به گزارش تاریخ تطبیقی، استاد طائب در یکی از جلسات تاریخ تطبیقی و ضمن بررسی تاریخ دوران امام رضا(ع) اشاره‌ای به سفر حضرت معصومه(س) و برادران امام رضا(ع) به ایران و علت آن داشته‌اند که در سالروز میلاد حضرت معصومه(س) تقدیم می‌شود:

علت اینکه حضرت معصومه(س) و برادران امام رضا(ع) برای دیدار حضرت به ایران آمدند، این بود که امام(ع) آنها را فراخوان کرده بودند تا در سراسر بلاد و میان شیعیان پخش شوند. همچنان‌که قبلا بیان شد، علت دیگری که امام(ع) هیچ‌کسی را همراه خود به طوس نیاوردند، این بود که توسط مأمون شناسایی نشوند. مأمون اهل­‌بیت(ع) و برادران امام(ع) را می­‌شناخت؛ اما هدف مأمون این بود که به سازمان شیعه دسترسی پیدا کند. کسانی که حضرت آنها را فراخوان کردند، از بستگانشان بودند. البته کاری که امام رضا(ع) انجام دادند و مأمون متوجه اشتباه خود شد، این بود که حضرت خواهر و برادران خودشان را به این نکته توجه دادند که خود مأمون نسبت به ولایت‌عهدی ظاهری امام(ع) آگاه است و می­‌داند امام(ع) به‌طور ظاهری ولی‌عهد است؛ اما مردم نسبت به این واقعه آگاه نیستند و خیال می‌کنند اقدام مأمون نسبت به پذیرش ولایت‌عهدی امام(ع) جدی است. وظیفه­‌ای که خواهر و برادران حضرت در این رابطه داشتند، این بود که مردم آنها را به‌عنوان خواهر و برادران ولی‌عهد می‌­شناسند و تحویل می­‌گیرند و این یک فرصت خوبی برای تبلیغ تشیع در بین مردم بود؛ لذا وقتی بستگان امام رضا(ع) به اقصی نقاط ایرانِ آن‌زمان می‌­رفتند، مورد استقبال قرار می­‌گرفتند.

حضرت معصومه(س) زمانی به قم رسیدند که مأمون متوجه اشتباه خود شد؛ لذا دستور مقابله را صادر کرد و بسیاری از بستگان امام(ع) را به شهادت رساند. این در حالی است که بستگان حضرت، در مسیر، مورد توجه و استقبال مردم آن دیار قرار می­‌گرفتند؛ لذا یک مورد هم وجود ندارد که حضرت معصومه(س) در طول مسیر، مورد بی‌­مهری و بی­‌احترامی از ناحیه مردم قرار گیرند. اما دیگر در شهر ساوه، دستور مقابله از ناحیه مأمون رسیده بود؛ هرچند در همین نقطه هم ظاهرا اقدام بدی علیه حضرت انجام نشد و پوشش را رعایت کردند.

به گزارش تاریخ تطبیقی، دشمنان اسلام در برهه‌های مختلف با ترفندهای مختلفی درصدد توطئه علیه امامان شیعه برآمده‌اند. در مواردی که امکان به شهادت رساندن و حذف فیزیکی نبود، یکی از تاکتیک‌ها، تخریب شخصیت آن بزرگواران بود. استاد مهدی طائب در یکی از جلسات درس تاریخ تطبیقی، به توضیح این سیاست و بیان مصادیقی از آن پرداخته‌اند:

اگرچه بنی‌عباس قدرت را قبضه کردند، اما نمی‌توانند امام صادق(ع) را – با اینکه آن حضرت را مزاحم می‌بینند- به‌سهولت از جامعه حذف کنند. آنها اگرچه با عنوان اهل‌بیت به قدرت رسیدند، ولی مردم در میان همین اهل‌بیت، به‌دنبال عالمِ آن می‌روند و امام صادق(ع) عالم اهل‌بیت است؛ لذا اطراف حضرت جمع می‌شوند و همین، برای دستگاه بنی‌عباس خطر است. اما نمی‌توانند با حضرت برخورد داشته باشند؛ چون مردم نسبت به ایشان اقبال دارند. بنابراین، بنی‌عباس باید برنامه‌ریزی تخریب را در دستورکار خود قرار دهند. مردم برای یادگیری نزد حضرت می‌رفتند و گفته شده که ایشان چهارهزار شاگرد داشتند. برای چه چهارهزار شاگرد دور ایشان را گرفتند؟ اوائل قدرت بنی‌عباس، زمان هجوم شاگردان و مردم دور ایشان است. از زمان منصور دوانیقی، کم¬کم فشارها علیه اهل‌بیت(ع) زیاد شد؛ اما چهار سال اول ابوالعباس سفاح، عنوان اهل‌بیت و امام صادق(ع) و عالم بودن ایشان، زبانزد شده بود.

لزوم تحقیق درباره رؤسای مذاهب چهارگانه اهل سنت
لذا بنی‌عباس برنامه تخریب را شروع کردند. یکی از کسانی که باید درباره او مطالعه و تحقیق کرد، ابوحنیفه است. خیلی آدم عجیبی بود. فردی کاسب و پولدار، ولی درعین‌حال، به‌شدت تظاهر به ساده‌زیستی کرده و سوار بر الاغ می‌شود. فردی خوش‌حافظه و حافظ احادیث و دارای جایگاه. این فرد باید جلوی امام(ع) ایستاده و قد علم کند؛ لذا او را خیلی در حکومت ورود نمی‌دهند و فرد آزادی است؛ ولی وقتی جریانات و قضایای او با امام صادق(ع) مورد بررسی قرار می‌گیرد، معلوم می‌شود در متن این قضایا، توهین و تخریب وجود دارد.
باید درباره چهار نفر از رؤسای چهار مذهب عامه، تحقیق و مطالعه شود. ابوحنیفه متولد سال ۸۰ هجری و متوفای سال ۱۵۰ هجری است؛ یعنی دو سال بعد از شهادت امام صادق(ع) از دنیا رفت. از سال ۱۳۲ که بنی‌عباس قدرت را به دست می‌گیرند، ابوحنیفه ۱۸ سال با آنها همزمان است. یک تلاشی توسط او صورت می‌گیرد. به‌ظاهر، شاگرد امام صادق(ع) است؛ اما در مدل سؤالات او، نسبت به حضرت توهین وجود دارد. او دارای یک مدل رفتاری عجیب‌وغریب بود. هدف دشمنان این بود که توسط او قیاس را مطرح کنند؛ درحالی‌که قبل از او قیاس مطرح نبود. اینکه چرا می‌خواستند قیاس را در دین مطرح کنند و با این قیاس درصدد مطرح کردن چه چیزی بودند، جای تحقیق دارد. اگر ائمه(ع) در مقابل قیاس – به‌نحوی که در میان ابوحنیفه و امثال او مطرح بود – نمی‌ایستادند، کمر دین شکسته و نابود می‌شد. قیاس، در هدم دین، خیلی قوی است؛ این مطلب از تعبیر امام صادق(ع) خطاب به ابوحنیفه فهمیده می‌شود. حضرت به او می‌فرمایند: «یا أبا حنیفةَ… لا تَقِس فإنَّ أوّلَ مَن قاس إبلیسُ؛ …اول کسی که دست به قیاس زد، ابلیس بود» (کافی، ج۱، ص۵۸). شیطان، با قیاس، درصدد شکست خدا بود و اینکه به خدا بگوید: تو اشتباه کردی که به من می‌گویی به آدم سجده کن و تو با این دستورت از حکمت خارج شدی؛ چون سجده همیشه باید از دانی بر عالی باشد. این قیاس است. شیطان گفت: من از آدم برترم؛ چون «خَلَقتَنی مِن نار وخَلَقتَه مِن طین» (اعراف/۱۲). برتری آتش بر خاک چیست؟ خاک تاریک است و آتش روشن و همیشه آتش بر خاک استعلا دارد و رو به عُلُو است. شیطان با این قیاس، درصدد شکست خدا بود. از این تعبیرِ امام صادق(ع) مطلب مهمی به دست می‌آید؛ یعنی هدف قیاس، شکست دین و خداست و با جریان یافتن قیاس، همه دستورات خدا از بین می‌رود.

