به گزارش تاریخ تطبیقی، انحرافات مالی بعضی از خواص و مسئولین در دهه هفتاد، سبب شد رهبر معظم انقلاب برای آگاهی‌بخشی جامعه، به انحرافات بعضی از بزرگان صحابه در صدر اسلام بپردازند. متن ذیل برگرفته از یکی از سخنرانی‌های معظم‌له در این زمینه است.

«دورانِ لغزشِ خواصِ طرفدارِ حق، حدوداً هفت، هشت سال پس از رحلت پیغمبر(ص) شروع شد. به مسئله‌ خلافت اصلاً کار ندارم. مسئله‌ خلافت، جدا از جریان بسیار خطرناکی است که می‌خواهم به آن بپردازم. …ابتدا سابقه‌داران اسلام -اعم از صحابه و یاران و کسانی که در جنگ‌های زمان پیغمبر(ص) شرکت کرده بودند- از امتیازات برخوردار شدند که بهره‌مندی مالی بیشتر از بیت‌المال، یکی از آن امتیازات بود. چنین عنوان شده بود که تساوی آنها با سایرین درست نیست و نمی‌توان آنها را با دیگران یکسان دانست!

این، خشتِ اوّل بود. حرکت‌های منجر به انحراف، این‌گونه از نقطه‌ کمی آغاز می‌شود و سپس هر قدمی، قدم بعدی را سرعت بیشتری می‌بخشد. انحرافات از همین نقطه شروع شد تا به اواسط دوران عثمان رسید. در دوران خلیفه‌ سوم، وضعیت به‌گونه‌ای شد که برجستگان صحابه‌ پیغمبر(ص)، جزء بزرگ‌ترین سرمایه‌داران زمان خود محسوب می‌شدند… یکی از آنها وقتی مُرد و طلاهای مانده از او را خواستند بین ورثه تقسیم کنند، ابتدا به‌صورت شمش درآوردند و سپس با تبر، بنای شکست و خرد کردن آنها را گذاشتند؛ مثل هیزم که با تبر به قطعات کوچک تقسیم کنند!

…اینها در تاریخْ ضبط شده است و مسائلی نیست که بگوییم شیعه در کتاب‌های خود نوشته‌اند. حقایقی است که همه در ثبت و ضبط آن کوشیده‌اند».

 

رهبر معظم انقلاب؛ ۷۵/۳/۲۰

 

پس از رحلت نبی اکرم(ص) سازمان نفاق چهار برنامه را در دستور کار قرار داد: حذف علی بن ابی‌طالب(ع)؛ تحریف قرآن؛ تحریف سنت؛ تغییر فرهنگ عمومی. هدف از اجرای این چهار برنامه، هدم و نابودی اسلام بود. در بخش­های قبلی از این سلسله‌­نوشتار، سه برنامه آنها(حذف علی بن ابی‌طالب، تحریف قرآن و تحریف سنت) توضیح داده شد و اینک توضیح سیاست «تغییر فرهنگ عمومی»:

د- تغییر فرهنگ عمومی مسلمانان

برنامه دیگر جبهه نفاق برای رسیدن به اهداف سازمانی خود، تغییر فرهنگ عمومی مسلمانان بود. در بررسی چگونگی عملکرد این سازمان در جهت تزلزل فرهنگی جامعه مسلمانان، نخست نگاهی می اندازیم به تحولات فرهنگی که به دست پیامبر(ص) در جامعه نوبنیاد آن روز نهادینه شد.

فرهنگ عمومی مسلمانان در عصر پیامبر(ص)

پیامبر اکرم(ص) برای استحکام و ایمن سازی پایه های حکومت نوبنیاد اسلام و تأمین امنیت روانی جامعه، رویکرد افراد اجتماع نسبت به مسائل دنیا را جهت داده و آن را از دنیاطلبی و منفعت خواهی به خداخواهی و خدامحوری تغییر دادند.

اعرابی که تا دیروز معیار در تلاشها و فعالیتهای شخصی و گروهی را دنیاطلبی صرف قرار داده و کوچکترین منفعت شخصی و قبیله ای را بهانه ای برای قتل و خونریزی و هرج و مرج قرار می دادند، امروز در سایه تعالیم حکیمانه پیامبر اکرم(ص) نگاه خود به دنیا را تغییر دادند و با چشمی واقع گرایانه مسائل شخصی و گروهی را ملاحظه می کردند. خدامحوری رأس تمام فعالیتها و تصمیم گیریها قرار داشت و دنیاطلبی و منافع شخصی و گروهی جایی در میان مسلمانان نداشت.

ظهور و بروز این زیرساخت فرهنگی را می توان در دو عرصه اجتماعی در جامعه آن روز به روشنی دید: در جنگهای مسلمانان و در روابط اجتماعی.

جنگها اوج مادیگری برای انسان خودمحور به شمار می آید؛ اما مسلمانان در سایه تعالیم اسلام و رهبری انسان کامل توانسته بودند این را به قله خداخواهی و قرب الهی مبدل سازند.

جامعه خدامحور، در برابر هر توطئه ای مصون است؛ چراکه تفکر قرب الهی، منافع شخصی را از صفحه اذهان جامعه پاک نموده و به واسطه عزت نفسی که ایجاد می کند باعث می شود افراد آن جامعه مصالح والای اسلام عزیز را به خاطر مطامع ذلیل دنیایی به خطر نیندازند. مسلمانان باید جان عزیز را به خریدار عظمایی چون رب العالمین بفروشند(۱)، بنابراین اگر کسی قصد شرکت در جنگ و به خطر انداختن جان خود را دارد، باید اهداف پست مادی را کنار بگذارد و نیت را خالص درجهت قرب الهی قرار دهد.

پیامبر اکرم(ص) با اینکه بسیار کتوم بود و عیوب مردم را می پوشاند، در جهت پاکسازی و جهت دهیِ نیت و اراده مسلمانان و تفهیم نیت خالصانه، گاهی دست به افشاگری میزد و کسانی را که با هدف دنیاخواهی در جنگ شرکت می کردند رسوا می ساخت.

خدامحوری و نیت قرب الهی آثار ارزشمندی در جنگها در پی داشت که از آن جمله است: آمادگی دائمی مسلمانان برای جنگ و دفاع؛ نبرد با تمام قوا و ایستادگی در برابر چندین قوا؛ پاک بودن اموالی که در جنگها و فتوحات به دست مسلمانان می رسید.

در سایه این روحیه الهی بود که مسلمانان با شنیدن اذان خارج از وقت، برای لبیک به ندای الهی، ساز و برگ جنگ فراهم کرده و بلافاصله خود را با هر وسیله ممکن، به سپاه پیامبر اکرم(ص) ملحق می نمودند.

از آثار خدامحوری در جنگها، در مسأله فتوحات و غنایم جنگی است. اثر این صفت الهی در بحث غنایم، در دو مرحله قابل بررسی است: راه به دست آوردن غنایم و روش تقسیم آنها. اگر انگیزه شرکت در جنگ، قرب و رضای الهی باشد، مسلمان برای به دست آوردن هر چه بیشترِ غنیمت، انسانیت خویش را فراموش نکرده، به اخلاق حیوانی گرفتار نخواهد شد. او مراعات حال اسیران و بازماندگان دشمن را خواهد نمود و در حق زنان وکودکان و سالخوردگان ستم روا نخواهد کرد. در مرحله تقسیم غنایم نیز خدامحوری و دستور پیامبر خدا فراموش نخواهد شد و توقعی بیش از آنچه اسلام برای او معین کرده است، نخواهد داشت.

قانون اسلام در تقسیم غنایم به این صورت بود که نخست خمس اموال به دست آمده را برای پیامبر اکرم(ص) و مخارج عام المنفعه کنار گذاشته(۲) و سپس به هر سواره دو سهم و به هر پیاده یک سهم به طور مساوی تعلق می گرفت(۳). تبعیض برای هیچ کس وجود نداشت و این گونه نبود که مثلاً در میان افراد پیاده، به برخی بیش از دیگران سهم تعلق بگیرد. در مجموع، اموالی که به دست مسلمانان می رسید، شبهه ناک و آلوده نبود؛ بنابراین حقوق افراد در یکدیگر تداخل نمی کرد و هر کس حق خود را مالک می شد.

دیگر عرصه این زیرساخت فرهنگی، در روابط اجتماعی جلوه گر شده بود. پیامبر اکرم(ص) با تشویق مسلمانان به در نظر گرفتن خداوند در مراودات، سعی داشتند الفت و برادری را در جامعه آن روز مسلمانان نهادینه کنند. ایشان می فرمودند: دو مؤمن هر کدام علاقه اش به دیگری بیشتر باشد، خداوند به او بیشتر اجر می دهد(۴). بنابراین در میان مسلمانان مدینه، هر کس سعی می کرد برادر مؤمنش را بیش از دیگری دوست بدارد. این چنین جامعه ای سرشار از فضای دوستی و امنیت روانی و آرامش خاطر خواهد بود.

 

کنترل و هدایت غریزه جنسی در جامعه

از دیگر امور فرهنگی که رسول اکرم(ص) در جامعه آن روز اعمال کردند، تغییر رویکرد افراد جامعه در مسأله ارضای غریزه جنسی بود. فرهنگ مردم آن روز با رسومات غلطی عجین شده بود؛ به گونه ای که مسأله ازدواج در اکثریت اجتماع که متشکل از افراد کم بضاعت بود، کم رنگ شده و مردم برای رفع این نیاز، به کارهایی خلاف فطرت انسانی دست می زدند. شمار زنان فاحشه که به عنوان علامت فحشا پرچم به سردر خانه هایشان نصب می کردند و همچنین کودکان مجهول الهویه ای که بر سر بُنُوَّت و فرزندی آنها میان مردان عرب اختلاف می شد، بسیار شده بود(۵).

با ظهور اسلام و حاکم شدن آن در مدینه، پیامبر اکرم(ص) به اصلاح این زیرساخت فرهنگی پرداختند. در ابتدا ازدواج در اسلام را امری آسان و بدون نگرانیها برای مسلمانان تعریف کردند؛ شرط تمکن مالی را از اذهان پاک و توکل به خداوند رازق را که روزی دهنده هر موجود زنده ای است، تنها سرمایه ازدواج معرفی کردند؛ ازدواج را سنت پیامبران و مایه کمال دین و انسانیت و دوری از آن را پشت کردن به سنت و مایه نقصان ایمان برشمردند. بنابراین افراد با کمترین امکانات و از پایین ترین جایگاههای اجتماعی، اقدام به ازدواج می کردند و چون معیار در انتخاب همسر، ایمان بود، گاهی جوانی فقیر با دختری ثروتمند ازدواج می کرد. همچنین امر به اندازه ای ساده شده بود که هر کس دختر بالغی داشت، بدون هیچ خجالتی در مسجد اعلام می کرد و او را به آسانی شوهر می داد.

اجازه چهار ازدواج برای مردان، گام دیگری در این راه بود که می توانست در مواردی راهگشا باشد. گاهی به علت بحرانهایی همچون جنگها، تعداد زنان جامعه بیش از مردان می شود؛ بنابراین اسلام با پیش بینی این بحرانها، اجازه چهار ازدواج را صادر کرد و به این ترتیب نوعی مدیریت بحران برای این غریز پیش بینی شد.

قانون مُتعه و ازدواج موقت نیز راهکار دیگری برای کنترل و هدایت غریزه جنسی بود. ازدواج موقت، عاملی است در جهت انسداد راه انحراف در تنگناهای زندگی و نقاطی که ازدواج دائم نمی تواند گره گشا باشد. اصل اولی و مصلحت ابتدایی در آن است که ازدواج دایم، مسائل و مشکلات و نیازهای جامعه را حل کند؛ اما در مواردی که امکان حضور این اصل وجود ندارد، برای حفظ سلامت اجتماع، به راه حل مناسبی نیاز است. بهترین و سالم ترین جایگزین برای این امر، متعه و ازدواج موقت است.

در حالی که اسلام با وضع قوانین آسان در جهت ارضای سالم غریزه جنسی، توانسته بود جامعه را از آلودگیهای شهوانی نجات دهد، برای جمع آوری و جلوگیری از ناهنجاریهای اندکی که انسانهای هوسباز و قانون شکن ایجاد می کردند، قاعده شلاق و سنگسار را با شرایط خاص ارائه کرد.

به این ترتیب با ترویج و گسترش در زیر ساخت فرهنگی ذکر شده، جامعه پیامبر اکرم(ص) به اجتماعی سالم و موفق مبدل شده بود.

 

فرهنگ شبیخون خورده

اساس موفقیتهای پیامبر اکرم(ص) مرهون فرهنگی بود که با همت و تلاش ایشان در بین مسلمانان تحقق یافته بود. دشمن نیز با آگاهی از این رمز موفقیت، برای تخریب اسلام و به انحطاط کشاندن مسلمانان، برنامه هایی را طراحی کرد. از جمله این برنامه ها، تغییر رویکرد مردم از خدامحوری به مادی نگری و دنیاطلبی و اشاعه فحشا و بی بند و باری در میان مسلمانان بود.

این برنامه پس از رحلت پیامبر(ص) شروع شد و در زمان علی بن ابیطالب(ع) با وقفه ای کوتاه روبه رو شد. علی(ع) توانست تا اندازه ای مانع حرکت این جریان شود، اما با شهادت حضرت، برنامه شبیخون فرهنگی سرعت بیشتری به خود گرفت؛ به گونه ای که اوج حضور خود را در زمان یزید بن معاویه نشان داد.

در اینجا به مصادیقی از تغییر فرهنگ مردم بعد از پیامبر(ص) میپردازیم:

۱٫پس از رحلت پیامبر(ص) و در زمان خلیفه اول، اموالی به ناحق وارد بیت المال شد. این اموال در میان مسلمانان تقسیم و وارد زندگی آنها شد و در نهایت، اثرات وضعی مالی حرام، جامعه مسلمانان را آلوده کرد. با ورود مال حرام به زندگی مسلمانان، مقدمات انحراف فرهنگی پایه گذاری شد.

۲٫یکی دیگر از مقدمات براندازی فرهنگی، در رأس امور قرار دادن کسانی با رویکرد متضاد با فرهنگ عمومی مسلمانان است. این گونه افراد بهترین مجری برنامه های ضد فرهنگی به شمار می آیند. بعد از پیامبر(ص) هم با به کار گرفته شدن عناصر بیماری چون خالد بن ولید، زمینه های حرکت ضد فرهنگی در جامعه آن روز مسلمانان فراهم شد.

خالدبن ولید که در سال هشتم هجری مسلمان شد، دارای شخصیتی فاقد ارزشهای اخلاقی و اسلامی بود. رفتارهای ضد اخلاقی او، فجایع بزرگی است که از صفحه تاریخ پاک نشدنی است. به رغم اعتراض بزرگان صحابه به عملکرد خالد، حاکمان آن روز نه تنها او را بازخواست نمی کردند، بلکه از او حمایت و کار او را توجیه می کردند(۶). خالد مطمئن بود که حاکمان به او اعتراض نمی کنند؛ از این رو در فجایعی که به بار می آورد، خود را آزاد و تام الاختیار می دانست. او اسرا را آتش می زد و حتی کسانی را که از طرف ابوبکر امان نامه داشتند به قتل می رساند.

واگذاری امور مسلمانان به چنین کسانی و حمایت از آنها نمی تواند از روی سهو و اشتباه باشد؛ بنابراین در مجموع، فراهم ساختن زمینه برای انحطاط فرهنگی را می توان یکی از اتهامات وارده به حاکمان برشمرد.

۳٫از دیگر اموری که حاکمان پس از پیامبر(ص) انجام داده و سبب دور شدن مردم از فرهنگ محمدی شدند، تبعیض میان مسلمانان در تقسیم بیت المال بود که آن را بر اساس سنوات اسلام افراد و برای هر سال، یک درهم قرار دادند. به این ترتیب، کسی که از زمان اسلام آوردن او ۲۵ سال می گذرد، علاوه بر این که سهم ثابت خود را میگرفت، ۲۵ درهم نیز اضافه به عنوان سابقه مسلمانی دریافت میکرد. این مقدار اضافه چون ضابطه شرعی نداشت، شبهه ناک و آلوده به حرام بود.

درآمد بزرگان صحابه و مسلمانان اولیه، به یکباره چندین برابر شد؛ برای نمونه، از ماهی ۱۰ درهم به ماهی ۳۵ درهم رسید. این افراد نخست زندگی ساده ای داشتند؛ اما هنگامی که با ۲۵ درهم اضافه روبه رو شدند، در ابتدا مقداری را انفاق کردند، ولی به تدریج زندگی آنها تغییر کرد و به رفاه طلبی و تجمل گرایی روی آوردند. درآمد اضافه خود را به تجارت زده و غرق در مادیات شدند. خدامحوری جایش را به دنیاطلبی و مادی نگری داد و کسانی که همواره در جنگها شرکت و اعمالشان برای خدا بود، آنقدر گرفتار دنیا شدند که حتی نمازشان در راه تجارت قضا می شد.

