آمده و قبری که در کاشان منتسب به اوست، آیا صحت دارد یا نه؟ اگر انتساب قبری که در کاشان است به او صحیح باشد، سؤال می­شود که ضارب چگونه توانسته بعد از ضربت، از گارد حفاظتی فرار کند و به ایران برسد؟ چون برای رسیدن به ایران، ناگزیر است از شهرهایی عبور کند که خلیفه را قبول دارند.

آیا علی(ع) ضارب خلیفه دوم را با طی­الارض از معرکه فراری داد؟

اینکه گفته شده علی(ع) قاتل و ضارب خلیفه را با معجزه و طی­الارض از معرکه فراری داده نیز صحیح نیست؛ چون در فرض صحت، حضرت در قتل خلیفه شریک خواهند بود. ممکن است گفته شود جابه‌جا کردن قاتل چه ارتباطی با شراکت در قتل دارد؟! اما باید دانست کسی که قاتل را نجات می­دهد، معنایش این است که آن فرد، نسبت به اقدام قاتل رضایت داشته است و اگر حضرت امیر(ع) نسبت به این قتل راضی بوده باشند، اعتقاد عامه مبنی بر مشارکت حضرت در قتل خلیفه دوم صحیح خواهد بود و حال آنکه چنین اعتقادی صحیح نیست. با کدام مدرک و سند اثبات شده که حضرت قاتل و ضارب خلیفه دوم را فراری و نجات داده­اند؟ قطعا چنین مطالبی صحت ندارد و علی(ع) نسبت به این ترور رضایت نداشته‌اند.

باید دانست که ائمه اطهار(ع) چنین لسانی یعنی رضایت نسبت به مرگ دشمنان خود نداشتند. حتی پیامبر(ص) بعد از اینکه خسرو پرویز نامه حضرت را پاره کرد، فرمودند: خداوند حکومت تو را پاره کند! یعنی حضرت خود خسرو پرویز را مورد نفرین قرار ندادند؛ بلکه حکومت او را نفرین کردند.

چرا امیرالمؤمنین(ع) با کشتن خلفا مخالف بودند؟

دشمنان خیلی تلاش داشتند تا بگویند علی(ع) در قتل خلیفه دوم شرکت داشته است. اگر چنین اتهامی به حضرت زده می­شد، از اتهام نسبت به مشارکت در قتل خلیفه سوم به‌مراتب بدتر بود. حضرت به‌شدت با قتل عثمان مخالف بودند و به همان دلیل، با قتل خلیفه دوم نیز مخالف بودند. دلیل مخالفت حضرت این نیست که ایشان نسبت به تصدی منصب خلافت توسط خلفا رضایت داشتند؛ بلکه ایشان اقداماتی را انجام داده بودند که رسوایی طرف مقابل را در پی داشت. در جلسات قبل نیز مطرح شد که عبارت «لو لا علیٌ لَهَلَکَ عُمَرُ» (۱) در حال تکرار بود و تعداد دفعات بیان این جمله در حال کثرت بود و هرچه تکرار آن زیاد می­شد، مردم نسبت به عدم صلاحیت حاکمیت موجود آگاه می­شدند.

ایام ۹ ربیع، سخت­ترین روزها برای اهل‌بیت(ع) است، نه روزهای شادی و سرور

اگر کسی خط تاریخ را مقابل خود داشته و از آن آگاه و مطلع باشد، این روزها یعنی ۹ ربیع روز شادی و سرور نیست؛ بلکه این ایام، شدیدترین و سخت­ترین روزها برای علی(ع) و فاطمه زهرا(س) است؛ روز شروع یک حرکت سنگین بیدارسازی بود. بعد از ظهر روز ۲۸ صفر همه‌چیز تمام شد؛ درحالی‌که پیامبر(ص) هنوز دفن نشده بودند. جنازه مطهر آن حضرت اول و یا دوم ربیع دفن شد؛ چون سه روز بر زمین مانده بود و اگر ماه صفر، بیست‌ونه روز بوده باشد، شب سوم به خاک سپرده شدند و اگر سی روز بوده باشد، شب دوم دفن شدند.

بعد از رحلت پیامبر اسلام(ص) همه مُرتد شدند؛ مگر سه یا چهار نفر

وقتی حضرت به خاک سپرده شدند، روز بعد از دفن، حکومت به‌طور کامل در اختیار طرف مقابل بود و علی(ع) در خانه هستند و اگر پایشان را به بیرون از خانه بگذارند، مجبور می­شوند تا با حاکمیت بیعت کنند؛ چون همه بیعت کرده بودند، مگر چهار نفر که عبارت بودند از: سلمان، ابوذر، مقداد و عمار و هیچ‌کدام از این افراد به‌دلایلی نمی­توانند به حضرت را یاری کنند؛ چون سلمان در آن زمان حدود صدوچهل سال سن داشتند (۲) و همچنین به‌دلیل ایرانی بودن، کسی حرف او را قبول نمی­کند. ابوذر نیز در آن زمان حدود نود سال سن داشتند و از طرف دیگر، عشیره و قبیله­ای نیز ندارد تا از او حمایت کند. مقداد و عمار هم دو برده سیاه‌پوست بودند که فاقد عقبه و عشیره بودند. بقیه اصحاب همگی در جبهه مقابل بودند. همچنان‌که در روایت آمده، «إرتَدَّ الناسُ بعد رسول الله إلا ثلاث أو أربع». این چهار نفر عبارت بودند از: سلمان، ابوذر، مقداد و عمار. حتی عمار نیز دچار تردید و شک شده بود؛ اما بعدا برگشت (۳). تردید عمار نشان می­دهد که جریان مسجد به‌طور طبیعی نمایش داده شد؛ اما عمار برگشت. ابتدا چهار نفر در جبهه حضرت بودند که در روایت آمده: «ثُمّ رجَعوا»؛ نه اینکه بگوید: فرجعوا. در ادبیات عرب، گفته شده: «ثُمّ» للترتیب بانفصال؛ یعنی برای ترتیب با انفصال است؛ به این معنا که مردم آرام‌آرام برمی­گشتند؛ درحالی‌که ابتدای امر همگی در جبهه مقابل بودند.

ممکن است اشکال شود مگر مردم غدیر را ندیده بودند و با این حال ولایت علی(ع) را منکر شدند؟ ولی خداوند در قرآن می­فرماید: «لقد جِئناکم بِالحق ولکنَّ أکثرَکم لِلحق کارهون» (۴) و در جایی دیگر می­فرماید: «الذین آتیناهم الکتابَ یَعرِفونه کما یعرفون أبنائَهم» (۵). سازمان یهود با تغییر چهره به حفظ جریان موجود موفق شد.

در ایام ۹ ربیع در مدینه چه اتفاقاتی افتاد؟

امروز یعنی ۹ و ۱۰ ربیع در مدینه چه وقایعی اتفاق افتاد؟ اگرچه این وقایع مکتوب نیست، اما طبق شواهد و قرائن می­توان وقایع را متوجه شد. علی(ع) بدن پیامبر(ص) را دفن کردند و کار انتخاب جانشینی حضرت نیز به پایان رسیده بود. اگر حضرت از منزل خارج شده و با جبهه مقابل روبه‌رو شوند، مجبور می­شوند با حکومت موجود بیعت کنند و نمی­توانند در دلیل عدم بیعت با طرف مقابل بگویند آنها را قبول ندارند؛ چون طرف مقابل می­گوید همه، آنها را قبول دارند و اگر حضرت مقاومت کنند، ایشان را به شهادت می­رسانند و کسی هم اعتراض نمی­کند. برای طرف مقابل، کشتن علی(ع) به‌مراتب راحت­تر از کشتن فاطمه زهرا(س) است و اصولا جامعه، کشتن مرد را راحت­تر از کشتن زن می­پذیرد. افراد، حاضر به کشتن حضرت زهرا(س) نیستند؛ چون نسبت فاطمه(س) به پیامبر(ص) نزدیک­تر از علی(ع) به پیامبر(ص) است. با اینکه فاطمه(س) یک زن بودند و نسبت ایشان به پیامبر(ص) نزدیک­تر از نسبت علی(ع) به پیامبر(ص) بود، ایشان را به شهادت رساندند و جامعه آن روز هیچ عکس­العمل و اعتراضی به حاکمیت از خود نشان نداد؛ با اینکه حضرت را به‌طور آشکارا به شهادت رساندند و همه مردم متوجهِ به شهادت رسیدن ایشان شدند و اگر اعتراضی در مسجد رخ می­داد، تمام می­شد.

مگر امام حسین(ع) که نوه رسول­ خدا(ص) بودند، در همان جامعه به شهادت نرسیدند؟! آیا بلافاصله بعد از شهادت ایشان، اتفاق خاصی افتاد؟ با اینکه تا زمان امام حسین(ع) تا حدی روشنگری شده بود. طرف مقابل آن‌قدر در میان مردم دارای چهره موجه و مقبولی است که هر اقدامی را مرتکب شود، مردم پذیرا هستند. بنابراین اگر علی(ع) از منزل بیرون بیایند، یا مجبور می­شوند با حاکمیت بیعت کنند و یا اینکه کشته می­شوند و اگر بیعت کنند، کار تمام است و چیزی باقی نخواهد ماند. و از طرف دیگر حضرت نمی­توانند همیشه در خانه بمانند؛ چون در این صورت ایشان به فراموشی سپرده و از اذهان مردم محو می­شوند و سپس برای طرف مقابل، حذف فیزیکی ایشان به‌راحتی امکان‌پذیر خواهد بود.