نمونه‌هایی از قصد تخریب امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) توسط ابوحنیفه
ابوحنیفه به مدینه آمد؛ چون حضرت در مدینه بودند. روایتی است که مرحوم کلینی آن را در کافی نقل کرده و آن این است که ابوحنیفه از نزد امام صادق(ع) خارج شد؛ درحالی‌که امام کاظم(ع) سن‌وسال کمی داشته و کنار درب ورودی ایستاده بودند: خرَج أبوحنیفة مِن عند أبی عبدالله(ع) وأبوالحسن موسی(ع) قائم وهو غلام. فقال له أبوحنیفه: «یا غلام! أین یضَع الغریبُ ببَلَدِکُم؛ آدم غریبه در شهر شما، کجا قضای حاجت می‌کند»؟ لحن سؤال او که می‌گوید «یا غلام»، بوی اهانت می‌دهد. حضرت فرمودند: «إجتَنِب أفنِیَةَ المساجد؛ ورودی مساجد، کنار دیوار مساجد قضای حاجت نکن»؛ «وشُطُوطَ الأنهار؛ همین‌طور کنار شط آب»؛ «ومَساقِطَ الثِمار؛ زیر درختان میوه»؛ «ومنازلَ النُزّال؛ محل بار انداختن مسافران»؛ «ولا تَستَقبِلِ القبلةَ بغائطٍ ولا بَولٍ؛ رو به قبله نباش»؛ «وارفَع ثوبَک وضَع حیثُ شئت؛ لباست را دربیاور و هرجا خواستی قضای حاجت کن» (کافی، ج۳، ص۱۶). ابوحنیفه با این سؤال و جواب درصدد چیست؟!
او در جریان دیگری به امام صادق(ع) می‌گوید: بچه‌ات موسی کاظم را دیدم که نماز می-خواند: «یُصَلِّی والناسُ یَمُرُّون بین یدیه فلا یَنهاهُم» (کافی، ج۳، ص۲۹۷). طبق فتوای فقهی عامه، اگر کسی مشغول نماز باشد و دیگری از مقابل او رد شود، نمازگزار باید آن عابر را بزند؛ ولو در نماز او را دنبال کند و حتی او را بکشد! ابوحنیفه در این سؤال و جواب، به‌طور انفرادی از حضرت سؤال نمی‌کرد؛ بلکه افراد دیگری هم حضور داشتند. امام صادق(ع) فرمودند: به موسی بگویید تا بیاید. وقتی حضرت تشریف آوردند، امام صادق(ع) جریان را برای فرزندشان بیان کردند. امام کاظم(ع) فرمودند: همین‌طور است. امام صادق(ع) فرمودند: چرا عکس‌العملی نشان ندادی؟ امام کاظم(ع) در جواب فرمودند: کسی که من برای او نماز می‌خواندم، از مردم به من نزدیک‌تر بود. مردم بین من و خداوند عبور نمی‌کردند. خداوند در قرآن می‌فرماید: «و نحن أقرب إلیه من حَبل الوَرید» (ق/۱۶). مردم از بین من و خداوند رد نمی‌شدند تا آنها را نهی کنم. ابوحنیفه از این جواب امام خجالت‌زده شد و رفت. قصد او تخریب بود.
یک بار هم در منا به حضور امام صادق(ع) رسید و به حضرت گفت: دیروز شما را دیدم که در مشعر خیلی مواظب خودت بودی تا دیگران به تو برخورد نکنند. هدف ابوحنیفه این بود که حضرت را فردی دنیامدار معرفی کند. حضرت فرمودند: اگر اموالم را حفظ کنم، مورد رضایت خداست یا مورد غضب او؟ آیا حفظ این بدنی که خداوند در اختیار من قرار داده و به مالکیت من درآورده، مورد رضایت الهی است یا اینکه آن را همین‌طور رها کنم؟ ابوحنیفه در جواب امام(ع) ماند. چون بایستی می‌گفت باید برای کسب رضایت خدا، آن را حفظ کرد و نتیجه‌اش این می‌شد که روز گذشته، حضرت به‌شدت در رضایت الهی قدم برداشتند و ابوحنیفه در غیر رضایت الهی اقدام کرد.
در جریان دیگری، ابوحنیفه نزد امام صادق(ع) آمد و خواست مسئله‌ای مطرح کند. ناگهان امام(ع) فرمودند: ای ابوحنیفه! آیا دیدی بین دو پای الاغت یک خالی وجود دارد که فاقد موست؟ ابوحنیفه گفت: بله. حضرت فرمودند: چرا این‌گونه است؟ ابوحنیفه سرش را پایین انداخت و گفت: من آمدم از شما سؤالی بپرسم؛ اما شما سؤال بچه‌گانه از من می‌پرسی؟! سوار الاغش شد و رفت. ابوحنیفه تلاش در تحقیر شخصیت حضرت داشت و امام صادق(ع) هم مانع حضور او نمی‌شد و همه سؤالات او را به‌نوعی جواب می‌دادند که حاضرین بیشتر مشتاق حضرت می‌شدند. حضرت با این سؤال خود از ابوحنیفه، قصد تمسخر نداشتند و کسی از کلام حضرت، مسخره کردن را برداشت نکرد؛ بلکه به عالم بودن ایشان پی بردند؛ چون حضرت در جواب سؤال خودشان از ابوحنیفه فرمودند: وقتی جنین در شکم مادر خلق می‌شود، به‌گونه‌ای است و دو فرشته او را می‌چرخانند؛ ولی بچه حیوانات در رحم مادرشان به نوع دیگری‌اند و این خال لای پای الاغ بی‌حکمت نیست. وقتی همه جواب حضرت را شنیدند، پی بردند که چنین سؤالی اصلا بچه‌گانه نیست؛ بلکه حضرت یک فلسفه نوع خلقی را مطرح کردند.

شیعیان اهل‌بیت(ع) از دیرباز توسط بعضی از مخالفینشان «رافضی» نامیده می‌شده­‌اند. این­که دقیقا از چه زمان و توسط چه کسانی این اسم بر شیعه اطلاق شده و علت آن چه بوده است، سؤالاتی هستند که در این نوشتار به آن پاسخ داده می­‌شود.

