مدینه، شهر پیامبر(ص) و پایتخت علمی و معنوی جهان اسلام بود که با حضور صحابه و تابعین، جایگاه ویژه‌ای در جهان اسلام داشت. حضور اهل‌بیت(ع) در مدینه، بر جایگاه این شهر بیش از پیش افزوده بود و این شهر را به پایگاهی برای بنی‌هاشم تبدیل کرده بود.
مأمون، امام رضا(ع) را به طوس کشانید تا این پایگاه تشیع را تضعیف کند؛ ولی امام(ع) این تهدید را به فرصتی جدید تبدیل کرد؛ چراکه به‌دنبال حرکت امام رضا(ع) به ایران، بسیاری از بنی‌هاشم به ایران مهاجرت کردند. به این ترتیب، نه‌تنها مدینه پایگاهی به‌عنوان تشیع باقی ماند، بلکه ایران نیز به‌عنوان پایگاه جدید شیعه تقویت شد. بازتاب این هجرت پربرکت، به اطراف ایران نیز سرایت کرد؛ به‌طوری‌که بیشتر سادات هند، رضوی هستند.

رهبر انقلاب در بیان لزوم انقلابی‌گری حوزه‌ها، به شواهد فراوان تاریخی تمسک می‌کنند و با بررسی سیره و رفتار سیاسی علمای بزرگ، نقش تاریخی روحانیت در نهضت‌ها و انقلاب‌ها را مورد تأکید قرار می‌دهند:
از نقش مرحوم سیدمحمدکاظم طباطبایی، صاحب عروه، و بعضی دیگر از مراجع قم در فتوا به‌نفع مردم مسلمان لیبی و علیه ایتالیایی‌ها، تا اعلام جهاد مرحوم آیت‌الله‌العظمی سیدعبدالحسین لاری وقتی انگلیسی‌ها در بوشهر نیرو پیاده کردند. همچنین فتوای مرحوم شیخ‌الشریعه‌ اصفهانی، مرجع تقلید بزرگ ساکن نجف، مبنی‌بر اینکه استعمال اجناس مصنوعه‌ در داخل کشور لازم است و مردم باید از استفاده از مصنوعات خارجی اجتناب کنند، تا به این ترتیب، دیگران در داخل کشور نفوذ نکنند. و همین‌طور فتوای میرزای شیرازی دوم، مرحوم میرزامحمدتقی شیرازی در مقابله با انگلیسی‌ها و فتوای تحریم انتخابات قلابیِ انگلیسی‌ها در عراق، نمونه‌ای دیگر از حضور علما در صحنه‌ سیاست است.
رهبر معظم انقلاب، نقش علما در مشروطیت را نیز بی‌نظیر می‌دانند. به اعتقاد ایشان، «در مشروطیت، نقش علما نقشی نیست که قابل مقایسه با نقش دیگران باشد».

غلبه و رشد بورژوازی در غرب و در پی آن، وقوع انقلاب صنعتی در انگلستان و سایر کشورهای اروپایی، موقعیت ممتازی را در عرصه اقتصادی و نظامی به کشورهای غربی بخشید… و کشورهای غربی را با توجه به دست یافتن بر تولید مازاد بر نیاز از یک طرف، و نیاز به بازار فروش، مواد خام و نیروی کار ارزان‌قیمت از سوی دیگر، متوجه کشورهای دیگر کرد و هجوم استعماری کشورهای غربی را به دنبال آورد. نتیجه این حرکت، بروز جنگ‌های وحشتناک، کشتار مردم مناطق مورد هجوم و ترویج و احیای برده‌داری بود. این نخستین گام‌های استعمار بود که با اتکا بر نیروی باروت و کشتی‌های توپدار برداشته می‌شد.