پیامبر(ص) از قبل برای این برهه از تاریخ مهره­ای به نام حضرت زهرا(س) از خودشان باقی گذاردند. اولین چیزی که در همین ایام بعد از رحلت رسول ­خدا(ص) اتفاق می­افتد، غصب فدک است؛ چون فدک دارای درآمد بالایی است و حاکمیت به درآمد زیادی نیاز دارد. حضرت زهرا(س) به مسئول دفتر فدک فرمودند تا درآمد حاصل از فدک را به کسی غیر از ایشان تحویل ندهند. اولین اقدام طرف مقابل، اخراج مسئول فدک بود. مسئول دفتر فدک نزد حضرت زهرا(س) آمد و آنچه را اتفاق افتاد، به حضرت گزارش داد. حضرت زهرا(س) با عنوان حق مغصوب علی(ع) یعنی مطرح کردن خلافت و امامت حضرت نمی­توانستند از خانه بیرون بیایند؛ اگر آن را مطرح می­کردند، جریان مقابل از ایشان قبول نمی­کردند؛ چون هدف حضرت زهرا(س) مطرح کردن استدلال بود؛ چون شخصیت طرف مقابل، در نظر مردم مورد نقد و دارای اشکال نیست تا حضرت بتوانند با دلیل عدم صلاحیت شخصیتی، علیه طرف مقابل احتجاج کنند. حضرت زهرا(س) نمی­توانند استدلال کنند که خلافت و جانشینی علی(ع) از طرف پیامبر(ص) ابلاغ شده بود؛ چون جریان مقابل، این استدلال حضرت را رد کرده بودند. آنها در رد استدلال حضرت زهرا(س) مبنی بر ابلاغ ولایت علی(ع) توسط پیامبر(ص) گفتند: مدینه دچار بحران بود و علی نتوانست بحران را کنترل و حل کند، اما خلیفه اول توانست؛ پس معلوم می­شود انتخاب علی توسط پیامبر(ص) مربوط به آن زمان بود، نه زمان­های بحرانی!

در دل بحرانِ رحلت پیامبر(ص) و شایعه عدم رحلت ایشان، خلیفه اول وارد میدان شد. مدینه دارای بحران بود. وقتی پیامبر(ص) به سپاه اسامه دستور حرکت دادند، جریان مقابل در هشت کیلومتری مدینه به‌بهانه اینکه رحلت پیامبر(ص) نزدیک است و با حرکت سپاه از نماز بر جنازه پیامبر(ص) محروم می­شوند، سپاه اسامه را متوقف کردند. آنها در مدینه مأموری داشتند که به آنها گزارش می­داد. وقتی پیامبر(ص) رحلت نمودند، علی(ع) خبر رحلت ایشان را به مردم اعلام کردند. فردی از جریان مقابل شمشیر کشید و به مردم گفت: پیامبر(ص) از دنیا نرفته و پیامبران نمی­میرند و زنده هستند و این حالتی که الآن برای پیامبر(ص) رخ داده، مرگ موقت است و یک هفته بعد، زنده خواهد شد! او مأموری را نزد سپاه فرستاد و دستور داد تا خبر رحلت پیامبر(ص) را به سپاه برساند. آنها به اسامه گفتند: به همین دلیل از حرکت سپاه جلوگیری می­کردیم. مردم در مورد رحلت پیامبر(ص) دو دسته شدند: عده­ای که در مدینه بودند، معتقد بودند حضرت از دنیا نرفته و عده­ای که در سپاه اسامه بودند، معتقد بودند حضرت از دنیا رفته است. مدینه دچار دودستگی و تفرقه شد و نزدیک بود هر دو گروه علیه یکدیگر شمشیر بکشند. جریان مقابل نزد خلیفه اول آمد تا برای حل این بحران چاره­اندیشی کند. او وارد منزل پیامبر(ص) شد تا صحت و سقم خبر رحلت حضرت را به همه اعلام کند. نزد مردم آمد و خبر رحلت حضرت را تصدیق کرد. عده­ای گفتند: فلانی منکر رحلت پیامبر(ص) است. خلیفه اول گفت: فلانی اشتباه می­کند. نفر دوم فریاد می­زد: هرکس اعلام کند پیامبر(ص) از دنیا رفته، کشته خواهد شد. خلیفه اول به اوگفت آرام باشد. آن فرد گفت: چرا آرام باشم؛ درحالی‌که عده­ای معتقدند پیامبر(ص) از دنیا رفته است؟! مگر پیامبران می­میرند؟! خلیفه اول گفت: بله؛ چون خداوند در قرآن خطاب به پیامبر(ص) می­گوید: «إنک میتٌ و إنهم میتون» (۶). آن فرد گفت: این آیه از قرآن است؟ خلیفه اول گفت: بله. آن فرد گفت: من نشنیده بودم!

بحران به این صورت مهار شد. حتی ممکن بود منشأ بحران را هم علی(ع) معرفی کنند؛ به‌بهانه اینکه خبر بی­هنگام ایشان موجب ایجاد این بحران شده بود؛ درحالی‌که اگر صبر می­کرد تا بزرگان، این خبر را اعلام کنند، بحرانی ایجاد نمی­شد!

اعتراض و احتجاج حضرت زهرا(س) در مقابل خلیفه اول پس از غصب فدک

حضرت زهرا(س) در خانه بودند؛ وقتی فدک را غصب کردند، ایشان از منزل بیرون آمدند. طبق قرائن و شواهد، حضرت زهرا(س) حتما روز جمعه از منزل بیرون آمدند؛ چون خلیفه باید روز جمعه در مسجد خطبه بخواند و حضرت زمانی از منزل بیرون می­آیند که خلیفه اول مشغول خواندن خطبه است. حضرت زهرا(س) به خلیفه فرمودند: تو جای چه کسی نشستی؟ خلیفه پاسخ داد: جای رسول ­خدا و من جانشین ایشان هستم. حضرت زهرا(س) فرمود: آیا رسول­ خدا(ص) دزدی می­کردند؟! آیا اموال مردم را به‌زور تصاحب می­کرد؟! خلیفه گفت: خیر. حضرت زهرا(س) فرمود: تو چرا این کار را کردی؟ چرا فدک را از من گرفتی؟ آن حضرت در آن جلسه اصلا مسئله خلافت و جاشینی علی(ع) را مطرح نکردند؛ بلکه خلیفه را متوجه یک حکم شرعی کردند: رفتار و مشی جانشین رسول­ خدا(ص) باید مانند ایشان باشد. حضرت در صدد این بودند که این حرکتِ خلیفه مبنی بر غصب فدک را خلاف مشی رسول خدا(ص) قلمداد کنند. از اینجا استدلال شروع می­شود و خلیفه درصدد توجیه کار خود برمی­آید. او منکر ملکیت حضرت زهرا(س) بر فدک بود؛ درحالی‌که حضرت زهرا(س) مدعی ملکیت بر فدک. خلیفه اول خطاب به حضرت زهرا(س) گفت: فدک از اموال زکات بود و پیامبر(ص) آن را در اختیار تو قرار داده بود و خود ایشان گفته بود: اموال زکوی به ارث نمی­رسد. پیامبر(ص) گفته بود: «إنا مَعاشرَ الأنبیاء لا نُورَثُ ما تَرَکناه صَدَقَةٌ»؛ صدقه و زکات به ارث نمی­رسد. حضرت زهرا(س) فرمودند: تو اشتباه می­کنی؛ آنچه پیامبر(ص) فرموده بودند که به ارث نمی­رسد، اموال صدقه و اموال زکوی است که پیامبر(ص) باید آنها را توزیع کند؛ اما فدک از زکات نیست؛ بلکه از انفال است و اختیار انفال در دست شخص رسول­ خدا(ص) و ملک ایشان است و که آن را به من بخشیدند. خلیفه اول گفت: پیامبر(ص) فرمود: ما اصلا ارث نمی­گذاریم. حضرت زهرا(ص) در جواب به خلیفه فرمودند: آیا پیامبر(ص) خلاف قرآن دستور می­دهند؟! تو از قول پیامبر(ص) می­گویی «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث»؛ درحالی‌که اولا خداوند در قرآن می­فرماید: «و وَرِثَ سلیمانُ داودَ» (۷)؛ ثانیا فدک ارث نیست؛ بلکه پیامبر(ص) آن را – که از انفال بود- در زمان حیاتشان به من بخشیده بودند. ابوبکر از حضرت زهرا(س) خواست نسبت به مدعای خود بینه و شاهد اقامه کنند؛ گفت: آیا بر ادعای خود شاهد داری؟ حضرت فرمودند: باز هم اشتباه کردی. ابوبکر گفت: برای چه؟ حضرت فرمودند: به این دلیل که مُدّعی باید بینه و شاهد اقامه کند، نه منکر. من بر فدک ید داشتم و تحت‌ید من بود؛ اما تو ملک تحت‌ید مرا به ادعای اینکه ملک شماست، از من گرفتید؛ لذا تو باید بینه اقامه کنی، نه من. پیامبر(ص) فرمودند: البینةُ علی المُدّعی و الیمینُ علی مَن أنکَرَ» (۸). صاحب ید منکر است و کسی که ید ندارد، مدعی.