کلمه «رافضی» اصلا در زمان بنی‌­امیه وجود نداشته و از زمان منصور عباسی وارد دنیای اسلام (ادبیات اسلامی) شده است و ما به کاربرد این کلمه علیه شیعیان، فقط در دوران امام صادق(ع) و در گفت­‌وگوهای اهل‌بیت(ع) و اصحاب ایشان و در روایات خودمان در این زمان برخورد می­‌کنیم و حتی در دوران امام باقر(ع) هم این کلمه و اطلاق آن به شیعه اصلا وجود نداشته است. برای اثبات این مدعا، به روایتی از امام صادق(ع) استناد می­‌کنیم که نشان می­‌دهد کلمه «رافضی» متعلق به همین دوران و ساخته و پرداخته بنی­‌عباس می­‌باشد:

یکی از یاران امام صادق(ع) به ایشان می­‌گوید:

«جُعِلْتُ فِدَاكَ فَإِنَّا قَدْ نُبِزْنَا نَبْزاً انْكَسَرَتْ لَهُ ظُهُورُنَا وَ مَاتَتْ لَهُ أَفْئِدَتُنَا وَ اسْتَحَلَّتْ لَهُ الْوُلَاةُ دِمَاءَنَا؛

مردم به ما لقبی می­‌دهند که کمر ما را شکسته و قلب­‌های ما را پژمرده کرده است و حاکمان به بهانه این لقب، خون ما را مباح می­‌دانند».

پس از این­که امام(ع) از او می‌­پرسد: «آیا منظور تو رافضی است» و او هم تأیید می­‌کند، می­‌فرماید:

« …أَ مَا عَلِمْتَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ أَنَّ سَبْعِينَ رَجُلًا مِنْ بَنِي­ إِسْرَائِيلَ رَفَضُوا فِرْعَوْنَ وَ قَوْمَهُ لَمَّا اسْتَبَانَ لَهُمْ ضَلَالُهُمْ فَلَحِقُوا بِمُوسَى (ع) لَمَّا اسْتَبَانَ لَهُمْ هُدَاهُ فَسُمُّوا فِي عَسْكَرِ مُوسَى (ع) الرَّافِضَةَ لِأَنَّهُمْ رَفَضُوا فِرْعَوْنَ… يَا أَبَا مُحَمَّدٍ! رَفَضُوا الْخَيْرَ وَ رَفَضْتُمُ الشَّر… ؛ (۱)

ای ابامحمد! آیا نمی­‌دانی که هفتاد نفر از بنی­‌اسرائیل… که به موسی (ع)… ملحق شدند، به‌علت رها کردن فرعون رافضی نامیده شدند؟… ای ابامحمد! آن­ها خیر را رها کردند و شما شر را… ».

امام صادق (ع) با این بیان، آن شخص را آرام کرده و به او متذکر شدند که اکنون هم چون شما متوجه شده‌­اید سحر آن­ها (بنی­‌عباس) باطل است، شما را به رافضی بودن متهم می­‌کنند.

سیاق این روایت به‌گونه­‌ای است که نشان می­‌دهد تعبیر مذکور (رافضی) تازه به کار رفته است؛ والا معنا نداشت که آن فرد از نسبت یادشده ناراحت شود؛ چراکه اگر قبل از آن برهه، کلمه «رافضی» در مورد شیعیان به کار برده می­‌شده است، باید برای او عادی می­‌نمود.

ضمن آن­که قبل از این دوران، در نوشتارهای اهل‌سنت به موردی برخورد نمی­‌کنیم که این کلمه را در مورد شیعه به کار برده باشند؛ چنان­چه بررسی صحاح سته نیز این مدعا را ثابت می­‌کند که در ادامه به آن اشاره خواهیم کرد.

 

کلمه «رافضی» در کتب اهل‌سنت

در کتاب «مُوَطَّأ» مالک، حتی یک مورد هم این کلمه را نمی­‌توان مشاهده کرد. پس از آن، در مسند احمدبن‌حنبل تنها به یک روایت برخورد می­‌کنیم که از قول علی‌بن‌ابی­‌طالب(ع) نقل شده است که پیامبر اکرم(ص) فرمود:

«یکون فی آخِر الزمان قومٌ یُنبَزون بالرافضة یَرفُضون الإسلامَ و یَلفَظونه قاتِلوهم فإنهم مشرکون؛

در آخرالزمان قومی خواهند آمد که به آن­ها رافضه می‌­گویند؛ آنان اسلام را ترک کرده و فقط بر زبان می­‌آورند. آنان را بکشید؛ چراکه مشرکند».

البته در این کتاب نیامده است که این­ها چه کسانی هستند و منظور پیامبر (ص) کدام قوم است.

همین‌طور در ابتدای قرن سوم هجری، مجددا در صحیح مسلم مشاهده می­‌شود که وی تنها یک بار کلمه «رافضی» را به کار برده است که مراد او از آن، شیعیان می­‌باشد و این در حالی است که در صحیح بخاری استعمال این کلمه را نسبت به شیعه پیدا نمی­‌کنید؛ اما بعد از صحیح مسلم و در سایر کتب اهل‌سنت، به‌یک­‌باره شاهد فوران کلمه «رافضی» هستیم که مرادشان، شیعیان علی‌بن‌ابی­‌طالب(ع) می­‌باشد. دلیلش این است که در این ایام، بنی­‌عباس کاملا در قدرت مستقر شده­‌اند و تنهاخطر برای حکومت خود را ائمه(ع) و سازمان شیعه می­‌بینند و مشاهده می­‌کنند که چگونه ائمه(ع) با تلاش خود، بنای سازمانی قدرتمند را به‌نام تشیع بنیان گذاشته­‌اند که گرچه کاملا در تقیه و پنهان است، ولی آثار وجودی آن­ها در جامعه مشاهده می­‌گردد و از دید حاکمان هم این آثار پنهان نمانده است. لذا برای تخریب چهره ائمه(ع) و نابودی آن سازمان، به این امر مبادرت می­‌کنند و ما مشاهده می­‌کنیم که در همین ایام، چگونه بنی­‌عباس با استعمال کلمه «رافضی» نسبت به شیعیان امام صادق(ع) و اهل‌بیت(ع)، آنان را متهم به لعن بر ابوبکر و عمر می­‌نمایند تا بدین وسیله بتوانند ضمن مقابله با جریان تشیع واقعی، عنوان شیعه را برای خودشان حفظ کنند و برای این منظور، این بحث را مطرح می­‌کنند که عده­‌ای از شیعیان رافضی هستند؛ زیرا به ابوبکر و عمر لعن می‌­فرستند.

سپس بعد از اطلاق کلمه «رافضی» به شیعه، آن را در ادامه مباحثی که مربوط به کفر و ایمان در اسلام است، به کار برده و کافر بودن شیعیان و واجب­‌القتل بودن آن­ها را مطرح می­‌کنند.

در ادامه، بحث دیگری را تحت این عنوان مطرح می­‌کنند که آیا سب ابوبکر و عمر موجب کفر می‌­شود یا خیر؟ و دست آخر هم جنگ شیعه و سنی را به راه می‌اندازند؛ درحالی‌که در زمان بنی­‌امیه اصلا مسئله­‌ای به‌نام دعوای شیعه و سنی وجود نداشته است و چنان­چه قبلا اشاره کردیم، دلیل آن هم این بوده است که آن­ها برای مقابله با شیعیان، بهانه چندانی در اختیار نداشتنه­‌اند. در زمان بنی­‌عباس بوده است که آن­ها به استناد همین روایات و مطالب، و به بهانه رافضی بودن شیعه و با اتهام واهی لعن شیعیان بر ابوبکر و عمر، توسط آنان جنگ شیعه و سنی به راه انداخته می­‌شود و به‌یک­‌باره با تمسک به همین اعتقادات واهی، جنایات و فجایع بسیاری را نسبت به شیعیان روا می­‌دارند و بی­‌محابا به هر شیعه­‌ای که دست می­‌یافتند، او را به شهادت می­‌رساندند.