تداوم این برخورد با توجه به هزینه‌های سنگین لشکرکشی، بیدار شدن روح مقاومت در ملل تحت هجوم و رشد خودآگاهی‌های آنان نسبت به پدیده استعمار را در پی داشت. بر اثر گسترش مخالفت‌ها، تداوم چنین روشی در درازمدت نه ممکن بود و نه مقرون‌به‌صرفه؛ لذا کشورهای استعمارگر به فکر تغییر شیوه افتادند. ابتدا پس از هر اشغال، به یک سلسله کارهای فرهنگی دست زدند و سپس کم‌کم از برخوردهای آشکار خود کاستند و به‌مدد نیروهای بومی که در مدت حضور بیگانگان از فرهنگ خود تهی گشته بودند و به‌عنوان عوامل آنان عمل می‌کردند، از دور به کنترل اوضاع و حفظ منافع خود پرداختند. این شیوه جدید که در آن، نقش عوامل بومی از اهمیت بسیاری برخوردار است، به «استعمار نو» و شیوه قدیمی که مبتنی بر اشغالگری به‌وسیله نیروهای نظامی و اداره کشور به‌صورت مستقیم به‌دست اشغالگران بود، به «استعمار کهنه» معروف شد.

موسی نجفی- موسی فقیه حقانی، تاریخ تحولات سیاسی ایران، ص۵۳۸

  1. منافقان؛ برادران اعتقادی اهل‌کتاب

حق تعالی با صراحت، منافقان را برادران اهل‌کتاب می‌خواند و مي‌فرماید: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطيعُ فيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ‏».[۱] منافقین چون به‌حسب ظاهر، مسلمان و اهل مدینه بودند (وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاق‏)[۲] در جریان اِجلای یهود خواستند به تبعید آنها رنگ قداست بدهند؛ لذا گفتند: اگر شما از جزیرة‌العرب بیرون رفتید، ما نیز به‌همراه شما می‌آییم تا نگویند یهودیان را بیرون کردند؛ چون ما، هم مسلمان و هم اهل مدینه‌ایم، اگر شهر را ترک کنیم، هم تبعید شما رنگ هجرت می‌گیرد و هم سندی برای بی‌لیاقتی مسلمین است. همچنین  آنان در این کار، آن‌چنان مصرند که می‌گویند: «و لا نُطِیع فیکم أحداً أبداً». کلمه «أبداً» تأکیدی است برای اینکه اگر هرگونه فشاری بیاید که بخواهد جلوی هجرت ما را بگیرد، بی‌اثر است. آنان برای اینکه اثبات کنند این همکاری نه برای آن است که در مدینه باهم دادوستد و روابط تجاری داشتند، بلکه فقط در راه عقیده است، گفتند: «و إن قُوتِلتُم لَنَنصُرَنَّکُم»؛ چون جنگی که بین مسلمین و یهودیان بروز می‌کرد، فقط برای عقیده بود؛ نه بر سر مال و تجارت و سرزمین. پس آنان برای اینکه اثبات کنند این هماهنگی، در اعتقاد است، نه در مسائل دیگر، گفتند: «و إن قُوتِلتم لَنَنصُرَنَّکُم».

اینکه فرمود: «يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ»، این اخوت، اخوت در اعتقاد است و محدود به نسب و آب و خاک نیست – مثل آیه «إنما المؤمنونَ إخوَةٌ»- یعنی همه منافقان در هرجا برادران اهل‌کتاب هستند؛ از حیث اعتقاد و عدم قبول حق.

  1. امید منافقان بر کمک اهل‌کتاب

منافقان که ایمانی به خدا نداشتند، به‌جای توکل بر خدا و اعتماد بر نصرت الهی، بر عده و امکانات یهودیانِ هم‌پیمانشان چشم دوخته بودند؛ به همین جهت، برای راضی کردن آنها و تداوم دوستی‌شان، هر کاری را می‌کردند. حق تعالی به این صفت منافقان اشاره کرده و می‌فرماید: «فَتَرَى الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشى أَنْ تُصيبَنا دائِرَةٌ فَعَسَى اللّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلى ما أَسَرُّوا في أَنْفُسِهِمْ نادِمينَ».[۳]

مفسرین در تفسیر این آیه گفته‌اند: منظور، منافقین هستند که در دوستی با یهود شتاب می‌کردند و حتی بچه‌هایشان را برای شیر دادن، به ‌آنها می‌سپردند، و می‌گفتند: از وقوع حوادث می‌ترسیم؛[۴] یعنی می‌ترسیم مسلمانان شکست بخورند و یهود پیروز شوند؛ لذا دست دوستی به آنها دادیم.