هدف حضرت این بود که ثابت کند جانشینان پیامبر(ص) نسبت به احکام ایشان جهل دارند. بااین‌حال حضرت زهرا(س)، علی(ع) و ام‌اَیمَن را به‌عنوان شاهد اقامه کردند؛ چون هیچ‌کس برای حضرت شهادت نداد؛ با اینکه می­دانستند و دیده بودند که پیامبر(ص) در زمان حیاتشان فدک را به زهرا(س) بخشیده بودند.

ابوبکر شهادت علی(ع) و ام‌ایمن را رد کرد و در دلیل آن به حضرت زهرا(س) گفت: علی شریک توست و پیامبر(ص) گفت: شهادت شریک در حق شریک قبول نیست؛ ام‌ایمن هم یک زن است و شهادت زن مردود است. حضرت خطاب به ابوبکر فرمودند: باز هم اشتباه کردی؛ چون آنچه پیامبر(ص) در مورد شهادت شریک مبنی‌بر عدم قبول شهادت شریک بیان فرمودند، مربوط به اموالی است که آن دو در آن مال باهم شریک هستند؛ درحالی‌که علی(ع) در فدک با من شریک نیست. علی(ع) شوهر من است و در زندگی با من شریک است. از طرف دیگر مگر نشنیدی شهادت زنان در امور مالی با ضمیمه شدن به شهادت مردان مقبول است؟! خلیفه اول گفت: اگرچه ثابت کردی، اما خیال نکن من قصد اجحاف بر تو داشتم؛ بلکه اجتهادم به اشتباه و خطا رفته بود و پیامبر(ص) فرمود: اگر کسی اجتهاد کند و اجتهادش مُصیب به حق و واقع باشد، دو اجر دارد و اگر اشتباه و خطا کند و اجتهادش مصیب به واقع نباشد، یک اجر دارد.

مطرح کردن مسئله امامت توسط حضرت زهرا(س) در مسجد

خلیفه در برابر استدلال­های حضرت زهرا(س) ناتوان و درمانده شد؛ لذا دستور داد تا سند و قباله فدک را به ایشان برگردانند. حضرت زهرا(س) سند را گرفته و روانه منزل شدند؛ ولی بیرون مسجد دومرتبه سند را از ایشان گرفتند. حضرت دومرتبه به مسجد بازگشته و بحث اسلام و امامت علی(ع) را مطرح کردند.

بنابراین حضرت ابتدا یک علامت سؤال و نقطه تردید در اذهان مردم ایجاد کردند و سپس بحث اصلی را که همان مسئله امامت و خلافت بود، مطرح نمودند؛ چون ایشان از همان ابتدا نمی­توانستند مسئله امامت جامعه را مطرح کنند.

در برخی نقل­ها وجود دارد که بعد از سخنرانی حضرت، سکوتی عجیب بر جمعیت حاضر در مسجد حاکم شد. خلیفه خطاب به حضرت زهرا(س) گفت: حرف­هایت را زدی؛ ولی می­بینی که کسی حمایت نکرد؛ پس دو قرائت و دو برداشت از دین وجود دارد: یک قرائت، شما از دین و اسلام دارید و قرائت دوم نیز از ماست و امروز مردم به قرائت شما رأی ندادند. هرچه پول می­خواهی بگو تا به تو بدهم. تو دختر رسول­ خدا هستی و اموال شخصی ابن­قُحافه در اختیار تو باشد؛ اما فدک، ملک مسلمین است و نمی­توانم به تو بدهم. خلاصه کلام خلیفه اول این است: کسی که جانشین پیامبر(ص) شده، می­تواند حتی اموالی را که پیامبر(ص) به دیگران بخشیده است بگیرد.

شروع گریه‌های افشاگرانه حضرت زهرا(س)

در اینجا حضرت زهرا(س) فرمودند: شکایت شما را نزد پدرم می­برم. ابوبکر گفت: هر کاری می­خواهی بکن. حضرت نزد قبر مطهر پدر بزرگوارشان آمده و شروع کردند به گریه کردن و ضمن گریه کردن، افشاگری می­کردند.

طبق تاریخ، شروع گریه­ها باید از دیروز و امروز یعنی ۹ ربیع بوده باشد. این مبارزه سخت مربوط به همین ایام است؛ ولذا جای شادی و خوشحالی نیست. این گریه­ها آرام‌آرام جو را برگرداند. مردم و زنان، سخنان حضرت را در خلال گریه­های ایشان می­شنیدند.

همه انسان‌ها در حال آزمایش شدن هستند

اشکال نشود که در این برهه که شیطان مشغول اِضلال و گمراه کردن مردم است، چرا اقدامی از طرف خداوند انجام نمی‌گیرد؟ خداوند در قرآن می­فرماید: «و لَنَبلُوَنَّکُم بِشیئٍ مِنَ الخَوف و الجُوع و نقصٍ مِنَ الأموال و الأنفُس و الثَمَرات و بَشِّرِ الصابرین» (۹)؛ یعنی خداوند برای همین آزمایش­ها و ابتلائات مردم را خلق کرده است. در روایتی امام صادق(ع) مردم را به معادن طلا و نقره تشبیه کرده و فرمودند: «الناسُ مَعادنُ کَمعادنِ الذَهَب و الفِضَّة» (۱۰). طلایی که امروزه به‌شکل النگو و انگشتر درآمده، مسیر طولانی را طی کرده تا به اینجا رسیده است. ابتدا سنگی در دل کوه بوده است؛ سپس آن را استخراج و در کوره­ها حرارت زیادی به آن داده و ذوب کردند. خداوند در آیه دیگری می­فرماید: «أم حَسِبتُم أن تَدخُلُوا الجنةَ و لَمّا یَأتِکم مَثَلُ الذین خَلَوا مِن قَبلِکم مَسَّتهُمُ البَأساءُ و الضَرّاءُ و زُلزِلُوا حتی یَقولَ الرسولُ و الذین آمنوا معه مَتَی نَصرُ الله ألا إنّ نَصرَ اللهِ قَریبٌ» (۱۱). خداوند از مؤمنین می­خواهد تا به وظیفه خود عمل کنند. این دنیا طبق روایت امام صادق(ع) مَعبَر خالص­سازی است؛ ولذا در آخرت طبق آیه «إنّکم و ما تَعبُدون مِن دون الله حَصَبُ جهنم» (۱۲) کافرین و معبودان آن­ها ریگ جهنم هستند؛ یعنی در این کوره طلاسازی عده­ای به گداخت تبدیل شدند، نه گوهر. انسان­ها از آخرت اطلاعی ندارند و طبق آیه «یَعلَمون ظاهراً مِنَ الحیاة الدنیا و هُم عن الآخرة هُم غافلون» (۱۳) ارتباط دنیا و آخرت را نمی­دانند؛ لذا اعتقاد عده­ای در مجلس عروسی که در آن، معصیت الهی انجام داده و در جواب کسانی که نهی از منکر می­کنند، می‌گویند یک شب که هزار شب نمی­شود، از این باب است که از آخرت بی­اطلاع­اند؛ چون در همان یک شب برای گوهر وجودش آتش کوره را با گناه زیاد می­کند و به‌جای اینکه به گوهر تبدیل شود، به سفال تبدیل می­شود؛ چون وجود انسان در کوره دنیاست و همان‌طور که اگر حرارت کوره طلاسازی زیاد شود، طلای استخراج‌شده بی‌خاصیت می­شود، وجود انسان هم اگر با گناه – ولو با یک شب گناه- بدون توبه همراه شود، مانع از تبدیل انسان به گوهر می­شود. دنیا کوره انسان‌سازی است و خداوند این دنیا را بیهوده به راه نینداخته است.

اینکه عده­ای در این دنیا به‌جهت ارتکاب جرائم اعدام می­شوند نیز آزمایش عده­ای دیگر در آن است؛ چون ممکن است برخی از سر دلسوزی به اعدام مجرم راضی نباشند و عده­ای نیز با پیشنهاد رشوه کلان در جهت عدم اعدام مجرم آزمایش شوند؛ یعنی به آنها پیشنهاد رشوه می­شود تا مانع از اعدام مجرم شوند.

همه در حال آزمایش و امتحان الهی هستیم؛ چه مردم و چه مسئولین و آزمایش هرکسی نیز به‌گونه­ای است. مهم این است که هرکسی به وظیفه و تکلیف الهی خود عمل کند؛ لذا انسان واقعی کسی است که نه در اعدام یک مجرم و پیروزی­ها خوشحال شود و نه در شکست­ها ناراحت شود. خداوند به این مطلب در آیه «لِکَیلا تَأسَوا علی ما فاتَکُم و لا تَفرَحوا بِما آتاکم» (۱۴) اشاره فرموده است. طبق این آیه، خوشحالی فقط مربوط به جایی است که انسان به وظیفه خود عمل کرده باشد. با این بیان، دعای برخی مبنی بر مرگ مفسدین و ظالمین جایی ندارد و چون بعد از مرگ این افراد مفسد و ظالم، عده دیگری جای آنها را پر خواهند کرد و هیچ‌گاه اردوگاه شیطان بدون نیرو نخواهد ماند؛ با این تفاوت که قبل از مرگ مفسدین، آنها در انظار مردم شناخته‌شده بودند و با مرگشان عده دیگری جای آنها را خواهند گرفت که مردم نسبت به آنها شناختی ندارند.