به همین جهت است که ما معتقدیم بنی­‌عباس، رافضی بودن شیعه را در فرهنگ مکتوب خود به‌گونه­‌ای ساخته و نهادینه کرده است که بتواند از آن­ها برای مقابله با ائمه(ع) و نابودی سازمان شیعه قدم بردارد (۲).

 

(۱). کافی، ج۸، ص۳۴٫

(۲). استاد مهدی طائب، ثاقب ۲ (سلسله‌مباحث تاریخ اسلام)، صص۴۶- ۴۹٫

«وجود امیرالمؤمنین – علیه‌ الصّلاة و السّلام- از جهات متعدد و در شرایط گوناگون، برای همه‌ی نسل‌های بشر، یک درس جاودانه و فراموش‌نشدنی است؛ چه در عمل فردی و شخصی خود، چه در محراب عبادتش، چه در مناجاتش، چه در زهدش، چه در محو و غرق شدنش در یاد خدا، و چه در مبارزه‌اش با نفس و شیطان و انگیزه‌های نفسانی و مادّی. این جملات از زبان امیرالمؤمنین، در فضای آفرینش و فضای زندگی انسان، همچنان پُرطنین است: «یا دنیا … غُرّی غیری»(نهج البلاغه، حکمت۷۷)؛ ای جلوه‌های دنیا، ای زیبایی‌های پُرجاذبه، ای هوس‌هایی که قوی‌ترین انسان‌ها را به دام خود می‌کشید، بروید کس دیگری غیر علی را فریب بدهید؛ علی بزرگ‌تر و بالاتر و قوی‌تر از این حرف‌هاست. بنابراین، یکایک انسان‌های بیدار، در لحظه‌لحظه‌ی زندگی امیرالمؤمنین و در ارتباطش با خدا و معنویت، درس‌های فراموش‌نشدنی پیدا می‌کنند.

و باز در بُعد دیگر، جهادش برای برپا داشتن و به ‌پا شدنِ خیمه‌ی حق و عدالت بود. یعنی آن روزی که نبىّ‌اکرم -صلّی الله ‌علیه ‌و آله‌ و سلّم- بار رسالت را بر دوش گرفت، از اولین ساعات، یک مبارز و مجاهد مؤمن و فداکار -که هنوز در دوران نوجوانی بود- در کنار خود پیدا کرد، و او علی بود. تا آخرین ساعات عمر بابرکت پیامبر، مجاهدت در راه برپا داشتن نظام اسلامی و بعد حفظ کردن آن، لحظه‌ای امیرالمؤمنین را فارغ نگذاشت. چقدر مبارزه کرد، چقدر خطرها را به جان خرید و چقدر در راه مبارزه برای اقامه‌ی حق و عدل محو بود.

آن وقتی که هیچ‌کس در میدان نمی‌ماند، او می‌ماند. آن وقتی که هیچ‌کس به میدان قدم نمی‌گذاشت، او می‌گذاشت. آن وقتی که سختی‌ها مثل کوه‌های گران، بر دوش مبارزان و مجاهدان فی ‌سبیل ‌الله سنگینی می‌کرد، قامت استوار او بود که به دیگران دلگرمی می‌بخشید. برای او، معنای زندگی همین بود که از امکانات خداداده، از قوّت جسمی و روحی و ارادی و کلاً از آنچه که در اختیار اوست، در راه اعلای کلمه‌ی حق استفاده کند و حق را زنده نماید. با قدرت اراده و بازو و جهاد علی، حق زنده شد».

 

انسان ۲۵۰ ساله (بیانات مقام معظم رهبری درباره زندگی سیاسی- مبارزاتی ائمه معصومین)، صص۷۱- ۷۲٫

به گزارش تاریخ تطبیقی، امام مجتبی(ع) از جنبه‌های متعددی توسط دشمنان مورد هجمه قرار گرفته بود که یکی از آن جنبه‌ها ترور شخصیت ایشان با جعل روایات کاذب بود. کتاب تبار انحراف ۳، که برگرفته از دروس تاریخ استاد طائب در دوره‌های پیشین است، به این مورد پرداخته است:

روایت‌های گسترده‌ای جعل کردند که امام حسن(ع) زنان بسیاری می‌گرفته و طلاق می‌داده است. تعداد همسران ایشان را دویست و حتی سیصد نفر نیز گفته‌اند. حتی برخی از این روایات در کتاب «کافی» هم به چشم می‌خورد. در آن کتاب نقل شده است: امیرالمؤمنین(ع) در یک سخنرانی در مسجد کوفه، مردم را از نکاح دخترانشان با امام حسن(ع) نهی می‌کرد و می‌فرمود: اگر حسن به خواستگاری دختران شما آمد، به او زن ندهید؛ برای اینکه او بسیار طلاق می‌دهد! کسی از میان جمع بلند شد و گفت: ایرادی ندارد؛ چراکه او نوه رسول خدا(ص) است (کافی، ج۶، ص۵۶).

اینکه امیرالمؤمنین(ع) بالای منبر طعن پسرش را بگوید و مردم از امام مجتبی(ع) دفاع کنند، محال است. ساختگی بودن این روایت‌ها را مای‌توان با درک موقعیت و شرایط زمان امام حسن(ع) به‌خوبی اثبات کرد؛ حتی اگر در کتاب معتبری مثل کافی ذکر شده باشد. پشت پرده این روایت‌ها، سیستمی عریض‌وطویل وجود دارد که به‌هنگام مصلحتِ سازمان نفاق، احادیث گوناگون تولید می‌کند و ذهن جامعه و گزارش‌های تاریخی را مشوش می‌سازد.

 

منبع: تبار انحراف ۳، صص۵۳-۵۴

مردى به نام خِرّيت‌بن‌راشد از قبيله بنى‌ناجيه، بعد از ماجراى حكمين با سى نفر  از يارانش نزد امام(ع) آمد و با جسارت خاصى به حضرت عرض كرد: «به خدا سوگند، اى على من فرمان تو را اطاعت نمى‏كنم و پشت‌سرت نماز نمى‏خوانم و فردا از تو جدا خواهم شد».

امام(ع) به او فرمود: «مادرت به عزايت بنشيند! با اين كار، معصيت خدا مى‏كنى و پيمان خويش را مى‏شكنى و تنها به خويشتن ضرر مى‏زنى. بگو ببينم چرا اين كار را مى‏كنى؟»

عرض كرد: «براى اينكه افراد را به حكميت درباره كتاب خدا پذيرفتى و در برابر حق، ضعف نشان دادى، هنگامى كه به پيروزى نزديک بودى؛ به همين دليل من از تو جدا مى‏شوم».

فرمود: «بيا تا من نكته‏‌هايى از كتاب خدا را به تو بياموزم و درباره سنّت پيامبر(ص) با تو سخن بگويم و امورى از حق را براى تو بگشايم كه من از آن آگاه‏ترم؛ شايد آنچه را اكنون انكار مى‏كنى، بپذيرى و از آنچه آگاه نيستى، آگاه شوى».

او گفت: «[اكنون آمادگى ندارم؛] من نزد تو خواهم آمد».