زبیر بن عوام، بزرگ صحابی پیامبر اکرم(ص)، نمونه ای است از کسانی که اموال شبهه ناک، زندگی و اعتقادات وی را دگرگون و او را در مسیر خواسته های سازمان نفاق قرار داد. او مال حرام را به تجارت زد و غرق جمع آوری مال و خرید املاک شد؛ به گونه ای که دارایی او در هنگام مرگ چیزی حدود پنجاه میلیون دینار رقم زده شد و این غیر از املاک گسترده و متعددی بود که در شهرهای متعددی چون اسکندریه، مصر، بصره و کوفه برای او نام برده اند. او برای رسیدن به منافع دنیوی، عهد خود با حضرت رسول(ص) را فراموش کرده، با دشمنان حضرت هم پیمان شد و ماجرای جنگ جمل را در تاریخ سیاه آن دوران همراهی نمود.

۴٫از دیگر ضربه های فرهنگی این دوران، پرورش انگیزه های مادی در جنگها و تخریب اخلاقیات مسلمانان بود. پس از شهادت نبی اکرم(ص)، انگیزه ها را تغییر و مسلمانان را برای کسب غنیمت و به دست آوردن اموال بیشتر، به شرکت در جنگها ترغیب می نمودند. مسلمانان نیز که متأثر از اموال شبهه ناک و تغییر رویکردها، گرفتار دنیا شده بودند، برای شرکت در جنگ، نخست منافع مادی را سنجیده و در صورت وجود نفع مادی، در جنگ شرکت می کردند.

آنچه در تاریخ از قتل، غارت، ویرانی شهرها و برهنه کردن مردم در حمله مسلمانان به کشورهای همسایه نقل شده(۷)، – با صرف نظر از بزرگنمایی و سیاه نمایی فراوانِ مورخینی مغرض و هدفمند- رخدادهای واقعی آن، بی شک متأثر از اهداف پلید دنیوی و حکایتی است از تغییر رویکرد مسلمانان و بازگشت به جاهلیت پیش از اسلام. دست پروردگان دستگاه خلافت آن زمان، برای به دست آوردن غنایم بیشتر، به غیر نظامیان نیزرحم نمی کردند. آنان را قتل عام و اموال آنها را به سرقت می بردند؛ حتی به مراسم عروسی حمله ور و مال آنها را به یغما می بردند(۸).

۵٫مسأله نیاز جنسی به سبب اجرای زیرساختهای فرهنگی به دست رسول اکرم(ص)، مسئله ای حل شده تلقی می شد؛ اما پس از ایشان، با منع و لغو قانون متعه و متعه حج(۹)، عملاً دستور صریح خدا و رسولش را باطل اعلام کرده و به این وسیله، موجبات فساد جنسی را در میان مسلمانان رقم زدند.

پس از رحلت نبی مکرم اسلام(ص)، برخی از حاکمان نه تنها مسیر ارضای شرعی را مسدود ساختند، بلکه در مواردی با نقض قانون جَلد و رَجم، سبب شدند عده ای آشکارا دست به زنا زده و جو جامعه مسلمین را آلوده نمایند. مُغِیرة بن شُعبه که از جانب خلیفه حکمران بصره بود، جزء کسانی بود که قواعد اخلاقی و شرعی را کنار گذاشته و آشکارا دست به زنا می زد؛ به گونه ای که مورخان ارتباط او با سیصد تا هزار زن، از جمله هشتاد زن شوهردار را نقل کرده اند(۱۰) و به همین سبب او را «أزنی ثقیف» نام نهادند؛ یعنی زناکارترین مرد قبیله ثقیف. روزی، شماری او را مشغول این عمل قبیح با زن شوهرداری به نام ام جمیل می بینند. آنها به خلیفه نامه نوشته و از حاکم شقی خود شکایت می کنند. خلیفه، مغیره و شاهدان را به مدینه فراخوانده و جلسه محاکمه برقرار می کند؛ اما در این جلسه با ترفندی خاص مانع از اقرار صریح شاهد چهارم می شود و به این وسیله شهادت او باطل شده و فردی که به فسق و فجور شهره عام و خاص بود، از کیفر اسلامی نجات می یابد.

فساد اخلاقی و جنسی چنان جامعه مسلمانها را فرا گرفته بود که آوره اند: زیاد بودند زنانی که رفیق کذایی داشتند. امیر مؤمنان(ع) روزی در جریان حکم سنگسار فرمودند: ای مردم! بدانید که خداوند تبارک و تعالی از پیامبر خویش پیمان گرفت و رسول خدا(ص) نیز از من پیمان گرفت که کسی که برای خدا بر گردن او حد است، اقامه حد نکند. هر کدام از شما که مانند این زن آلوده به این گناه است، به خانه اش بازگردد؛ زیرا اجازه اقامه حد  ندارد. همه مردم به خانه هایشان بازگشتند، مگر علی(ع) و حسنین(ع)(۱۱). این گونه بود که اجتماع مسلمانان، فاسد، و جامعه دچار اضطراب روحی و ناهنجاریهای جنسی شد(۱۲).

 

 

(۱). سوره توبه، آیه۱۱۱٫

(۲). المصنف، ابن ابی شیبه، ج۷، صص۶۷۷- ۶۷۸٫

(۳). تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۵۳٫

(۴). المصنف، ابن ابی شیبه، ج۸، ص۲۴۷٫

(۵). سنن ابی داوود، ج۱، ص۵۰۷٫

(۶). فتوح البلدان، ج۱، ص۱۱۷؛ البدایة و النهایة، ج۴، ص۳۶۰٫

(۷). تاریخ ابن خلدون، ق۲، ج۲، صص۸۱- ۸۲ و ص۸۵٫

(۸). همان، ص۹۰ و ص۹۲٫

(۹). تفسیر الرازی، ج۱۰، ص۵۰٫

(۱۰). السیرة الحلبیة، ج۲، ص۶۹۹٫

(۱۱). الکافی، ج۷، ص۱۸۷٫

(۱۲). برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب.

 

 

پس از رحلت نبی اکرم(ص) سازمان نفاق چهار برنامه را در دستور کار قرار داد: حذف علی بن ابی‌طالب(ع)؛ تحریف قرآن؛ تحریف سنت؛ تغییر فرهنگ عمومی. هدف از اجرای این چهار برنامه، هدم و نابودی اسلام بود. در دو بخش نخست از این نوشتار، برنامه اول آنها(حذف علی بن ابیطالب) توضیح داده شد و اینک توضیح دومین و سومین برنامه سازمان نفاق:

ب- تحریف قرآن

رسول گرامی اسلام(ص) فرموده اند:

من در میان شما دو امانت و حجت بسیار گران بها می گذارم: کتاب خدا و عترت من که اهل بیت من هستند. تا هنگامی که به این دو امانت تمسک کنید، گمراه نخواهید شد و این دو امانت از یکدیگر جدا نخواهد شد تا در روز قیامت در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند:

«إنّی تارکٌ فیکم الثَقَلَینِ، ما إن تَمَسَّکتُم بهما لَن تَضِلُّوا کتابَ الله و عترتی اهلَ بیتی وإنهما لن یفترقا حتی یَرِدا عَلَیَّ الحوض»(۱).

کسانی که با اصل دین دشمنی دارند، بایستی دو عامل اصلی بقای دین را از بین ببرند؛ خداوند در قرآن هر چیزی را بیان کرده است(۲) وقرآن، ثقل اکبر و اساس اسلام است. افزون برآن، قرآن در کنار دیگر تعالیم خود، به معرفی دشمنان دین و روشهای دشمنی آنان نیز پرداخته است. بنابراین منافقان بعد از رحلت پیامبر(ص) برای مقابله با قرآن برنامه دارند. هدف آنان تحریف قرآن است. تحریف به دو صورت لفظی و معنوی می تواند انجام پذیرد. نخست شایسته است توضیحاتی درباره جمع آوری و تدوین قرآن ارائه کنیم:

تدوین قرآن از مسائل پیچیده صدر اسلام است که حتماً با نظارت پیامبر(ص) انجام می شده است. قرآن به طور تدریجی نازل می شد. این نزول، از غار حرا آغاز شد و سیزده سال در مکه و سپس در مدینه ادامه یافت. در احوالات مختلف، حتی در بحبوحه جنگ، ناگهان جبرائیل آیاتی نازل می کرد.

آیات نازل شده را پیامبر خود نمی نوشتند. پرسش آن است که چه زمانی و چه کسانی آیات نازل شده را می نوشتند؟ به طور قطع، علی بن ابیطالب(ع) کاتب وحی است و همواره از ابتدای نزول وحی، همراه پیامبر(ص) بوده است. ایشان می فرمایند:

«ما نَزَلَت عَلَی رسولِ الله(ص) آیةٌ من القرآن إلا أَقرَأَنیها و أَملَأَها عَلَیَّ فأکتُبُها بخَطّی و عَلَّمَنی تأویلَها و تفسیرَها و … (۳) آیه ای از قرآن بر رسول الله(ص) نازل شد. مگر آنکه برای من قرائت فرمود و بر من املا کرد و من با خط خود آن را نوشتم».

حتی علی(ع) وحی بر پیامبر(ص) را نیز درک می کرد؛ چنانچه پیامبر(ص) در غار حرا به ایشان فرمود: تو می شنوی آنچه را من می شنوم و می بینی آنچه را من می بینم؛ جز آنکه تو پیامبر نیستی(۴).

دانش ما درباره نوشتن قرآن در مکه کم است، ولی در مدینه قرآن آمورش داده می شد و افراد برای خود قرآن می نوشتند(۵). با توجه به تدریجی بودن نزول، قرآنی که مردم برای خود می نوشتند، ممکن بود کامل نباشد(۶). همچنین کسانی در مسجد بودند و وظیفه آنها نوشتن قرآن برای مردم بود. صحابه قرآن های خود را بر پیامبر(ص) و قرآنهایی که در مسجد بود(۷)، عرضه می کردند و قرآن مکتوب به مناطق تازه مسلمان شده ارسال می شد. آیات جدیدی که  نازل می شد، پیامبر(ص) خود دستور می دادند در کدام سوره قرار گیرد(۸). نسخه ای جامع از قرآنی که تحت نظارت پیامبر(ص) جمع آوری می شد، در مسجد وجود داشت و متصدی آن علی بن ابیطالب(ع) بود؛ چراکه کاتب اصلی در تمامی ایام امیرمؤمنان(ع) بوده است. در حقیقت، دولت اسلامی مسؤولیت جمع آوری و تدوین و نشر قرآن را عهده دار بود.

افزون بر نقل تاریخ و روایات، نکاتی وجود دارد که جمع آوری و تألیف قرآن را مبرهن می نماید:

  1. با تمام اهتمامی که رسول الله(ص) نسبت به قرآن دارند و اینکه یکی از دو ثقلی است که اسلام بایستی بر آن تکیه کند، پذیرفتنی نیست ایشان نسبت به جمع آوری و تدوین آن اقدام نکنند. به یقین، ناظر جمع آوری و تدوین آیات هم شخص پیامبر(ص) بوده است.
  2. در آیه دوم سوره بقره آمده است: «ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین؛ این است کتابی که در (حقانیت) آن هیچ تردیدی نیست، (و) مایه هدایت تقواپیشگان است». در عالم خارج بایستی کتاب موجود باشد تا بتوان به آن اشاره کرد. در آیه ۹ از سوره حِجر نیز خداوند وعده به پاسداری از قرآن کریم داده و فرموده است: «إنّا نحن نزّلنا الذِکرَ و إنّا له لَحافظون؛ ما قرآن را خود نازل کرده ایم و خود نگهبانش هستیم».
  3. عالمان شیعه نیز در گذشته و حال بر این سخن صحه گذاشتند. شیخ صدوق، شیخ مفید، شیخ طبرسی و بسیاری دیگر بر جمع آوری قرآن در زمان رسول الله(ص) تأکید دارند. شریف مرتضی می فرماید: حکایت شده است قرآن در زمان رسول الله(ص) به همین شکل فعلی جمع آوری و تألیف شده است و در زمان پیامبر(ص) حفظ و تدریس می شد و صحابه ای برای آن تعیین شده اند.

در چنین شرایطی، پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) امیر مؤمنان(ع) اعلام کردند که مشغول جمع آوری قرآن هستند. ایشان می فرمایند:

« … فلمّا تُوُفِّیَ رسولُ الله(ص) اشتَغَلتُ بغُسله و تکفینه والفراغِ من شأنه ثم آلَیتُ علی نفسی یمیناً أن لا أرتَدِیَ بِرِدَاءٍ إلا للصلاة حتی أجمعَ القرآن(۹)؛ آن گاه که پیامبر(ص) درگذشت، به غسل و تکفین و به انجام رساندن امور ایشان مشغول شدم، سپس سوگند یاد کردم که جز برای نماز ردا به دوش نیفکنم تا قرآن را جمع کنم».

این سخن، نخست حاکی از آن است که دشمن برای تحریف قرآن برنامه ای داشت. آنان می خواستند به بهانه های واهی، نظیر وجود قرآنهای ناقص در دست مردم و نسخه های مختلفی که در مسجد النبی(ص) وجود داشت و دیگر موارد، قرآنی جدید تدوین کنند و بسیاری از آیات را به تدریج تغییر دهند و یا حذف کنند.

اگر این گونه نبود، یا شروع به اقداماتی نکرده بودند، حضرت اعلام جمع قرآن نمی کردند؛ چراکه قرآن در زمان پیامبر(ص) جمع آوری شده بود.

علی(ع) با اعلام این سخن که مشغول جمع آوری قرآن هستند و با توجه به اعتمادی که مردم به کاتب وحی دارند، مانع از تحریف لفظی قرآن می شوند. وقتی یک نسخه کامل و جامع قرآن در اختیار علی بن ابیطالب(ع) قرار دارد، در اختلافات، قرآن ایشان میزان خواهد بود. بنابراین با تلاش امام(ع)، توطئه در نطفه خنثی شد و ائمه بعدی نیز از قرآن پاسداری کردند و در گذر زمان، قرآن به شکلی منتشر شد که امکان تحریف از آن گرفته شد.

 

نقش آفرینی یهود در تحریف قرآن

زید بن ثابت از اعضای اصلی لَجنه ای بود که پس از جنگ یَمامه که در آن بسیاری از حُفاظ قرآن کشته شدند، به دستور خلیفه اول برای جمع آوری قرآن تشکیل شده بود(۱۰). وقتی حکومت عبدالله بن مسعود را وادار کرد تا قرآن خود را به زید بن ثابت عرضه کند و آن را تغییر دهد، گفت: هرکس می خواهد از قرآن بدزدد، این کار را بکند؛ نتیجه آن را در قیامت خواهد دید. من خود هفتاد سوره از دهان مبارک رسول الله(ص) شنیده بودم و قرآن خود را بر ایشان عرضه کردم و زید نوجوانی یهودی بود و شمایل یهودی داشت. آیا آنچه خود از رسول الله(ص) شنیده ام ترک کنم؟!(۱۱).

ابی بن کعب نیز می گوید: من قرآن قرائت می کردم در حالی که زید نوجوانی بود که در مدرسه یهودی مشغول بازی با کودکان بود.

در کتب تراجم، نام مادر زید ذکر شده است، اما پدر او ناشناخته است. وی فتوا به رأی می داد و احکام اسلامی را به رأی خویش تغییر می داد(۱۲). او از انصار شمرده می شد و از یاوران خلافت و سقیفه و دارای جایگاه برجسته ای در حکومت بود. در سقیفه مردم را به بیعت با خلیفه اول تشویق می کرد. نویسنده رسمی دارالخلافه بود و مواریث را تقسیم می کرد و نیابت خلیفه را در مدینه داشت(۱۳). در زمان عمر قضاوت می کرد و در زمان عثمان، والی بیت المال و صدقات بود.

از آنجا که زید متهم به یهودیت بود، اخباری را جعل می کند. می گوید: پیامبر(ص) به من گفت لغت عبری را بیاموز و کتب عبری یهود را برای من ترجمه کن و من در دو هفته عبری را آموختم. بدیهی است هدف زید از این سخن دروغ، احیای آبروی خود بوده است. امام باقر(ع) می فرماید: زید در احکام بر اساس جاهلیت فتوا صادر کرد(۱۴). زید بن ثابت در زمان حکومت امام علی(ع) به معاویه پیوست. وی سخنانی در مدح معاویه جعل کرد(۱۵) و مقید به احکام شرعی نبود(۱۶).

با تلاش امیر مؤمنان و ائمه(ع)، قرآن از تحریف لفظی و هرگونه تغییر محفوظ ماند و وعده الهی محقق شد و قرآن، خود و اعجازش برترین دلیل بر سلامت آن از تحریف لفظی است. قرآن فعلی مطابق با نسخه علی(ع) و قرآنی است که به املای پیامبر(ص) بوده است و ترکیب و قرائت آن نیز محفوظ مانده است.

دشمنان به رغم تلاش بسیار، در تحریف لفظی ناکام ماندند. در روایاتی از رسول الله(ص) آمده است که قرآن پس از من تحریف خواهد شد. منظور این روایات، تحریف معنوی است و دشمنان در این باره موفیت هایی به دست آورده اند.