ائمه اطهار(ع) هیچ‌گاه از کشته شدن دشمنشان خوشحال نمی­شدند

همه در حال آزمایش شدن هستند؛ لذا اعتقاد بر این است که ائمه اطهار(ع) هیچ‌گاه از کشته شدن دشمنشان خوشحال نمی­شدند. خوشحالی کردن در کشته شدن دشمن مربوط به غیرمعصومین است. اگرچه ممکن است ائمه(ع) در مرگ عزیزان خود گریه کنند و این گریه وظیفه است؛ اما چیزی به‌عنوان نفرین شخصی در وجود آنها نیست و اینکه امام حسین(ع) در شهادت علی­اکبر(ع) خطاب به عمر سعد نفرین کردند به اینکه خداوند نسل تو را قطع کند، به این جهت است که عمر سعد با این کاری که انجام داده بود، از نسل او انسان خوبی متولد نمی­شد.

این نقل از نبرد صفین، جزء متواترات است و اهل‌سنت نیز آن را نقل کرده‌اند که مالک اشتر بعد از نبرد صفین در لیلةالهَریر خدمت علی(ع) نشسته بود. به حضرت عرض کرد: شب سختی را پشت سر گذاشتیم. امام(ع) کلام مالک ا تأیید کردند؛ چون در آن نبرد، افراد زیادی از هر دو طرف کشته شده بودند. سپس مالک به امام(ع) عرض کرد: شب گذشته چند نفر از دشمن را به هلاکت رساندید؟ امام(ع) فرمودند: هزاروهفت نفر را کشتم. مالک گفت: یا علی! پیر شدید؛ من هزار نفر را به درک واصل کردم؛ درحالی‌که شما فاتح خیبر بودید. امام(ع) فرمودند: ای مالک! تو همین‌طوری کشتی؛ درحالی‌که من انتخابی می­کشتم. مالک از علت آن سؤال کرد و امام(ع) در جواب فرمودند: وقتی می­خواستم فردی را از دشمن بکشم، تا هفت پشت از نسل او را می­دیدم؛ اگر یک مؤمن از نسل او به دنیا می­آمد، او را رها می­کردم.

مواردی که حضرت نسبت به فردی نفرین می­کنند، به این علت است که می­دانند از نسل او انسان مؤمن و خوبی متولد نمی­شود و به تعبیر قرآن، «إنک إن تَذَرهُم یُضِلّوا عبادَک و لا یَلِدوا إلا فاجراً کَفّاراً» (۱۵).

وقتی فرماندار مدینه خبر مرگ معاویه را به امام حسین(ع) داد، حضرت آیه استرجاع را بر زبان مبارک خود جاری نمودند: «الذین إذا أصابَتهُم مُصیبةٌ قالوا إنّا لله و إنّا إلیه راجعون» (۱۶). مگر چه مصیبتی با مرگ معاویه بر حضرت وارد شده که حضرت این آیه را تلاوت فرمودند؟ اگر غیرمعصومین در جایگاه حضرت بودند، از مرگ او خوشحالی می­کردند. ائمه اطهار(ع) نمایندگان خداوند روی زمین هستند و خداوند انسان­ها را برای بهشت خلق کرده است و ائمه(ع) را برای هدایت انسان­ها به‌سوی بهشت مأمورکرده است و وقتی فردی مانند معاویه می­میرد، امام معصوم(ع) از اینکه او نیز جهنمی شد، ناراحت و از حال او متأسف می­شوند؛ چون این دنیا دار مجازات نیست.

آیاتی در قرآن راجع به عفو و گذشت مطرح شده است؛ حال چگونه ممکن است این آیات در قرآن باشد و ائمه(ع) مظهر عفو و گذشت نباشند؟! خداوند در قرآن می­فرماید: «و الکاظِمینَ الغَیظَ و العافینَ عن الناس و اللهُ یُحِبُّ المُحسِنین» (۱۷). و در آیه دیگری می­فرماید: «و لَکم فی القصاصِ حیاةٌ یا اُولی الألباب» (۱۸)؛ اما در جایی دیگر می­فرماید: اگر ببخشید، برای شما بهتر است. اگرچه با قصاص نفس انسان تشفی پیدا می­کند و راضی می­شود، اما اگر عفو و گذشت حاصل شود، نفس انسان سرکوب می­شود. انسان باید نفس خود را ادب کند؛ به این دلیل که انسان باید در این کوره دنیا آبدیده و ساخته شود. حتی اگر افراد مجرمی مانع رشد جامعه شوند، شمشیر و قانون آنها را به سزای اعمال خود می­رساند؛ نه خواهش­های نفسانی. به عبارتی خواهش نفسانی نیز در این موارد باید سرکوب شده و در این موارد دخالت نداشته باشد. در نقلی از اهل‌سنت بیان شده است که وقتی حضرت امیر(ع) عَمروبن­عبدوُد را زمین زدند، قبل از جدا کردن سر از بدن او مقداری راه رفته و سپس سر او را از بدن جدا کردند. از علت اینکه چرا حضرت همان لحظه سر را از بدن او جدا نکرده و مقداری قدم زدند، از ایشان سؤال شد و آن حضرت در جواب فرمودند: موقع جدا کردن سر از بدن عمرو، او آب دهانش را به صورتم انداخت و من نخواستم اقدامم مبنی بر جدا کردن سر از بدن او برای غیرخدا و تشفی و هوای نفس باشد. در این داستان، امام(ع) از این اقدام عمرو ناراحت نشدند؛ بلکه حضرت درسی به همه دادند؛ مبنی بر اینکه وقتی ایشان شمشیر می­کشند، اینکه عمرو با ایشان جنگیده، کاری به آن ندارد. امام حسن(ع) گردن ابن­ملجم مرادی را به‌دلیل افساد فی الارض زدند؛ نه اینکه به‌خاطر قصاص این کار را انجام بدهند؛ چون خداوند درمورد قصاص می­فرماید: اگر ببخشید، بهتر است؛ لذا امیرالمؤمنین(ع) در مورد ابن­ملجم فرمودند: اگر زنده ماندم، می­دانم با او چه کنم و حضرت در صورت زنده ماندن قطعا او را عفو می­کردند. بنابراین خوشحال شدن از مرگ دشمن برای ائمه(ع) معنا ندارد.

انگیزه‌های اعلام ۹ ربیع به‌عنوان روز مرگ خلیفه دوم

این روزها یعنی ۹ ربیع اوج مشقت برای اهل­بیت پیامبر(ص) است. حال چه کسی این روز را به‌عنوان روز مرگ خلیفه دوم اعلام کرده است – با اینکه از لحاظ تاریخی، مرگ او در این روز واقع نشده است- دو احتمال در این قضیه وجود دارد:

احتمال اول: کسی که چنین اقدامی را مرتکب شده و این روز را به‌عنوان مرگ خلیفه مطرح کرد، هدفش غافل ساختن مردم نسبت به واقعیات این روز است؛ چون یقینا اعلام این روز به‌عنوان مرگ خلیفه دوم، مُستَحدَث است و در قرن دوم و سوم چیزی با این عنوان مربوط به این روز وجود ندارد و هیچ کتابی در قرن دوم و سوم درباره ۹ ربیع چیزی نقل نکرده است.

احتمال دوم: هدف آن فرد و یا سازمان، تخریب روز آغاز امامت حضرت ولی­عصر(عج) بوده است.

امام‌زمان(عج)؛ تنهاامام مورداتفاق بین شیعه و اهل‌سنت

تنها امامی که درباره امامت او بین شیعه و اهل‌سنت اختلافی وجود ندارد، امام زمان(عج) است. احدی از شیعه و اهل‌تسنن، منکر امامت شأنیه اهل­بیت(ع) نیست. تمام ائمه(ع) در زمان خودشان به «عالِم» معروف و شناخته‌شده بودند و مردم ائمه اطهار(ع) را چه در زمان بنی­امیه و چه در زمان بنی­عباس از لحاظ علمی قبول داشتند؛ چون علمای عامه از شاگردان ائمه(ع) بودند و در اینکه ائمه(ع) انسان­های صادق و توانمندی هستند، اختلافی نبوده و مورد قبول همگان بوده است؛ به این معنا که در نظر آنها ائمه(ع) انسان­هایی بودند که می­توانستند امورات جامعه را مدیریت کنند؛ ولی زمینه­ای برای آنها فراهم نشد و امام بالفعل فردی است که در رأس قدرت و جامعه قرار گرفته و مردم با او بیعت می­کنند و دستورات او را در امور جهاد، زکات و… اطاعت می­کنند؛ چنین فردی امام بالفعل است. در اینکه ائمه(ع) شأنیت امامت و قوه امامت جامعه را دارا بودند، احدی منکر آن نیست؛ بلکه در امامت بالفعل ائمه(ع) اختلاف وجود دارد. اما تنها امامی که در مورد امامت بالفعل او اجماع وجود دارد، حضرت بقیةالله(عج) هستند؛ همچنان‌که در روایت آمده است: «المهدیُّ مِنّا أهلَ ­البیت یَملَأُ اللهُ به الأرضَ قِسطاً و عدلاً کَما مُلِئَت ظلماً و جَوراً» (۱۹).