فرمود: «مراقب باش شيطان تو را فريب ندهد و جهل و نادانى تو را سبک‌سر نسازد. به خدا سوگند، اگر به سخن من گوش فرادهى، تو را به راه راست هدايت مى‏كنم».

اين مرد سبک‌مغز تصميم گرفت با قوم خود به خوارج بپيوندد و به سرنوشت شوم آنها گرفتار شود. و به دنبال همين ماجرا بود كه امام(ع) يكى از ياران خود را براى تحقيق حال به دنبال او فرستاد؛ شايد از تصميم زشت خود منصرف شده باشد؛ ولى چيزى نگذشت كه فرستاده امام(ع) خبر آورد كه او با يارانش كوفه را به‌سوى خوارج ترک كرده‏‌اند.

[بعد از آن، امیرالمؤمنین(ع) درباره آنها چنین فرمود:]

«از رحمت خدا به دور باشند؛ همان‌گونه كه قوم ثمود از رحمتش دور شدند. آگاه باشيد آنها اگر نوک نيزه‏‌ها به‌سوى آنان متوجه شود و شمشيرها بر فرقشان ببارد، از گذشته خود پشيمان خواهند شد. شيطان امروز از آنها درخواستِ تفرقه و جدايى كرده؛ ولى فرداى قيامت از آنها بيزارى مى‏جويد و خود را كنار خواهد كشيد. آنها را همين بس كه از طريق هدايت خارج شدند و به گمراهى و كورى بازگشتند. راه حق را سد كردند و در وادى جهل و ضلالت گام نهادند».

 

آیت‌الله مکارم شیرازی، پیام امام امیرالمؤمنین(ع)، ج۷، صص۱۸-۲۱

به گزارش تاریخ تطبیقی، یکی از روایاتی که در مدح جناب زیدبن‌علی است، روایت ذیل می‌باشد که در کتاب عیون أخبار الرضا(ع) نقل شده است:

 فضيل‌بن‌يسار می‌گويد: صبح همان روزى كه زيدبن‌على در كوفه خروج كرد، نزد او رفته و شنيدم كه می‌گفت: چه كسى از بين شما مرا در جنگ با اَنباط شام‏ كمک مى‏‌کند؟ قسم به خداوندى كه محمّد(ص) را به‌حق مبعوث نمود و او را بشير و نذير قرار داد، هركس از شما مرا در جنگ با آنان يارى کند، روز قيامت دستش را گرفته و با اذن خداوند عزوجل او را به بهشت وارد خواهم كرد.

وقتى كشته شد، مركبى كرايه كرده و رهسپار مدينه شدم و در آنجا به خدمت حضرت صادق(ع) رسيدم. با خود گفتم: نبايد خبر كشته شدن زيد را به حضرت بدهم؛ چون ممكن است بی‌تابى كند. وقتى به حضرت وارد شدم، فرمود: عمويم زيد چه كرد؟ بغض، گلويم را گرفت. فرمود: او را كشتند؟ گفتم: بله؛ قسم به خدا كه او را كشتند. فرمود: آيا جنازه‌‏اش را هم دار زدند؟ گفتم: بله؛ قسم به خدا كه جنازه‌‏اش را هم دار زدند.

راوى گويد: حضرت به گريه افتاد و اشک‌هايش همچون دانه‌‏هاى دُر از دو طرف صورت مباركش مى‏‌ريخت. سپس فرمود: فضيل! آيا در جنگ با اهل شام همراه عمويم زيد حضور داشتى؟ گفتم: بله. فرمود: چند نفر از آنان را كشتى؟ عرض كردم: شش نفر. فرمود: شايد در کشتن و استحقاق آنها شک داشته باشى.‏ عرض كردم: اگر شک داشتم، آنان را نمى‌‏كشتم. در اين موقع شنيدم كه می‌فرمود:

«أَشْرَكَنِي اللهُ فِي تِلْكَ الدِّمَاءِ مَا مَضَى وَ اللهِ زَيْدٌ عَمِّي وَ أَصْحَابُهُ إِلَّا شُهَدَاءَ مِثْلَ مَا مَضَى عَلَيْهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ(ع) وَ أَصْحَابُه‏؛

 خداوند مرا در [ثواب ریختن] اين خون‌ها شريک گرداند! قسم به خدا كه عمويم زید و يارانش شهيد از دنيا رفتند؛ همچون على‌بن‌ابى‌طالب(ع) و يارانش».

 

منبع: عیون أخبار الرضا(ع)، ج۱، صص۲۵۲-۲۵۳

 

جریان سقیفه که موقع رحلت پیامبر مکرم اسلام(ص) با غصب حکومت در مقابل امیرالمؤمنین(ع) ایستاد، در ادامه و خصوصا دوران حکومت آن حضرت نیز سیاست دشمنی را ادامه داد. نمونه‌ای را از آنچه ذکر شد، مرور می­کنیم:

یکی از برنامه‌های جریان سقیفه بعد از به قدرت رسیدن امیرالمؤمنین(ع) این بود که یاران حضرت را از ایشان بگیرد. در آن زمان، ارتباط سیاسی مردم با حاکم از طریق نماز جمعه‌ها بود. علی(ع) برای مناطق مختلف استاندارهایی را تعیین کرده بود که ضمنا خطیب جمعه هم بودند و در ارتباط مردم شهرها با حضرت، نقش اساسی را داشتند. آنچه که مردم را برای حکومت نگه می‌داشت، همین نماز جمعه‌هایی بود که توسط استانداران اقامه می‌شد؛ چراکه در خطبه نماز جمعه با دلیل از امیرالمؤمنین(ع) دفاع می‌کردند و مردم را به حمایت از ایشان فرامی‌خواندند.

از طرفی نماز جمعه باید توسط کسانی اقامه بشود که عادل بوده و نسبت به احکام دین هم عالم باشند. امیرالمؤمنین(ع) چه تعداد از این نیروها را در اختیار دارد که هم عادل و عالم باشند و هم بتوانند از حضرت به‌درستی دفاع کنند؟ علی(ع( تعداد اندکی از این نیروها را تربیت کرده بود؛ ولی وقتی آن‌ها را از حضرت بگیرند، ایشان مجبور می‌شود که از تربیت‌شده‌‌های خلفای اول و دوم و سوم برای استانداری استفاده کند و آنان کسانی بودند که وقتی توسط امیرالمؤمنین(ع) برای استانداری انتخاب می‌شدند، به‌جای دفاع از آن حضرت، از مخالفین ایشان دفاع می‌کردند.

دست علی(ع) برای فرستادن استاندار بسته بود. آن حضرت مجبور شد که به‌دلیل نداشتن جایگزین مناسب، افرادی مانند زیادبن‌ابیه را که استاندار فارس بود از سمت خود برکنار نکند. وقتی حضرت افرادی مانند مالک اشتر و محمدبن‌ابی‌بکر را از دست می‌دهد، جایگزین مناسبی ندارد که به‌جای آن‌ها به مصر بفرستد.

به‌هرحال، آن‌ها تصمیم گرفتند که با گرفتن یاران امیرالمؤمنین(ع) ایشان را زمین بزنند. در جنگ جمل و بعد هم جنگ صفین، تمام یاران درجه‌یک آن حضرت به شهادت رسیدند و دست حضرت به‌کلی خالی شد. زمانی که خبر شهادت مالک به امیرالمؤمنین(ع) رسید، حضرت گریست و فرمود که ای روزگار! تو همه یاران علی را گرفتی. وضعیت به‌قدری برای امیرالمؤمنین(ع) سخت می‌شود که موقع خطبه خواندن آن حضرت در مسجد، یکی از خوارج جسارت کرده و ایشان را متهم به شرک می‌کند، اما یک نفر به او اعتراض نمی‌کند (۱).