نکته ای که درباره تحریف معنوی شایسته یادآوری است، تأثیر یهود در تحریف دین اسلام است. آنان کسانی هستند که در قرآن به تحریف گران حقایق از جایگاه خویش متهم شده اند؛ حتی تحریف دردین عیسی(ع) به یهودیت نسبت داده شده است. تحریف یعنی قلب و تبدیل واقعیات به مسائل غیر واقعی. آیا اشاره قرآن درباره یهود، به این معنا است که آنها تنها دست به تحریف برخی آیات زده اند و یا تحریف گری وصف عام است و آنان به طور کلی تحریف گرانند. «یُحَرِّفون الکَلِمَ عن مَواضعه» که در آیه ۴۶ سوره نساء آمده است، بیانگر آن است که شکل تحریف چنان است که مردم متوجه آن نمی شوند. لازم نیست الفاظ را تغییر دهند؛ بلکه انطباقات را جا به جا می کنند. اگر جایی از تورات درباره نبی اکرم(ص) است، آن را به یونس(ص) و سلیمان(ع) منسوب می کنند و در حقیقت اسم را از مسمّا جدا می کنند. همانگونه که انجیل در جهان مسیحیت به شکلی تحریف شد که مسیحیان گمان کنند همچنان به انجیل واقعی عمل می کنند، تحریف قرآن هم می بایست به گونه ای باشد که دیگران متوجه آن نشوند؛ بنابراین ایجاد این انحراف نیاز به تخصص و تجربه دارد. از سویی دیگر، قرآن یهود را مجموعه ای تحریف گر و دارای تجربه در این زمینه معرفی می کند و این نکات در کنار قراین دیگر، مبین آن است که تحریف قرآن و اسلام را یهود خطدهی می کرده است.

 

ج- مقابله با سنت پیامبر اکرم(ص)

تلاش دیگر دشمن برای رسیدن به آرمان خویش و نابودی اسلام، از بین بردن روایات رسول الله(ص) بود؛ در حالی که توصیه قرآن و پیامبر(ص) حفظ و نشر سنت است. آیه هفتم سوره حشر می فرماید:

«و ما آتاکُمُ الرسولُ فَخُذُوهُ و ما نَهاکم عنه فانتَهوا؛ آنچه را رسول خدا(ص) برای شما آورده است بگیرید(و اجرا کنید)، واز آنچه نهی کرده خودداری کنید».

مطابق این آیه، پیروی از پیامبر(ص) بر همه مسلمانان واجب است.

در حدیث نبوی آمده است:

«نَضَّرَاللهُ عبداً سَمِعَ مَقالتی فوَعاها و بَلَّغَها مَن لَم تَبلُغه. یا ایها الناس لِیُبَلِّغِ الشاهدُ الغائبَ فَرُبَّ حاملِ فقهٍ لیس بِفقیهٍ و رُبَّ حاملِ فقهٍ الی مَن هو أفقَهُ منه(۱۷)؛ خداوند خرم و شادمان بدارد بنده ای را که گفتار مرا بشنود و آن را به دل پذیرا شده و درک و حفظ کند، سپس به آنانی که نشنیده اند برساند. ای مردم! بایستی حاضر به غایب برساند؛ چه بسا کسی علم و دانش را حمل می کند، اما آن را درک نمیکند و چه بسا حامل دانش، آن را به فهیم تر از خود می رساند».

روایتی در کتب اهل سنت آمده است و در آن، سخن از مردی یمنی به نام ابوشات به میان آمده است که پیامبر اکرم(ص) خطبه ای خواندند و پس از درخواست ابوشاب، دستور دادند آن خطبه را برای ابوشات بنویسند تا به یمن ببرند(۱۸).

با این شواهد، مسلم است که پیامبر گرامی اسلام(ص) بر گسترش علم و منع از کتمان علم اصرار داشتند. در مقابل، جریان نفاق برای از بین بردن سنت در گام نخست نوشتن حدیث را ممنوع کرد. با این دستورالعمل اولین محدودیت در راه نشر و گسترش و بقای حدیث ایجاد و یکی از خیانتهای بزرگی بود که انجام گرفت. آنان می گفتند: پیامبر(ص) فرموده اند: چیزی غیر از قرآن از من ننویسید و کسی که قبلاً نوشته، آن را از بین ببرد(۱۹).

نسخه برداری ممنوع شد و عده ای به سخن آنها پاسخ مثبت دادند و کتابهای حدیث خود را از بین بردند و شماری دیگر، احادیث را در خانه به صورت مخفی نگاه داری می کردند. به هر روی، توسعه نوشتاری سخنان پیامبر(ص) متوقف شد و احادیث تنها در حافظه اصحاب بود. وقتی کتابت نباشد، چنان خواهد شد که امام صادق(ع) فرمودند:

«اُکتُبُوا فإنکم لا تَحفَظُون حتی تَکتُبُوا؛(۲۰) بنویسید؛ شما نمی توانید حفظ کنید، مگر آنکه بنویسید».

با منع حدیث، به تدریج سنت و گفتار پیامبر(ص) مندرس خواهد شد. گرچه این برنامه برای مبارزه با اصل دین بود، اما در گفتار پیامبر(ص) فضایل فراوانی برای امیر مؤمنان(ع) و نیز ذم دیگران وجود داشت که می بایست از بین می رفت. مطالبی که درباره بدر و احد و شعب ابی طالب است، بایستی به فراموشی سپرده شود.

پس از ممنوعیت کتابت، در گام بعد نقل حدیث نیز ممنوع شد. صحابه پیامبر(ص) که احادیث را از خود آن حضرت شنیده بودند، اجازه نقل حدیث نداشتد. علی بن ابیطالب(ع) که باب علم است، ابوذر راستگوترین یار پیامبر(ص) و حُذیفه، محرم اسرار پیامبر(ص)، حق نداشتند کلام پیامبر(ص) را نقل کنند و به طور کلی تبلیغ سخنان رسول الله(ص) ممنوع شد و اگر از صحابه کسی حدیثی نقل می کرد، دچار عقوبت می شد.

در اقدامی دیگر تلاش کردند روایات جمع آوری شده را از بین ببرند. حکومتیان اعلام کردند هر کس احادیثی از پیامبر(ص) در اختیار دارد بیاورد. نوشته های فراوانی انبوه شد و در برابر چشم حیرت زده مردم دستور دادند همه آنها را آتش زدند. ادعا می کردند اگر گفتار پیامبر(ص) به کتاب تبدیل شود، مردم از مراجعه به قرآن باز می مانند و به جای آن به روایات مراجعه می کنند و استناد میکردند به تاریخ یهود که مطالب شفاهی موسی(ع) را جمع آوری کرده، تبدیل به کتاب نمودند.

این در حالی است که قرآن، راز نزول آیات را وجود تبیین گری چون پیامبر(ص) دانسته و بدون سنت، راه فهم قرآن بسته می شود:

«و أنزَلنا إلیک الذکرَ لِتُبَیِّنَ للناس ما نُزِّلَ إلیهم و لعلّهم یَتَفَکَّرون؛(۲۱)؛ این ذکر (یاد، پند، قرآن) را به تو فرو فرستادیم تا برای مردم آنچه را که به سوی آنان فرو فرستاده شده است با روشنی بیان کنی و تا شاید بیندیشند».

بدین شکل به مبارزه با احادیث پرداختند و خسارت عظیمی به اسلام وارد آوردند. امروز بسیاری از سخنان پیامبر(ص) و خطبه های ایشان در دسترس مسلمانان قرار ندارد.

در کنار منع عمومی از نقل حدیث، به افرادی خاص اجازه نقل داده شد. با توجه به شدتی که بر ضد نقل حدیث به کار بردند، کسانی که اجازه یافتند، بسیار وجیه و معتبر شدند. در باور مردم، منع از کتاب و نقل حدیث، خدمتی بود که به سود پیامبر(ص) انجام می شد.

در چنین شرایطی، روایات کسانی نظیر ابوهریره پذیرفته می شود؛ زیرا حکومت سختگیر و به اصطلاح مراقب سنت پیامبر(ص) به وی اجازه داده است تا حدیث نقل کند. بنابراین او فردی صادق و روایت او قطعی و بدون اشکال است. وی از این فرصت استفاده کرد و احادیث فراوانی جعل کرد. آنان با این روایات تلاش می کردند قرآن را دچار تحریف کنند.

بدین ترتیب در منابع اهل سنت، از علی(ع) که داناترین صحابه است و بیشترین احادیث را از پیامبر(ص) شنید و مکتوب کرد، روایاتی اندک نقل شده است و اما ابوهریره که تنها چند ماه رسول الله(ص) را درک کرد، احادیث فراوانی را از پیامبر(ص) نقل کرده است؛ به گونه ای که تعداد روایات پیامبر(ص) به نقل از علی(ع) در آن منابع، تنها ۱۵۸ حدیث است و ابوهریره ۵۳۷۴ حدیث نقل می کند(۲۲).

 

نقش آفرینی یهود

درباره اسرائیلیات گفته شده است: برخی عالمان یهودی که اسلام آوردند، در تفسیر قرآن از مطالب تورات استفاده می کردند؛ مثلا اگر در قرآن از یوسف(ع) سخن به میان آمده است، آنها ماجرای وی در تورات را در شرح و تفسیر قرآن بیان می کردند. این سخنان، اسرائیلیات نام گرفته است. با کمی دقت روشن می شود به برخی روایات ابوهریره و دیگران نیز که سابقه یهودی ندارند، اسرائیلیات اطلاق شده است. بنابراین نقش آفرینی یهود بسیار جدی تر از حضور چند عالم یهودی در جامعه است؛ بلکه با توجه به تخصص یهود در تحریف ادیان الهی و نیز نفوذی که در سیستم سیاسی خلفا داشتند و در اداره حکومت سهیم و شریک بودند، مسؤولیت تحریف دین به عهده آنان بوده است. این بحث مجال بیشتری می طلبد و ما به اختصار و فهرست وار شواهدی را ذکر می کنیم:

  1. ۱٫ قرآن یهود را تحریف گر معرفی میکند و می فرماید:

«من الذین هادوا یُحَرِّفُونَ الکَلِمَ عن مَواضعه؛(۲۳) از جُهودان کسانی اند که سخنان(خدای) را از مواضعش می گردانند».

«فویلٌ للذین یکتُبون الکتابَ بأیدیهم ثم یقولون هذا من عندِ الله لِیَشتَرُوا به ثَمَناً قلیلاً فوَیلٌ لًهم ممّا کَتَبَت أیدیهِم و وَیلٌ لهم مِمّا یَکسِبون؛(۲۴) پس وای بر کسانی که کتاب(تحریف شده ای) با دستهای خود می نویسند، سپس می گویند: “این از جانب خداست”، تا بدان، بهای ناچیزی بدست آرند. پس وای بر ایشان از آنچه دستهایشان نوشته و وای بر ایشان از آنچه(از این راه) به دست می آورند».

  1. غاصبان خلافت از سویی، مردم را از کتابت حدیث و سؤال از معانی قرآن منع کردند و از سویی دیگر، آنان را به سمت علوم اهل کتاب هدایت می نمودند. گفتند: از رسول الله(ص) نقل شده است از من روایت نکنید، ولی از بنی اسرائیل سخن بگویید(۲۵). بدین ترتیب اباطیل اهل کتاب به شکل گسترده ای منتشر گردید.
  2. عالمان یهود نظیر کعب الأحبار، وهب بن منیه و … به طور رسمی و با حمایت حکومت، اباطیل خود را برای مسلمانان تبلیغ می کردند و کعب در میان صحابه و مسلمانان شاگردان فراوانی تربیت کرد؛ نظیر ابوموسی اشعری، ابوهریره، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر و … .
  3. ابوهریره روایات فراوانی از کعب نقل می کند. وی همچنین سخنان کعب را به نقل از رسول الله(ص) جعل می نمود.
  4. کعب هم درباره ابوهریره می گوید: در میان مسلمانان هیچ کس را داناتر از وی به تورات ندیدم(۲۶).
  5. به دستور یکی از حاکمان دوران بعد از پیامبر(ص)، تمیم داری، قصه خوانی را قبل از نماز جمعه در مسجد رسول الله(ص) آغاز کرد. قصه گوها قصه های تورات محرّف را بازگو می کردند(۲۷).
  6. قصه خوانها به سرعت گسترش یافتند و با حمایت حکومت، مورد استقبال مردم قرار گرفتند و قصه خوانی از مناصب رسمی شد که عزل و نصب آن به دست حاکم انجام می گرفت و عمر بن عبدالعزیز برای قصه خوانها مزد قرار داد(۲۸). آنان بیشترین جسارت را در جعل حدیث داشتند(۲۹).

حکومت با تکیه بر علوم محرّف یهود و عناصر یهودی و تجربه و تخصص آنها در تحریف ادیان و نیز با حمایت آنان، اسلام جدیدی را بنیان گذاشت. برنامه این بود که با اسلام جعلی، اسلام محمدی از میان برداشته شود.

نتیجه این تلاشها بدانجا انجامید که به فرمایش حضرت امیر(ع) از اسلام حقیقی، جز اسم آن و از دین، جز رسم آن باقی نماند.

امام صادق(ع) نیز فرموده اند:

مردم باقی نماندند بر چیزی از آنچه رسول الله(ص) آورده بود، جز آنکه قبله آنها کعبه بود(۳۰).

اهل بیت(ع) در مقابل این تحریفِ دین ایستادگی کردند و اسلام اصیل را منتشر کردند. در زیارت جامعه آمده است:

« … و جاهدتُم فی الله حقَّ جِهاده حتی أعلَنتُم دعوتَه و بَیَّنتُم فرائضَه و أقَمتُم حدودَه و نَشَرتُم شرائعَ أحکامه و سَنَنتُم سُنَّتَه؛(۳۱) حق جهاد را در دین خدا به جا آوردید، تا آنکه دعوت دین را آشکار ساخته و احکامش را مبیّن و حدود را مقرر و شرایع و احکام  و سنن آسمانی را استوار گردانیدید»(۳۲).

ادامه دارد…

 

(۱). الإحتجاج، ج۱، ص۲۶۳؛ و قریب به این مضمون در مسند أحمد، ج۳، ص۱۴ و ص۱۷ و ص۲۶ و ص۵۹٫

(۲). «و نَزَّلنا علیک الکتابَ تِبیاناً لِکُلِّ شَیءٍ». سوره نحل، آیه۸۹٫

(۳). تفسیر العیاشی، ج۱، ص۲۵۳٫

(۴). نهج البلاغه، خطبه۱۹۲٫

(۵). السنن الکبری، ج۶، ص۱۶؛ مسند أحمد، ج۵، ص۱۸۵؛ المستدرک، ج۲، ص۲۲۹ و ص ۶۱۱٫

(۶). الکافی، ج۵، ص۱۲۱٫

(۷). صحیح البخاری، ج۱، ص۱۲۷؛ صحیح مسلم، ج۲، ص۵۹٫

(۸). سنن الترمذی، ج۴، صص۳۳۶- ۳۳۷٫

(۹). الإحتجاج، ج۱، ص۷۵٫

(۱۰). صحیح البخاری، ج۵، ص۲۱۰٫

(۱۱). تاریخ المدینة، ج۳، ص۱۰۰۶٫

(۱۲). سنن الترمذی، ج۳، صص۲۸۵- ۲۸۶٫

(۱۳). تاریخ المدینة، ج۲، ص۶۹۳٫

(۱۴). الکافی، ج۷، ص۴۰۷٫

(۱۵). سیر أعلام النبلاء، ج۳، صص۱۲۹- ۱۳۰٫

(۱۶). المجموع، ج۲، ص۸۵؛ سنن الدارمی، ج۲، ص۳۹۷؛ سنن الترمذی، ج۳، ص۲۸۶٫

(۱۷). الکافی، ج۱، صص۴۰۳- ۴۰۴؛ و قریب به این مضمون در مسند أحمد، ج۳، ص۲۲۵٫

(۱۸). مسند أحمد، ج۲، ص۲۳۸٫

(۱۹). همان، ج۳، ص۱۲؛ سنن الدارمی، ج۱، ص۱۱۹٫

(۲۰). الکافی، ج۱، ص۵۲٫

(۲۱). سوره نحل، آیه۴۴٫

(۲۲). مسند ابن راهویه، ج۱، ص۸٫

(۲۳). سوره نساء، آیه۴۶؛ و مشابه آن در سوره مائده، آیه۱۳٫

(۲۴). سوره بقره، آیه۷۹٫

(۲۵). کنز العمال، ج۱۰، ص۲۲۳؛ سنن ابی داود، ج۲، ص۱۸۰٫

(۲۶). تذکرة الحفاظ، ج۱، ص۳۶؛ سیر أعلام النبلاء، ج۲، ص۶۰۰٫

(۲۷). تاریخ المدینة، ج۱، ص۱۱٫

(۲۸). همان، ص۱۵٫

(۲۹). المجروحین، ج۱، ص۸۸؛ الصحیح من سیرة النبی الأعظم، ج۱، ص۱۳۱٫

(۳۰) المحاسن، ج۱، ص۱۵۶٫

(۳۱). بحار الأنوار، ج۹۹، ص۱۲ریب ۹٫

(۳۲). برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب.

 

 

 

 

پس از رحلت نبی اکرم(ص) سازمان نفاق چهار برنامه را در دستور کار قرار داد: حذف علی بن ابی‌طالب(ع)؛ تحریف قرآن؛ تحریف سنت؛ تغییر فرهنگ عمومی. هدف از اجرای این چهار برنامه، هدم و نابودی اسلام بود. شرح این سیاست‌های چهارگانه را به امید خداوند در چندین شماره خواهیم آورد.