امروز باید دشمن حضرت ولی­عصر(عج) را شناخته و علیه او برنامه­ریزی کرد

در زیارت آل‌یاسین وارد شده: «بَری‌ءٌ مِن عَدُوّک» (۲۰)؛ یعنی من از دشمن تو بَری هستم و دشمن امام زمان(عج) کسی است که قصد جان او را دارد و هدفش قتل امام(ع) است. با این بیان، دشمن امام‌زمان(عج) کسی است که الآن وجود دارد؛ نه کسانی که از دنیا رفته­اند. افرادی که از دنیا رفته­اند، نمی­توانند گزندی به ایشان برسانند. سایر اهل­بیت(ع) در زمان خودشان دشمن داشتند و ائمه اطهار(ع) به شهادت رسیدند و دشمنانشان نیز به هلاکت رسیدند و ظاهرا ائمه(ع) و دشمنان عصر آن بزرگواران، در حال حاضر وجود خارجی ندارند. امروز باید دشمن حضرت ولی­عصر(عج) را شناخت و علیه او برنامه­ریزی کرد.

اهانت دو مذهب علیه مقدسات یکدیگر از اهداف دشمنان امام‌زمان(عج) است

اگر این روز یعنی ۹ ربیع که روز آغاز امامت حضرت بقیةالله‌الاعظم(عج) است، به‌عنوان روز مرگ خلیفه دوم تعیین شود، در این صورت همه افکار از توجه به روز شروع امامت امام‌زمان(عج) و شناخت دشمن ایشان منحرف خواهد شد و متوجه امر غیرواقعی می­گردد و مسلمانان را از شناخت وظیفه خود و عمل بر طبق آن، منصرف ساخته و نیروی خود را صرف تفرقه و دودستگی می­کنند. اگر این روز یعنی ۹ ربیع به‌عنوان روز مرگ خلیفه معرفی و انسان­های نادان این روز را جشن بگیرند، تمام مسلمانان موجود که با مؤمنین در امامت حضرت ولی‌عصر(عج) وحدت دارند، به دشمن امام(عج) تبدیل می­شوند. به بیانی دیگر تعیین روز ۹ ربیع به‌عنوان روز مرگ خلیفه قطعا یک پروژه است که توانسته به‌خوبی عمل کند. شیعیان بسیاری در طول تاریخ به‌دلیل این قضیه توسط مسلمانان ناآگاه که آنها نیز امامت امام‌زمان(عج) را قبول دارند، کشته شدند. اینکه دو مذهب علیه مقدسات یکدیگر اهانت کنند، قطعا از اهداف دشمنان امام‌زمان(عج) است. حتی علمای سابق از خاصه نیز در کتب خود مباحث را به‌طور استدلالی مطرح کرده و هیچ‌گونه اهانتی به مقدسات طرف مقابل روا نمی‌داشتند. برای مثال، مباحث مرحوم شیخ‌صدوق به‌گونه­ای است که دعواآفرین نیست؛ بلکه براساس منطق و استدلال است. روایات فراوانی از ائمه(ع) وجود دارد مبنی‌ بر اینکه شیعیان نسبت به عامه به‌گونه­ای برخورد داشته باشند تا آنها محب اهل­بیت(ع) و ائمه(ع) بشوند. در روایتی امام صادق(ع) خطاب به زید شَحّام فرمودند: «یا زیدُ خالِقوا الناسَ بأخلاقِهم صَلّوا فی مساجدِهم و عُودوا مَرضاهم و اشهَدوا جنائزَهم… » (۲۱)؛ یعنی با آنها نماز بخوانید و از بیمارانشان عیادت کنید و در تشییع جنازه آنها شرکت کنید و حرف­های ما اهل­بیت را برای آنها نقل کنید تا مَحاسن کلام ما را بشنوند (۲۲).

اگر کسی نسبت به علی(ع) اهانت و جسارت کند، شیعیان ناراحت می­شوند و به‌همین‌دلیل نیز اگر کسی نسبت به خلفا اهانت و جسارت کند، عامه نیز ناراحت می­شوند.

تقیه شیخ‌طوسی در مورد لعن‌های زیارت عاشورا

مرحوم شیخ‌طوسی در کتاب «مصباح» خود زیارت عاشورا را آورده است و شاید اولین کسی که این زیارت را افشا کرد، ایشان بوده باشند. شیخ‌طوسی به تمام فقه­ها مسلط بوده و آنها را تدریس می­کرد. حتی عامه نیز او را قبول داشتند. کتاب «خلاف» ایشان حاوی و دربردارنده فتاوای علمای اهل‌سنت است. شاید امروز فقیهی که نسبت به احکام و فقه شافعی، حنبلی، مالکی و حنفی عالِم باشد، به‌دلیل عدم انگیزه بر فراگیری آن، وجود نداشته باشد؛ اما شیخ‌طوسی به‌قدری مسلط بودند که کتاب خلاف را تدوین و نظریات چهار مذهب را در آن مطرح کرده است؛ و حتی در برخی موارد به قول شاذ عامه نیز اشاره می‌کند. وقتی ایشان زیارت عاشورا را که حاوی لعن است در مصباح خود می­آورد، منافقین نزد سلطان بنی­عباس رفته و علیه ایشان نمّامی کردند. سلطان ایشان را احضار کرد و از ایشان درباره زیارت عاشورا توضیح خواست و پرسید: مراد شما از لعن «اول» و «دوم» و «سوم» چیست؟ آیا مرادت از آنها خلفا هستند؟ مرحوم شیخ‌طوسی فرمودند: خیر؛ مراد از اول قابیل است و مراد از دوم کسی که ناقه حضرت صالح(ع) را پی کرد و مراد از نفر سوم، فرعون و مراد از چهارم نُمرود است. سلطان گفت: یا شیخ أرَحتَنی؛ مرا راحت کردی؛ می­خواستم گردن تو را بزنم.

دشمن امام‌زمان(عج) کسی است که با آمدن ایشان مخالف است

نباید چنین مواردی را به‌گونه­ای تطبیق داد که موجب اختلاف و تفرقه شود. در روایت آمده که حضرت فرمودند: مَن أفشی سِرَّنا فقد شارک فی دمنا (۲۳)؛ یعنی هرکس سرّ ما را فاش سازد، در خون ما شریک شده است. سرّ ائمه(ع) چیست؟ اگر کسی بخواهد دشمن بالفعل امام‌زمان(عج) را بشناسد، نباید به عقب برگردد و به اختلافات مذهبی دامن زده و آنها را مطرح کند؛ چون با این کار، دشمن امام‌زمان(عج) شناخته نمی­شود. امروز چه کسی دشمن امام زمان(عج) است؟ امروز دشمن حضرت کسی است که با آمدن ایشان مخالف است. برخی از علما و مدعیان شیعه و سنی، مقابل حضرت می­ایستند. حتی عده­ای از عامه که معتقدند امام‌زمان(عج) به دنیا نیامده­ است و منتظر تولد ایشان هستند، می­دانند که ایشان دارای دشمنانی هستند؛ همچنان‌که حضرت موسی(ع) قبل از تولد دارای دشمنی به‌نام فرعون بود و فرعون سعی داشت تا از به دنیا آمدن ایشان جلوگیری کند. امروز نیز طبق عقیده برخی از عامه می­توان گفت عده­ای مترصد این هستند که از تولد حضرت جلوگیری کنند. حال آیا طبق این دیدگاه نباید محل تولد حضرت را امن کرد؟! لذا باید دشمن حضرت را آن‌قدر زمین­گیر کرد تا نتواند به چنین اقدامی دست بزند.

برای شناخت دشمن حضرت، باید به قرآن مراجعه کرد. خداوند در قرآن می­فرماید: «لَتَجِدَنَّ أشَدَّ الناسِ عَداوةً للذین آمنوا الیهودَ و الذین أشرکوا» (۲۴). خداوند در کلام خود صادق است. امروز اسرائیل نماد یهود است. در این صورت است که عامه با خاصه در این هدف بزرگ همراه می­شوند؛ اما اگر ۹ ربیع به‌عنوان روز مرگ خلیفه مطرح، و شادی و خوشحالی شود، منتظرین حضرت از مسلمین مقابل اسرائیل که دشمن خونی ایشان است، قرار نمی­گیرند؛ بلکه مقابل مؤمنین صف­آرایی می­کنند. کسی که این روز را به‌عنوان روز مرگ خلیفه تعیین می­کند، با اقدامش نیرویی را که باید در کنار مؤمنین قرار گیرد، از مؤمنین می­گیرد و در اختیار دشمن قرار می­دهد. کسی که چنین طراحی کرده، اقدامش ماهرانه بوده است و بالعکس، کسی که این روز را به‌عنوان روز آغازینِ امامت امام‌زمان(عج) معرفی کرده نیز به‌خوبی عمل کرده است؛ اقدام او هدایت الهی بود. در این روز باید تابلویی بالا برود که مسلمین نسبت به آن وحدت دارند.

