دومین جنگ پیامبر(ص) با مشرکان، نبرد احد در سال سوم هجرت بود. ایشان به مشورت با ياران خود پرداخت و نخست خود آن حضرت پيشنهاد داد که در داخل مدينه بجنگيم و جنگ را به جنگ شهری تبديل کنيم؛ ولی برخی اصحاب، نظر ايشان را نپذيرفتند. اصحاب در برابر رأی مستحکم پيامبر(ص) که با اصول نظامی سازگار بود، می‌بايست دليلی واضح و منطقی می‌آوردند؛ اما چنان‌که در تاريخ نقل شده است، دليل مخالفان اين بود که عار است از شهر خارج نشويم؛ يا جوانان گفتند: ما در جنگ بدر نتوانستيم شرکت کنيم و امروز می‌خواهيم جبران کنيم.

دلايل مخالفانِ پيشنهاد پيامبر(ص) متعصبانه و بی‌اساس بود. غيرمنطقی بودن اين سخنان و سستی ادله خروج از مدينه، نشان می‌دهد که جريان‌سازی‌ای رخ داده بود تا واقعيتی را بپوشاند؛ آن واقعيت، تحميل خروج از شهر بر پيامبر اکرم(ص)بود. اگر جنگ در شهر اتفاق می‌افتاد، بی‌شک به‌سود پيامبر(ص) تمام می‌شد و ضربه‌ای که مشرکان می‌بايست در بدر می‌خوردند و از آن رَستند، در اين‌جا کامل می‌شد و سقوط شرک پيش می‌افتاد.

هنگامی که ابوسفيان به‌‌سوی مدينه می‌آمد، متوجه گماردگان پيامبر(ص) شد و از ماندن مسلمين در شهر ابراز نگرانی کرد؛ با وجود اين، به مسير خود ادامه داد. آيا اين مطلب، نشان‌دهنده آن نيست که او پيش از جنگ، از خروج سپاه پيامبر(ص) مطمئن بوده است؟ به عبارت ديگر، اين امر که او از قبل می‌دانست برخی پيامبر(ص) را مجبور به خروج از شهر می‌کنند، حاکی از ارتباط وی با عده‌ای از مسلمين نيست؟

در پايان، حضرت پذيرفت که از شهر خارج شوند. ايشان پس از اقامه نماز، به منزل رفت تا لباس و زره بر تن کند و سلاح بردارد و همراه ايشان دو نفر [از سران منافقان] نيز داخل شدند. در اين لحظه، مردم از اينکه رسول خدا(ص) را بر خروج از شهر مجبور کرده بودند، پشيمان شدند. هنگامی که پيامبر(ص) از منزل خارج شد، مخالفانِ جنگ شهری به نزد ايشان آمدند و پشيمانی خويش را از مخالفت با نظر پيامبر(ص) ابراز کردند؛ اما حضرت نپذيرفت و فرمود: من شما را به اين امر دعوت کردم و شما نپذيرفتيد. شايسته نيست برای پيامبری، پس از پوشيدن زره، آن را درآورد؛ تا زمانی که با دشمن نبرد کند.

در اين‌جا، جای اين پرسش است که چرا مردم، نخست نظر به خروج دادند و سپس پشيمان شدند؟ آيا پاسخ اين پرسش، با دو نفری که همراه پيامبر(ص) داخل خانه شدند، ارتباط نداشت؟ هنگامی که آن دو در بين مردم بودند، نظر مردم، خروج از شهر بود؛ اما هنگامی که آنها ساعتی از ميان مردم خارج شدند، يک‌باره نظر مردم دگرگون شد. پس هسته مرکزی مخالفت با نظرِ نخست پيامبر اکرم(ص) مبنی بر نبرد در شهر مدينه، اين دو تن بودند که چون ساعتی از ميان مردم دور شدند، توده مردم بر آن شدند که همان نظر پيامبر اکرم (جنگ در شهر) را اجرا کنند. درواقع نظريه خروج، از جانب مردم نبود؛ بلکه به آنان القا شده بود.

منبع: دشمن شدید (جریان‌شناسی انحراف در تاریخ با محوریت یهود)، صص۲۷۶- ۲۷۹ (با تلخیص).

 

به گزارش تاریخ تطبیقی، مصطفی بیگ محمدی از پژوهشگران حوزوی است در معرفی خود می‌گوید: دانش‌آموخته حوزه علمیه قم در سطوح عالی تحصیل می‌کنم. چند سالی است که توفیق دارم در مباحث یهودپژوهی و دشمن‌شناسی کار می‌کنم. دو عدد تألیف دارم ولی متأسفانه برای این‌ها محیطی پیدا نشده است که به چاپ برسند. یکی از آن‌ها بحث تخصصی خودمان است که شناخت اهل کتاب از پیامبر(ص) است که بحث درون دینی و برون دینی دارد. در این کتاب متون روایی و اسلامی درون دینی می‌شود و متون یهودی‌ها و کتاب یهودی‌ها و نویسنده‌های یهودی‌ها و مسیحی‌ها برون دینی می‌شود. از این دو این متن استنباط کرده‌ایم که یهودی‌ها و مسیحی‌ها پیامبر(ص) را می‌شناختند و اسمش را از قرآن کریم استنتاج و اقتباس کرده‌اند. «یعرفونهم» را ضمیرش را برداشته‌ایم و «یعرفون» شده است. در گفت‌وگو با این پژوهشگر عرصه تاریخ به بررسی چگونگی شناخت یهودیان نسبت به نبی اکرم(ص) پرداختیم که در ادامه متن بخش دوم آن را ملاحظه می‌کنید. بخش نخست پیش‌تر خدمت بزرگواران ارائه شده بود.

یعنی یهودیان حتی از نظر ظاهر نیز نبی اکرم(ص) را بدون دیدن می‌شناختند؟

یهودی‌ها ویژگی‌ جسمانی پیامبر(ص) را می‌‌دانند. پدران صفات روحی بچه خود را می‌دانند. یهودی‌ها هم صفات روحی پیامبرخاتم را می‌دانند. زمان، مکان، ساعت و روز تولد را می‌دانستند. این مثال بین المللی که خداوند متعال می‌فرماید «یَعْرِفُونَهُ كَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ» هم حق مطلب را ادا کرده و هم نکرده است. خدای متعال از یک زبان بین المللی استفاده کرده است و توانسته یک مطلبی را بفهماند؛ اما نکته‌ای که وجود دارد این است که حتی این یهودی‌ها بیشتر از آنکه پدر و مادر فرزند خود را می‌شناسند، نسبت به پیامبر آخرالزمان شناخت داشتند.

یعنی علاوه بر صفات شخصی پیامبر، صفات شأنی او را هم می‌دانستند. انبیاء گذشته و شخص حضرت موسی این صفات شأنی ایشان را گفته بودند. این که اخلاق پیامبر چگونه است و اهدافش چیست و محل بعثت و هجرتش کجاست. اینکه ایشان چند سال عمر می‌کنند و بعد از ایشان چه کسی خواهد آمد را هم می‌دانستند. اوصیای پیامبر خاتم را هم می‌شناختند.

متنی را آورده‌ام که بحث درون دینی برای ما و برون دینی برای یهودیان است. در یک متن تاریخی نقل شده است که یک یهودی بعد از پیامبر خاتم وارد مدینه می‌شود و می‌پرسد که جانشین پیامبرخاتم کیست؟ مردم هم خلیفه اول را معرفی می‌کنند. یهودی پیش خلیفه اول می‌رود و می‌گوید من سه سؤال از تو می‌پرسم که اگر جواب بدهی سه سؤال دیگر می‌پرسم و اگر آن‌ها را جواب دهی یک سؤال دیگر می‌پرسم و شروع می‌کند به پرسیدن سؤال از خلیفه اول. سؤالات را که می‌پرسد، خلیفه اول نمی‌تواند به آن‌ها پاسخ بدهد. یهودی می‌گوید وصی پیامبر خاتم باید می‌توانست این سؤال‌ها را جواب دهد. پس یا او پیامبر خاتم نبوده است و یا تو وصی پیامبر خاتم نیستی.

به این فرد یهودی می‌گویند ما یک عالمی داریم که او به تمام سؤالات تو جواب می‌دهد. می‌فرستند تا حضرت علی(ع) را بیاورند. این بحث در امالی صدوق موجود است. یهودی سؤال‌ها را می‌پرسد و امیرالمؤمنین(ع) دقیق به آن‌ها جواب می‌دهد. یهودی می‌گوید آیا تو زوجه بتول هستی؟ می‌گوید بله. می‌پرسد نامت علی است؟ می‌گوید بله. حضرت می‌فرمایند که نام من در کتاب شما ایلیا است. بعد می‌پرسد که چند سال بعد از پیامبر خاتم زنده خواهی بود؟ حضرت فرمودند ۳۰ سال.(حضرت ۳۰ سال بعد از پیامبر زنده بودند.)

بعد می‌پرسد در نهایت چه اتفاقی برای تو می‌افتد؟ حضرت اشاره به سر و محاسن خویش می‌کنند و می‌فرمایند که این با خونی که در سرم است، خضاب خواهد شد. یهودی می‌گوید ما چنین متنی را در کتابمان داریم که قرار است چنین اتفاقی بیفتد. یهودی می‌دانست که قرار است امیرالمؤمنین(ع) شهید شوند. این‌ها حتی نحوه شهادت حضرت امیر(ع) را هم می‌دانستند.

ما روایتی داریم و یهودی‌ها هم دارند که هر آنچه بر حضرت موسی گذشته است، بر پیامبر خاتم هم خواهد گذشت. هر آنچه بر وصی حضرت موسی هم گذشته، بر وصی پیامبر خاتم هم خواهد گذشت. فکر نکنید این مباحث بدون سند و رجوع به منابع و کتب تاریخی است. تمام این صحبت‌ها و بحث‌ها و وقایع سند دارند و ریشه تاریخی دارد که اگر کسی بخواهد آن را ارائه می‌دهیم.