در بخش نخست از این نوشتار، در ذیل راه کار اول سازمان نفاق برای نابودی اسلام(حذف علی بن ابی طالب) به این جا رسیدیم که حضرت فاطمه(س) برای دفاع از ولایت امیرالمؤمنین(ع) اقداماتی انجام داد که مورد اول از آن با عنوان «جریان فدک» شرح داده شد. و اینک دیگر اقدامات بانوی بزرگوار اسلام را در این زمینه می آوریم:

 

دو- عزاداری در فراق پیامبر(ص)

شکل دیگر مبارزه حضرت زهرا(س) با غاصبان، عزاداری ایشان بر پدر بزرگوارشان است. گریه های ایشان بر پدر صرفاً به جنبه های عاطفی باز نمیگردد. به همان اندازه که حضرت زهرا(س) نسبت عاطفی با پیامبر(ص) داشتند، امیر مؤمنان(ع) هم نسبت به پیامبر(ص) عاطفه داشتند. بنابراین، گریه های فاطمه(س) هدفمند بوده است؛ چراکه ایشان نخست، سراغ فدک می روند و بعد به نوحه و شیون بر پیامبر(ص) می پردازند. حضرت بر قبر پیامبر(ص) رفتند و گریه و شیون آغاز کردند. در بطن این کار، اعتراض به وضعیت موجود نهفته است و اظهار تظلم به رسول الله(ص) در آن موج می زند(۱).

زنان مدینه برخی از پرسشهای خود را در زمان حضرت رسول(ص) از فاطمه زهرا(س) می پرسیدند و ایشان پاسخ می دادند. بنابراین به نوعی استاد زنان مدینه بود(۲)؛ از این رو ایشان را در عزاداری همراهی کردند.

شاگردان گرد او جمع می شدند و سخنان او را می شنیدند و او شروع به افشاگری می کرد. آنها هم این کلمات را به همسران خود انتقال می دادند. بنابراین اوج بیداری از این کانون گریه برخاست و از طریق زنان به خانه های مدینه سرایت کرد و برای دستگاه حکومت بحران ساز شد. بنابراین نخست تلاش کردند فاطمه(س) را خاموش کنند.

در تاریخ آمده است که اهل مدینه یا بزرگان  مدینه، خدمت امیرمؤمنان(ع) آمدند و به ایشان عرض کردند گریه های حضرت زهرا(س) آرامش را از ما گرفته است؛ نه شبها خواب داریم و نه روزها آرامش داریم که به دنبال کسب و کارمان برویم.

به طور طبیعی، نمی توان پذیرفت که مردم چنین رفتاری با فاطمه(س) داشته باشند. پدر این امت رحلت فرموده است و همه این امت باید در فراق پدر خود شیون سر دهند. طبیعی است این امت باید حق بدهند که فاطمه(س) به عزاداری بپردازد و اعتراضی نداشته باشند و در غم ایشان نیز شریک باشند و در سوگواریها شرکت کنند؛ از این رو در می یابیم که اعتراض کنندگان از غاصبان خلافت بوده اند.

مطلب قابل تأمل اینکه گریه زهرا(س) اگر در خانه باشد مگر تا چه مسافتی شنیده می شود که اهالی مدینه بگویند ما آرامش خود را از دست داده ایم و اگر بر قبر پیامبر(ص) باشد، آن نیز درون خانه و خروج صدا اندک خواهد بود. جوسازی گروه نفاق و حاکم مبنی بر این بود که گریه مستمر زهرا(س) در کنار قبر و حضور زنها در کنار ایشان آرامش را از مدینه سلب نموده است و این نشان از عمق تأثیر این حرکت بر مدینه دارد. غاصبان خلافت از ترس روشنگری های حضرت فاطمه(س) فضایی در مدینه ایجاد کردند وعده ای از مردم ساده لوح نیز فریب خوردند و نزد علی(ع) آمده و شکایت کردند.

سوگواری حضرت زهرا(س) روشنگرانه بوده و هویت غاصبان خلافت را فاش می کرده است و آنان را بر آن داشت که شماری از بزرگان گروه خود را به نزد علی(ع) بفرستند و نیز جوی در مدینه ایجاد کنند و برخی از مردم ساده لوح را بر آن دارند که به علی(ع) اعتراض کنند. این گروه برای ایجاد این فضا دست به اقداماتی زدند؛ از جمله اینکه حدیثی از رسول خدا(ص) جعل کردند که میت در اثر گریه های اهل او عذاب می شود!(۳) اینان با این جعل، اعتراض خود را وجهه دینی بخشیدند و گفتند ما به دلیل اینکه رسول خدا(ص) در آن دنیا معذّب نباشند، می گوییم دخترشان گریه نکند. این در حالی است که رسول خدا(ص) برای حضرت حمزه و جناب جعفر اشک ریختند (۴) و برای فرزندشان، ابراهیم نیز گریستند (۵) و موارد دیگری نیز در کتابهای حدیث و تاریخ آمده است.

حضرت فاطمه(س) در برابر این اعتراضات ساکت نشدند، بلکه راه مبارزه را تغییر دادند و دست حسنین(ع) را می گرفتند و در حالی که در بین جماعتی از زنان مدینه بودند، به قبرستان بقیع می رفتند و در سایه درختی برای رسول خدا(ص) نوحه سر می دادند؛ اما گروه غاصبان خلافت، برای خاموش کردن فاطمه(س) آن درخت را قطع کردند.

امیرمؤمنان(ع) برای ایشان مکان مسقّفی فراهم کردند که در آن به سوگواری بپردازند. این مکان «بیت الأحزان» نامیده شد(۶).

حضرت زهرا(س) در روزهای دوشنبه و پنج شنبه به قبور شهدا می رفت و بر قبر حضرت حمزه حضور می یافت و برای رسول خدا(ص) عزاداری می کرد و می فرمود: اینجا رسول خدا(ص) بود و آنجا مشرکان(۷). از این عبارت در می یابیم که زهرا(س) وقایع جنگ احد را برای زنان باز می گفتند و معلوم است که جنگ احد افشاگر منافقان بود؛ چراکه آنان در این جنگ گریختند. به خلاف امیر مؤمنان(ع) که در این جنگ ایستادگی کرده و باعث نجات جان رسول خدا(ص) شدند. حضرت فاطمه(س) می خواستند بگویند که امروز حکومت را کسانی به عهده گرفته اند که در جنگها فرار می کردند. بدیهی است که بانوان حاضر این سخنان را انتشار می دادند و چهره منافقان و غاصبان برای مردم آشکار می شد و حکومت غاصبان به تزلزل می افتاد.

 

سه- حضور در پشت خانه

دستگاه حاکم نتوانست کانون افشاگری را خاموش کند. خانه علی(ع) نیز بر اثر آن اقدامات، محل آمد و شد و کانون مخالفتها شده بود. بنابراین تصمیم گرفتند به این مرکز حمله کنند. آنان در تهاجم به خانه، دو گزینه را پیش بینی کرده بودند: ۱٫ خروج بدون مقاومت علی(ع) از خانه و بیعت با ابوبکر. وقتی علی(ع) بیعت کرد، دیگر گریه های فاطمه(س) تأثیری نخواهد داشت؛ ۲٫ مقاومت علی(ع). در این صورت، بهانه ای برای از میان برداشتن ایشان یافته بودند. شمشیر برداشتن علی(ع) در چنین شرایطی، یعنی رویارویی با اصحاب پیامبر(ص)؛ و مقاومت بدون شمشیر ایشان نیز نتیجه ای جز شهادت ایشان ندارد، که در این صورت آنها به هدف خود خواهند رسید و کانون بحران ساز هم از بین رفته است.

اما حضرت زهرا(س) با حضور در پشت در، گزینه سومی را در پیش مهاجمان قرار می دهند که محاسبات آنان را بر هم می ریخت. بنابراین دست به اقداماتی می زنند که بعدها خود، اظهار پشیمانی می کنند. به خانه هجوم بردند و مصائب سنگینی از آنها سر زد و در تاریخ لکه ننگی برای آنان شد. آنان با قدرت وارد خانه شدند. با مشاهده این جریان، ناگهان علی(ع) برخاست و یکی از آن ها را بر زمین کوفت و فرمود: «قسم به خدایی که محمد(ص) را به پیامبری ارج نهاده است، اگر نبود عهدی که با رسول خدا(ص) بستم، می فهمیدی که نمی توان داخل خانه من شوی.» او از دست علی(ع) آزاد شد و از مردم کمک خواست. مردم داخل خانه شدند. بعضی دست به شمشیرهایشان بردند و اطراف علی(ع) را گرفتند و ریسمان به گردن آن حضرت انداختند. هنگامی که امیر مؤمنان(ع) را از خانه به طرف مسجد می کشاندند، حضرت فاطمه(س) پیش آمدند و خود را بین امیر مؤمنان(ع) و آنها فاصله قرار دادند و مانع شدند. یکی از آن منافقان، چنان با تازیانه به ایشان حمله کرد که قلم از بازگویی آن شرمسار است. حضرت فاطمه(س) وارد مسجد می شوند و دو نفر از بزرگان آن ها را خطاب قرار داده می فرمایند: شما می خواهید همسرم را از من بگیرید. قسم به خدا، اگر او را رها نکنید بر مزار پدرم می روم و خداوند سبحان را می خوانم. آنگاه دست حسن و حسین(ع) را گرفتند و به سمت مزار پدر راه افتادند. علی(ع) به سلمان فرمودند: دختر رسول خدا(ص) را دریاب که می بینم مدینه به جنب و جوش درآمده است. قسم به خدا، اگر او چنین کند، مدینه و مردم آن، آن گونه که هستند، دیگر دیده نخواهند شد. سلمان خود را به حضرت زهرا(س) رساند و به ایشان عرض کرد: ای دختر رسول خدا، خداوند سبحان، پدرت را برای رحمت به مردم برانگیخته است. پس بازگردید. حضرت فرمودند: ای سلمان! می خواهند علی(ع) را بکشند و من نمی توانم صبر و تحمل کنم. بگذار بر مزار پدرم بروم و خداوند سبحان را بخوانم. سلمان عرض کرد: علی(ع) مرا نزد شما فرستاده و دستور دادند که باز گردید. حضرت فاطمه(س) فرمودند: اطاعت می کنم و بازگشتند (۸).

هدف حاکمیت، از میان برداشتن علی(ع) بود؛ اما با تلاشهای فاطمه(س)، به بیعت اجباری علی(ع) بسنده کردند. ایشان با ایستادگی و تحمل صدمات و نیز با تهدید به نفرین، توانستند شرایط را به نفع امیر مؤمنان(ع) تغییر دهند؛ بنابراین آنان از به قتل رساندن ایشان صرف نظر کردند و به بیعت زوری بسنده نمودند.

 

چهار- اعلام نارضایتی از غاصبان خلافت

پس از تهاجم به خانه و مقابله حضرت زهرا(س) با جریان نفاق، مدینه با پرسشی سنگین مواجه می شود که زهرا(س) از غاصبان خلافت ناراضی و غضبناک است؛ در حالی که پیامبر(ص) رضایت خداوند را در رضایت فاطمه(س) قرار داده و اذیت فاطمه را اذیت پیامبر(ص) شمرده است. این پرسش دستگاه نفاق را با چالشی سخت روبرو ساخت. آنها برای پاکسازی اذهان عمومی از شبهات تصمیم می گیرند که از زهرا(س) عذرخواهی کنند و کارهای خود را در راستای مصلحت مسلمانان جلوه دهند. از حضرت زهرا(س) اجازه ملاقات خواستند؛ ولی ایشان اجازه نمی دادند. با میانجیگری علی(ع) فاطمه زهرا(س) اجازه ملاقات دادند. فاطمه(س) آن ها را خطاب قرار داد که آیا شنیدید پدرم گفت: « رضا فاطمةَ مِن رضاي، و سَخَطُ فاطمة من سخطي، فمَن أحَبَّ فاطمة ابنتي فقد أحبَّني، و مَن أرضى فاطمة فقد أرضاني، و من أسخَطَ فاطمة فقد أسخطني؛ رضایت فاطمه از رضایت من است و خشمش از خشم من؛ پس هر کس دخترم فاطمه را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر کس فاطمه را راضی کند، مرا راضی کرده و هر کس او را خشمگین سازد، مرا خشمگین نموده است».‏ گفتند: بلی. در آن لحظه فاطمه(س) فرمود: خداوند و ملائکه اش را شاهد می گیرم که شما مرا خشمگین نمودید و راضی نکردید(۹).

زهرا(س) آرام آرام ذوب می شد و رو به شهادت بود. دستگاه حاکم که آبروی خویش را بر باد رفته می دید، می خواست با شرکت در تشییع جنازه، خود را محب و دوست دار دختر پیامبر(ص) نشان دهد، اما ایشان با وصیت خویش، این فرصت را هم از آنها گرفت.

 

پنج- وصیت به مخفی بودن قبر

پس از اینکه حضرت زهرا(س) در اثر جراحات در خانه بستری شدند، حالشان روز به روز رو به وخامت می نهاد. علی بن ابیطالب(ع) را فراخواند و وصیت کرد: مرا شبانه دفن نما و کسی را هم خبر نکن(۱۰). علی(ع) طبق وصیت همسرشان عمل کردند. امیرمؤمنان(ع) در بقیع که قبرستان عمومی مدینه است، چهل صورت قبر درست کرده است(۱۱) تا آنها مکان قبر را نیابند.

فاطمه(س) با این وصیت خویش می خواست چراغ قیام حق طلبانه خود را تا پایان تاریخ در برابر بشر روشن نگاه دارد. مخفی بودن قبر ایشان، غاصبان و مدعیان خلافت پیامبر(ص) را با بحران مشروعیت روبه رو می ساخت؛ از این رو بر آن شدند که با بیرون آوردن پیکر پاک صدیقه(س) و نماز بر آن و دفن رسمی به دست حکومتیان، آب رفته را به جوی باز گردانند.

به نقل تاریخ، امیرمؤمنان(ع) در برابر چنین حرکتی، ساکت ننشستند و شمشیر از نیام برون کشیده، آنان را که برای نبش قبر به قبرستان آمده بودند، تهدید به جنگ کرد.

این سؤال مطرح است چرا علی(ع) برای دفاع از حضرت زهرا(س) دست به شمشیر نبرد، اما در دفاع از مخفی ماندن قبر شمشیر کشیدند؟ دو دلیل مطرح است: اول آنکه در دفاع از زهرا(س) داستان خلافت و جانشینی و بیعت مطرح بود و شمشیر علی(ع) مقابله با متصدیان حاکمیت بعد از پیامبر(ص) و مدعیان خیرخواهی و مصلحت سنجی بود؛ پس می توانستند در پس خدعه و تزویر، نبرد علی(ع) را خلاف مصالح مسلمانها نشان داده و او را از میان بردارند. اما اینجا مخفی ماندن قبر، به ظاهر حق شخصی فاطمه(س) است که بر آن وصیت نموده اند؛ مسأله ارتباطی با حکومت و مصالح و مقاصد مسلمانها ندارد و حق شرعی و قانونی ایشان است. پس اصرار بر کشف قبر او، برای مردم توجیهی ندارد و اگر جریان نفاق بیش از این، نیاز به دخالت مردم داشته باشد، باید علل واقعی اصرار خویش بر کشف قبر را بیان کنند و روشن سازند که اخفای قبر یعنی انهدام نفاق در آینده تاریخ و ناکامی آنان در طرح خود و این بیان، مردم را بیدار خواهد ساخت.

دلیل دوم، اهمیت اخفای قبر است. چراکه بیان دائمی حرکت حضرت زهرا(س) است و ایشان با اهدای جان خویش اسلام را در طول تاریخ نجات داد و اگر این بیان از میان برود، زحمات بر باد می رود.

فاطمه(س) با این پنج محور مبارزه که در برابر دستگاه حاکم گشودند، حجت را بر تمامی مسلمانان تا روز قیامت تمام فرمودند(۱۲).

ادامه دارد…

 

(۱). نقل می کنند که هشت روز بعد از رحلت رسول خدا(ص)، فاطمه(س) به عنوان زیارت قبر پیامبر(ص) از خانه بیرون آمد. با گریه و ناله به سوی قبر رسول خدا(ص) رهسپار شد. از شدت نارحتی  دامنش بر زمین کشیده می شد و چادرش بر پاهایش می پیچید. از شدت گریه و ریزش اشک، چشمهایش چیزی را نمیدید تا کنار قبر آمد. همین که چشمش به قبر پدر افتاد، از حال رفت و خود را به روی قبر افکند. زنهای مدینه به سوی او شتافتند، آب به صورتش پاشیدند تا اینکه به هوش آمد. آنگاه صدا به گریه بلند کرد و خطاب به پدر گفت: قوتم رفت، صبرم تمام شد و بی تاب شدم، دشمنم شاد گردید، اندوه جانکاه مرا می کشد. ای پدر بزرگوار! تنها و حیران و بی کس باقی ماندم، صدایم گرفت، کمرم شکست، زندگی ام دگرگون و تیره شد. پس از تو ای پدر، انیسی در وحشت ندارم. کسی نیست که مرا آرام کند. سپس با ناله جانسوز این اشعار را به زبان آورد و گفت: ای پدر جان! حزن من هر روز در مصیبت تو تازه است و قلبم به خدا قسم سوزان و دگرگون است. هر روز اندوه من از مصیبت تو زیاد می شود و حزن من از فراق تو هرگز تمام نمی شود. ای پدر جان! بعد از تو بیوه زنان و مستمندان به چه کسی پناه ببرند؟ و چه کسی تا روز قیامت به فریاد امت می رسد؟ ای پدرجان! بعد از تو ما را تضعیف کردند و مردم از ما روی می گرداندند. ای پدر عزیز! کدام اشک است که از فراق تو روان نیست و کدام اندوه است که بعد از تو پیاپی نیست؟ و کدام مژگان است که بعد از تو، سرمه خواب به او برسد. ای پدر! امر عظیم بر تو وارد شد. ای پدر! مصیبت تو اندک نیست، منبر تو بعد از تو در وحشت است و از محراب تو صدای مناجاتی شنیده نمی شود، ولی قبر تو به خاطر آنکه تو را پوشانده شاد است. آه بر روزگار من تا آن هنگام که به تو بپیوندم.