 

(۱). برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد طائب.

 

به گزارش تاریخ تطبیقی، رهبر معظم انقلاب در مردادماه سال ۶۳ پیام جامع و مفصلی را به کنگره‌ علمی بین‌المللی امام علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) داده‌اند که به مناسبت هفتم رمضان، سالروز تحمیل ولایت‌عهدی به امام رضا(ع) توسط مأمون عباسی (۲۰۱ ق) قسمت‌هایی از آن را بازخوانی می‌کنیم:

در این حادثه (حادثه ولی‌عهدی)، امام هشتم علی‌بن‌موسی‌الرضا در برابر یک تجربه تاریخی عظیم قرار گرفت و در معرض یک نبرد پنهانی سیاسی که پیروزی یا ناکامی آن می‌توانست سرنوشت تشیع را رقم بزند، واقع شد. در این نبرد رقیب که ابتکار عمل را بدست داشت و با همه‌ی امکانات به میدان آمده بود مأمون بود. مأمون با هوشی سرشار و تدبیری قوی و فهم و درایتی بی سابقه قدم در میدانی نهاد که اگر پیروز می‌شد و اگر میتوانست آنچنانکه برنامه ریزی کرده بود کار را به انجام برساند،یقیناًبه هدفی دست می‌یافت که از سال چهل هجری یعنی از شهادت علی‌بن‌ابی‌طالب هیچ یک از خلفای اموی و عباسی با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست یابند، یعنی می‌توانست درخت تشیع را ریشه‌کن کند، و جریان معارضی را که همواره همچون خاری در چشم سردمداران خلافتهای طاغوتی فرو رفته بود، بکلی نابود سازد.
اما امام هشتم با تدبیری الهی بر مأمون فائق آمد و او را در میدان نبرد سیاسی‌ئی که خود به وجود آورده بود، بطور کامل شکست داد. و نه فقط تشیع، ضعیف یا ریشه‌کن نشد بلکه حتی سال دویست و یک هجری، یعنی سال ولایت عهدی آن حضرت، یکی از پربرکت‌ترین سالهای تاریخ تشیع شد و نفس تازه‌ای در مبارزات علویان دمیده شد. و این همه به برکت تدبیر الهی امام هشتم و شیوه‌ی حکیمانه‌ای بود که آن امام معصوم در این آزمایش بزرگ از خویشتن نشان داد.