بعد از حضرت موسی(ع) بنی اسرائیل از حضرت یوشع برگشتند. در روایتی هست که سه خلیفه ناحق بعد از حضرت موسی وجود داشتند. بعد از پیامبر خاتم هم سه خلیفه ناحق حکومت کردند. نفر چهارم حضرت یوشع بود که حکومت کرد. همان طور که همسر حضرت موسی، صفیراء(یعنی زرد کوچک) دختر حضرت شعیب بر علیه وصی حضرت موسی(ع) خروج کرد، در متن تاریخی داریم که حمیراء یا همان عایشه بر علیه حضرت علی(ع) وصی پیامبر خاتم خروج کرد.

حمیراء به معنای سرخ کوچک است. او بر شتر گاو پلنگ یعنی زرافه سوار شد و جنگ زرافه به راه انداخت و عایشه بر شتر سوار شد و جنگ جمل را به راه انداخت. حضرت یوشع ۳۰ سال بعد از حضرت موسی زنده بود، همان طور که امیرالمؤمنین(ع) ۳۰ سال بعد از پیامبر(ص) زنده بودند. حضرت یوشع شب نوزدهم ماه رمضان ضربت می‌خورد و بیست و یکم به شهادت می‌رسد. ضربت هم از پشت سر به فرق سر ایشان است. همان طور که برای امام علی(ع) اتفاق افتاد. محل شهادت حضرت یوشع هم مسجد کوفه است. حضرت علی(ع) هم در مسجد کوفه ضربت خوردند. همه این‌ها را یهودیان می‌دانستند. اسامی ۱۲ امام بعد از پیامبر خاتم که از نسل دختر پیامبر هستند را یهودیان بلد بودند و می‌دانستند که داماد پیامبر، امیرالمؤمنین(ع) است. همه این‌ها را می‌دانستند اما پایبند به آن نبودند.

در اینجا به نکته دیگری اشاره می‌کنم. یهودی‌ها نسبت به پیامبر خاتم و ویژگی‌های فیزیکی، اخلاقی و کارهایی که قرار است ایشان انجام دهد و ویژگی‌های معجزه ایشان که کتاب خداست، علم داشتند. می‌دانستند که کتابی خواهد آمد و ابتدای بعضی از سوره‌های آن حروف مقطعه است. مفهومش را می‌دانستند. این‌ها می‌دانستند ولی این دانستن را انکار کردند. خدای متعال در قرآن می‌فرماید اینها حقیقت را کتمان می‌کنند.

حال سوال این است که چرا این‌ها ایمان نیاوردند؟ این یک بحث جدی است. اول بحث به دو نکته اشاره کردیم. نکته دیگر این است که عوام یهود هم می دانستند که اگر که به پیامبر خاتم ایمان بیاورند، راحتی و عیاشی گذشته را از دست خواهند داد و در زندگی مادی دچار محدودیت خواهند شد. یعنی یک کتمان دو طرفه برای عالم و عامی وجود دارد. عالم یهودی کتمان می‌کند چون نمی‌خواهد ریاست را از دست بدهد و مردم عادی هم کتمان می‌کنند چون وظایفشان زیاد می‌شود و از کارهایی که قبلاً انجام می‌دادند باید صرف نظر کنند؛ مثل ربا و شرابخواری. مردم می‌دانند که اگر ایمان آورند با محدودیت روبه رو می‌شوند. پس هر دو گروه با هم کتمان می‌کنند.

یک کتاب در مورد شناخت یهودیان از پیامبر به نام «انیس الاعلام» وجود دارد. این کتاب شاید برای صد سال پیش باشد. کتاب ۵ جلدی است و ایشان یک بحث تاریخی درون گفتمانی مسیحیت- یهودیت انجام می‌دهد. شناخت پیامبر خاتم و اوصاف ایشان را بررسی می‌کند. این فرد مستبصر بوده و شیعه شده است. کتاب محمد(ص) در تورات و انجیل هم درون گفتمانی است. کتاب دیگری که مختص یهودیت است و اوصاف و ویژگی‌های پیامبر را در کتب یهود بررسی می‌کند، کتاب اقامةالشهود فی رد الیهود نام دارد.

صاحب این کتاب مرحوم محمدرضا جدید الاسلام است. ایشان یکی از علمای بزرگ یهودی است که حدوداً ۲۰۰ سال پیش و در زمان فتحعلی شاه می‌زیست و به دست ملااحمد نراقی مسلمان شده و شهادتین را می‌گوید و یکسری مناظرات با علمای یهود پیرامون پیامبر خاتم و دین اسلام انجام می‌دهد. متآسفانه از این کتاب در کشور چند نسخه بیشتر نداریم.

بنی اسرائیل برای شناخت پیامبر(ص) از چه ابزاری استفاده می‌کردند؟ آیا آموزش خاصی دیده بودند؟ و سؤال دیگر این که این مسائل را چگونه نسل به نسل منتقل می‌کردند و به پیامبر خاتم تطبیق می‌دادند؟

ما می‌توانیم نحوه آموزش این افراد را از دو زاویه نگاه کنیم. زاویه اول همان مباحثی است که در کتاب‌های خودشان آمده است. یعنی در تورات و دیگر کتاب‌هایی که یا مکتوم و یا معدومش کرده‌اند و یا عامدانه آن را کنار می‌گذارند.

نحوه دیگر آموزش اینها به صورت شفاهی بوده است. این نوع آموزش به صورت کتاب نبوده، اما این آموزش نسل به نسل و سینه به سینه جلو می‌آمده و به این وسله مردم پیامبر خاتم را می‌شناختند. ما با یکسری علوم غریبه می‌توانیم یکسری حقایق و چیزهایی که مکتوم است را پیدا کنیم. مجهولات را در این علم می‌ریزند و خروجیش معلومات می‌شود. این علم رمل، جفر و استرلاب است. یهودی‌ها بر این علوم مسلط هستند.

طبق محاسبات نجومی حساب کرده بودند در چه برجی، در چه سالی، چه حادثه نجومی اتفاق خواهد افتاد و این نشان دهنده تولد یک انسان بزرگ است و آن انسان بزرگ حتماً نبی است. آن انسان نبی هم نبی خاتم است. یهودیان این علوم را داشتند. در تاریخ هم از این نمونه‌ها داریم.

موضع‌گیری بنی اسرائیل هنگامی که حضرت موسی پیامبر خاتم را معرفی می‌کردند،‌ چه بود؟

این‌ها عموماً دو موضع اتخاذ می‌کردند. تاریخ گواه بر این است که همه بنی‌اسرائیل فرمان‌های حضرت موسی را انجام نمی‌دادند. پس وقتی حضرت موسی(ع) می‌گوید که یک پیامبر خاتمی خواهد آمد، یکسری از بنی‌اسرائیل به این پیش‌بینی حضرت موسی(ع) توجهی نمی‌کنند. همان طور که برای خود حضرت موسی(ع) احترام قائل نیستند، برای حرف‌هایش هم احترام قائل نبودند.

اما دسته‌ای دیگر به تعالیم حضرت موسی(ع) پایبند بودند لذا برخی از یهودیان وقتی پیامبر اسلام مبعوث شد، به او ایمان آوردند. این یهودیان با استدلالاتی که پیامبر و امیرالمؤمنین و ائمه(ع) انجام می‌دادند، ایمان می‌آوردند. یعنی نشانه‌هایی را گرفته بودند. نقشه راهی را حضرت موسی و پیامبران بنی اسرائیل به این‌ها دادند تا این‌ها یک گنجی را پیدا کنند. بعضی این گنج را با وجود این که یافتند، کتمان کردند. بعضی هم وقتی به این گنج رسیدند در برابرش خاضع شدند؛ چون نقشه در دستشان بود. ما از این موارد در تاریخ زیاد داریم.

ولی متأسفانه در تاریخ گفته نشده و یا کم‌تر گفته شده است. بسیاری از یهودیان شیعه شدند، چه در زمان ائمه(ع) و چه بعد از آن‌ها. در زمان ائمه(ع) بسیار روایت داریم که کسی پیش پیامبر(ص) آمده است و چه چیز‌هایی پرسیده است. چند گروه از یهودیان دسته دسته به پیش امیرالمؤمنین(ع) آمده‌اند و سؤالاتی را پرسیده‌اند و ایشان پاسخ داده‌اند و همان جا شیعه شدند. در کتابشان آمده بوده است که شخصی که بتواند این معجزه را انجام دهد، پیامبر است.

صالح یکی از انبیاء بنی اسرائیل است. یک معجزه‌ای به نام ناقه دارد. کوه شکافته می‌شود و ناقه بیرون می‌آید. عالمان و عامیان بنی اسرائیل می‌دانستند که این معجزه برای این پیامبر است. هیچ کس نمی‌تواند این کار را انجام دهد. اما در متونشان بود که پیامبر خاتم می‌تواند این کار را انجام دهد. زمان پیامبر آمده‌اند و گفته‌اند که آیا تو می‌توانی معجزه‌ای را که صالح کرده است را انجام دهی؟ پیامبر فرمودند که می‌توانم انجام دهم، ولی آیا اگر من این معجزه را انجام بدهم، شما اسلام می‌آورید و شیعه می‌شوید؟ آن جمع پاسخ مثبت دادند.