سپس فاطمه(س) ناله جانسوزی کشید؛ آن گونه که نزدیک بود جانش از بدنش خارج گردد. بحارالأنوار، ج۴۳، ص۱۷۵- ۱۷۶ (با تلخیص).

(۲). امام حسن عسکری(ع) می فرمایند: زنی به نزد حضرت زهرا(س) آمد و گفت: مادری ضعیف دارم که در نماز خود دچار اشتباهی گردیده و مرا نزد شما فرستاده تا از شما مشکل را سؤال نمایم. فاطمه زهرا(س) به مشکل پاسخ مناسب فرمودند، ولی آن زن بار دوم و سوم آمده مسأله خود را پرسید و پاسخ گرفت و این عمل را تا ده مرتبه تکرار نمود. آن زن از این همه مراجعه شرمنده شد و گفت: بیش از این شما را به زحمت نخواهم انداخت و دیگر سؤالی نخواهم نمود. حضرت فرمود: باز هم نزد ما بیا و آنچه سؤال داری بپرس. آیا مگر کسی را دیده ای که روزی او را اجیر نمایند که بار سنگینی را تا ارتفاع بالا ببرد و در مقابل به او صد هزار دینار زر اجر و مزد دهند و او از زیر کار شانه خالی کند؟ آن زن پاسخ داد: خیر. حضرت فرمودند: من هر مسأله ای را پاسخ دهم، بیش از مسافت میان فرش و عرش، لؤلؤ پاداش می گیرم. پس مسلم است که تو هر مقدار سؤال کنی، برایم هیچ گونه ناراحتی و مشقتی ایجاد نخواهد نمود. تفسیر الإمام العسکری، ص۳۴۰؛ بحار الأنوار، ج۲، ص۳؛ مستدرک الوسائل، ج۱۷، ص۳۱۷- ۳۱۸٫

(۳). الصحیح من سیرة النبی الأعظم، ج۶، ص۲۶۷٫

(۴). الإستیعاب، ج۱، ص۳۷۴؛ أسد الغابة، ج۱، ص۳۴۳٫

(۵). الصحیح من سیرة النبی الأعظم، ج۶، ص۲۶۶٫

(۶). بحار الأنوار، ج۴۳، ص۱۷۷٫

(۷). الکافی، ج۳، ص۲۲۸ و ج۴، ص۵۶۱؛ بحار الأنوار، ج۴۳، ص۱۹۵؛ کفایة الأثر، ص۱۹۸٫

(۸). الإختصاص، ص۱۸۶؛ بحار الأنوار، ج۲۸، ص۲۲۷- ۲۲۸٫

(۹). الإمامة و السیاسة، ج۱، ص۳۱٫

(۱۰). روضة الواعظین، ج۱، ص۱۵۱٫

(۱۱). بحار الأنوار، ج۴۳، ص۱۷۱٫

(۱۲). برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب.

 

مقدمه: حجت‌الاسلام‌والمسلمین سعادتی استاد حوزه علمیه تبریز می‌باشد که در سال ۹۴ از رساله علمی سطح چهار حوزه با عنوان «رابطه اهل‌کتاب با خلفا و تأثیر و نفوذ یهود در بین مسلمین در صدر اسلام» دفاع کرده است.

این استاد حوزه در گفت‌وگو با خبرنگار ما از نفوذ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی یهود در بین مسلمانان سخن گفته و رازهایی را آشکار ساخته است که از دسیسه‌ها و توطئه‌‌های یهودیان بر این نفوذ در جامعه اسلامی و منزوی ساختن مسلمانان حکایت دارد.

مقابله پیامبر اکرم(ص) برای جلوگیری از نفوذ فرهنگی یهود، تلاش یهود برای نفوذ در جامعه اسلامی، مهم‌ترین شخصیت‌های نفوذی یهود، تدابیر نظام اسلامی برای مقابله با نفوذ یهود و واکنش نخبگان و خواص فکری و سیاسی جامعه در این زمینه از عنوان‌های اصلی مصاحبه ما با حجت‌الاسلام والمسلمین سعادتی است.

 

  • اگرچه آیات قرآن کریم از دشمنی سرسختانه یهود با دین مبین اسلام خبر داده، اما برخی معتقدند که نفوذ فرهنگی یهود در صدر اسلام کاملا مخفیانه صورت گرفته است. آیا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از این نفوذ اطلاع داشتند؟ اگر اطلاع داشتند، چه تمهیداتی را برای مقابله با آن اندیشیدند؟

آیات قرآن کریم یهود را شدیدترین و تندترین دشمن اسلام و مسلمانان معرفی کرده است و آیات بسیار تندی درباره یهود وجود دارد که حتی درباره مشرکان هم این آیات تا این حد تند  نیستند؛ بنابراین پیامبر خدا از این توطئه یهود اطلاع داشتند و برای مقابله با آن، اقدامات لازم را انجام داده‌اند.

با مراجعه به آیات قرآن می‌بینیم که در صفات یهود به خوبی بیان شده است. به ویژه صفت اختلاف‌افکنی بین مسلمانان، تلاش برای وارد کردن ضربه به اسلام و دور ساختن مؤمنان از اسلام. آیه ۱۰۹ سوره بقره می‌فرماید «وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّارًا حَسَدًا مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ» یا آيه ۶۹ سوره آل عمران می‌فرماید «وَدَّتْ طَائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يُضِلُّونَكُمْ». اینها تلاش می‌کردند که در ابتدای امر رسالت، مردم را از دور و بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پراکنده کنند، اما تلاش آنان به ثمر ننشست و در اثر اقدامات پیامبر، توطئه آنها برای اختلاف‌افکنی بین مسلمانان که قرآن به آن هم اشاره کرده است، خنثی شد.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به طور یقین و قطعی از اقدامات و توطئه‌های یهود خبر داشتند و نسبت به اعمال، رفتار و توطئه‌هایی که انجام می‌دادند، اقدامات مناسبی را اتخاذ می‌کردند. یکی از اقدامات پیامبر خدا، نهی مسلمانان از ارتباط با یهود است که شدیدا مسلمانان را از ارتباط داشتن با یهود برحذر می‌داشتند. نهی‌ از ارتباط با یهود، در آیات قرآن و همچنین در روایات پیامبر، وارد شده که یکی از آنها، نهی از تشبه به اهل کتاب حتی در کارهای ساده است. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در روایتی به مسلمانان فرمودند «غَیِّرو الشیب ولا تَشَبَّهوا بالیهود» و یا در روایت دیگر می‌فرمایند «اکنسوا افنیتکم و لاتشبهوا بالیهود» یعنی به شدت مسلمانان را از تشبه به یهود و از دوستی و ارتباط با یهود نهی می‌فرمودند. پیامبر حتی از سلام به اهل کتاب هم نهی کرده‌اند. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در روایتی دیگر فرمودند «إِذَا سَلَّمَ عَلَیْکُمْ أَهْلُ الکِتَابِ فَقُولُوا: وَعَلَیْکُمْ».

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اهتمام بسیار زیادی داشتند نسبت به این‌که حتی به اندازه یک سلام کردن هم مؤمنان با یهود ارتباط نداشته باشند. همچنین مسلمانان را از قرائت کتاب‌های اهل کتاب به ویژه قرائت کتاب‌های یهود برحذر می‌داشتند و با کسانی که در صدد آموختن کتاب‌های یهود بودند، به شدت برخورد می‌کردند که به برخی اشاره خواهیم کرد. البته این نکته حائز اهمیت است که بدانیم یهود در زمان جاهلیت، دارای جایگاه فرهنگی  ویژه‌ای در بین مردم بودند. چراکه اهل کتاب، افرادی با سواد بودند و مردم به چشم عالم به اینها نگاه می‌کردند، از این‌رو سؤالات خود را از اینها می‌پرسیدند. پیامبر نیز در این زمینه تأکید کردند که «لا تسألوا أهل الکتاب عن شیء، فإنهم لن یهدوکم وقد ضلوا. إنکم إما أن تصدقوا بباطل، وإما أن تکذبوا بحق» و فرمودند که از این به بعد از اهل کتاب چیزی نپرسید که آنها شما را به هیچ‌چیزی هدایت نمی‌کنند، بلکه آنها خودشان هم گمراه هستند. بنابراین یکی از اقدامات پیامبر اکرم این بود که شدیدا مؤمنان را از ارتباط داشتن با یهود و عوامل یهود، نهی می‌فرمودند.

 

  • روش‌های نفوذ یهودیان در بین مسلمانان چگونه بود؟ چه کسانی در یاری رساندن به یهود در این زمینه نقش داشتند؟

راه نفوذ یهود از طریق منافقان بود. عوامل یهود در بین مسلمانان حضور داشتند و البته پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با اینها به شدت برخورد می‌کردند. به طور مثال، چندین بار عمربن خطاب به پیامبر مراجعه کرد و گفت که می‌خواهد تورات را بنویسد و از تورات استفاده کند که پیامبر خدا به شدت با وی مقابله کردند. مردم را برای نماز جماعت جمع کرده و این کار عمر را توبیخ کردند.

افرادی نیز مانند عبدالله بن سلام از یهود بودند که به صورت منافقانه اسلام آوردند قصد داشتند که آموزه‌های یهود را در زمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ترویج دهند که پیامبر با وی نیز به شدت برخورد کرد. درباره عبدالله بن سلام آمده است که «عن عبدالله بن سلام استاذن رسول الله عن یقیم علی الصوت و ان یقرأ من التورات فی صلاه من الیل و لم یاذن له»؛ عبدالله بن سلام با این‌که تازه مسلمان شده بود، اما از پیامبر خدا خواست که روزهای شنبه بر طریق یهودیت عمل کند و براساس همان روش، در نماز شب به جای قرآن، تورات بخواند. شاید این خواسته در ظاهر مشکلی نداشته باشد، اما هدف آنان رسمیت بخشیدن به تورات در کنار قرآن بود که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به هیچ‌وجه اجازه ندادند و فرمودند که دین‌های قبلی نفی شده است و هیچ کس حق ندارد در کنار تورات از قرآن استفاده کند. به ویژه که تورات تحریف شده بود.

 

  • پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، یهود برای نفوذ در جامعه اسلامی چه روش‌هایی را در پیش گرفت؟ نظام سیاسی حاکم بر جامعه اسلامی چه مواضعی را در مقابل این نفوذ اتخاذ کرد؟

همانطور که اشاره شد، نفوذ یهود در جامعه اسلامی در زمان پیامبر بود، اما پس از ایشان، دو راه اساسی را برای نفوذ در پیش گرفتند. عده‌ای از یهودیان به صورت منافقانه اظهار اسلام کردند. آن هم یهودیانی که عالم به دین یهود بودند؛ مانند کعب الاحبار، تمیم داری و عبدالله بن سلام که از راه نفاق وارد شدند. اینها پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فعالیت اصلی خود را گسترش دادند.

یک راه نفوذ هم استفاده از مهره‌های داخلی مسلمانان بود. آنها که منافق بودند خودشان یهودی نبودند و در حقیقت افراد ضعیف الایمانی بودند که یهود از آنها برای رسیدن به اهداف خود استفاده کرد. به ویژه اشخاصی که دارای وجهه سیاسی و خواهان رسیدن به مقام بودند که خلفا در رأس این اشخاص قرار داشتند. حتی در روایتی از امام زمان علیه‌السلام این‌گونه مطرح شده است که ابوبکر و عمر با توصیه یهود، ایمان آوردند. یعنی ایمان آنها واقعی نبوده است، بلکه جاسوس یهود در بین مسلمانان بودند و برای آنها کار می‌کردند.

پس از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و تشکیل نظام سیاسی، ابتدا ابوبکر و پس از وی، عمر و عثمان به خلافت حکومت رسیدند. آنها پیش از این‌که اسلام بیاورند، رابطه مناسبی با یهود داشتند و حتی در برخی منابع روایی آمده که پدر ابوبکر خود معلم یهود بوده است و یا عمر پس از مسلمان شدن، به مدارس یهود رفت و آمد داشته و از آموزه‌های یهود درس می‌گرفته است. خود یهودیان نقل کرده‌اند و در کتاب‌های اهل سنت هم آمده است که محبوب‌ترین اشخاص از بین مسلمانان در بین یهود، عمر بوده است. اینها چون از قبل رابطه داشتند، پس از این‌که به حکومت رسیدند، رابطه آنها متقابل بود؛ یهودیان از خلفا حمایت می‌کردند و خلفا نیز حامی یهود بودند.

بنابراین می‌بینیم که خلفا برای یهود مناصب حکومتی در نظر گرفتند و اهل کتاب در حکومت خلفا، جایگاه مناسبی داشتند. به طور مثال کعب الاحبار تا آنجا پیش رفت که مستشار و مشاور خلیفه شد؛ یا تمیم داری به عنوان قصه‌گوی خلیفه، پیش از نماز جمعه برای مردم قصه‌های اهل کتاب را نقل می‌کرد؛ یا زید بن ثابت به عنوان مفسر، جمع کننده و قاری قرآن که آن زمان یک منصب فرهنگی مهم در بین جامعه بود، مطرح شد و این منصب را به دست گرفت. اینها در مقابل به شدت از خلفا حمایت می‌کردند و برای خلفا، لقب‌هایی را قرار دادند. لقب فاروق برای عمر یا لقب شهید مظلوم برای عثمان از ابتکارات یهود بود تا جایگاه خلفا در بین مردم، تثبیت شود و در مقابل، خلفا هم از این عوامل حمایت می‌کردند.

اینجا یک نکته را یادآور می‌شوم و آن این‌که لقب دادن برای خلفا، یکی از حمایت‌هایی بود که از طرف یهود، صورت می‌گرفت. لقب اول المسلمین برای ابوبکر از طرف کعب الاحبار نقل شده است. ابن شهاب درباره لقب فاروق برای عمر نقل می‌کند «نخستین کسی که به عمر لقب فاروق داد اهل کتاب بودند» که این سخن در کتاب «الطبقات الکبری» نیز آمده است. همچنین درباره شهید مظلوم که برای عثمان لقب دادند گفته‌اند که این لقب را عبدالله بن سلام، آن هنگامی که مسلمانان می‌خواستند عثمان را به قتل برسانند، به عثمان داده است. از حمایت‌های دیگر یهود، توجیه اشتباهات و انحرافات خلفا بود که نمونه بارز آن، دفاع کعب الاحبار از عثمان در برابر ابوذر است که کعب الاحبار از اشتباهات عثمان به شدت حمایت می‌کند. وقتی ابوذر در مقابل کعب الاحبار می‌ایستد، این امر سبب تبعید ایشان از سوی عثمان می‌شود که خود نشان می‌دهد رابطه خلفا و یهود، رابطه متقابلی بوده است. عوامل یهود برای این‌که حکومت خلفا را تثبیت کنند، از آنان حمایت می‌کردند و در مقابل، خلفا هم برای این‌ها، جایگاه خاصی قرار داده بودند. عوامل یهود، مناصب حکومتی به ویژه مناصب فرهنگی را به دست گرفته بودند تا بتوانند فرهنگ اسلام را تحریف کنند. در حقیقت نفوذ سیاسی و اجتماعی وسیله‌ای برای تحریف فرهنگی اسلام و به دنبال آن تحریف اعتقادی بوده است تا بتوانند تمام دین را از بین ببرند.

یادمان باشد که یهودیان، ابتدا می‌خواستند با جنگ‌های مختلف، جلوی رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را بگیرند، اما وقتی دیدند نمی‌شود و این کار امکان ندارد و پیامبر از سوی خداوند متعال حمایت می‌شود، تلاش کردند با توطئه و برنامه‌ریزی‌های مختلف، آموزه‌های پیامبر را مورد تحریف قرار دهند؛ بنابراین از نفوذ سیاسی برای رسیدن به تحریف‌‌های فرهنگی و اعتقادی استفاده کردند.

 

  • درباره رابطه متقابل یهود با خلفا و برخورد برخی مسلمانان در مواجهه با یهود و نفوذ فرهنگی و سیاسی آنها، به نظر می‌رسد که امت اسلام به گروه‌های متعدد تقسیم شوند.

بله مسلمانان چند گروه هستند. عده‌ای در ظاهر مسلمان هستند و خود از جریان نفوذ یهود اطلاع داشتند و از این‌که هدف یهود چیست و می‌خواهد چه کار کند با خبر بودند؛ به ویژه منافقان که ارتباط خاصی با یهود داشتند. خلفا و دستیاران آنها با علم به نفوذ یهود، به آنها کمک می‌کردند. برخی از مسلمانان که اطلاع نداشتند عموم مردم بودند و اصلا متوجه این امر نبودند. یک عده دیگر از مسلمانان که تحت تربیت ائمه علیهم‌السلام بودند، در مقابل این عوامل می‌ایستادند و گاهی ملزم می‌شد به این‌که خودشان مانند ابوذر تبعید شوند.