در یکی از جلساتی که در جزیره هرمز برای شهدا برگزار و در آن جلسه سخنرانی شد، گفته شد هدف شهدا و این انقلاب، زمینه­سازی برای ظهور حضرت است. در آن جلسه که امام‌جماعت اهل‌تسنن نیز حضور داشت، عرض شد امام­عصر(عج) امامی است که دو مذهب شیعه و سنی نسبت به آن اشتراک و همه او را قبول دارند؛ مبنی بر اینکه ایشان عدالت­گستر هستند و کسی که عدالت­گستر است، دشمنان زیادی دارد و هدف آنها مقابله با اوست. اگر قرار باشد این امام(ع) کنار کعبه ظهور کند، آیا متولیان حرمین شریفین عدات­گسترند؟! اگر عدالت‌گستر بودند، با یمن این­گونه برخورد نمی­کردند. پس هدف امام‌زمان(عج) این است که مکه و مدینه را از لوث این افراد پاک کنند. درمقابل نیز مدعیان خادم‌الحرمین‌الشریفین درصدد مقابله با ایشان هستند؛ درحالی‌که ایشان به‌تنهایی نمی­توانند چنین اقدامی را انجام دهند. بنابراین وظیفه ما این است که زمینه را برای ظهور ایشان آماده سازیم تا مکه برای ظهور ایشان امن باشد. بعد از سخنرانی، امام‌جماعت اهل‌سنت این سخنان را تصدیق کرد.

می­توان این جهان را با امام‌عصر(عج) همراه ساخت. روی این عبارت از زیارت آل‌یاسین، یعنی «بَری‌ءٌ مِن عَدُوّک» تحقیق نشده است. دشمن امام‌زمان(عج) همین‌الآن نیز زنده است؛ ولی کسی که روز ۹ ربیع را به‌عنوان روز مرگ خلیفه معرفی کرد، دشمن امام‌زمان(عج) را به چهارده قرن قبل ارجاع داد و دشمن امروز را تبرئه و جداسازی کرد.

حمله به خانه حضرت زهرا(س) در چه زمانی اتفاق افتاد؟

داستان حضرت محسن(ع) ربطی به این ایام ندارد؛ چون وقتی حضرت زهرا(س) گریه­ها و افشاگری­ها را شروع کردند و تعدادی از مردم نسبت به ماجرا بیدار و آگاه شدند و جریان مقابل از روند اوضاع به‌نفع جبهه حق آگاه شد، درصدد ساکت کردن حضرت زهرا(س) برآمد؛ فلذا طراحی حمله به خانه را مطرح کردند. حمله به خانه حضرت زهرا(س) حداکثر پانزده روز قبل از شهادت ایشان بود؛ چون وقتی به خانه حمله کردند، حضرت زهرا(س) قدرت راه رفتن به سمت اُحد را نداشتند؛ بازو و استخوان سینه حضرت شکسته بود. وقتی جریان مقابل، تقاضای ملاقات با حضرت زهرا(س) کرد، حضرت بی­هوش بودند؛ لذا معلوم می­شود سخنرانی­ها و خطبه­ها و گریه کردن­ها مربوط به زمانی است که هنوز به خانه حمله نشده بود و وقتی اقدامات حضرت جواب داد و تعداد ۴ نفر اولیه­ای که در جبهه حق بودند، به ۱۱ نفر رسید و به جبهه حق ملحق شدند، طراحی حمله به خانه پی­ریزی شد.

جریان مقابل به حضرت زهرا(س) پیام دادند تا علی(ع) را از خانه برای بیعت بیرون بفرستد؛ در غیر این صورت اینکه خانه، خانه توست، مانع حمله نمی­شود. حضرت جواب پیام را ندادند؛ لذا متوجه مقاومت حضرت شده و درصدد حمله برآمدند. آنها با خودشان گفتند: در صورت حمله، یا علی پشت در می­آید، که در این صورت کشته می­شود و یا اگر زهرا بیاید، او نیز کشته خواهد شد و هرکدام کشته شوند، به‌نفع جریان مقابل خواهد بود؛ چون صدای زهرا باید قطع شود.

اگر ۹۵ روز بعد از شهادت حضرت رسول(ص)، حضرت زهرا(س) به شهادت رسیده باشند، پانزده روز قبلِ شهادت حضرت زهرا(س) علی(ع) را از خانه بیرون آوردند. قبل از آن با علی(ع) کاری نداشتند و علی(ع) از خانه بیرون نمی­آمدند. اگر آن روایت صحیح باشد مبنی بر اینکه حضرت شب­ها از خانه بیرون می­آمدند، به این دلیل است که شب­ها کسی در کوچه­ها نبود و اگر در روز از خانه بیرون می­آمدند، مجبور می­شدند تا با جریان مقابل بیعت کنند. زهرا(س) علی(ع) را از خانه بیرون آوردند. اگر روایت ۹۵ روز صحت داشته باشد، معنایش این است که خانه ایشان هفتاد روز بعد از شهادت رسول ­خدا(ص) مورد هجوم واقع شد و اگر روایت ۷۵ روز صحت داشته باشد، روز شصتم بعد از شهادت پیامبر(ص) به خانه حضرت حمله شد. در فاصله پانزده روز از لحظه­ای که حضرت مورد ضربت قرار گرفتند، ایشان نتوانستند روی پای خود بایستند و حرکت کنند.

در روایت آمده که جریان مقابل درخواست اجازه ملاقات با حضرت را کردند. علی(ع) فرمودند: حال ایشان مساعد نیست. بعد از اینکه حضرت زهرا(س) عدم رضایت خود را از آنها بیان کردند، دومرتبه بی­هوش شدند. ایشان حداقل دو ماه مبارزه و فعالیت کردند. فعالیت­های ایشان­ به‌گونه­ای جواب داد که خلیفه دوم هنگام تشکیل شورای شش‌نفره، نام علی(ع) را نیز جزء آن ۵ نفر دیگر قرار می­دهد.

(۱). شرح نهج البلاغة (ابن‌ابی‌الحدید)، ج۱، ص۱۸

(۲). حداقل عمری که برای سلمان فارسی بیان کرده‌اند، صدوشصت سال است.

(۳). الاختصاص، ص۱۰٫

(۴). زخرف/۷۸٫

(۵). بقره/۱۴۶٫

(۶). زمر/۳۰٫

(۷). نمل/۱۶٫

(۸). مستدرک الوسائل، ج۱۷، ص۳۶۸٫

(۹). بقره/۱۵۵٫

(۱۰). الکافی، ج۸، ص۱۷۷٫

(۱۱). بقره /۲۱۴٫

(۱۲). انبیاء/۹۸٫

(۱۳). روم/۷٫

(۱۴). حدید/۲۳٫

(۱۵). نوح/۲۷٫

(۱۶). بقره/۱۵۶٫

(۱۷). آل‌عمران/۱۳۴٫

(۱۸). بقره/۱۷۹٫

(۱۹). بحار الأنوار، ج۵۱، ص۸۰ (با اندکی تفاوت).

(۲۰). همان، ج۹۹، ص۸۲٫

(۲۱). مَن لا یَحضُرُه الفقیه، ج۱، ص۳۸۳٫

(۲۲). ر.ک: الکافی، ج۸، ص۲۲۹٫

(۲۳). آنچه در منابع روایی یافت شد، با این تعبیر است: «مَن أفشَی سِرَّنا أهلَ البیتِ أذاقَه اللهُ حَرَّ الحَدید». جامع الأخبار، ص۹۶؛ بحار الأنوار، ج۷۲، ص۴۱۲٫

(۲۴). مائده/۲۴٫

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یادآوری

بحث لزوم اعلمیت در قاضی مورد بحث و بررسی قرار گرفت و عرض شد، دلیلی بر لزوم اعلمیت در قاضی وجود ندارد ؛ بلکه اگر قول به اجتهاد پذیرفته شود، اجتهاد کفایت می­کند و نیازی به قید اعلمیت نیست؛ ولو در قدرت استنباط، اقوی از او وجود داشته باشد و همچنین عرض شد، تصریح مقبوله به اعلمیت در قاضی مربوط به موردی است که بین عالم و اعلم اختلاف نظر ظهور و بروز پیدا کند که در این صورت قول اعلم مقدم است.