پیامبر دست آن‌ها را می‌گیرد و در مقابل کوهی اشاره می‌کند و کوه می‌شکافد!(این معجزات موجود است و بسیاری از آن در کتاب اثبات الهداة برای مرحوم شیخ حرعاملی آورده است، این کتاب ۷ جلدی است. این معجزه در آن کتاب هست.) در آنجا پیامبر به جای ۱ شتر، ۷ یا ۵۰ شتر از دل کوه بیرون می‌آورد. همین یهودی‌ها می‌دانستند که وصی پیامبر هم چنین قدرتی دارد و می‌تواند انجام دهد. لذا این گروه که مسلمان شدند، گروه دیگری در زمان امیرالمؤمنین(ع) آمدند و پرسیدند که شما وصی پیامبر خاتم هستید؟ ایشان پاسخ مثبت دادند. گفتند می‌توانی معجزه‌ای را که صالح و پیامبر خاتم انجام دادند را انجام دهی؟ ایشان می‌فرمایند اگر انجام دهم شما مسلمان و شیعه می‌شوید؟ می‌گویند بله. حضرت هم آن‌ها را به مقابل کوهی می‌برند. به کوه اشاره می‌کنند و کوه شکافته می‌شود و ۵۰ ناقه از آن بیرون می‌آید. آن‌ها هم همان جا شهادتین را می‌گویند.

حضرت علی(ع) قرار بود مسیری را بروند که به یک شهر یا به یک مقصدی برسند. در راه با یک فرد یهودی همراه می‌شوند. در طی راه به رودخانه‌ای می‌رسند. این رودخانه مواج و پرآب بوده است. به صورتی که امکان عبور از این رودخانه وجود نداشت. یهودی می‌گوید ما تا اینجا همراه بودیم از اینجا به بعد جدا می‌شویم؛ چون تو نمی‌توانی بیایی ولی من می‌توانم. یهودی از ایشان خداحافظی می‌کند و روی آب راه می‌رود و از رودخانه عبور می‌کند. در همین حین ذکری را می‌گفته است تا رد شود. حضرت علی(ع) جمله‌ای را می‌گویند و رد می‌شوند.

عالم یهودی متعجب می‌شود که این فرد معمولی چگونه توانست از آنجا رد شود؟ حضرت از او می‌پرسند تو چطور عبور کردی؟ گفت من اسم اعظم را به کار بردم و به این طرف آمدم؛ این اسم اعظم، اسم وصی پیامبر خاتم بوده است! حضرت می‌فرمایند من کاری نکردم. من اسم خودم را گفتم و عبور کردم. آن فرد همان جا شیعه می‌شود. یهودیان نام علی(ع) را می‌گفتند و به حاجت‌هایشان می‌رسیدند. اسم ائمه(ع) را می‌دانستند و متوسل به آن می‌شدند و گره‌گشایی می‌کردند.

در سوره مبارکه بقره آیه ۴۹ خدای متعال می‌فرماید: «إِذْ نَجَّيْنَاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءَكُمْ وَفِي ذَلِكُمْ بَلَاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ»(بقره/۴۹) یا در آیه ۶ سوره ابراهیم می‌فرماید: «وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ أَنْجَاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ وَيُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءَكُمْ وَفِي ذَلِكُمْ بَلَاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ»(ابراهیم/۶). در زمان قبل از حضرت موسی(ع) طبق آیه‌ای که خوانده شد، بنی اسرائیل به بلایی عظیم گرفتار بودند و یک، برده بودند.

دو، ناموسشان در عیاش‌خانه‌های فرعونیان به بیگاری و بردگی جنسی کشیده می‌شد. اما از این مسئله نجات پیدا کردند. حضرت موسی و حضرت یوسف به بنی‌اسرائیل گفته بودند که اگر می‌خواهید صبح که بیرون می‌آیید به دست فرعونیان گرفتار نشوید، ده صلوات بر محمد و آلش بفرستید. صلوات، اسم پیامبر و اوصیایش بود که یهودیان را از بلایا نجات داده است. به بنی اسرائیل گفته شده بود که به دختران خود بگویید اگر می‌خواهید اسیر فرعونیان نشوید سه صلوات بفرستید. وقتی که می‌دانند نام پیامبر خاتم اینگونه گره‌گشا و چاره‌ساز است،‌ آیا این‌ها نمی‌پرسند این فرد کیست؟ اطلاعاتی در مورد او نمی‌گیرند؟‌ این‌ها همه را می‌دانند و می‌دانند که امام زمانی وجود دارد و در پرده غیبت است و ظهور خواهد کرد.

 اگر در قرآن هم اشاره شده است که حضرت موسی چگونه پیامبر خاتم را برای مردم تبیین می‌فرمود،‌ این را هم بیان کنید.

از حضرت موسی مطلبی در این خصوص نداریم ولی از حضرت عیسی در این خصوص، مطالبی وجود دارد. خدای متعال در سوره مبارکه صف آیه ۶ می‌فرماید: «وَإِذْ قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُبِینٌ»(صف/۶) حضرت عیسی می‌گوید نام خودش در تورات آمده و همچنین به پیامبر آخرالزمان که نام او احمد است هم اشاره می‌کند. پسر انسانی که در رؤیای دانیال گفته شد، همین احمد است. فارقليط یا برناشا همین احمد است. در انجیل و تورات هم مشابه همین آیه، مطلبی درباره پیامبر خاتم آمده است. این مطلب در تورات و در رؤیای دانیال نبی فصل ۷ آیه ۱۳ آمده است. در انجیل موجود هم در صفر تثنیه فصل ۳۳ اشاره شده است که پیامبری خواهد آمد.

سخن پایانی اگر دارید بفرمایید.

بنده دوست داشتم شما بپرسید که آیا این مطالعاتی که ما پیرامون یهود و یهودشناسی می‌کنیم، صرف مطالعه دین یهود و دین اسلام است؟ استخراج و استنباط یک مطلبی است که آن‌ها کتمان می‌کنند و ما باید اثبات کنیم؟ یا ما باید پژوهشمان را به سمت دیگری ببریم؟ متأسفانه دین‌شناسان حاضر به سراغ فلسفه دین رفته‌اند. من نمی‌گویم این ضعف است. یک وادی دیگری غیر از این وادی که باید باشد، هست. یهودشناسی برای یهودشناسی نیست. تورات‌ شناسی برای تورات شناسی نیست.

ما اگر بخواهیم یک کار بزرگی انجام دهیم باید یهودپژوهی داشته باشیم برای دشمن شناسی نه یهودپژوهی برای یهودپژوهی. ما یک دشمن بزرگ تاریخی داریم که مسلط به همه زبان‌ها و امکانات و استعدادها هست. این دشمن سراپا مسلح در هضم ما کمر بسته است اما ما اصلاً توجهی نمی‌کنیم. ما به دنبال علمی هستیم که گره تاریخی را باز کند؛ اما ما نمی‌خواهیم گره تمدنی را باز کنیم. توجه هم نداریم که ما با توجه به این علوم می‌توانیم گره تمدنی را باز کنیم. من اگر تاریخ را بخوانم برای این که تاریخ را بلد باشم، این یک اشتباه است. من اگر تاریخ را بخوانم تا از تاریخ عبرت بگیرم و دنیایی را با توجه به آن بسازم، این تمدن‌سازی می‌شود.

یهودی‌ها به علومی که دارند، نگاه تمدنی دارند. به علوم خودشان نگاه صرف ندارند. نگاه یهود به متونی که دارند نگاه‌ راهبردی است. اینها مدیریت‌های راهبردی از روی علوم و تجربه خودشان دارند. این‌ها می‌دانند که اگر مسلط نشوند، دیگران بر آن‌ها مسلط می‌شوند. اگر پول به دست نیاورند، پول‌هایشان را به دست می‌آورند. لذا برنامه می‌ریزند. برنامه تسلط جهانی دارند؛ چون یک زمانی را گذرانده‌اند که بر آن‌ها تسلط بوده است. این زمان برایشان سخت گذشته است. این را آویزه گوششان کرده‌اند. ما چرا این کارها را نمی‌کنیم؟ ما چرا از علومی که داریم برای مدیریت‌های راهبردی و برای تمدن‌سازی استفاده نمی‌کنیم؟ ما تاریخ را برای تاریخ خواندن می‌خوانیم.

تاریخ را نمی‌خوانیم برای شناخت دشمن و ساختن تمدن. متأسفانه قسم دوم مجهول و مطرود است. هیچ کس به آن توجه نمی‌کند، الا مقام معظم رهبری. مطالعه برای مطالعه کردن فایده‌ای ندارد. ما برای تمدن‌سازی باید از کجا شروع کنیم؟‌ ما برای تمدن‌سازی باید از تاریخ شروع کنیم. تاریخ را که بخوانیم، می‌توانیم تمدن را بسازیم. تاریخ خواندن تمدن ساختن می‌آورد. متأسفانه تاریخ محض را داریم. تاریخ محض فقط می‌تواند گره‌های کوچکی را باز کند. گره‌های بزرگ تمدنی را نمی‌توانیم باز کنیم مگر با نگاه عمیق به داشته‌های خودمان.

یهودی‌ها به علوم خودشان نگاه عمیقی دارند. ما اصلاً به این مباحث توجهی نداریم. انشاالله آرام آرام این بستر برای ما شکل می‌گیرد که بتوانیم یهودپژوهی برای دشمن‌پژوهی و مدیریت راهبردی داشته باشیم که نتیجه آن تمدن‌سازی می‌شود. تمدنی که ما می‌خواهیم بحث کنیم از چند جهت برایمان مهم است. یهودی‌ها بر اساس علومی که از سلفشان به ارث رسیده است، توانسته‌اند دنیا را مدیریت کنند. ما چقدر در مورد حوادث آخرالزمان روایت داریم؟ با توجه به این چه قدر می‌توانیم کار کنیم؟ اما به جای ما، یهودیان توانسته‌اند این احادیث را استخدام خودشان ‌کنند. یهودیان حوادث آینده را با استفاده از روایات ما پیش‌بینی و مدیریت می‌کنند. دنیا را مسخر خودشان کرده‌اند. باید علمای بزرگ ما به فکر این باشند که از متون گذشته بهترین استفاده را بکنند. ما داریم از حداقل‌ها استفاده می‌کنیم. انشاالله امام زمان(عج) به ما توفیق دهد که در این مسیر گام برداریم.