 

  • عکس‌العمل اهل بیت علیهم‌السلام و شیعیان آنها در برابر نفوذ یهود چه بود؟ نخبگان و خواص فکری و سیاسی جامعه چه واکنشی در این زمینه نشان دادند؟

اهل بیت علیهم‌السلام و شیعیان آنها در مقابل نفوذ یهود و به ویژه کسانی که عوامل یهود بوده، منافقانه ایمان آورده و در ظاهر، اظهار اسلام کرده بودند، تا جایی که امکان داشت، این مسائل را برای مردم بیان می‌کردند. از امام باقر علیهم‌السلام روایت داریم که کعب الاحبار و همچنین شاگرد او ابوهریره را دروغ‌گوترین مردم معرفی کردند. یا ابن عباس درباره عبدالله بن سلام گفته که اصلا مسلمان نیست و بر یهودیت خود باقی مانده و به دروغ اظهار اسلام می‌کند.

ائمه اطهار علیهم السلام تا آنجا که امکان داشت، مطالب را برای مردم بیان می‌کردند، اما شرایط جامعه به گونه‌ای بود که به سختی باور می‌کردند؛ چراکه از یک سو مستندی در دست نبود و از سوی دیگر، بزرگان اجتماعی جامعه مانند خلفا، حامی اینها بودند و فضائلی که برای اینها ساخته بودند، سبب ایجاد جایگاه خاص برای آنان در بین مردم شده بود. بنابراین چندان نمی‌شد از توطئه‌های یهود سخن گفت و آنها را افشا کرد؛ اگر هم افشا می‌کردند، از آنجا که تبلیغات حکومت قوی‌تر از تبلیغات مردم عادی است، شاید مورد قبول قرار نمی‌گرفت.

همانطور که در پاسخ مطلب قبلی عرض کردم، مسلمانان در برای این نفوذ یهود چند گروه بودند. عده‌ای اطلاع داشتند و آنها همان منافقان بودند. عده‌ای که اطلاع داشتند و مقابله می‌کردند و برخی دیگر که اکثریت جامعه را این گروه تشکیل می‌دادند، به هیچ‌وجه اطلاعی از نفوذ یهود نداشتند؛ چراکه نفوذ یهود یک حرکت منافقانه و مخفی بود و چنین نبود که افراد عادی، بتوانند در ظاهر این نفاق و این نفوذ را تشخیص دهند.

اما نخبگان جامعه، همان‌طور که عرض کردم، اشخاصی مانند ابن عباس یا ابن مسعود یا ابوذر، در مقابل عوامل یهود ایستادند و در مقابل عبدالله بن سلام یا کعب الاحبار و یا زید بن ثابت، بر یهودی بودن این اشخاص تصریح کردند. ابوذر درباره کعب الاحبار گفت که پدر و مادر این فرد یهودی هستند و خود او هم از یهودیت دست برنداشته است. ابن مسعود درباره زید بن ثابت، همین مطلب را گفته است و یا ابن عباس درباره کعب الاحبار این حرف را زده و گفته که این فرد، یهودی بوده و دست از یهودیت خود بر نداشته است.

 

  • همانطور که اشاره کردید، برخی از نخبگان جامعه موضع مقابله با یهود را داشتند، اما این مقابله به این سبب که بیشتر نخبگان به جریان خلفا ملحق شده بودند و آنها هم، خود جزو منافقان و در حقیقت حامیان عوامل یهود بودند، تأثیر آنچنانی نداشت؛ در این زمینه مهم‌ترین عرصه تأثیر و نفوذ یهود را چه می‌دانید؟

یکی از مهم‌ترین عرصه‌های تأثیر  عوامل یهود در مسأله خلافت بود. وقتی تاریخ را مورد بررسی قرار می‌دهیم، می‌بینیم که عوامل یهود به شدت با حضرت علی علیه‌السلام مخالف هستند. حتی پس از این‌که حضرت علی علیه‌السلام به خلافت رسید، همه اینها مهاجرت می‌کنند و به شام پیش معاویه می‌روند. اینها در حقیقت در مسأله خلافت تأثیر گذاشتند و مخالفت علنی با خلافت حضرت علی علیه‌السلام داشتند.

برای نمونه، ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه» نقل می‌کند که عمر به کعب الاحبار گفت که من می‌خواهم برای خود جانشینی تعیین کنم، نظر شما چیست؟ آیا در کتاب‌های شما درباره جانشین من، چیزی آمده است؟ [عمر به کعب الاحبار به نظر یک پیشگو نگاه می‌کرد و در عین حالی که مشاور عمر بود، از او پیشگویی هم می‌خواست؛ چراکه اعتقاد داشت او می‌تواند پیشگویی هم کند و وعظ و خطابه و موعظه هم از او می‌خواهد.] در ادامه این‌گونه نقل شده که عمر از کعب الاحبار خواست که از جانشین او بگوید. درباره جانشین من آیا در کتاب‌های شما چیزی آمده است؟ آیا علی می‌تواند جانشین من باشد یا نمی‌تواند؟ کعب الاحبار در پاسخ گفت که از نظر من صلاح نیست که علی جانشین شما شود. او در دین خود محکم است و از گناهی نمی‌گذرد و به ابتهاج و سلیقه خود عمل نمی‌کند؛ لذا سیاست با روش علی درست نیست. در کتاب‌های ما هم آمده است که علی و فرزندان علی صاحب ولایت نخواهند شد و اگر آنها صاحب ولایت شوند، هرج و مرج پیش می‌آید. یعنی دقیقا در امر خلافت و حتی انتخاب خلیفه هم دخالت می‌کردند و حتی اینها در انتخاب ابوبکر برای خلافت تأثیرگذار بودند.

در «سیره الحلبیه» یا سیره حلبیه آمده است که در جریان سقیفه، بین انصار و مهاجران نزاع افتاد. یکی گفت خلیفه از انصار باشد و دیگری گفت که خلیفه از مهاجرین انتخاب شود. در این حال، زید بن ثابت که یکی از نفوذی‌های یهودی بود به سخنرانی پرداخت و از ابوبکر به شدت حمایت کرد. به دنبال سخنرانی وی، مردم با ابوبکر بیعت کردند. همچنین در انتخاب عمر و عثمان برای خلافت، اینها نقش داشتند و مهم‌تر از همه در انتقال حکومت از خلفا به بنی امیه نیز نقش عمده‌ای ایفا کردند. بنابراین می‌توان گفت که مهم‌ترین تأثیر آنها در سیاست، جهت‌دهی به حکومت بوده است.

از دیگر عرصه‌های بسیار مهم تأثیر یهود، عرصه فرهنگی است و همانطور که عرض کردم، این نفوذ سیاسی، مقدمه‌ای برای رسیدن به تحریفات فرهنگی است که در اعتقادات به نام قرآن، تفسیر قرآن و قصه‌های پیامبران، خرافات یهود و خرافات اهل کتاب را وارد آموزه‌های اسلام کردند و از جهت فرهنگی ضربه بسیار بزرگی را به مسلمانان زدند.

 

  • مهم‌ترین بازتاب‌های سیاسی و فرهنگی یهود چه بوده است؟

دخالت در امور خلافت، انتخاب خلیفه و انتقال خلیفه از خلفا به بنی‌امیه مهم‌ترین تأثیر یهود از نظر سیاسی بوده است و از نظر فرهنگی نیز مهم‌ترین تأثیر، داخل کردن اسرائیلیات، خرافات و آموزه‌های یهود در داخل آموزه‌های اسلام بوده است که بعدها به عنوان تفسیر قرآن و حتی به عنوان روایت پیامبر، نقل می‌شد.

جناب مسلم بن حداد کتابی دارد به نام «التمهید». در این کتاب نقل می‌کند که یکی از صحابه به بقیه صحابه توصیه کرد که مراقب باشید از ابوهریره، حدیث اخذ نکنید؛ چراکه من خودم دیدم این مطلب را از کعب الاحبار یاد گرفت و آمد به نام پیامبر نقل کرد و گفت که پیامبر چنین فرموده است در حالی که این مطلب را کعب الاحبار گفته بود. یعنی اینها سخنان کعب الاحبار و قصه‌های تمیم داری را که بعدها عنوان قصه‌گوی رسمی خلیفه را داشت، به عنوان تفسیر قرآن یا حدیث پیامبر در بین مسلمانان رواج می‌دادند. بنابراین از نظر سیاسی دخالت در امور خلافت و از نظر فرهنگی، ورود اسرائیلیات در تفسیر و حدیث از مهم‌ترین بازتاب‌های سیاسی و فرهنگی یهود در اسلام بود.

 

  • مهم‌ترین شخصیت‌های نفوذی یهود چه کسانی بودند؟

مهم‌ترین شخصیت‌های نفوذی که در اصل یهودی بودند و اظهار اسلام کردند، یکی کعب الاحبار است که در زمان خلافت عمر برای نخستین بار عمر را دید و اسلام آورد و در عین حال که تازه مسلمان بود از مشاوران نزدیک خلیفه شد. دیگری عبدالله بن سلام است که در زمان پیامبر ایمان آورده و اظهار اسلام کرده است. همانطور که عرض کردم این فرد تلاش داشت به آموزه‌های یهود عمل کند و تعصب خاصی نسبت به آموزه‌های یهود داشت و از عثمان و بنی‌امیه هم به شدت حمایت می‌کرد و بغض نسبت به امیرمؤمنان علیه‌السلام داشت. یکی تمیم داری است که منصب قصه‌گوی خلیفه را برعهده داشت و قصه‌های ساختگی برای مردم از خرافات یهود نقل می‌کرد، حتی از پیامبر قصه‌ای نقل کرده و به معاویه گفت که پیامبر برای من نامه‌ای نوشته و دستور داده که در سرزمین فلسطین از فلان جا تا فلان جا و به طور مثال چند روستا و دهکده را پیامبر وصیت کرده که شما به من بدهید. یعنی این قصه را ساخته و از معاویه هم این دستمزد را گرفته است. این فرد هم منحرف از امیرمؤمنان علیه السلام بود. وقتی که امام علی علیه‌السلام به خلافت رسید، عبدالله بن سلام و تمیم داری و زید بن ثابت که شخصیت بعدی هست، همه به سوی معاویه در شام مهاجرت کردند.

شخصیت بعدی زید بن ثابت است که از بچه‌گی با آموزه‌های یهود بزرگ شده و در حکومت خلفا دارای منصب خلافتی بوده است. امام باقر علیه‌السلام، حکم زید بن ثابت را حکم جاهلیت دانسته و فرموده‌اند که حکم دو نوع است؛ حکم خدا و حکم جاهلیت و حکم زیدبن ثابت، حکم جاهلیت است. وی هم منحرف از امیرمؤمنان علیه‌السلام بود.

شخصیت بعدی وهب من منبه است که می‌شود گفت بیشترین جعل حدیث را در بین این اشخاص کعب الاحبار به همراه همین وهب داشتند و احادیث بسیاری را به صورت جعلی درست کردند و به پیامبر نصبت دادند. وی در شام یکی از قصه‌گوهای معاویه بوده و همان قصه‌های یهود و اهل کتاب را برای مردم نقل می‌کرده است. این قصه‌گویی در زمانی اتفاق افتاده که خلفا تدوین حدیث و نقل حدیث به پیامبر را ممنوع کرده بودند و حتی ابن مسعود را به خاطر نقل حدیث پیامبر شلاغ زدند، ابوذر را تبعید کردند. اینها در چنین وضعیتی که نقل حدیث پیامبر جرم بود، به عنوان قصه‌گوی رسمی حکومت مطرح بودند و به جای احادیث پیامبر، قصه‌های یهود و اهل کتاب را نقل می‌کردند. اهمیت کار اینها از اینجا مشخص می‌شود که آرام آرام احادیث پیامبر از ذهن مسلمانان پاک می‌شد و به جای آن قصه‌های اهل کتاب یهود می‌نشست. لذا می‌بینیم که در تفاسیر اهل سنت، برخی آیات مربوط به انبیا و خداوند طوری تدوین شده که دقیقا مخالف با آیات دیگر قرآن و ادله عقلی است. در حقیقت همان اسرائیلیات است که وارد احادیث و تفسیر قرآن شده و علمای اهل سنت نیز خود بر این نکته تصریح کرده‌اند. ابن کثیر و رشید رضا و علمای بسیاری از اهل سنت به ورود اسرائیلیات در تفسیر اهل سنت و احادیث اهل سنت تصریح کرده‌اند که این هم نکته مهمی است.

 

  • آیا امروز مصادیقی از جنس همان کسانی را که در صدر اسلام، نفوذی‌های یهود بودند می‌شناسید؟

نفوذ همیشه مخفیانه است و اگر مخفی نبود، اسم آن را نفوذ نمی‌گذاشتند؛ از این رو، عوامل نفوذی پس از گذشت زمان مشخص می‌شوند. در زمانی که هستیم، همه نفوذی‌ها را نمی‌شناسند. افراد خاصی که دارای اطلاعات خاصی هستند، امکان دارد که بشناسند. در زمان ائمه علیهم‌السلام هم عرض کردم که همه اینها را نمی‌شناختند، بلکه افراد خاصی از صاحبان اسرار ائمه بودند که می‌دانستند یهود دارد چه کار می‌کند و به صورت سازمانی نفوذ کرده است. در این زمان هم این‌گونه است. ما اگر به صدر انقلاب نگاه کنیم، می‌توانیم نفوذ استکبار را در صدر انقلاب ببینیم. به طور مثال جریان بنی‌صدر و جریان منافقان که در جنگ تحمیلی دستشان رو ‌شد. در آن زمان شاید کسانی که به افرادی مانند بنی‌صدر رأی می‌دادند، از شخصیت وی اطلاع نداشتند، اما بعدها مشخص  شد که اینها با چه کسانی رابطه دارند. بنابراین اگر بخواهیم در دوره کنونی، اشخاص نفوذی را نام ببریم، سندی برای آن نمی‌توانیم رو کنیم.

به طور قطع نفوذ هست و مقام معظم رهبری نیز بارها بر این مطلب تأکید کرده‌اند که مواظب نفوذ دشمن باشید و حتما باید مراقب باشیم تا دشمن نتواند در دستگاه‌های دولتی نفوذ کند. گاهی خودمان می‌بینیم که به طور مثال فلان شخصیت رییس فلان وزارتخانه و یا رییس فلان پست مهم است که پس از مدت‌ها به فلان کشور رفته است و دیگر خبری از او نیست. اینها نشان می‌دهد که از قبل یک ارتباطاتی داشته و تحت تربیت آنها قرار گرفته است.

 

  • مثل آقای کدیور و مهاجرانی و سروش؟

بله. دیگر پس از مدت‌ها مشخص می‌شود که یک ضربه‌ای به جامعه اسلامی وارد کرده و پیش دشمن رفته‌اند و بعدها مشخص می‌شود که اینها از قبل با همان‌ها هم‌دست بوده‌اند. این روش یهود از صدر اسلام بوده و الآن پیچیده‌تر است. در صدر اسلام هم نفوذ یهود پیچیده بوده، اما در حال حاضر نسبت به زمان ائمه، بسیار پیچیده‌تر و نرم‌تر شده است. شاید افراد بسیار کمی که دارای اطلاعات خاصی هستند، بتوانند اینها را تشخیص دهند. باید دارای بصیرت باشیم؛ همچون کسانی که در صدر اسلام همیشه تابع امیرمؤمنان و ائمه علیهم السلام بودند و هیچ‌گاه تحت نفوذ یهود نرفتند، اگرچه از جریان هم مطلع نباشند، اما چون پیرو اهل بیت بودند، خود به خود تحت انحرافات و نفوذ یهود قرار نگرفتند. در این زمان هم جریان اینگونه است. قرار نیست همه ما دارای اطلاعات خاص باشیم. همین‌که تابع رهبر و تابع کسی که مطمئن هستیم دارای بصیرت و در راه حق است، باشیم، خود را از وسیله دشمن قرار گرفتن رهانیده‌ایم و تحت نفوذ یهود و دشمنان نرفته‌ایم. تنها راه این‌که دشمن از ما نتواند سوء استفاده کند این است که آن رهبر الهی که در زمان حضور امام، امام معصوم بوده و در زمان غیبت امام، مراجع معظم تقلید و به ویژه ولی فقیه هستند پیروی کنیم، به طور قطعی، دانسته یا نادانسته، مورد استفاده دشمن قرار نمی‌گیریم.

 

  • در این صورت در مقابل دشمن واکسینه می‌شویم.

بله تنها راه همین است. ما که نمی‌توانیم برویم اطلاعات خاص را به دست بیاوریم. امکان این امر برای اکثریت جامعه وجود ندارد. بنابراین به قول شما، تنها راه واکسینه شدن و تنها راه ایمن ماندن از نفوذ و تحریف دشمن، این است که تابع کسی باشیم که متصل به امام معصوم است.

 

  • تشکر می‌کنیم از این‌که وقت ارزشمند خود را در اختیار ما گذاشتید و به سؤالات مطرح شده، پاسخ گفتید. اما سؤال پایانی این است که براساس آنچه شما فرمودید، نفوذ سیاسی و اجتماعی یهود مقدمه‌ای برای نفوذ و تحریف فرهنگی و اعتقادی آنان در صدر اسلام بود؛ اما نتیجه این نفوذ چه می‌شود؟

بله بیشتر مطالبی را که عرض کردم درباره نفوذ سیاسی و اجتماعی یهود در صدر اسلام بود که به عنوان مقدمه نفوذ و تحریف فرهنگی و اعتقادی مطرح است و لذا شواهد و نکات مهم آن نیز نفوذ فرهنگی و تحریف فرهنگی است. اما نتیجه این نفوذ، همان انحرافات و تحریفات اعتقادی فرهنگی است که در اهل سنت پیش آمده و به دنبال آن، وهابیت و گروه‌های تکفیری شکل گرفته است.