نکته

عرض شد، لزومی ندارد قاضی فردی مجتهد باشد؛ بلکه قاضی می­تواند و بلکه باید بر اساس قوانین موضوعه و ممضات توسط حاکم شرع به قضاوت بپردازد. احکام قضایی توسط عده­ای از فقها و مجتهدین به صورت مدون درآمده و پایه قضاوت قرار گرفته و به إمضاء ولی فقیه رسیده است و به عنوان قوانین مصوب از ناحیه ولی فقیه در محاکم قضایی اجرا می­شود. کسانی که این قوانین را به خوبی بیا موزند، می­توانند طبق آن قوانین به قضاوت بپردازند؛ یعنی در باب قوانین کیفری و جزایی عده­ای به خوبی این قوانین را آموخته­اند؛ همانند فردی که اگر مسائل شرعیه را از رساله عملیه مجتهد به خوبی فرا بگیرد، می­تواند تشخیص مصداق را هم بیاموزد؛ برای مثال در رساله عملیه نوشته شده، آب قلیل با برخورد با نجاست نجس می­شود و در جایی دیگر نوشته شده، آب کر بر آبی اطلاق می­شود که اگر در ظرفی ریخته شود که طول و عرض و ارتفاع آن سه وجب و نیم در سه وجب و نیم در سه وجب و نیم باشد، پر می­شود. حال مسأله گویی که این حکم را آموخته باشد، می­تواند تشخیص مصداق را نیز فرا بگیرد و یا مثلا در مورد عصیر عنبی در رساله عملیه نوشته شده که هرگاه بجوشد و غلیظ شود، قبل از ذهاب دو سوم آن نجس است. کسی که این مسأله را به خوبی فهمیده باشد، می­تواند این حکم را بر مصداق آن منطبق سازد؛ یعنی فرد می­تواند هم مسأله­دان باشد و هم مصداق شناس باشد؛ در عین حالی که فقیه  مجتهد نیست. در باب قضایی اعم از کیفری، جزایی و حقوقی، قوانین به صورت قضایای شرطیه مصوب شده است و می­توان افرادی را به عنوان قانون شناس و مصداق شناس تربیت کرد. قبلا عرض شد، قضاوت چنین فردی بر اساس قوانین موضوعه، قضاوت بر طبق قضایای ائمه(ع) است؛ چون این قوانین به امضاء ولی فقیه رسیده است.

با این بیان اگر قضاوت قاضی مقلد نافذ باشد، بحث اعلمیت معنا ندارد؛ مگر اینکه گفته شود، قاضی مقلد (الف) از قاضی مقلد (ب) مسأله­دان­تر و در فهم مسائل قوی­تر است؛ اما چنین چیزی دلیل نمی­شود و لذا فرض رجوع به اعلم در صوررتی است که اجتهاد در قاضی شرط باشد؛ اما امروزه قضات موظفند بر اساس قوانین به قضاوت بپردازند و اگر قوانین نباشد، موظفند به تحریرالوسیله مرحوم امام عمل کنند و اگر مسأله مورد قضاوت در تحریر مرحوم امام نیز وجود نداشته باشد، می­تواند به اجتهاد خود عمل کند که در این صورت نیز باید استفسار کند. طبق آخرین آماری که از مسائل قضایی گرفته شده، حدد ۱۲۰هزار مسأله سئوال و استفسار شده بود.

دفع اشکال

ممکن است اشکال شود، بر اساس این مبنا نیازی به مرجع تقلید وجود ندارد؛ اما باید دانست، مرجع تقلید باید قوانین را به مقلد بیاموزد. قبول این اشکال در صورت پذیرش قول به انسداد باب علم امکان دارد و اینکه مرجع تقلید جدید فتوای جدیدی ندارد؛ بلکه همان فتاوای علماء سابق را بیان می­کند که در این صورت می­توان گفت، تقلید ابتدایی از میت جایز است. در علت جواز قضاوت مقلد گفته شد، طبق مقبوله کسی که نسبت به حلال و حرام ائمه(ع) عالم باشد و حلال و حرام را بشناسد، می­تواند به قضاوت بپردازد؛ در این صورت حکم چنین فردی بعداز قضاوت، حکم اهل­بیت(ع) خواهد بود؛ یعنی زمانی که حکم قاضی بر اساس قضاوت اهل­بیت(ع) باشد، حکمش حکم اهل­بیت(ع) خواهد بود.

ضابط بودن قاضی

شرط دیگری که برای قاضی لحاظ کردند، ضابط بودن قاضی است؛ به این معنا که باید ضبط قاضی قوی باشد و دچار نسیان نباشد. حال آیا بر این شرط نیز دلیل وجود دارد؟ آیا از قرآن و روایات دلیلی مبنی بر ضابط بودن قاضی وجود دارد یا نه؟

در جواب باید گفت، در مورد این شرط دلیلی وجود ندارد. ظاهر این است که شرط ضابط بودن قاضی، فرع علم است؛ به این صورت که بر قاضی واجب است، عالم باشد و بر اساس علم به قضاوت بپردازد. حال اگر قاضی مجتهد دچار آلزایمر و کثرت فراموشی شود، در واقع علم او دچار خلل و نقصان شده است. ضبط و ضابط بودن شرط قضاوت نیست؛ بلکه کثرت نسین مانع قضاوت است و آنچه در قاضی شرط است، این است که قاضی عالم باشد. اگر بر قاضی کثرت نسیان عارض شود و فراموشی بر او غلبه کند، نمی­تواند به قضاوت بپردازد؛ چون در حقیقت علم قاضی دچار نقص شده است و علم در قاضی شرط است؛ بنابراین اولا ضابط بودن قاضی، تأکید بر عالم بودن او است و ثانیا این شرط بیانگر این است که نباید برای قضاوت قاضی مانعی مانند غلبه نسیان به وجود بیاید.

بر همین اساس مرحوم محقق که شرط ضابط بودن را برای قاضی مطرح می­کند، بلافاصله بعداز بیان این شرط می­گوید: فراموشی بر او غالب نباشد؛ پس معلوم می­شود ضبط شرط نیست؛ بلکه نسیان مانع است.

مبنای حی بودن مرجع تقلید

بی­هوشی در قاضی و مرجع تقلید مانع است؛ همچنانکه میت بودن مانع تقلید است. ادله کسانی که معتقدند، مرجع تقلید باید حی و زنده باشد، این است که برای میت رأی و نقلی وجود ندارد؛ در حالیکه روایت می­گوید: “فارجعوا إلی رواة أحادیثنا”؛ به عبارتی دیگر میت نمی­تواند راوی حدیث باشد؛ چون مشتق در متلبس بالمبدأ فی الحال حقیقت است. وقتی بر فردی لفظ (راوی) اطلاق می­شود، اولا و بالذات شامل افرادی می­شود که در حال حاضر روایت می­خواند. اگر کلینی روایت نقل کرده و دیگران گوش کردند و آن را نوشتند و بعداز مرگ کلینی بر او واژه (راوی) اطلاق می­شود، مجاز است؛ چون در حال حاضر کلینی راوی نیست و مبدأ از او منقضی شده است. واژه (رواة) در عبارت حدیث شامل فرد حی است؛ لذا نمی­توان از میت تقلید کرد؛ چون میت فاقد رأی است و لذا قول میت حجیت ندارد و در جایی برای قول میت جعل حجیت نشده است. ظهور جعل حجیت مربوط به اقوال انسن حی است؛ بنابراین در گذشته برای نقل حدیث اجازه می­گرفتند. اجازه حدیث روایت را زنده می­کرد؛ به این معنا که راوی و ناقل حدیث می­توانست بگوید، از راوی حی و زنده شنیده است و هرکدام از رواة می­توانستند بگویند، از حی روایت را شنیده­اند تا اینکه سلسله روات به معصوم ختم شود.

با این بیان نمی­توان ابتداء از میت تقلید کرد؛ اما به فتوای مجتهد زنده می­توان به تقلید از میت باقی ماند؛ به این صورت که مرجع حی فتاوای میت را إمضاء می­کند و در این صورت فتاوای مجتهد میت فتاوای مجتهد حی خواهد بود و لذا مقلد مرجع میت از حی تقلید می­کند.

دلیل کسانی که معتقدند از مرجع تقلید زمان بی­هوشی مرجع نمی­توان تقلید کرد، این است که مرجع تقلید بی­هوش هنگامی که بی­هوش است، رأیی ندارد؛ ولی این نظر جواب نقضی دارد؛ به اینکه در این صورت مرجع تقلید هنگام خواب نیز از مرجعت ساقط شده و هیچ گونه رأیی ندارد؛ در حالیکه خواب مانع نیست و کسی ملتزم به این مطلب نشده است. البته دلیل بر مانع نبودن خواب سیره است. پیامبر(ص) هنگام خواب از رسالت نمی­افتادند؛ گرچه خواب پیامبر(ص) با بیداری تفاوتی ندارد. در مورد رفتن در کما و بی­هوشی باید دانست، بی­هوشی به مدت طولانی و ماندن در کما به مدت طولانی مانع از تقلید است؛ چون چنین موردی با خواب متفاوت است.

تفاوت قاضی با مرجع تقلید در استمرار علم

همچنانکه عدالت در قاضی باید استمرار داشته باشد، علم او نیز باید استمرار داشته باشد. در زمانی که مرجع تقلید خواب است، علم او کتاب و رساله او است؛ اما در میت انتساب رأی به او دارای اشکال است؛ یعنی نمی­توان فتاوا و آراء موجود در رساله مرجع میت را در زمانی که از دنیا رفته به او نسبت داد و همچنین امکان تحصیل رأی او وجود ندارد؛ اما قاضی کتابی ندارد تا زمانی که بی­هوش است، بتوان مطالب و آراء موجود در آن کتاب را به او استناد کرد؛ در حالیکه نسبت به مرجع تقلید بی­هوش می­توان آراء موجود در رساله او را به او نسبت داد؛ به بیانی دیگر نمی­توان حکم قاضی بی­هوش را تحصیل کرد؛ پس بین قاضی بی­هوش و مرجع تقلید بی­هوش تفاوت است.