منبع: خبرگزاری رسا

تقابل حق و باطل در اعصار مختلف، موضوعی است که برخی از صاحب‌نظران در تاریخ بر آن اصرار دارند. در نوشته حاضر، عقیده مذکور، با آیات قرآنی به اثبات رسیده است.

رویارویی حق و باطل از آغاز تاریخ تاکنون، یک جریان دنباله‌دار بوده و فرماندهی هنوز در دو طرف باقی است:

«اللهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُون‏ (۱)؛

خدا یاور مؤمنان است؛ ایشان را از تاریکی‌ها به روشنی می‌برد؛ ولی آنان که کافر شده‌اند، طاغوت یاور آن‌هاست که آن‌ها را از روشنی به تاریکی می‌کشد. اینان جهنمیانند و همواره در آن خواهند بود».

فرمانده جبهه حق، خداست و فرمانده جبهه باطل، طاغوت است. اصل طاغوت، شیطان است و او تجربه پیشین را به پیروان خویش منتقل کرده و مسیر را به آنان نشان داده است تا با بهره‌گیری از امکاناتی که در اختیار دارند، پیش روند. خداوند متعال نیز چنین کرده است. در این صورت، می‌توان تاریخ را پیش‌بینی کرد؛ همان‌گونه که قرآن آن را برای ما بیان کرده است:

«وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ (۲)؛

و فرجام نیک از آنِ پرهیزکاران است».

بنابراین، هر چه از ابتدای تاریخ پیش می‌رویم، اوضاع حق بهتر می‌شود. اگر کلیت تاریخ را نگاه کنید، همیشه حق را در حال پیشرفت می‌بینید.

البته در طول تاریخ، گروهی با آن‌که می‌دانستند آنچه پیامبران آورده‌اند حق است، به مخالفت متعصبانه با آن‌ها برمی‌خاستند:

« كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلاَّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللَّهُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيم (۳)؛‏

مردم یک امت بودند. پس خدا پیامبران بشارت‌دهنده و ترساننده را فرستاد و بر آن‌ها کتاب بر حق نازل کرد، تا آن کتاب در آنچه مردم اختلاف دارند، میانشان حکم کند؛ ولی کسانی که کتاب بر آن‌ها نازل شده و حجت‌ها آشکار گشته بود، از حسدی که به هم می‌ورزیدند، در آن اختلاف کردند و خدا مؤمنان را به اراده خود در آن حقیقتی که اختلاف می‌کردند، راه نمود که خدا هر کس را بخواهد، به راه راست هدایت می‌کند».

از آیات قرآن چنین برمی‌آید که این اختلاف و جدایی، قانون و قاعده اجتماع است و اگر نباشد، شگفت‌آور است:

«وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفين‏ (۴)؛

و اگر پروردگار تو خواسته بود، همه مردم را یک امت کرده بود، ولی همواره گونه‌گون خواهند بود».

خداوند، وجود دشمنان و مخالفان سرسخت برای هر پیامبر را سنتی طبیعی و تغییرناپذیر می‌داند و می‌فرماید:

«وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمينَ وَ كَفى‏ بِرَبِّكَ هادِياً وَ نَصيراً (۵)؛

این چنین برای هر پیامبری، دشمنی از مجرمانِ [امتش] پدید آوردیم و پروردگار تو برای راهنمایی و یاری تو کافی است».

و در آیه‌ای دیگر می‌فرماید:

«وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحي‏ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُون (۶)؛

و همچنین برای هر پیامبری، دشمنانی از شیاطین انس و جن قرار دادیم. [آن‌ها] برای فریب یکدیگر، سخنان آراسته القا می‌کنند. اگر پروردگارت می‌خواست، چنین نمی‌کردند. پس  با افترایی که می‌زنند، رهایشان ساز».‏

 

(۱). بقره/ ۲۵۷٫

(۲). اعراف/ ۱۲۸٫

(۳). بقره/ ۲۱۳٫

(۴). هود/ ۱۱۸٫

(۵). فرقان/ ۳۱٫

(۶). انعام/ ۱۱۲٫

 

 

 

 

 

 

به گزارش پایگاه تاریخ تطبیقی، مصطفی بیگ‌محمدی از پژوهشگران حوزوی است که در معرفی خود می‌گوید: “دانش‌آموخته حوزه علمیه قم و در سطوح عالی تحصیل می‌کنم. چند سالی است که توفیق دارم در مباحث یهودپژوهی و دشمن‌شناسی کار بکنم. دو عدد تألیف دارم؛ ولی متأسفانه برای اینها محیطی پیدا نشده است که به چاپ برسند. یکی از آنها بحث تخصصی خودمان است که شناخت اهل‌کتاب از پیامبر(ص) است که بحث درون‌دینی و برون‌دینی دارد. در این کتاب، متون روایی و اسلامی، درون‌دینی می‌شود و متون یهودی‌ها و کتاب یهودی‌ها و نویسنده‌های یهودی‌ها و مسیحی‌ها، برون‌دینی می‌شود. از این دو متن، استنباط کرده‌ایم که یهودی‌ها و مسیحی‌ها پیامبر(ص) را می‌شناختند و اسمش را از قرآن کریم استنتاج و اقتباس کرده‌اند. «یعرفونهم» را ضمیرش را برداشته‌ایم و «یعرفون» شده است”.

در گفت‌وگو با این پژوهشگر عرصه تاریخ به بررسی چگونگی شناخت یهودیان نسبت به نبی اکرم(ص) پرداختیم که در ادامه، متن آن را ملاحظه می‌کنید.

می‌خواستم به عنوان اولین سوال کمی در رابطه با موضوع شناخت یهود از پیامبر اسلام(ص) صحبت کنید و این که این شناخت چه اهمیت و جایگاهی در بحث ما دارد.

برای یهود شناخت پیامبر(ص) خیلی مهم بوده است. این اهمیت از دو وجه قابل تحلیل است. بحث اول این است که یهودی‌ها یک شیرینی از زندگی اشرافی یا انسان برتر بودن در زمان حضرت موسی(ع) داشته‌اند. زمانی بر یهودی‌ها گذشت که برده فرعون و قوم او بودند. ناموسشان زیر دست فرعونیان بود و زندگی برایشان به سختی می‌گذشت. حضرت موسی(ع) این رنج و سختی را از آن‌ها گرفت و به جای آن به آن‌ها عزت و احترام و علم داد. بهترین پوشاک و غذا به آن‌ها داده شد. غذاها از آسمان برای آن‌ها می‌رسید. یهود چنین زندگی شیرینی را تجربه کرده بود. بعد از حضرت موسی(ع) این زندگی از بین رفت.

با آمدن پیامبر خاتم(ص) -که این‌ها فکر می‌کردند از خودشان است- گمان این‌ها این بود که دوباره به همان دوران شیرین بازمی‌گردند. پس این بحث برای یهود خیلی مهم است؛ زیرا یهودیان که به دنبال آقایی هستند، پیامبر خاتم را می‌شناسند و به مردم خود و دیگران هم درباره این پیامبر می‌گویند. مردم هم در سرزمین‌های دیگر پخش می‌کنند که قرار است چنین پیامبری ظهور کند. به تصور خودشان پیامبر هم از آن‌ها است و دیگران را تهدید می‌کنند که هر چه ما را اذیت کنید او جبران می‌کند و شما زیردست ما خواهید بود.

دومین جهت این است که یهودی‌ها به خاطر علمی که از انبیاء خودشان کسب کرده‌ بودند، برای خودشان یک جهان‌بینی کلی ساختند. یک جهان‌بینی که می‌توان به آن مادی و یا زرسالاری گفت. این یهودی‌ها به دنبال ساختن دنیایی بر اساس جهان‌بینی خود هستند. این‌ها می‌خواهند جهان‌بینی خود را در جهان مادی خود پیاده کنند. با توجه به علومی که از انبیاء گرفته‌اند و علومی که خودشان به صورت تجربی کار کرده‌اند، می‌خواهند دنیا را با آن بسازند.

لذا یهودی‌ها قبل از پیامبر خاتم(ص) صاحب قدرت و ثروت شدند و برای خودشان شهر ساختند و همچنین نهادسازی کردند. احتمال دارد که کسی بیاید و این شهرسازی و نهادسازی را از بین ببرد و آن‌ها را رسوا کند. مردم و قدرت آن‌ها را بگیرد و دنیا را هم عوض کند. همان دنیایی را عوض کند که یهودی‌ها برایش برنامه ریختند و برایش تلاش کردند. پس دومین نکته این شد که این‌ها به دنبال ساختن جهانی هستند که جهان‌بینی آن را داشتند. به تصور خودشان اگر پیامبر(ص) هم آمد، در چارچوب آن‌ها کار کند و به این صورت پیامبر را هم محدود کنند.

اما می‌بینیم که پیامبر اسلام(ص) ظهور می‌کند اما این پیامبر(ص) نه از خود یهودی‌هاست و نه جهان‌بینی یهودی‌ها را می‌پذیرد بلکه عکس آن را عمل می‌کند. آیه قرآن می‌گوید بدترین افرادی که در مورد خودت و جانشینان و امتت و دین می‌توانی ترسیم کنی، یهودی‌ها هستند. پس در این دو نکته یهودی‌ها نتوانستند موفقیتی کسب کنند.

انبیاء وقتی می‌آمدند نسبت به انبیاء دیگر بشارت می‌دادند. حضرت موسی(ع) چه اطلاعات و رویکردی را در رابطه با پیامبر آخرالزمان به قوم یهود داده بود؟

بر اساس علم کلام شیعه هر پیامبری نسبت به پیامبر بعد از خودش رسالتی دارد و باید او را معرفی کند. در کتاب تورات می‌بینیم که بعضی از اوصاف حضرت عیسی(ع) هست. در انجیل بعضی از اوصاف پیامبر خاتم هست. این یک رسالت برای انبیای که مبعوث می‌شدند بوده است. پیامبران باید پیامبر بعد از خودشان را یا نشان می‌دادند یا اوصافش را بیان می‌کردند.