  • آیا بهائیت هم از جمله این گروه‌ها و حاصل این تفکرات است؟

خیر. چون بهائیت از شیعه جدا شده است و به اسرائیلیات مربوط نمی‌شود. شاید بتوان گفت که یهود قصد ایجاد بهائیت را در زمان خودش داشته است، اما یهود افزون بر این‌که در تشکیل وهابیت، دست داشته، زمینه‌ساز تحریف‌‌های اعتقادی صدر اسلام نیز بوده است. در حال حاضر وقتی وهابیت در رد توسل، تبرک و درخواست شفاعت حرف می‌زند یا مقام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را تنزیل می‌دهند و در حد افراد معمولی قرار می‌دهند، اینها همه نشئت گرفته از همان خرافات و قصه‌های یهود است و برمی‌گردد به همان اعتقادات یهود که در صدر اسلام، وارد منابع اسلامی شده است.

به گزارش تاریخ تطبیقی، امام خمینی(ره) در مقدمه بحث ولایت فقیه، به دشمنی دشمنان اسلام از صدر اسلام تا حال اشاره نموده‌اند که گرفتاری به تبلیغات و دسایس یهود در این بین، از منظر مباحث ما ویژگی بالخصوصی دارد.
«نهضت اسلام در آغاز گرفتار يهود شد و تبليغات ضداسلامى و دسايس فكرى را نخست آنها شروع كردند و به‌طورى‌كه ملاحظه مى‌كنيد، دامنه آن تا به حال كشيده شده است.
بعد از آنها نوبت به طوايفى رسيد كه به يک معنى شيطان‌تر از يهودند. اينها به‌صورت استعمارگر از سيصد سال پيش يا بيشتر به كشورهاى اسلامى راه پيدا كردند و براى رسيدن به مطامع استعمارى خود، لازم ديدند كه زمينه‌هايى فراهم سازند تا اسلام را نابود كنند.
قصدشان اين نبود كه مردم را از اسلام دور كنند تا نصرانيت نضجى بگيرد؛ چون اينها نه به نصرانيت اعتقاد داشتند و نه به اسلام؛ لكن در طول اين مدت و در اثناى جنگ‌هاى صليبى، احساس كردند آنچه سدى در مقابل منافع مادى آنهاست و منافع مادى و قدرت سياسى آنها را به خطر مى‌اندازد، اسلام و احكام اسلام است و ايمانى كه مردم به آن دارند.
پس به وسايل مختلف، برضد اسلام تبليغ و دسيسه كردند. مبلغينى كه در حوزه‌هاى روحانيت درست كردند و عمالى كه در دانشگاه‌ها و مؤسسات تبليغات دولتى يا بنگاه‌هاى انتشاراتى داشتند و مستشرقينى كه در خدمت دولت‌هاى استعمارگر هستند، همه دست به دست هم داده، در تحريف حقايق اسلام كار كردند؛ به‌طورى‌كه بسيارى از مردم و افراد تحصيلكرده نسبت به اسلام گمراه و دچار اشتباه شده‌اند».

منبع: امام خمینی(ره)، ولایت فقیه، صص۹-۱۰

به گزارش تاریخ تطبیقی، پس از رحلت نبی اکرم(ص) سازمان نفاق چهار برنامه را در دستور کار قرار داد: حذف علی‌بن‌ابی‌­طالب(ع)؛ تحریف قرآن؛ تحریف سنت؛ تغییر فرهنگ عمومی. هدف از اجرای این چهار برنامه، هدم و نابودی اسلام بود. شرح این سیاست­های چهارگانه را که استاد طائب در جلسات درس تاریخ تطبیقی به‌صورت مفصل بحث کرده‌اند، به امید خداوند در چندین شماره خواهیم آورد.

الف- حذف علی(ع)

از آنجا که امیرمؤمنان(ع) بزرگ‌ترین حامی رسول خدا(ص) و اسلام پس از ایشان بود، و نیز داعیه‌دار خلافت پیامبر(ص) بود، دشمنان طرح حذف امیرمؤمنان(ع) از صحنه را برنامه‌ریزی کردند. این طرح و تلاش‌های دشمن در این زمینه و نیز دفاع فاطمه(س) از ایشان را بررسی خواهیم کرد.

برنامه نفوذ در سازمان حکومتی پیامبر(ص) از سوی دشمنان اسلام، با این هدف طراحی شده بود که حرکت پیامبر(ص) پس از او به دست جانشینش نیفتد. آنان با غصب ولایت به این هدف خود دست یافته بودند، ولی حلقه پایانی این نقشه ناتمام بود. باید علی(ع) کاملاً از صحنه حذف می شد؛ زیرا همان گونه که در زمان پیامبر(ص)، شخص رسول اکرم(ص) بالاترین تهدید برای آنان به شمار می آید، پس از ایشان، این خطر از ناحیه علی(ع) متوجه آنها بود؛ چرا که او می توانست افشاگر و همچنین خنثی‌ کننده طرح‌های آنان باشد. بنابراین می بایست ترور فیزیکی و نیز شخصیتی علی(ع) را در دستور کار خود قرار دهند (۱). اگر بتوانند ایشان را در یک درگیری به شهادت برسانند، می توانند حسنین(ع) را هم به جهت کمی سن و سالشان و فقدان حمایتهای لازم به آسانی از میان بردارند. با کشتن این سه، که امامت در نسل آنان تداوم می یابد، طرح دشمن کاملاً به اجرا در آمده است.

با توجه به اینکه علی (ع) در مدینه، پذیرفته افکار عمومی است، کشتن ایشان آسان نیست؛ گرچه مردم مدینه با ابوبکر بیعت کرده اند و او را جانشین پیامبر (ص) می دانند، اما با علی (ع) هم مشکلی ندارند؛ پس باید چالشی پیش آید و نتیجه آن باشد که مردم، علی (ع) را سزاوار کشته شدن بدانند. در صورت عدم موفقیت این برنامه، طرح بعدی آن است که علی (ع) به نوعی از ذهنها دور شود و وقتی به یک انسان فراموش شده تبدیل شد، از میان برداشتن او کاری آسان خواهد بود.

اگر علی (ع) در روزهای نخستین پس از رحلت پیامبر (ص)، از خانه بیرون می آمد، دو راه پیش رو داشت: یا بایستی بیعت می کرد و یا مقاومت کرده، می جنگید. بیعت علی (ع) در چنین شرایطی صحیح نبود؛ زیرا موجب تثبیت مشروعیت حاکمان می شد. از سوی دیگر رویارویی و درگیری با آنها نیز اصلاً به صلاح نبود؛ به دلیل آنکه علی (ع) در روزهای نخست، تنها چهار نیرو در اختیار داشت: سلمان، ابوذر، مقدار و عمار. ولی در طرف مقابل، توانایی به صف کردن نیروی فراوانی وجود داشت. سایر مردم نیز یا تماشاچی خواهند بود و یا جذب گروه قوی تر خواهد شد. بر فرض محال اگر علی (ع) موفق شده و همه نفرات مقابل را از میان بر می داشت، بازنده این میدان خود اوست؛ زیرا کسانی که در نظر عامه مردم، اصحاب خاص رسول الله (ص) هستند، همان کسانی که در جنگهای آن حضرت در کنار ایشان حضور داشته اند، به دست علی (ع) کشته می شوند و علی (ع) در تاریخ به عنوان قاتل اصحاب رسول الله (ص) معرفی می شود. نتیجه این عملیات، حذف شخص و شخصیت آن حضرت خواهد بود و دیگر از علی (ع) و اسلام چیزی نخواهد ماند.

برای نمونه کافی است نبرد علی (ع) با خوارج را که زمان حکومتش رخ داد، بررسی کنیم. با اینکه همه مسلمانان بر خروج این گروه از دین اجماع داشتند، هنگامی که امیر مؤمنان (ع) با آنها درگیر شد و آنان را از دم تیغ گذراند، به زیان علی (ع) انجامید و دیگر حضرت نتوانست در کوفه بماند. نتیجه جنگ نهروان، شهادت علی (ع) در محراب عبادت بود. حتی آثار سوء آن جنگ تا کربلا نیز باقی بود. علت دشمنی بسیاری از کوفیان با امام حسین (ع)، به عداوتشان با علی (ع) باز می گشت. گرچه جنگ نهروان در دراز مدت برای اسلام لازم بود، اما در کوتاه مدت نتیجه ای کاملاً به عکس داشت. اگر حضرت در مدینه، به روی اصحاب پیامبر (ص) شمشیر بکشد و پیروز گردد، پس از آن نمی توان به عنوان امام و وصی پیامبر (ص) در این شهر بماند و از او به عنوان یک دیکتاتور، یاد خواهد شد.

گاهی امامان معصوم (ع) در برابر حرکات مرموز دشمن، در چالشهایی گرفتار می آمدند که اگر دست به اقدام عملیاتی می زدند، امکان موفقیتشان بود؛ اما به دلیل عدم توجیه مردم، آبروی آنها در آن تاریخ لکه دار شده و دیگر کسی سراغشان نمی آید. هنر اهل بیت (ع) این بود که با آن همه دشمن و ابزار عملیات روانی که در اختیار دشمن بود، حتی نزد دشمنانشان آبرومند باقی ماندند. معاویه با تمام تبلیغاتی که بر ضد علی (ع) انجام داد، پس از شهادت آن حضرت از برخی یاران ایشان می خواست که حضرت را برایش توصیف کنند و با شنیدن تعریفهای آنان اشکش جاری می شد. شخص علی (ع) در کوفه ترور شد، اما شخصیت او تا ابد زنده است.

علی (ع) در این شرایط پس از پیامبر (ص)، نمی تواند از خانه بیرون بیاید؛ چرا که گرفتار مخمصه طراحی شده از سوی دشمن خواهد شد و از طرفی، اگر از منزل بیرون نیاید، فراموش می شود و با فراموش شدن وی، زمینه برای ترور حضرت فراهم می شود. برای عبور از این مرحله، به حسب ظاهر، از خود علی (ع) کاری بر نمی آید. در اینجا حضرت نیازمند نیرو است؛ البته نیروی مورد نیاز در اینجا، یک نیروی تبلیغی است. این نیروی آبرومند و پرتوان که پیش از این، خدا و رسول (ص) برای چنین روزی آماده کرده اند، کسی جز فاطمه زهرا (س) نیست.

در این مقطع حساس تاریخ، حفظ و نگهداری اصلی ترین کانون اسلام، یعنی ولایت و نجات امام و احیای اسلام در برابر این حرکت خطرناک، به عهده فاطمه (س) است. ازدواج علی (ع) با فاطمه (س) یکی از بزرگترین فضایل امیر مؤمنان (ع) شمرده می شود که بسیاری از اصحاب از جمله ابوبکر و عمر سعی کردند به آن دست یابند، ولی پیامبر (ص) تصمیم در این زمینه را موکول به امر الهی کرد (۲). با این سخن، موجبات توجه مردم به شأن والای فاطمه (س) فراهم شد و هنگامی که مدتی بعد فرمود: جبرئیل به  من خبر داد که خداوند فاطمه را در حضور چهل هزار هزار ملک به عقد علی در آورده است (۳) علی (ع) و فاطمه (س) بیش از پیش در اذهان مردم مطرح شدند.

 

اقدامات فاطمه (س) برای دفاع از علی (ع)

پیامبر اکرم (ص) همواره سعی می کردند به اقتضای شرایط، فاطمه (س) و جایگاه والای ایشان را به مردم معرفی کند. این ناشی از پیش بینی پیامبر (ص) از شرایط وخیم آینده بود.

ایشان به دفعات، لباس یا عبایی بر روی فاطمه (س) و علی (ع) و حسنین (ع) می انداخت و آیه تطهیر را تلاوت کرده، می فرمود: خدایا اینان اهل بیت من هستند (۴). همچنین در جریان مباهله با مسیحیان نجران، فاطمه (س) و علی (ع) و دو فرزندشان را با خود همراه کرده، باز همان مطلب را بازگو نمودند. رسول اکرم (ص) همواره در مقابل فاطمه (س) تمام قامت بر می خاست و سر و دهان مبارک زهرا (س) را می بوسید. این احترام به اندازه ای بود که موجبات حسادت و سؤال بعضی از همسرانش را فراهم آورد (۵).

تمجیدهای فراوانی درباره فاطمه (س) از سوی پیامبر اسلام (ص) شده است که به برخی دیگر اشاره می کنیم:

  • هر کس فاطمه را خشمگین کند، من را غضبناک نموده است؛ و هر کس مرا غضبناک کند، خدا را غضبناک نموده است (۶).
  • خداوند به غضب فاطمه غضب می کند و به رضایت او راضی می شود (۷).
  • فاطمه از همه زنان جهانیان برتر است (۸).
  • فاطمه و خدیجه و مریم و آسیه برترین زنان جهانیان­ و بافضیلت ترین زنان اهل بهشتند (۹).
  • فاطمه انسیه آسمانی (۱۰) و سیده زنان بهشتی است.

اینها همه و همه شاهدی بر سخن ما مبنی بر اصرار پیامبر (ص) در معرفی شخصیت والای حضرت فاطمه (س) است.

با وجود تمام تلاش رسول الله (ص) در بیان شخصیت والای فاطمه (س)، حضرت زهرا (س) نمی توانست به عنوان دفاع از ولایت، از منزل بیرون بیاید؛ چرا که غاصبان خلافت، در عملیات روانی چیره دست بودند و می توانستند جو مدینه را با تبلیغات تغییر دهند. گرچه در تاریخ به سختی می شود رد پای آشکار در زمینه نحوه عملکرد تبلیغاتی آنها یافت، ولی از این نکته که آنها توانستند در مدینه به سرعت خلأ قدرت را پر کرده و خود را به عنوان جبهه حق جا بزنند، قدرت و تخصص آنها در زمینه احاطه خبری، اثبات می شود.

با توجه به جو حاکم بر مدینه، اگر دختر پیامبر (ص) وارد این میدان شده و داعیه دار خلافت شود، او را نیز به آسانی ازسر راه بر می دارند. اما روند حمله به زهرا (س) باید به گونه ای باشد که ظاهری مشروع داشته باشد؛ دقیقاً همان کاری که صورت گرفت.

می توان مبارزات حضرت فاطمه زهرا (س) را در مقابل غاصبان خلافت و نیز پشتیبانی و دفاع از مقام ولایت و امامت، در پنج مرحله مورد بررسی قرار داد: ۱٫ جریان فدک؛ ۲٫ عزاداری حضرت زهرا (س) در فراق پیامبر (ص)؛ ۳٫ حضور حضرت در پشت در خانه به هنگام آتش گرفتن آن؛ ۴٫ اعلام نارضایتی حضرت از غاصبان خلافت؛ ۵٫ وصیت حضرت در مخفی بودن قبرشان.

 

یک- جریان فدک

از آنجا که حضرت زهرا (س) در ابتدای کار نمی توانست خلافت علی (ع) را مطرح کند، به ابزار دیگری تمسک جست؛ ابزاری که پیامبر  اکرم (ص) پیش از این در اختیار او قرار داده بود.

پیامبر (ص) پس از جنگ خیبر، فدک را به حضرت زهرا (س) بخشیده بود. رسول گرامی اسلام (ص) که از برآوردن درخواست حضرت زهرا (س) در اعطای یک کنیز برای کمک در کار منزل، استنکاف کرده و به جای آن، ذکر تسبیحات را به او آموخته است (۱۱)، هنگام نزول آیه «وآتِ ذالقُربی حقَّه» (۱۲)، از سوی خداوند مأمور شد فدک را به فاطمه (س) ببخشد. پیامبر (ص) زهرا (س) را به مسجد فراخواند و فدک را تقدیم او کرد (۱۳).

درباره ارزش مادی فدک، همین بس که یهودیان فدک حاضر شدند محصول یک سال آنجا را به بیست و چهار هزار دینار از پیامبر (ص) بخرند (۱۴). اگر بخواهیم این مبلغ را به قیمت امروز بسنجیم، با احتساب اینکه یک دینار، حدود چهار و نیم گرم طلاست، به قیمت امروز، محصول یک سال فدک، بیش از یک میلیارد تومان تخمین زده می شود. طبیعتاً چنین ملک عظیمی باید چند صد کارگر ثابت داشته باشد و هنگام جمع آوری محصول، به چند هزار کارگر نیاز دارد و باید در مدینه دارای دفتر تجاری باشد. در این زمان، فاطمه (س) برای دفتر فدک مسؤولی معین کردند.

این مال هنگفت در زمانی به حضرت زهرا (س) بخشیده شد که هنوز مسلمانان در تنگدستی به سر می برند. زهرا (س) همانند پدر، دنیا گرایی در وجود مبارکش، راه ندارد و اگر چون فقرا زندگی می کند، از فقر نیست؛ بلکه اگر غنی هم شود، تغییری در زندگی او رخ نخواهد داد. طبیعی است که درآمد فدک را در تمام این سالها (از سال هفتم تا یازدهم) در اختیار پیامبر (ص) قرار می داده است تا صرف مسلمانان شود. یعنی در عین حال که فدک، ملک فاطمه (س) بود، اما از درآمدهای ثابت حکومت پیامبر (ص) محسوب می شد و یکی از مؤلفه های مخارج مدینه در حکومت حضرت رسول (ص) بود.