همچنین در برخی از تفاسیر وارد شده که عُبادَةبن‌صامت نزد پیامبر(ص) آمد و گفت: من هم‌پیمانان زیادی از یهود دارم؛ ولی از کمک و ولایت آنها بیزاری می‌جویم و به ولایت خدا و رسولش پناه می‌آورم. عبدالله‌بن‌اُبَی منافق گفت: ولی من از ولایت یهود بیزاری نمی‌جویم و از حوادث روزگار می‌ترسم.  و این آیه نازل شد.[۵]

چنان‌که ملاحظه می‌شود، منافقین با کمک‌های اهل‌کتاب – به‌خصوص یهود- در مدینه فعالیت داشتند و می‌توان گفت: پشت پرده توطئه‌های منافقان، اهل‌کتاب بودند و هماهنگی بین یهود و منافقین، چیزی است که حتی نویسندگان یهودی نیز بر آن اذعان کرده‌اند؛ چنان‌که «اسرائیل ولفنسون» در کتاب « تاريخ اليهود في بلاد العرب» می‌نویسد: «یهودیان با سردسته منافقان، عبدالله‌بن‌اُبَی پیوندی ناگسستنی داشتند و حتّی در هنگام مرگ، بر بالین او حاضر شدند و پس از مرگش نیز برای او عزاداری کردند.[۶]

خدمات منافقان به اهل‌کتاب در عصر رسالت

بیان قرآن در ارتباط بین اهل‌کتاب و منافقین که به «اخوت» تعبیر آورده است، در اثبات ادعای همکاری بین این دو گروه کافی است؛ اما برای روشن شدن این امر، لازم است خدمات متقابل آنها برای هم تبیین شود. در اینجا خدمات منافقین به اهل‌کتاب را به‌صورت اختصار اشاره می‌کنیم:

  1. تحریک یهودیان برای جنگ با مسلمانان؛[۷]
  2. کمک به اهل‌کتاب در جنگ علیه مسلمین؛[۸]
  3. هم‌صدا شدن با یهود و ایجاد تشویش و شورش علیه پیامبر(ص)؛[۹]
  4. هم‌پیمان شدن با اهل‌کتاب و دوستی با آنها برخلاف دستورات قرآن؛[۱۰]
  5. اجرای فرامین اهل‌کتاب در مواقعی که خودشان حضور نداشتند؛ مثل ساختن مسجد ضرار به‌دستور آنها؛[۱۱]
  6. تخلف از یاری پیامبر(ص) در جنگ‌ها به‌نفع یهود؛[۱۲]
  7. یادآوری برتری فرهنگی اهل‌کتاب به مسلمین و اعتقاد به خرافات آنها؛
  8. سعی و تلاش برای ترویج آموزه‌های کتب اهل‌کتاب در بین مسلمین.

پشتیبانی  اهل‌کتاب از منافقان

علاوه بر اینکه منافقین به‌عنوان جاسوس، کارهایی را برای اهل‌کتاب در مواقع ضروری انجام می‌دادند، علمای اهل‌کتاب نیز با وعده‌ها و دروغ‌ها و با حمایت‌های اقتصادی و اجتماعی خود، منافقین را پشتیبانی می‌کردند. در اینجا برای نمونه، چند  مورد از این اقدامات ذکر می‌شود:

  1. وعده یاری به منافقان، در صورت پیروزی در جنگ؛[۱۳]
  2. تشکیل جلسات سری منافقان در منازل یهود؛
  3. تمجید و توصیف منافقان و مغرور کردن آنها.
  4. نجات جان منافقان در صورت شرکت کردن آنها در جنگ.