…اکنون به تشریح سیاستها و تدابیر امام علی‌بن‌موسی‌الرضا در این حادثه می‌پردازیم.
۱- هنگامی که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضای مدینه را از کراهت و نارضائی خود پرکرد، بطوریکه همه کس در پیرامون امام یقین کردند که مأمون با نیت سوء حضرت را از وطن خود دور می‌کند. امام بدبینی خود به مأمون را با هر زبان ممکن به همه‌ی گوشها رساند. در وداع با حرم پیغمبر، در وداع با خانواده‌اش هنگام خروج از مدینه، در طواف کعبه که برای وداع انجام می‌داد، با گفتار و رفتار، با زبان دعا و زبان اشک، بر همه ثابت کرد که این سفر، سفر مرگ اوست. همه کسانی که باید طبق انتظار مأمون نسبت به او خوش‌بین و نسبت به امام به خاطر پذیرش پیشنهاد او بدبین می‌شدند در اولین لحظات این سفر دلشان از کینه مأمون که امام عزیزشان را این طور ظالمانه از آنان جدا می‌کرد و به قتلگاه می‌برد لبریز شد.
۲- هنگامی که در مرو پیشنهاد ولایت عهدی آن حضرت مطرح شد، حضرت به شدت استنکاف کردند و تا وقتی مأمون صریحاً آن حضرت را تهدید به قتل نکرد آن را نپذیرفتند. این مطلب همه جا پیچید که علی‌بن‌موسی‌الرضا ولیعهدی و پیش از آن خلافت را که مأمون به او با اصرار پیشنهاد کرده بود نپذیرفته است. دست‌اندرکاران امور که به ظرافت تدبیر مأمون واقف نبودند ناشیانه عدم قبول امام را همه‌جا منتشر کردند، حتی فضل‌بن‌سهل در جمعی از کارگزاران و مأموران حکومت گفت من هرگز خلافت را چنین خوار ندیده‌ام، امیرالمؤمنین آن را به علی‌بن‌موسی‌الرضا تقدیم می‌کند و علی‌بن‌موسی دست رد به سینه‌ی او می‌زند.
خود امام از هر فرصتی، اجباری بودن این منصب را به گوش این و آن می‌رساند، همواره می‌گفت من تهدید به قتل شدم تا ولیعهدی را قبول کردم. طبیعی بود که این سخن همچون عجیب‌ترین پدیده سیاسی، دهان به دهان و شهر به شهر پراکنده شود و همه آفاق اسلام در آن روز یا بعدها بفهمند که در همان زمان که کسی مثل مأمون فقط به دلیل آن‌که از ولیعهدی برادرش امین عزل شده است به جنگی چند ساله دست می‌زند و هزاران نفر از جمله برادرش امین را به خاطر آن به قتل می‌رساند و سر برادرش را از روی خشم شهر به شهر می‌گرداند، کسی مثل علی‌بن‌موسی‌الرضا پیدا می‌شود که به ولیعهدی با بی‌اعتنائی نگاه می‌کند و آن را جز با کراهت و در صورت تهدید به قتل نمی‌پذیرد. مقایسه‌ای که از این رهگذر میان امام علی‌بن‌موسی‌الرضا و مأمون عباسی در ذهن‌ها نقش می‌بست درست عکس آن چیزی را نتیجه می‌داد که مأمون به خاطر آن این سرمایه گذاری را کرده بود.
۳- با این همه علی‌بن‌موسی‌الرضا فقط بدین شرط ولیعهدی را پذیرفت که در هیچیک از شئون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبیر امور نپردازد و مأمون که فکر می‌کرد فعلاً در شروع کار این شرط قابل تحمل است و بعدها به تدریج می‌توان امام را به صحنه فعالیت‌های خلافتی کشانید، این شرط را از آن حضرت قبول کرد. روشن است که با تحقق این شرط، نقشه‌ی مأمون نقش برآب می‌شد و بیشترین هدف‌های او نا برآورده می‌گشت.
امام در همان حال که نام ولیعهد داشت و قهراً از امکانات دستگاه خلافت نیز برخوردار می‌بود چهره‌ای به خود می‌گرفت که گوئی با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است، نه امری، نه نهیی، نه تصدی مسئولیتی، نه قبول شغلی نه دفاعی از حکومت و طبعاً نه هیچگونه توجیهی برای کارهای آن دستگاه. روشن است که عضوی در دستگاه حکومت که چنین با اختیار و اراده خود، از همه مسئولیت‌ها کناره می‌گیرد نمی‌تواند نسبت به آن دستگاه صمیمی و طرفدار باشد. مأمون به خوبی این نقیصه را حس می‌کرد و لذا پس از آن‌که کار ولیعهدی انجام گرفت بارها در صدد برآمد امام را بر خلاف تعهد قبلی با لطائف الحیل به مشاغل خلافتی بکشاند و سیاست مبارزه منفی امام را نقض کند، اما هر دفعه امام هشیارانه نقشه او را خنثی می‌کرد.
یک نمونه همان است که معمر بن خلاد از خود امام هشتم نقل می‌کند که مأمون به امام می‌گوید اگر ممکن است به کسانی که از او حرف شنوی دارند در باب مناطقی که اوضاع آن پریشان است چیزی بنویس و امام استنکاف می‌کند و قرار قبلی که همان عدم دخالت مطلق است را به یادش می‌آورد و نمونه بسیار مهم و جالب دیگر ماجرای نماز عید است که مأمون به این بهانه «که مردم قدر تو را بشناسند و دلها آنان آرام گیرد» امام را به امامت نماز عید دعوت می‌کند. امام استنکاف می‌کند و پس از این‌که مأمون اصرار را به نهایت می‌رساند امام به این شرط قبول می‌کند که نماز را به شیوه پیغمبر و علی‌بن‌ابی‌طالب به جا آورد و آنگاه امام از این فرصت چنان بهره‌ای می‌گیرد که مأمون را از اصرار خود پشیمان می‌سازد و امام را از نیمه راه نماز بر می‌گرداند، یعنی به ناچار ضربه‌ی دیگری بر ظاهر ریاکارانه‌ی دستگاه خود وارد می‌سازد.
۴- اما بهره‌برداری اصلی امام از این ماجرا بسی از اینها مهم‌تر است: امام با قبول ولیعهدی، دست به حرکتی می‌زند که در تاریخ زندگی ائمه پس از پایان خلافت اهل بیت در سال چهلم هجری تا آن روز و تا آخر دوران خلافت بی‌نظیر بوده است و آن برملا کردن داعیه‌ی امامت شیعی در سطح عظیم اسلام و دریدن پرده غلیظ تقیه و رساندن پیام تشیع به گوش همه مسلمانهاست. تریبون عظیم خلافت در اختیار امام قرار گرفت و امام در آن سخنانی را که در طول یکصد و پنجاه سال جز در خفا و با تقیه و به خصیصین و یاران نزدیک گفته نشده بود به صدای بلند فریاد کرد و با استفاده از امکانات معمولی آن زمان که جز در اختیار خلفا و نزدیکان درجه یک آنها قرار نمی‌گرفت آن را به گوش همه رساند.
مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مأمون که در آن قویترین استدلالهای امامت را بیان فرموده است، نامه‌ی جوامع الشریعه که در آن همه رئوس مطالب عقیدتی و فقهی شیعی را برای فضل‌بن‌سهل نوشته است، حدیث معروف امامت که در مرو برای عبدالعزیزبن‌مسلم کرده است، قصائد فراوانی که در مدح آن حضرت به مناسبت ولایت عهدی سروده شده و برخی از آن مانند قصیده‌ی دعبل و ابونواس همیشه در شمار قصائد برجسته‌ی عربی به شمار رفته است، نمایشگر این موفقیت عظیم امام است.
در آن سال در مدینه و شاید در بسیاری از آفاق اسلامی هنگامی که خبر ولایت‌عهدی علی‌بن‌موسی‌الرضا رسید در خطبه فضائل اهل بیت بر زبان رانده شد. اهل بیت پیغمبر که هفتاد سال علناً بر منبرها دشنام داده شدند و سالهای متمادی دیگر کسی جرأت بر زبان آوردن فضائل آنها را نداشت، اکنون همه جا به عظمت و نیکی یاد شدند، دوستان آنان از این حادثه روحیه و قوت قلب گرفتند، بی‌خبرها و بی‌تفاوتها با آن آشنا شدند و به آن گرایش یافتند و دشمنان سوگند خورده احساس ضعف و شکست کردند، محدثین و متفکرین شیعه معارفی را که تا آنروز جز در خلوت نمی‌شد به زبان آورد، در جلسات درسی بزرگ و مجامع عمومی بر زبان راندند.
۵- در حالی که مأمون امام را جدا از مردم می‌پسندید و این جدائی را در نهایت وسیله‌ای برای قطع رابطه‌ی معنوی و عاطفی میان امام و مردم می‌خواست، امام در هر فرصتی خود را در معرض ارتباط با مردم قرار می‌داد، با این‌که مأمون آگاهانه مسیر حرکت امام از مدینه تا مرو را به طرزی انتخاب کرده بود که شهرهای معروف به محبت اهل بیت مانند کوفه و قم در سر راه قرار نگیرند. امام در همان مسیر تعیین شده، از هر فرصتی برای ایجاد رابطه‌ی جدیدی میان خود و مردم استفاده کرد. در اهواز آیات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دلهائی که با او نامهربان بودند قرار داد، در نیشابور حدیث سلسلةالذهب را برای همیشه به یادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانه‌های معجزه آسای دیگری نیز آشکار ساخت و در جابه‌جای این سفر طولانی فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد، در مرو که سر منزل اصلی و اقامتگاه خلافت بود هم هرگاه فرصتی دست داد حصارهای دستگاه حکومت را برای حضور در انبوه جمعیت مردم شکافت.
۶- نه تنها سرجنبانان تشیع از سوی امام به سکوت و سازش تشویق نشدند بلکه قرائن حاکی از آن است که وضع جدید امام موجب دلگرمی آنان شد و شورشگرانی که بیشترین دوران‌های عمر خود را در کوههای صعب العبور و آبادی‌های دوردست و با سختی و دشواری می‌گذراندند با حمایت امام علی‌بن‌موسی‌الرضا حتی مورد احترام و تجلیل کارگزاران حکومت در شهرهای مختلف نیز قرار گرفتند. شاعر ناسازگار و تند زبانی چون دعبل که هرگز به هیچ خلیفه و وزیر و امیری روی خوش نشان نداده و در دستگاه آنان رحل اقامت نیافکنده بود و هیچکس از سرجنبانان خلافت از تیزی زبان او مصون نمانده بود و به همین دلیل همیشه مورد تعقیب و تفتیش دستگاههای دولتی به سر می‌برد و سالیان دراز، دار خود را بر دوش خود حمل می‌کرد و میان شهرها و آبادی‌ها سرگردان و فراری می‌گذرانید، توانست به حضور امام و مقتدای محبوب خود برسد و معروف‌ترین و شیواترین قصیده خود را که ادعانامه نهضت علوی بر ضد دستگاههای خلافت اموی و عباسی است برای آن حضرت بسراید و شعر او در زمانی کوتاه به همه اقطار عالم اسلام برسد، بطوری که در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئیس راهزنان میان راه بشنود. اکنون بار دیگر نگاهی بر وضع کلی صحنه‌ی این نبرد پنهانی که مأمون آن را به ابتکار خود آراسته و امام علی‌بن‌موسی را با انگیزه‌هایی که اشاره شد به آن میدان کشانده بود می‌افکنیم:
یک سال پس از اعلام ولیعهدی وضعیت چنین است:
مأمون علی‌بن‌موسی را از امکانات و حرمت بی حد و مرز برخوردار کرده است، اما همه می‌دانند که این ولیعهد عالی مقام در هیچ یک از کارهای دولتی یا حکومتی دخالت نمی‌کند و به میل خود از هر آنچه به دستگاه خلافت مربوط می‌شود روگردان است و همه می‌دانند که او ولیعهدی را به همین شرط که به هیچ کار دست نزند قبول کرده است.
مأمون چه در متن فرمان ولایت عهدی و چه در گفته‌ها و اظهارات دیگر او را به فضل و تقوا و نسب رفیع و مقام علمی منیع ستوده است و او اکنون در چشم آن مردمی که برخی از او فقط نامی شنیده و جمعی به همین اندازه هم او را نشناخته و شاید گروهی بغض او را همواره در دل پرورانده بودند به عنوان یک چهره درخور تعظیم و تجلیل و یک انسان شایسته‌ی خلافت که از خلیفه به سال و علم و تقوی و خویشی با پیغمبر، بزرگتر و شایسته‌تر است شناخته‌اند.
مأمون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شیعی خود را به خود خوشبین و دست و زبان تند آنان را از خود و خلافت خود منصرف سازد بلکه حتی علی‌بن‌موسی مایه‌ی امان و اطمینان و تقویت روحیه آنان نیز شده است، در مدینه و مکه و دیگر اقطار مهم اسلامی نه فقط نام علی‌بن‌موسی به تهمت حرص بدنیا و عشق به مقام و منصب از رونق نیفتاده بلکه حشمت ظاهری بر عزت معنوی او افزوده شده و زبان ستایشگران پس از دهها سال به فضل و رتبه معنوی پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است. کوتاه سخن آن‌که مأمون در این قمار بزرگ نه تنها چیزی بدست نیاورده که بسیاری چیزها را از دست داده و در انتظار است که بقیه را نیز از دست بدهد. این‌جا بود که مأمون احساس شکست و خسران کرد و در صدد بر آمد که خطای فاحش خود را جبران کند و خود را محتاج آن دید که پس از این همه سرمایه‌گذاری سرانجام برای مقابله با دشمنان آشتی‌ناپذیر دستگاههای خلافت یعنی ائمه اهل‌بیت علیهم‌السّلام به همان شیوه‌ای متوسل شد که همیشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند، یعنی قتل.