مراد از غلبه نسیان

آنچه در قضاوت مانع است، غلبه نسیان است و بر ضابط بودن قاضی دلیلی وجود ندارد. غلبه نسیان به این معنا است که آنچه را که قاضی می­خواهد آن را مطرح کند، به طور متوالی فراموش کند. افراد در ضابط بودن متفاوتند؛ برخی در ضبط و حفظ مطالب قوی و برخی دیگر در ضبط و حفظ ضعیف هستند. باید دانست اجتماع قوه حفظ با قوه استعداد در افراد به ندرت دیده می­شود. کسانی که نوعا دارای استعداد بالا و قوت ترکیب هستند، دارای حافظه ضعیفی هستند؛ برای مثال انیشتین انسان خیلی با استعدادی بود؛ اما حافظه ضعیفی داشت؛ برعکس افرادی که دارای حافظه قوی هستند، قوه کشف و استعداد ضعیفی دارند؛ افرادی که هردو را با هم داشته باشند، خیلی کم هستند. امروزه مقام معظم رهبری(حفظه­الله) از جمله نوادر روزگار از این جهت هستند.

آنچه در قضاوت لازم است، حفظ به میزان خیلی بالا نیست؛ بلکه حد معمول آن لازم است. اگر از حد معمول پائین­تر بیاید، مانع قضاوت خواهد بود؛ همانند کثیرالشک که در تعریف فرد کثیرالشک گفته شده، کسی که در یک نماز سه مرتبه و یا در سه نماز متوالی شک کند، کثیرالشک خواهد بود. با این بیان کسی که در نماز یک مرتبه شک کند، کثیرالشک نخواهد بود. کسانی هم وجود دارند که در طول عمر خود حتی یک مورد هم در نماز خود شک نداشتند. کم حافظگی نیز به این معنا است که به طور متوالی فراموشی و حالت نسیان بر فردی عارض شود و لذا ضابط بودن قاضی به معنای داشتن حافظه قوی و بالا نیست. اگر این­گونه صفات در قاضی شرط باشد، نمی­توان فردی را برای قضاوت پیدا کرد و چنین افرادی خیلی کم هستند. پس آنچه مانع است، غلبه نسیان است و فردی که فراموشی او بیش از حد معمول است، به علم او لطمه می­خورد.

اشتراط کتابت در قاضی

شرط دیگری که در قاضی لحاظ کردند، داشتن توانایی کتابت و نوشتن در قاضی است؛ اما این سئوال مطرح می­شود، چگونه فردی می­تواند تمام کتب علمی  را تا مرتبه اجتهاد بخواند، اما نتواند بنویسد؟! مگر اینکه فردی فاقد دست باشد و از این جهت فاقد قدرت بر کتابت باشد. حتی برخی نابینایان بر کتابت قادرند. قبل از اینکه به بررسی این شرط پرداخته شود، باید مشخص شود، آیا چنین فرضی امکان دارد که فردی به مرتبه اجتهاد رسیده باشد، اما قدرت بر نوشتن نداشته باشد؟!

کتابت در قاضی شرط نیست؛ چون قاضی می­تواند در کنار خود کاتب داشته باشد و سپس کتابت کاتب را مورد بررسی قرار دهد تا صحت و سقم کتابت برای قاضی روشن شود. آنچه برای قاضی مانع است نداشتن علم است؛ نه کتابت. نمی­توان تصور کرد، فردی به مرتبه اجتهاد رسیده باشد، اما خواندن را نداند. عدم توانایی و قدرت بر خواندن مانع است؛ به این معنا که فردی که به مقام استنباط رسیده باشد، اما خواندن را نداند، نمی­تواند در منصب قضاوت قرار گیرد؛ چون فاقد قدرت خواندن است؛ در حالیکه در قضاوت، قاضی باید بتواند بخواند تا کاتب آن را بنویسد. کتابت در قاضی شرط نیست و هیچ دلیلی از قرآن و از روایات بر اشتراط کتابت در قاضی وجود ندارد و از جهت سیره در بسیاری از موارد قضات، کاتب داشتند و کتّاب می­نوشتند. مهم آن است که قاضی بتواند آنچه را که کاتب نوشته، بخواند.

اشتراط بینایی در قاضی

فردی به مقام اجتهاد رسیده و از راه شنیدن علوم را فرا گرفته است، اما فاقد قوه بینایی است. حال اشتراط قوه بینایی در قاضی در آیات قرآن و در روایات به آن اشاره نشده است و اجماعی هم بر آن نسیت؛ در عین حالی که در آن خلاف وجود دارد و برخی عدم قدرت بر بینایی را در قاضی اشکال دانستند و برخی آن را اشکال ندانستند. در این مورد سیره هم وجود ندارد.

البته ممکن است در موردی قضاوت متوقف بر دیدن باشد. در چنین موردی به علم قاضی ایراد وارد است؛ چون قبلا عرض شد، قاضی هم باید نسبت به حکم و هم به موضوع عالم باشد. با این بیان اگر در موردی شناخت موضوع متوقف بر رؤیت باشد، فرد فاقد قوه بینایی حق قضاوت ندارد.

برخی قوه بینایی را از باب تشخیص مدعی و منکر شرط دانستند؛ اما باید دانست، در این مورد نیز نیازی به رؤیت نیست؛ چون شناخت مدعی و منکر به رؤیت نیست؛ بلکه به سماع دعوا است؛ به این صورت که در مورد مدعی گفته شده، مدعی کسی است که اگر از ادعای خود دست بردارد، نزاع خاتمه پیدا می­کند؛ اما در مورد منکر چنین چیزی صادق نیست. حتی قاضی برای اینکه تحت تأثیر حرکت دست وبدن مدعی و منکر قرار نگیرد و به اشتباه نیافتد، نباید به طرفین دعوا نگاه کند.

داستان

درباره اثر حرکات دست و سر و بدن در سخنوری به داستانی اشاره می­شود؛ فردی در یونان باستان به نام دموستنس وجود داشت. در آن زمان دادگاههایی در یونان تشکیل می­شد که در آن وکلا و سخنوران سوفیست دعاوی را اثبات می­کردند و قاضی مقهور سخنان وکلا قرار می­گرفت و طبق خواسته آن­ها رأی خود را صادر می­کرد. وکلا به گونه­ای سخنوری می­کردند و با حرکات دست و سر خود طرف مقابل را مقهور خود می­کردند. آنها برای اثبات دعاوی دکلمه را فرا می­گرفتند. فردی به نام دموستنس حق او را در دادگاه خوردند. او متوجه شد، از کجا حقش ضایع شده است و لذا برای احقاق حق خود حرکات قوی­ترین وکلا را زیر نظر گرفت و در یک غاری که در سقف و دیواره آن تیغ و خار نصب کرده بود، به تمرین پرداخت و برای مستمعین فرضی سخنرانی می­کرد. علت نصب خار و تیغ به این جهت بود که دستان خود را بیش از حدی که تأثیرگذار است، بالا نیاورد و سخنرانی او تأثیرگذار باشد. بهترین را برای فرار از تأثیر حرکات دست و بدن وکلا این است که قاضی به آن­ها نگاه نکند و فقط گوش کند.

بازگشت قوه بینایی به علم

هرکجا در طول تاریخ از قاضی صحبت شده است، سماع دعوا مطرح شده است؛ نه رؤیت مدعی و منکر. حتی در مورد ضرب و جرحی که به اتفاق افتاده متخصص و پزشک قانونی نظر می­دهد و قاضی بر اساس نظر متخصص رأی خود را صادر می­کند. اگر فرض شود، تشخیص مصداق در دیات به عهده خود قاضی باشد، در این صورت بصر و قوه بینایی در قاضی لازم خواهد بود.

به طور کلی می­توان گفت، هرگاه بینایی در علم قاضی نسبت به حکم و یا موضوع جهت صدور حکم دخیل باشد، در این صورت بینایی شرط خواهد بود؛ اما در این مورد هم بصر شرط نیست؛ بلکه آنچه شرط است، علم است که قبلا به آن اشاره شد؛ اما اگر بینایی در علم قاضی نسبت به حکم و یا موضوع در راستای صدور رأی دخیل نباشد، در این صورت دلیلی بر اشتراط بصر و بینایی وجود ندارد. اگر دیدن و بصر شرط باشد، باید با صرف نظر از علم باشد؛ مانند عدالت که به طور مستقل شرط است؛ چه اینکه قاضی عالم باشد و یا نباشد. اگر فردی به تمام معنا مجتهد باشد، اما عدالت نداشته باشد، نمی­تواند به قضاوت بپردازد؛ چون شرط عدالت یک شرط مستقل است؛ اما بازگشت قوه بصر و بینایی به علم است و اگر قاضی نسبت به موضوع و حکم عالم باشد، در این صورت وجود بصر و قوه بینایی در قاضی شرط نبوده و دلیلی بر آن وجود ندارد.