وقتی ابوبکر قدرت را به دست گرفت، در نخستین اقدام، فدک را مصادره کرد. این عمل برای تثبیت قدرت آنها بسیار لازم و اساسی بود؛ زیرا آنان نیاز بسیاری به پول داشتند. به رغم بیعت عامه مردم مدینه با ابوبکر، ساکت نگه داشتن سران قبایل و اشراف آنها بدون پول ممکن نیست. از سوی دیگر، قبایل دور دست که خبر غدیر و معرفی علی (ع) به جانشینی پیامبر (ص) را شنیده اند، در مقابل انتخاب ابوبکر مقاومت کرده، او را به رسمیت نمی شناسند و از فرستادن زکات به مدینه، که مخارج حکومت از آن تأمین می شد، خودداری می کنند. افزون بر این، باقی ماندن فدک در ملکیت حضرت زهرا (س) برای آنها بسیار مخاطره آمیز است؛ زیرا همانند اموال حضرت خدیجه (س) که در اختیار پیامبر اکرم (ص) قرار گرفت و سبب رشد اسلام در مکه گردید، فدک نیز می تواند علی (ع) را یاری کند.

ابوبکر با اخراج عامل حضرت زهرا (س) بر فدک و تعیین فردی از سوی خویش برای اداره آن، زمینه حرکت فاطمه (س) را فراهم کرد.

زهرا(س) در اعتراض به مصادره فدک به مسجد آمد. ایشان با مخاطب قرار دادن ابوبکر، در همان ابتدای سخن فرمود: ای پسر ابی قحافه! آیا در کتاب خدا نوشته شده است که تو از پدرت ارث ببری و من نبرم؟ چیز شگفتی آوردی. آیا بر ستون محکمی تکیه کرده اید که کتاب خدا را رها کرده، پشت سرتان انداختید.

با این سخن فاطمه (س)، توجه مردم به موضوع معطوف شد. ابوبکر پس از بیان مقدمه ای در ارادتش به پیامبر (ص) و زهرا (س) گفت: فدک از اموال رسول الله بوده و من از پیامبر شنیدم که فرمود: پیامبران ارث نمی گذارند (۱۵). حضرت زهرا (س) فرمود: قرآن می گوید: سلیمان از داود ارث برد (۱۶). زکریا از خداوند فرزندی طلب کرد که از او و آل یعقوب ارث ببرد (۱۷). در قرآن توصیه اکید به وصیت شده است. آیا پیامبر (ص) خلاف قرآن حرف می زند (۱۸) یا اینکه تو خلاف قرآن حرف می زنی؟ این سخن را از کجا آوردی؟ ابوبکر تأکید کرد که این سخن را خودش از پیامبر (ص) شنیده است. عایشه و حفصه و اَوس بن حَدَثان هم آمده و شهادت دادند که آنها نیز این سخن را از پیامبر(ص) شنیده اند (۱۹).

حضرت زهرا (س) پس از نا امیدی در اثبات این مطلب که قانون ارث درباره انبیا نیز جاری است، بحث را بر مسأله فدک متمرکز کرد.

علت اینکه حضرت زهرا (س) در ابتدا، موضوع ارث از پیامبر (ص) را مطرح کرد، این بود که پیامبر (ص) اموال بسیاری در خیبر و نواحی دیگر داشت (۲۰) که طبق قانون ارث، هفت هشتم آن به حضرت زهرا (س) می رسید و ایشان با طرح قانون ارث در ابتدای کلام، افزون بر فدک، آن اموال را نیز مطالبه کرد، که البته با تمسک به حدیث جعلی توسط مخالفان، دست آن حضرت از تمام آن املاک کوتاه شد. ولی از آنجا که فدک هدیه ای بود که پیامبر (ص) در زمان خویش به فاطمه (س) بخشیده بود، از جمله میراث او محسوب نمی شد و آنها نمی توانستند با تمسک به آن حدیث جعلی، غصب آن را توجیه کنند؛ بنابراین حضرت زهرا (س) این مطلب را در مرحله بعد طرح کرد و فرمود: فدک را پیامبر اکرم (ص) در زمان زندگی اش به من بخشید؛ هنگامی که در برابر چشم مسلمانان در مسجد، مرا خواست و گفت: من این را به تو می بخشم. شما عامل من بر فدک را از آنجا راندید (۲۱).

وقتی کلام به اینجا رسید، ابوبکر گفت: آیا شاهدی هم داری؟ فاطمه (س) گفت: پیامبر در برابر چشم مسلمانان این کار را کرد. سپس منتظر شهادت مسلمانان شده، اما سکوت پاسخی بود که دریافت نمود. هیچ کس حاضر به شهادت نشد.

خط تبلیغی حکومت، مبنی بر اینکه فدک از اموال مسلمانان است و نمی تواند در اختیار دختری جوان گیرد، از جمله دلایل این سکوت است. از سوی دیگر، عدم قدرت عقل و تفکر مردم، مانع شهادت دادن آنان شد. گرچه شخصیت فاطمه (س) در بین مردم محترم بود، اما شخصیت پردازی برای ابوبکر، به اندازه ای بود که آنان را در تشخیص حق و باطل سرگردان ساخت. بسیاری دیگر نیز تماشاچیانی بودند که ترجیح می دادند در سیاست دخالت نکرده، همرنگ جماعت باشند.

تنها ام ایمن و علی (ع) برای شهادت حاضر شدند. ام ایمن پیش از آنکه شهادت خویش را بیان کند، خطاب به ابوبکر گفت: من خود تو را شاهد می گیرم آیا این سخن را از پیامبر (ص) شنیده ای که ام ایمن از زنان بهشتی است؟ ابوبکر سخن او را تأیید کرد. ام ایمن پس از گرفتن این اقرار از او، شهادت داد که پیامبر (ص) فدک را به زهرا (س) بخشیده بود. علی (ع) هم به مانند او شهادت داد (۲۲). این جا ابوبکر مجبور به نوشتن سندی دال بر مالکیت زهرا (س) بر فدک شد و آن را به زهرا (س) داد. اما اهمیت این موضوع آنقدر کم نبود که آنها به همین آسانی از آن دست بردارند و بنابراین به سرعت عمر را خبر کردند و در همان حین عمر وارد شد و پرسید: این نوشته چیست؟ ابوبکر گفت: فاطمه درباره فدک ادعا کرد و ام ایمن و علی (ع) شهادت بر آن دادند و من نوشته ای بر آن نوشتم. عمر بلافاصله نوشته را گرفته و بر آن آب دهان انداخته، پاره اش کرد و گفت: فدک سهم مسلمین است. اَوس بن حَدَثان و عایشه و حفصه شاهدند که پیامبر گفته است: ما ارث نمی گذاریم. افزون بر این شهادت آن دو قبول نیست. علی (ع) همسر او است و به سمت خود می کشد؛ ام ایمن هم زن است و شهادتش به تنهایی کافی نیست (۲۳).

علی (ع) به مسجد آمد و فرمود: ابوبکر! آیا بر ما به خلاف حکم خدا در میان مسلمین، حکم می کنی؟ او پاسخ داد: نه. علی (ع) گفت: اگر در دست مسلمین چیزی باشد که آن را تملیک کرده باشند، سپس من آن چیز را ادعا کنم، از چه کسی بینه می خواهی؟ پاسخ داد: از تو. امام (ع) فرمود: پس چرا از فاطمه (س) درباره چیزی که در دستش بود و پیامبر (ص) در حیاتش به ملک او در آورده بود، دلیل خواستی و از مدعی دلیل نمی خواهی. هیچ کس از ذوالید دلیل نمی خواهد (۲۴). تو که ادعا می کنی این مال او نیست، باید بینه بیاوری. عمر گفت: این فیئ مسلمین است که در دست فاطمه بود. علی (ع) فرمود: بگویید آیه «انما یرید اللهُ لِیُذهِبَ عنکم الرجسَ اهلَ البیت و یُطَهِّرَکم تطهیرا» (۲۵) درباره ما نازل شد یا درباره شما؟ آنها گفتند: درباره شما. حضرت ادامه داد: حال اگر شهودی بیایند و به فحشا یا دزدی فاطمه شهادت دهند، شما آنها را تصدیق می کنید؟ عمر گفت: آری و حد را بر او جاری می  کنیم؛ همان گونه که بر زنان مسلمین حد می زنیم. امام (ع) فرمودند: در این صورت تو بر دین محمد (ص) نیستی و از کافران خواهی بود؛ چرا که شهادت خداوند بر طهارت او را نپذیرفته و شهادت غیر او را پذیرفتی. در اینجا مردم زیر لب سخن می گفتند و بعضی می گریستند و می گفتند: والله حق با علی است. پس از این قضایا امام (ع) به خانه بازگشتند (۲۶).

از این نقطه، جهت عوض شد و غاصبان، آن روی سکه، یعنی توسل به خشونت را در دستور کار خویش قرار دادند. از سوی دیگر، حضرت زهرا (س) هم از چالش پیش آمده در موضوع فدک عبور کرده، بحث را به موضوع اصلی، یعنی غصب ولایت کشاند. در واقع با چالش فدک، پرسشی در ذهن مسلمانان ایجاد شد و زمینه طرح موضوع اساسی ایجاد شد.

پس از غصب فدک، حضرت زهرا (س) بار دیگر به مسجد می آیند. از اینجا به بعد راه برای مطرح کردن موضوع علی بن ابیطالب (ع) و بیان انحراف حاکمان از مسیر مهیا می شود. حضرت خطبه ای طولانی ایراد می کنند و در آن، از توحید آغاز می کنند، بسیاری از احکام اسلام را با اشاره به فلسفه اجمالی تبیین می کنند و از مردم به دلیل کوتاهی در امر ولایت و حقوق علی (ع) گلایه میکنند (۲۷).

این خطبه معروف به فدکیه، کسی از اصحاب را به حمایت از فاطمه (س) بر نیانگیخت! ابوبکر لب به سخن گشود و گفت: ای دختر رسول الله! من این کارها را از طرف خود انجام ندادم؛ بلکه این مردم مرا امیر و رئیس خود قرار دادند (۲۸). این گفتار بدین معناست که ای دختر رسول الله، گفتی و مردم نیز شنیدند و پاسخ مثبتی به تو ندادند؛ بنابراین بازگرد و در خانه ات بنشین. ابوبکر با این گفتار می خواست بر این تهدید غلبه کند. حضرت فاطمه (س) پس از این، مسیر مبارزه را تغییر می دهد و مبارزه را به شکلی دیگر آغاز می کند (۲۹).

ادامه دارد…

(۱). الخرائج و الجرائح، ج۲ ص۷۵۷؛ شرح نهج البلاغه، ج۱۳، صص۳۰۱ – ۳۰۲٫

(۲). إعلام الوَری،  ج۱، ص۱۶۰٫

(۳). همان، ص۲۹۷٫

(۴). همان، ص۲۹۳٫

(۵). همان، ص۲۹۶٫

(۶). همان، ص۲۹۴٫

(۷). همان.

(۸). من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۱۷۹ و ص۴۲۰٫

(۹). إعلام الوَری،  ج۱، ص۲۹۵ و ۲۹۶٫

(۱۰). همان، ص۲۹۷٫

(۱۱). علل الشرائع، ج۲، ص۳۶۶٫

(۱۲). سوره اسراء، آیه۲۶٫

(۱۳). الدر المنثور، ج۴، ص۱۷۷٫

(۱۴). الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۱۱۳٫

(۱۵). اینجا نکته ای قابل طرح است: آنها ادعا کردند فدک از اموال صدقه است. اموال صدقه به امول زکات، که نزد پیامبر (ص) بود، گفته می شود و طبعاً پس از پیامبر (ص) این اموال به حاکم بعدی منتقل می شود و به وارثان پیامبر (ص) نمی رسد؛ همانگونه که اموال خمسی که در اختیار یک مرجع تقلید است، پس از مرگ او به مرجع بعدی منتقل می شود. اگر ابوبکر به این سخن که، ما پیامبران، اموالی را که به عنوان صدقه به جا بگذاریم، به ارث نمی رسد، استناد کرده باشد، سخن درستی است که البته پاسخش را از حضرت زهرا (س) گرفته است که فرمود: فدک، صدقه و زکات نبود (همه مفسران و مورخان بر این مطلب که فدک از انفال بوده است که اختصاص به شخص پیامبر (ص) دارد، اتفاق دارند) و پیامبر آن را به من بخشیده بود. وقتی کار به اینجا رسید، او مطلب را تغییر داد و روایت را چنین بیان کرد: ما انبیا اصلاً ارث به جا نمی گذاریم؛ هرچه به جا بگذاریم صدقه است. ولی معنای جدید، مشکل عدم سنخیت با نص قرآن را در پی داشت. به هر حال در تاریخ، مسأله ثابتی نمی بینیم و در این سؤال و جوابها هر دو استدلال طرح شده است.

(۱۶). «وَ وَرِثَ سلیمانُ داودَ». سوره نمل، آیه۱۶٫

(۱۷). « … فهب لی من لدنک ولیاً یَرِثُنی و یَرِثُ من آل یعقوب». سوره مریم، آیات ۵ و ۶٫

(۱۸). پیامبر (ص) خود فرمودند: «ما خالَفَ کتابَ الله فاضرِبوه علی الجدار».

(۱۹). تفسیر  القمی، ج۲، صص۱۵۶- ۱۵۷٫

(۲۰). شرح نهج البلاغة، ج۱۶، ص۲۱۷٫

(۲۱). طبق قاعده ید، این مطلب که حضرت زهرا (س) در آنجا عاملی دارد، نشان دهنده مالکیت ایشان بر آنجاست.

(۲۲). ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج۱۶، ص۲۱۶ نقل می کند: عمر و عبدالرحمن بن عوف در مقابل شهادت علی (ع) و ام ایمن آمده و شهادت دادند که پیامبر فدک را تقسیم کرد. به فرض صحت این نقل، این شهادت و ادعای آن دو درست نیست؛ چون معقول نیست مالی که تقسیم شده و برای خود صاحب دارد، در تمام این سالها در دستان فاطمه (س) باشد. مضافا که ابوبکر و عمر طبق آن تقسیم ادعایی عمل نکردند.

(۲۳). در اینجا چند نکنه هست: اولاً، شهادت نساء منضم به شهادت رجال، در اموال مقبول است؛ ثانیاً اینکه گفت علی شریک اوست و شهادت شریک پذیرفته نیست، سخنی نادرست است، زیرا شهادت شریک در مالی که خودش در آن مال شریک باشد، مقبول نیست؛ علی (ع) که در فدک با او شریک نیست، بلکه در زندگی با او شریک بود.

(۲۴). البینة علی المدعی و الیمین علی من انکر.

(۲۵). سوره احزاب، آیه ۳۳٫

(۲۶). الإحتجاج، ج۱، ص۹۲؛ تفسیر القمی، ج۲، ص۱۵۶- ۱۵۷٫

(۲۷). بحارالانوار، ج۲۹، ص۲۲۵٫

(۲۸). همان، ص۲۳۲٫

(۲۹). برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب.

 

 

به گزارش پایگاه تاریخ تطبیقی، ابوذر غِفاری یکی از یاران خاص و باوفای نبی مکرم اسلام(ص) و امیرالمؤمنین(ع) بود که قضیه تبعید غریبانه‌اش به رَبَذه توسط عثمان، در تاریخ ثبت شده است. اما با وجود این، تجلیل امیرالمؤمنین(ع) از او موقع بدرقه‌اش مسلما قوت‌قلبی بوده برای این صحابی ارجمند در طول دوران تبعید.

در سال ۳۰ هجرى وقتى كه عثمان، ابوذر را به بيابان خشک رَبَذه تبعيد مى‏‌كرد، فرمانى صادر كرد كه كسى حق ندارد او را بدرقه كند. امیرالمؤمنین(ع) و فرزندانش اعتنايى به آن نكرده و ابوذر را بدرقه كردند. امام(ع) به هنگام بدرقه او فرمود:

«يَا أبَا ذَرٍّ إنَّكَ غَضِبْتَ لِله فَارْجُ مَنْ غَضِبْتَ لَهُ إنَّ الْقَوْمَ خَافُوكَ عَلَى دُنْيَاهُمْ وَ خِفْتَهُمْ عَلَى دِينِكَ فَاتْرُكْ فِي أيْدِيهِمْ مَا خَافُوكَ عَلَيْهِ وَ اهْرُبْ مِنْهُمْ بِمَا خِفْتَهُمْ عَلَيْهِ فَمَا أحْوَجَهُمْ إلَى مَا مَنَعْتَهُمْ وَ مَا أغْنَاكَ عَمَّا مَنَعُوك…؛

اى اباذر! همانا تو براى خدا به خشم آمدى؛ پس اميد به كسى داشته باش كه به‌خاطر او غضبناک شدى. اين مردم براى دنياى خود از تو ترسيدند و تو بر دين خويش از آنان ترسيدى؛ پس دنيا را كه به‌خاطر آن از تو ترسيدند، به خودشان واگذار و با دين خود كه براى آن ترسيدى، از اين مردم بگريز. اين دنياپرستان چقدر محتاجند به آنچه كه تو آنان را از آن ترساندى و تو چقدر بى‌نيازى از آنچه آنان تو را منع كردند».

 

نهج البلاغه، خطبه ۱۳۰