به گزارش تاریخ تطبیقی، شهید آیت‌الله مطهری ازجمله اندیشمندانی بود که در زمینه تاریخ، مطالعات گسترده، و بیانات و نوشته‌های بسیار مفیدی دارند. به مناسبت سالروز شهادت آن معلم بزرگوار، بخشی از بیانات ایشان را که در زمینه نفاق و تردید بعضی از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) در مبارزه با آن ایراد نموده‌اند، تقدیم می‌کنیم:

“حالا على با چه كسى بايد بجنگد؟ با يك كسى كه ماسك اسلام به چهره زده و جامه اسلام پوشيده است، با يك كسى كه همواره دم از اسلام مى‏‌زند، با يك مردى- به تعبير پيغمبر اكرم- مُنافِقِ الْجَنانِ عالِمِ اللِّسانِ يَقولُ ما تَعْرِفونَ وَ يَفْعَلُ ما تُنْكِرونَ. اين است كه كار على را مشكل مى‏‌كند. اكابر اصحاب اميرالمؤمنين در جنگيدن با اينها شك مى‏‌كردند، مى‏‌گفتند چطور ما با مردمى بجنگيم كه اهل قبله هستند، مثل ما نماز مى‏‌خوانند، مثل ما روزه مى‏‌گيرند، مثل ما قرآن مى‏‌خوانند، مثل ما زكات مى‏‌دهند، مثل ما فريضه حج را انجام مى‏‌دهند! ربيع بن خُثيم- همين خواجه ربيع كه مقبره او در مشهد است و مردم به زيارت او مى‏‌روند- از زهّاد و عبّاد و از شيعيان اميرالمؤمنين است اما يك شيعه كم‏بصيرتى، خيلى عابد بود اما كم بصيرت. با يك عده‏اى مى‏‌آمدند خدمت اميرالمؤمنين: «يا اميرَالْمُؤْمِنينَ! انّا شَكَكْنا فى هذَا الْقِتالِ» حقيقت اين است كه ما شك داريم با اينها بجنگيم. از طرفى هم نمى‏‌خواهيم از تو جدا بشويم، به ما يك مأموريت ديگرى غير از جنگيدن با اينها بده. اين بود كه اميرالمؤمنين به او مأموريت يك سرحد را داد. گفت بسيار خوب، آنجا با كافران مى‏‌جنگيم خيالمان راحت است، ولى اينجا با مسلمين بايد بجنگيم، شك داريم و در دل ما وسوسه است. مردى مثل ربيع بن خثيم چنين مى‏‌گويد.

افراد ديگرى حتى مثل هاشم بن عُتبة بن مِرقال در ركاب على بودند ولى دستشان مى‏‌لرزيد.

البته در اين ميان مردمى هم بودند با بصيرت كامل. در رأس آنها جناب عمار بن ياسر بود. عمار مى‏‌جنگيد و مى‏‌گفت ديروز بر تنزيل قرآن جنگيديم امروز بر تأويل قرآن مى‏‌جنگيم. وقتى كه پرچم معاويه با شعارهاى ظاهرى قرآن نمايان شد، عمار گفت شهادت مى‌‏دهم كه ميان اين پرچمها و پرچمهايى كه در بدر و احد با آنها جنگيديم هيچ تفاوتى نيست. اين مرد وزنه‌‏اى بود در سپاه اميرالمؤمنين. وقتى كه عمار شهيد شد عده‏‌اى بيشتر ايمان پيدا كردند چون عمار كسى بود كه همه روايتى را درباره او مى‏‌دانستند و اين روايت ميان همه اصحاب پيغمبر و تابعين و مردم كوفه و شام متواتر بود. در روزى كه مسجد مدينه را مى‏‌ساختند و پيغمبر اكرم تازه به مدينه آمده بودند و عمار تازه از مكه آمده بود، عمار به سبب آن شوق و شور و ايمانى كه داشت در سنگ‏‌كشى براى بالا بردن ديوار مسجد دو برابر ديگران سنگ برمى‏‌داشت. عرق كرده و خسته بود و در عين حال شعار مى‏‌داد و شعر مى‏‌خواند و مى‏‌آمد. پيغمبر اكرم نگاهى به او كردند و تبسمى نمودند، بعد فرمودند: وَيْحَكَ يا عَمّارُ تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْباغِيَةُ خوشا به حال تو اى عمار كه گروه سركش تو را مى‏‌كشند، اشاره به آيه قرآن: وَ انْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ اقْتَتَلوا فَاصْلِحوا بَيْنَهُما فَانْ بَغَتْ احْديهُما عَلَى الْاخْرى‏ فَقاتِلُوا الَّتى تَبْغى حَتّى‏ تَفى‏ءَ الى‏ امْرِ اللَّه (حجرات/۹). معنايش اين بود كه پيغمبر از آينده خبر داد كه‏ در آينده ميان دو دسته از مسلمين جنگ مى‏‌شود و يك دسته سركش است و بايد آن دسته ديگر را عليه اين دسته سركش حمايت كرد. عمار كه كشته شد آنهايى كه شك داشتند گفتند امروز بر ما يقين شد كه معاويه بر باطل است و على بر حق. هاشم بن عتبة بن مرقال يكى از كسانى بود كه بعد از شهادت جناب عمار ديدند كه حملاتش شديد شد، رفت تا كشته شد.”

 

منبع: مجموعه‌آثار استاد شهید مطهری، ج۲۵، صص۱۹۵-۱۹۷٫