نکته دوم این است که به صورت خاص همه انبیاء وظیفه داشتند که پیامبر خاتم را معرفی کنند. یعنی گل سرسبد انبیاء، پیامبر خاتم(ص) است. از این گذشته همه پیامبران اوصاف وصی پیامبر خاتم را هم می‌گفتند.

حالا این موضوع مطرح است که پیامبران گذشته تا چه حد پیامبر آخرالزمان را معرفی کرده‌اند؟ در عصر پیامبران مردم چند گروه هستند. یک عده هستند که قبل و بعد از پیامبر هیچ تغییری نمی‌کنند. کاری به کسی ندارند و به دنبال زندگی خود هستند. برخی هم کمی مذهبی می‌شوند و شریعت آن پیامبر را در زندگی خویش اجرا کرده و بر طبق آن عمل می‌کنند. گروه سومی هم هستند که شیدا و شیفته پیامبر می‌شوند. تمام خواسته‌های او را انجام می‌دهند و گفته‌های او را پیاده می‌کنند و محرم راز می‌شوند.

یکی از محرم رازهای حضرت موسی کسی به نام ذرخاء است. این شخص معروف به ذرخاء عابد است. ایشان به دلیل مجالست با حضرت موسی، مستجاب الدعوه می‌شود و بعضی از علومی که اسرار انبیاء بود را یاد می‌گیرد و به مقام بالایی می‌رسد. حضرت موسی وقتی این فرد را صاحب ظرفیت می‌یابد علاوه بر این که پیامبر خاتم را به او معرفی می‌کند، یکسری از اسرار پیامبر خاتم را هم برای این فرد بیان می‌کند. ایشان در زمان حضرت موسی از علوم غریبه بهره‌مند بوده است و بر اساس علوم غریبه و حرف‌های حضرت موسی می‌فهمد که این پیامبر در مدینه مبعوث خواهد شد. لذا به تنهایی از فلسطین به مدینه هجرت می‌کند و برای خودش خانه و باغی می‌سازد و می‌گوید که این باغ فدای پیامبر خاتم. در همان جا ازدواج می‌کند و صاحب اولاد می‌شود و چند صد سال زندگی می‌کند.

فرزندان و نسل خود را تربیت محمدی می‌کند و به آن‌ها می‌گوید که شما در اینجا بمانید تا از اولین نفراتی باشید که به او ایمان می‌آورید. اسم باغش را هم فداکَ(فدای تو) می‌گذارد. کلمه فداک بر اثر استعمال، الفش می‌افتد و فدک می‌شود. این همان باغ فدکی است که صاحب آن حضرت زهرا(س) بودند.

ذرخاء قبل از وفات، همه فرزندانش را جمع می‌کند و به آن‌ها صندوقچه‌ای می‌دهد و به آن‌ها می‌گوید که داخل این صندوقچه یک نامه است. یک شخصی قرار است بیاید و ادعای نبوت کند و یکسری معجزات از خودش نشان دهد. شما هم باید به این فرد ایمان بیاورید. به هیچ کس هم نگویید که این صندوقچه پیش شما است. صندوقچه را به چاهی ببرید و به آن دست نزنید تا آن پیامبر خاتم مبعوث شود و به درب باغ ما بیاید و شما را به اسلام دعوت کند. نسل ذرخاء این مطلب را نسل به نسل به هم منتقل می‌کردند که قرار است پیامبر خاتم از اینجا عبوری داشته باشد و قرار است معجزه‌ای داشته باشد و معجزه او هم این است که بگوید چنین صندوقچه‌ای در چاه موجود است و در آن صندوقچه چه چیزی نوشته شده است.

بالاخره پیامبر(ص) مبعوث می‌شود و به درب باغ این‌ها می‌آید و به آن‌ها اعلام می‌کند که من پیامبر خاتم هستم و جد شما ذرخاء به شما صندوقچه‌ای داده است که در فلان چاه آن را پنهان کرده‌اید و از آن نگه‌داری می‌کنید. صندوقچه را می‌آورند و پیامبر می‌گوید که در این صندوقچه نام من و نام وصی من، امیرالمؤمنین علی بین ابی طالب(ع) است و در آن نامه گفته شده است که من قرار است معجزه‌ای برای شما صورت بدهم.

این‌ها در باغ خود یک چاه خشکی داشتند. حضرت انگشتر خود را بیرون می‌آورد و به حضرت علی(ع) می‌دهد و ایشان هم انگشتر را داخل چاه می‌اندازد و یک ذکری می‌گوید که باعث می‌شود که آب چاه بجوشد. ذرخاء در آن متن نوشته بود که این معجزه از وصی پیامبر خاتم اتفاق می‌افتد. قصدم از بیان این داستان این مطلب بود که یهودیان نسبت به یکسری از حوادث آینده مطلع بودند.

در تاریخ بحثی با نام فتح فدک مطرح است. این بحث منافاتی با این جریان ندارد. فدک بسیار گسترده بوده است و یک بخشی از آن هم همان فدکی بوده است که ذرخاء درست کرده بود و به حضرت زهرا(س) تقدیم کرد.

بحث دیگری هم مطرح است که حضرت موسی به خصیصین بنی اسرائیل گفته بود که پیامبر خاتمی خواهد آمد، دختری خواهد داشت و آن دختر همسر و وصی پیامبر خاتم خواهد بود و وصی پیامبر خاتم مانند هارون سه پسر خواهد داشت. هارون سه پسر به نام شبر، شبیر و مشبر داشت و حسن، حسین و محسن هم اسامی فرزندان حضرت زهرا(س) هستند که بر وزن اسامی فرزندان هارن هستند.

گفته می‌شود که در همین تورات موجود شهادت حضرت حسین(ع) موجود است. در همین توراتی که تحریف شده است. من خودم در این رابطه مقاله‌ای نوشته‌ام که در مجله تخصصی یهود چاپ خواهد شد. یا نقل شده است که خصیصین بنی اسرائیل از حضرت موسی شنیده بودند که امام حسین(ع) شهید خواهد شد. لذا در بعضی از متون روایی ما هست که این خصیصین برای امام حسین(ع) صبح و شام عزاداری می‌کردند. داستان ذرخاء را علامه نهاوندی در دو کتاب خزینة الجواهر فی زینة المنابر و العبقری الحسان فی تواریخ صاحب الزمان(عج) بیان می‌کند.

نقل شده است که زن و شوهری بودند که فرزند کوچکی داشتند. هر صبح و شام برای امام حسین(ع) عزاداری می‌کردند. روزی مشغول عزاداری بودند که فرزندشان در تنور نان می‌افتد. مادرش وقتی متوجه می‌شود در همان جا متوسل به امام حسین(ع) می‌شود و می‌گوید ای کسی که ما برای تو عزاداری می‌کردیم بچه ما را صحیح و سالم به ما برگردان. بچه هم صحیح و سالم از تنور بیرون می‌آید و آتش به او آسیب نمی‌رساند.

برخی می‌گویند که حضرت موسی دو شخصیت را معرفی کرد. یعنی دو پیامبر آخرالزمان را معرفی کرد. یکی حضرت عیسی بود و دیگری پیامبر خاتم که حضرت عیسی هم تأکید و تصریح کرد که من پیامبر آخرالزمان نیستم. این موضوع چه تأثیری بر شناخت یهود از اسلام و پیامبر خاتم داشته است؟

یهودی‌ها دقیقاً پیامبر خاتم را می‌شناختند. آن‌ها می‌دانستند که حضرت عیسی پیامبر خاتم نیست. در انجیل این مطلب بیان شده است که حضرت عیسی کسی است که به حکومت مالیات می‌دهد و حرمت حاکم رومی را حفظ می‌کند و خودش را در اختیار پیلاتوس فرمانروای رومی قرار می‌دهد که او را فلک کنند. آن‌ها هم به حضرت عیسی شلاق می‌زنند. این مطالب در انجیل موجود است.

از آن طرف در رؤیای دانیال، رؤیای اول، فصل هفتم، آیه ۱۳؛ این مطلب درباره پیامبر خاتم بیان شده است: حضرت دانیال رویایی می‌بیند و در بیان توصیف رویای خود بیان می‌کند که در خواب موجودی را دیدم که شبیه انسان بود. او بر ابرهای آسمان آمد و به حضور موجود ازلی یعنی خداوند رفت. به او اختیار، عظمت و جلال داده شد تا همه اقوام از هر زبان و نژاد او را خدمت نمایند. قدرت او ابدی و سلطنتش بی‌زوال است. این فردی که در رؤیای دانیال یعنی در تورات هست با آن توصیفی که در انجیل از حضرت عیسی(ع) شده، متفاوت است.

این فردی که در رویای دانیال توصیف می‌شود صاحب اختیار و جلال و عظمت است. همه اقوام از هر زبان و نژاد در خدمت اویند. پادشاه هم در خدمتش است. آیا حضرت عیسی این‌گونه بود؟ حضرت عیسی به حکومت خراج می‌دهد. خودش را در اختیار حاکم رومی قرار می‌دهد. آیا این واقعاً پیامبر خاتم است؟ خدا رحمت کند پرفسور عبدالاحد داوود را که یکی از اسقف‌های بزرگ مسیحیت بود. ایشان از معاصرین است و شیعه هم می‌شود و یک کتابی در مورد پیامبر خاتم می‌نویسد.

به طور مفصل این سؤال شما را در این کتاب جواب داده است. نام کتاب محمد(ص) در تورات و انجیل است. در این کتاب نویسنده ثابت می‌کند که این فردی که حضرت موسی درباره آن خبر داده است، نمی‌تواند جناب حضرت عیسی باشد. یکی از دلایلش همین بود که عرض کردم. بحث‌های دیگری هم دارد که ما از آن می‌گذریم. من فقط  به دو نکته اشاره می‌کنم. برخی بر اساس همین رؤیای دانیال می‌گویند که فرد مورد اشاره در رویای دانیال، همین حضرت عیسی(ع) است. در صورتی که همین متن و آیه می‌گوید که پیامبر خاتم، حضرت عیسی نیست. پیامبر خاتم شخص دیگری است. دلیل اولش را اجمالاً بیان کردیم که پیامبر خاتم(ص) صاحب جلال و اختیار و عظمت است و قدرت ازلی دارد.

دلیل دوم این است که ما در تاریخ با عظمت‌تر از پیامبر خاتم نداریم که همه مطیع او باشند. در صورتی که بیشتر افراد مطیع حضرت عیسی نشدند؛ بعضی مطیع ایشان شدند، ولی همه مطیع ایشان نشدند. اما در تاریخ داریم که همه مطیع پیامبر خاتم شدند. برد این بحث خیلی وسیع‌تر از حضور حضرت عیسی بوده است. حتی بسیاری از مسیحی‌ها مسلمان و شیعه شدند. دومین نکته این که یا حضرت عیسی یکی از اقانیم ثلاثه است؛ پدر، پسر، روح القدس. اگر بگوییم پسر هم جزء این‌ها است، پس اصلاً انسان نیست. اما اینجا گفته است موجودی که شبیه انسان است. برخی ترجمه‌ها هم به جای شبیه انسان، پسر انسان آورده‌اند. پس به هر حال شخص مورد اشاره در این آیه حضرت عیسی هم نیست.

حضرت موسی(ع) چه طور پیامبر خاتم(ص) را برای بنی اسرائیل توصیف می‌کرده است؟

یک عاشقی را در نظر بگیرید، از رفتار او مشخص می‌شود که عاشق است. حضرت موسی یک انسان کامل است که به دنبال یک انسان کامل‌تری می‌گردد. برخی می‌گویند این شخصی که موسی(ع) به دنبال او می‌گشت، حضرت خضر بوده است. در صورتی که ما کامل‌تر از خضر را هم داریم و آن شخصی که از همه کامل‌تر است، پیامبر آخرالزمان است. لذا موسی(ع) به دنبال انسان کامل است و آن انسان کامل را نخواهد دید اما دائماً اوصافش را از خدا می‌پرسد. حضرت موسی(ع) علاوه بر رسالتی که دارد، از طرف خدای متعال مامور است که پیامبر خاتم را معرفی کند.

وقتی حضرت موسی این عظمت را می‌بیند از خدا می‌پرسد که این شخص کیست و چه ویژگی‌هایی دارد؟ کی و کجا قرار است مبعوث بشود؟ حضرت موسی دقیق این مطالب را پرسیده و به بنی‌اسرائیل هم گفته است. ما در برسی این موضوع دو رویکرد می‌توانیم داشته باشیم. رویکرد اول این است که شناخت پیامبر خاتم را از متون یهودی‌ها استخراج کنیم. این بحث برای ما برون دینی و برای یهودی‌ها درون دینی می‌شود. البته یهودیان بسیاری از مطالب را کتمان و پنهان کرده‌اند و یا از بین برده‌اند که دست عالمان خودشان هم نرسد چه برسد به ما.

رویکرد دوم این است که درون دینی به قضیه نگاه کنیم و به سراغ آیات و روایات برویم. ما با بررسی روایات متوجه می‌شویم که چه قدر این یهودیان به پیامبر خاتم علم داشتند. خدای متعال در قرآن کریم می‌فرماید: «الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمُ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ»(انعام/۲۰). صدر این آیه در دو جای قرآن آمده است. یکی در سوره انعام و دیگری در سوره بقره. اما ذیل این دو آیه با هم متفاوت است. در سوره انعام بعد از گفتن «الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ»، می‌گوید: «الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ»، این آیه درباره گروه بزرگی از یهودیان صحبت می‌کند و بیان می‌کند که کسانی که به نفس خود زیان زده‌اند(یهودی‌ها) ایمان نمی‌آورند. این آیه می‌گوید که خیلی از این‌ها هستند که با وجود شناخت پیامبر به او ایمان نمی‌آورند. خدای متعال در سوره بقره می‌فرماید: «الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْكِتَابَ یَعْرِفُونَهُ كَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ وَإِنَّ فَرِیقاً مِّنْهُمْ لَیَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ یَعْلَمُونَ.»(بقره/۱۴۶)

خدای متعال در این آیه می‌فرماید که پاره‌ای از ایشان حق را  عامدانه و عالمانه کتمان می‌کنند. صدر دو آیه یکی است، اما ذیلش متفاوت است. دو بحث در این دو آیه مطرح است. آیه اول درباره کسانی صحبت می‌کند که به خود خیانت می‌کنند و از روی تعصب ایمان نمی‌آورند. آیه دوم درباره کسانی صحبت می‌کند که ایمان نمی‌آورند و این کار را هم با علم و تعمد انجام می‌دهند. یعنی ریزترین موضوعات را در مورد پیامبر خاتم می‌دانند.

آین دو آیه می‌گوید: کسانی که ما به ایشان کتاب دادیم. پس هم یهودی‌ها را شامل می‌شود و هم مسیحی‌ها را. پس نکته اول این که هم یهودی و هم مسیحی می‌دانند که پیامبرآخرالزمان کیست. نکته دوم این است که خدای متعال می‌فرماید:‌ «عْرِفُونَهُ كَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ» برای این که بگویند یک کسی یک شخصی را به خوبی می‌شناسد، می‌گویند او را به اندازه فرزندش می‌شناسد. خدا هم یک مثال واضح زده است. یک مثال بین المللی است که در همه زبان‌ها موجود است. برای همه اقوام هست. پس نکته دوم خداوند متعال از زبانی استفاده کرده است که در همه فرهنگ‌ها مشترک است.

اگر بخواهیم کلمه یعرفون را ترمینولوژی یا لغت‌شناسی و واژه‌شناسی کنیم، نتیجه این می‌شود. ریشه کلمه یعرفون، ثلاثی مجرد است که به باب افعال رفته است. از نظر ادبیات عرب یعرفون فعل جمع مضارع است و برای غائب استفاده می‌شود. هر کدام از این نکاتی که گفتم، به زمان احتیاج دارد تا تحلیل شود. فعل جمع است یعنی می‌شناسند. یعنی یک جمعی او را می‌شناسند. یعنی هم عالم می‌شناسد و هم عامی.

اگر دقت کنید، این فعل ماضی نیست، بلکه فعل مضارع است. آیه نمی‌خواهد بگوید که پیامبر را اهل کتاب می‌شناختند؛ می‌خواهد بگوید پیامبر را می‌شناسند. یعنی هم در گذشته و هم حال و هم آینده را شامل می‌شود. نکته سوم، این پیامبری را که خدا در قرآن به یهود و درباره او می‌گوید: «یَعْرِفُونَهُ كَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ» مخاطبش یهودی‌ها هستند. آیه خطاب به یهودیان می‌گوید اجداد شما این پیامبر را می‌شناختند، شما هم می‌شناسید و در آینده هم یکسری از شما هستند که او را می‌شناسند. «یَعْرِفُونَهُ كَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ» شناخت والدین به فرزندانشان است. پدر می‌داند این بچه‌ای که به دنیا می‌آید، پدر و مادر و مادربزرگ و پدربزرگ و اجدادش چه کسانی هستند.

پس یهودی‌ها هم می‌دانستند که پدر و مادر و اجداد پیامبر خاتم چه کسانی هستند. یهودیان به صورت دقیق پیامبر را از جهت نسل، شناسایی کرده بودند. یعرفونهم مذکر است. یعنی پیامبر مذکر است. پدر و مادر محل تولد فرزند را می‌دانند. یهودیان صفات فیزیکی پیامبر را می‌دانند همان طور که صفات فیزیکی فرزند خود را می‌دانند. بچه اگر به دنیا بیاید و بزرگ بشود والدین او می‌دانند که این بچه چند ساله است. یهودی‌ها بدون این که پیامبر را دیده باشند می‌دانند ایشان در هر برهه‌ای چند ساله هستند. والدین ویژگی جسمانی فرزند خود را می‌دانند.

ادامه دارد…

 

منبع: خبرگزاری رسا

استاد مهدی طائب در یکی از جلسات دروس تاریخ تطبیقی، به مناسبتی اشاره‌ای به این بحث داشتند که از منظر خوانندگان می‌گذرد:

آیا امکان داشت پیامبر اکرم (ص) دچار سهو و اشتباه شود؟
به نظر ما درباره پیامبر اکرم (ص) سهو و اشتباه اصلا معنا ندارد. سهو یعنی عدم حضور؛ در حالی که پیامبر اکرم (ص) اصلاً غفلتی از خداوند ندارد.
گاهی ما نگاهِ معلول به علتی به دنیا داریم، و گاهی نگاه علت به معلولی. زمانی که دنیا را از طریق خدا دیدیم، نقطه جهلی برای ما وجود نخواهد داشت، چون خداوند علت این دنیاست. پیامبر اکرم (ص) هم در عین این‌که دنیا در نظرش چیز باارزشی نیست، همه دنیا را می‌بیند، اما در قالب خدا. بنابراین، سهو و غفلت و اشتباه در موضوعات برای آن حضرت مفهوم ندارد و اگر کسی بگوید که پیامبر (ص) دچار سهو می‌شد، آن حضرت را نشناخته است.
اما درباره روایاتی که دلالت بر سهو پیامبر (ص) می‌کنند، باید گفت: اولاً سند آن روایات ضعیف است؛ ثانیاً اگر آن روایات را قبول کنیم، می‌بینیم که امام صادق (ع) در یکی از همین روایات می‌فرماید: «خداوند متعال به پیغمبرش گفت: این طور رفتار کن تا دیگران یاد بگیرند». پس در حقیقت، دیگر سهوی صورت نگرفته است. البته اگر واقعا این استدلال از امام صادق (ع) صادر شده باشد، باید توجیهی برای آن بیابیم، و الّا اگر قرار باشد که چون دیگران دچار سهو می‌شوند، پیامبر (ص) هم دچار سهو شود تا آن‌ها ناراحت نشوند، پس باید در سایر امور هم چنین چیزی وجود داشته باشد؛ مثلاً چون مؤمنین دچار معاصی می‌شوند، پیامبر (ص) هم دچار معاصی شود! واضح است که چنین چیزی امکان ندارد (۱).

(۱). جلسه بیست و دوم از دروس تاریخ تطبیقی، ۱۹/۱۲/۱۳۹۳٫

به گزارش تاریخ تطبیقی، همچون موارد بسیار دیگر، در داستان خاندان حضرت خدیجه(س) و ازدواج ایشان هم به‌دلایلی تاریخ‌سازی صورت گرفته است. استاد طائب در یکی از جلسات درس تاریخ تطبیقی، مواردی از این تاریخ‌سازی‌ها را مطرح و با آوردن دلایل و قرائن آنها را رد می‌کند که به مناسبت سالروز وفات آن بانوی بزرگوار بازخوانی می‌کنیم:

این‌که می‌گویند حضرت خدیجه(س) قبلاً دو بار ازدواج کرده بود و فرزندانی هم داشت، دروغ است. این‌ سخنان، جریان‌سازی و تاریخ‌سازی است که بعدها اتفاق افتاد. حضرت خدیجه(س) در حقیقت دختر مکه است. خانواده‌ ایشان باید خیلی مورد مطالعه قرار بگیرد که با کمال تأسف، نگذاشته‌اند این امر صورت پذیرد. این‌ خانواده، به دین حنیف و پیرو آیین حضرت ابراهیم(ع) بودند.

اتفاق تاریخ بر این است که خاندان حضرت خدیجه (س)، مسیحی بودند. سؤال ما این است که مسیحی در مکه چه می‌کند؟! مکه که محل حضرت عیسی(ع) نبوده است. این‌ها از خاندان عادی مسیحی هم نبودند. تاریخ ثبت کرده است که وَرَقَة بن نَوفَل، عموی حضرت خدیجه(س)، عالم مسیحی است. در مکه مسیحی‌ها آکادمی نداشتند. ورقة بن نوفل در مکه چه کار می‌کند؟ در کجا درس خوانده بوده است؟ اصالت این‌ها چیست؟ این‌ها در تاریخ گم است. تاریخ‌سازی شده است.

حدس ما این است که این‌ها جزء مهاجرین بودند. اخبار مربوط به ظهور پیامبر(ص) ما، هم بین یهود بود و هم بین مسیحیت. قبلاً گفتیم که پیکره انجیل بشارت است. اساساً انجیل به معنای بشارت است؛ «مبشرا برسول یاتی من بعدی اسمه احمد فلما جاءهم بالبینات قالوا هذا سحر مبین (صف/ ۶)، من به پیامبری که بعد از من می‌آید بشارت دهنده هستم … ». بنابراین، علائم در کتب این‌ها فراوان بود. هر کدام به میزان همتش سعی می‌کرد به این نقطه نزدیک شود؛ چون می‌دانستند که در این‌جا ظهور می‌کند. این خانواده‌، خانواده‌ای پر همت بود که به این‌جا آمده بود. از رفتار حضرت خدیجه(س) هم می‌شود حدس زد که ایشان متوجه شده بود که زمان، زمان ظهور آخرین پیامبر است. تلاش ایشان این بود که همسر آن پیغمبر شود، تا بتواند به او کمک کند.

یکی از چیزهایی که ما نتوانستیم از تاریخ در بیاوریم و دلیلش هم این است که تاریخ را خراب کرده‌اند، منشأ ثروت حضرت خدیجه(س) است، که این ثروت عظیم از کجا حاصل شده بود؟ یک زن ۴۰ ساله که به این حد ثروت دارد، او باید از چه موقع به تجارت شروع کرده باشد؟ آیا در آن زمان و در آن محیط ناامن، چنین زنی اجازه تجارت پیدا می‌کرده است؟ ماجرا چیست؟ این‌ مباحث را نگذاشتند که در تاریخ بیاید و عمداً سرکوب شده است و شاید اگر حقایقش معلوم می‌شد، در حد بالایی، گرایش جهان مسیحیت به اسلام انجام می‌گرفت.

به هر تقدیر، این تاریخ نشان می‌دهد که این خانواده نسبت به پیامبر(ص) یک حالت انتظار داشتند. حضرت خدیجه(س) منتظر بوده و می‌گشته است تا پیامبر وعده داده شده را پیدا کند. حضرت خدیجه(س)، خانواده پیامبر(ص) را هم می‌شناخته است. دلیل ما بر این مطلب این است که وقتی حضرت ابوطالب برای تجارت پیامبر(ص) تقاضای مال‌التجاره می‌کند، حضرت خدیجه(س) میسره (مسؤول دفتر خود) را همراه آن حضرت می‌فرستد. وقتی میسره در بازگشت از سفر می‌گوید که محمد زیر آن درخت با چنین حالتی نشسته بود، معلوم می‌شود که او از علائم پیامبران مطلع بوده که آن علامت را فهمیده است.

 

خدیجه (س) در جست‌وجوی پیامبر آخرالزمان

در این‌جا می‌خواهیم به پاسخ این سؤال بپردازیم که چرا حضرت خدیجه(س) میسره را همراه پیامبر(ص) فرستاد؟

علت اقدام مذکور این بود که حضرت خدیجه(س) احتمال قوی می‌داده است که در مورد پیامبر(ص) درست حدس زده است. ایشان با آن ثروت فراوان، به تمام خواستگارهای فراوانش جواب رد می‌داده است؛ در حالی که چنانچه گفته‌اند، فقط یکی از خواستگارهای ایشان ۴۰۰ تا غلام داشته است. آن کسی که ۴۰۰ تا غلام دارد، باید ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ شتر داشته باشد. این فرد آمده بوده و حضرت خدیجه(س) جواب رد داده بود. ایشان منتظر پیامبر آخر‌الزمان بود و پس از سفر تجاری مذکور، یقین پیدا کرد که محمد همان است. و از همین رو بود که برای حضرت ابوطالب پیغام داد که من حاضرم با ایشان ازدواج کنم.

از طرفی، جواب حضرت ابوطالب هم که گفت: «من باید با خود محمد مطرح کنم»، نشان می‌دهد که در آن طرف هم، حضرت به دنبال مورد خاص خودش بوده است.

خدای متعال ثروت عظیمی را در اختیار حضرت خدیجه(س) قرار داد تا پشتیبان مالی پیامبر اکرم(ص) باشد. هر حرکتی که به لحاظ مالی پشتیبانی نشود، نمی‌تواند تداوم داشته باشد. زمانی که پیامبر اسلام(ص) حرکتش را در مکه آغاز کرد، کسی از بنی‌هاشم نمی‌توانست پول در اختیار ایشان قرار دهد.

به گزارش تاریخ تطبیقی، حضرت امام خمینی(ره) در سخنرانی خود به مناسبت چهلم شهدای قم، اشاره‌ای به علت تکرار داستان حضرت موسی(ع) در قرآن می‌کند که فارغ از بحث‌های پیچیده علمی و قرآنی، پاسخی اقناعی به سؤالات در زمینه مذکور است:

«قصه حضرت موسى را آن همه در قرآن تكرار مى‏كند. اگر مى‏خواست قصه بگويد، خوب قصه گو يكى مى‏گويد بس است ديگر. چند دفعه مى‏گويى! آن همه قرآن پافشارى مى‏كند و در هر چند صفحه‏‌اش موسى را پيش مى‏آورد و مخالفت با فرعون، براى اينكه بگويد آقا بفهم! آن همه قرآن از- عرض بكنم- مقاتله، از قتال با كفار، و از قتال با كذا و منافقين و اينها ذكر مى‏كند، مى‏خواهد قصه بگويد؟! خوب، قصه يك دفعه گفت بس است ديگر. مگر قرآن كتاب قصه است؟! قرآن كتاب انسان‏‌سازى است، كتاب انسان متحرك است، كتاب آدم است، كتابى است كه آدمى بايد از اينجا تا آخر دنيا و تا آخر مراتب حركت بكند، يك همچو كتابى است كه هم معنويات انسان را درست مى‏كند و هم حكومت را درست مى‏كند. همه چيز توى قرآن هست، و در سنت نبى- صلى الله عليه و آله و سلم- و اخبارْ ما مطالعه بايد بكنيم ببينيم كه- ما- تكليفمان چيست، قرآن با ما چه گفته، بايد چه بكنيم؟ هى ما قرآن را خوانده‏‌ايم كه فرعون كذا و كذا، موسى كذا و كذا؛ تدبّر نكرديم كه خوب آن چيزى كه گفته براى چه گفته. براى اينكه تو هم مثل موسى باش نسبت به فرعون عصرت‏… ».

سخنان امام خمینی(ره) در مسجد شیخ انصاری نجف اشرف؛ ۵۶/۱۱/۲۹

به گزارش تاریخ تطبیقی، شیطان برای گمراه ساختن بشر از عبودیت پروردگار، نیازمند ابزارهای گوناگون است. قرآن، با بیان داستان آدم (ع) برخی از ابزارهای شیطان را برشمرده است:

یک. بهره‌گیری از خواسته‌ها و امیال انسان

از امیال فطری انسان، میل به جاودانگی و خلود است. شیطان نیز برای فریب آدم (ع) از این میل فطری بهره گرفت و به او نوید زندگانی جاوید داد:

«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى‏ (۱)؛

شیطان وسوسه‌اش کرد و گفت: ای آدم! آیا تو را به درخت جاودانی و ملک زوال‌ناپذیر راه بنمایم؟».

 

دو. بی‌تجربگی

درخت ممنوع، مرز عبودیت و ملاک بقا یا اخراج از جنت به شمار می‌رفت. شیطان برای فریب آدم (ع)، خوردن از میوه آن درخت را به یک ارزش تبدیل کرد و بی‌تجربگی آدم (ع) در باور این فریب، برای شیطان بسیار کارساز بود. بیهوده نیست که خداوند متعال، داستان خلق را از آغاز نقل می‌کند. آنچه باعث می‌گردد از مرز عبودیت آسان به مرز عبودیت دشوار وارد شویم، بی‌تجربگی است. هر کس که در این عالم از تجربه‌ها بهره برد، عبودیتش آسان خواهد بود و هر کس به تجربه‌ها بی‌توجهی کند، عبودیتش سخت‌تر می‌شود.

شیطان برای آدم (ع) سوگند خورد که من نیک‌خواه شما هستم: «وَ قَاسَمَهُمَا إِنِّی لَکُمَا لَمِنَ النَّاصِحِینَ (۲)؛ و برایشان سوگند خورد که نیک‌خواه شمایم».

آدم (ع) که تا آن لحظه، سوگند دروغ به خدا نشنیده بود، با شنیدن این سوگند، به سوگند‌خورنده اعتماد کرد و از میوه آن درخت خورد. از امام رضا (ع) نقل است که فرمود:

« … لَمَّا أَنْ وَسْوَسَ الشَّيْطَانُ إِلَيْهِمَا  وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ وَ إِنَّمَا يَنْهَاكُمَا أَنْ تَقْرَبَا غَيْرَهَا وَ لَمْ يَنْهَكُمَا عَنِ الْأَكْلِ مِنْهَا إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ‏ وَ لَمْ يَكُنْ آدَمُ وَ حَوَّاءُ شَاهَدَا قَبْلَ ذَلِكَ مَنْ يَحْلِفُ بِاللَّهِ كَاذِباً فَدَلَّاهُما بِغُرُورٍ فَأَكَلَا مِنْهَا ثِقَةً بِيَمِينِهِ بِاللَّه‏ (۳)؛

شیطان، آن دو را وسوسه کرد و گفت: پروردگارتان شما را به این جهت از نزدیک شدن به این درخت منع کرده است، که مبادا از فرشتگان یا جاویدان‌ها شوید. و برایشان سوگند یاد کرد که نیک‌خواه شمایم. آدم (ع) و حوا (ع) پیش از آن ندیده بودند که کسی سوگند دروغ به خدا بخورد. پس آنان را با فریب راهنمایی کرد و آنان با اعتماد به سوگند او، از [میوه] درخت خوردند».

خداوند در این داستان، در صدد اثبات گنهکاری آدم (ع) نیست؛ بلکه هشدار می‌دهد که اگر مرا اطاعت نکنید، در هر مقامی که باشید، از آن مقام رانده خواهید شد:

«فَدَلاَّهُما بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبينٌ (۴)؛

… چون از آن درخت خوردند، شرمگاه‌هایشان آشکار شد و به پوشیدن خویش از برگ‌های [درختان] بهشت پرداختند. پروردگارشان ندا داد: آیا شما را از آن درخت منع نکرده بودم و نگفته بودم که شیطان، دشمن آشکار شماست؟».

مطابق برخی روایات، عورت انسان پیش از این عصیان، مخفی بوده و بنابراین، نیازی به لباس نداشته است (۵). لباس، ابزار حفظ حیاست. یکی از ابزارهای سنگین آزمایش در این عالم، حیا و بی‌حیایی است. راز تلاش شیطان و حزب او برای ترویج برهنگی و اندام‌نمایی در اجتماع نیز در همین نکته نهفته است که هر چه برهنگی بیشتر شود، پرده‌های حیا بیشتر دریده می‌شود.

نتیجه فریب شیطان، اخراج آدم (ع) از بهشت بود:

«قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حين‏ (۶)؛

[خداوند] فرمود: فرو شوید [در حالی که] برخی دشمن برخی دیگر هستید، و تا روز قیامت، زمین قرارگاه و جای تمتع شما خواهد بود».

وقتی به زمین آمدند، کتاب تکلیف برایشان فرستاده شد؛ آن یک چراغ قرمز، به هزاران چراغ قرمز تبدیل گردید و ابزارهای شیطان برای گمراهی، بیشتر و گسترده‌تر گشت. بنابراین، هر کس نخستین گناه را مرتکب نشود، تمام عمر در بهشت خواهد بود.

 

سه. خلط حق و باطل

شیطان، آدم (ع) را به وسیله سوگند دروغ فریفت. هیچ گاه دشمن به طور مستقیم، مخاطبان را به فساد و فحشا برنمی‌انگیزد؛ بلکه برای مبارزه با دین، در قالب ارزش‌های دینی سخن می‌گوید. ریشه تمام انحراف‌ها از این‌جاست که افراد، انحراف و نیرنگ در سخن را در نمی‌یابند. بدعت‌ها صریح و آشکار نیست؛ بلکه منحرفان، آن‌ها را در قالب‌های دینی به مردم عرضه می‌کنند. نقل داستان شیطان در قرآن نیز از همین باب است که انسان را آگاه سازد و او را از شیطان پرهیز دهد (۷).

 

(۱). طه/ ۱۲۰٫

(۲). اعراف/ ۲۱٫

(۳). عیون أخبار الرضا (ع)، ج۱، ص۱۹۶٫

(۴). اعراف/ ۲۲٫

(۵). تفسیر العیاشی، ج۲، ص۱۱٫

(۶). اعراف/ ۲۴٫

(۷). دشمن شدید، ج۱، صص۵۷-۶۰ (با اندکی تلخیص و تصرف).

 

به گزارش تاریخ تطبیقی، غزوات پیامبر اسلام(ص) معمولا به‌دلیل کمبود امکانات، همراه با مشقت و سختی‌هایی برای مسلمین بود. نمونه آن، غزوه تبوک بود که در سال ۹ هجری اتفاق افتاد. به مناسبت سالروز وقوع این جنگ، گوشه‌ای از مشکلات و سختی‌های مسلمین را مرور می‌کنیم:

[در جریان جنگ تبوک] مسافت طولانى و گرماى شديد تابستان، سفر را بر سپاهيان، سخت دشوار كرده بود و اين در حالى بود كه مسلمانان از كمترين آذوقه و توشه و حتى چارپايى كه مى‏‌توانستند رنج سفر را كاهش دهند، برخوردار بودند؛ بدان حدّ كه گاه تنها يک دانه خرما، غذاى دو مسلمان در يک روز بود. توشه برخى نيز خرماى خشكيده و جُو كرم‌زده بود و هر چند نفر، از يک چارپا استفاده مى‏‌كردند. شدت تشنگى گاه به‌حدى مى‏‌رسيد كه همين اندک چارپا نيز قربانى مى‏‌شدند تا مسلمانان تشنه، با رطوبت امعا و احشاى آنها خود را از مرگ برهانند.

وجود گزارش‌هاى پرشمار از گلايه مسلمانان از تشنگى و گرسنگى به پيامبر(ص)، همچنين نقل معجزات متعدد پيامبر(ص) براى تهيه آب و غذا، گواه سختى و مرارت اين سفر است؛ ازاين‌رو بسيارى، از اين سپاه با عنوان «جيش العُسْرة» ياد كرده‏ و مراد از «ساعة العسرة» در آيه ۱۱۷ توبه را غزوه تبوک و صحنه‏‌هاى سخت پيش‌آمده در مسير حركت سپاه دانسته‏‌اند.

منبع: دایرة‌المعارف قرآن کریم، ج۷، ص۱۶۴

 

حفر خندق‏ چنان‌كه مى‌‏دانيم، به مشورت سلمان فارسى صورت‏ گرفت. اين مسئله كه به‌عنوان يک وسيله دفاعى در كشور ايران در آن روز معمول بود، تا آن وقت در جزيره عربستان سابقه نداشت و پديده تازه‏‌اى محسوب مى‏‌شد و ايجاد آن در اطراف مدينه، هم از لحاظ نظامى حائز اهميت بود و هم از نظر تضعيف روحيه دشمن و تقويت روانى مسلمين.

از مشخصات خندق، اطلاعات دقيقى در دست نيست. مورخان نوشته‏‌اند: پهناى آن به‌قدرى بود كه سواران دشمن نتوانند از آن با پرش بگذرند. عمق آن نيز حتما به‌اندازه‏اى بوده كه اگر كسى وارد آن مى‏‌شد، به‌آسانى نمى‏‌توانست از طرف مقابل بيرون آيد.

به‌علاوه، تسلط تيراندازان اسلام بر منطقه خندق به آنها امكان مى‏‌داد كه اگر كسى قصد عبور داشت، او را در همان وسط خندق هدف قرار دهند.

و اما از نظر طول، بعضى با توجه به اين روايت معروف كه پيغمبر هر ده نفر را مأمور حفر چهل ذراع (حدود ۲۰ متر) از خندق كرده بود و با توجه به اينكه مطابق مشهور، عدد لشكر اسلام بالغ بر سه‌هزار نفر بود، طول مجموع آن را به دوازده‌هزار ذراع (۶ هزار متر) تخمين زده‏‌اند.

و بايد اعتراف كرد كه با وسایل بسيار ابتدايى آن روز، حفر چنين خندقى بسيار طاقت‏‌فرسا بوده است؛ به‌خصوص اينكه مسلمانان از نظر آذوقه و وسایل ديگر نيز سخت در مضيقه بودند.

مسلما حفر خندق مدت قابل توجهى به طول انجاميد و اين نشان مى‏‌دهد كه لشكر اسلام با هوشيارى كامل، قبل از آنكه دشمن هجوم آورد، پيش‏بينى‏‌هاى لازم را كرده بود؛ به‌گونه‏‌اى‌كه سه روز قبل از رسيدن لشكر كفر به مدينه، كار حفر خندق پايان يافته بود.

 

منبع: تفسیر نمونه، ج۱۷، صص۲۵۱-۲۵۲