 

[۱] –  الحشر(۵۹): آیه ۱۱

[۲] – التوبه(۹): آیه ۱۰۱

[۳] – المائده(۵): آیه ۵۲

[۴] – الدر المنثور،ج۳ ص۴۰۰

[۵] – أسباب النزول ،ص:۲۰۰

[۶]   –    ص۲۲۶٫

[۷] – مانند اقدامات آنها در جنگ بنی‌نضیر که یهود را تشویق می‌کردند تا با پیامبر(ص) جنگ کنند.

[۸] – الحشر(۵۹): آیه ۱۱

[۹] – چنان‌که در جنگ بنی‌قُریظه هنگام قطع درختان اتفاق افتاد.

[۱۰] – أسباب النزول ،ص:۲۰۰

[۱۱] – تاريخ الإسلام ( للذهبی)،ج‏۲،ص:۶۴۹

[۱۲] – مثل تخلف در جنگ احد و همراهی با یهود.

[۱۳] – چنان‌که ذکر شد، عبدالله‌بن‌اُبَی و امثال او،  به‌جای اعتماد به نصرت الهی، بر این وعده‌ها امید داشتند.

دومین جنگ پیامبر(ص) با مشرکان، نبرد احد در سال سوم هجرت بود. ایشان به مشورت با ياران خود پرداخت و نخست خود آن حضرت پيشنهاد داد که در داخل مدينه بجنگيم و جنگ را به جنگ شهری تبديل کنيم؛ ولی برخی اصحاب، نظر ايشان را نپذيرفتند. اصحاب در برابر رأی مستحکم پيامبر(ص) که با اصول نظامی سازگار بود، می‌بايست دليلی واضح و منطقی می‌آوردند؛ اما چنان‌که در تاريخ نقل شده است، دليل مخالفان اين بود که عار است از شهر خارج نشويم؛ يا جوانان گفتند: ما در جنگ بدر نتوانستيم شرکت کنيم و امروز می‌خواهيم جبران کنيم.

دلايل مخالفانِ پيشنهاد پيامبر(ص) متعصبانه و بی‌اساس بود. غيرمنطقی بودن اين سخنان و سستی ادله خروج از مدينه، نشان می‌دهد که جريان‌سازی‌ای رخ داده بود تا واقعيتی را بپوشاند؛ آن واقعيت، تحميل خروج از شهر بر پيامبر اکرم(ص)بود. اگر جنگ در شهر اتفاق می‌افتاد، بی‌شک به‌سود پيامبر(ص) تمام می‌شد و ضربه‌ای که مشرکان می‌بايست در بدر می‌خوردند و از آن رَستند، در اين‌جا کامل می‌شد و سقوط شرک پيش می‌افتاد.

هنگامی که ابوسفيان به‌‌سوی مدينه می‌آمد، متوجه گماردگان پيامبر(ص) شد و از ماندن مسلمين در شهر ابراز نگرانی کرد؛ با وجود اين، به مسير خود ادامه داد. آيا اين مطلب، نشان‌دهنده آن نيست که او پيش از جنگ، از خروج سپاه پيامبر(ص) مطمئن بوده است؟ به عبارت ديگر، اين امر که او از قبل می‌دانست برخی پيامبر(ص) را مجبور به خروج از شهر می‌کنند، حاکی از ارتباط وی با عده‌ای از مسلمين نيست؟

در پايان، حضرت پذيرفت که از شهر خارج شوند. ايشان پس از اقامه نماز، به منزل رفت تا لباس و زره بر تن کند و سلاح بردارد و همراه ايشان دو نفر [از سران منافقان] نيز داخل شدند. در اين لحظه، مردم از اينکه رسول خدا(ص) را بر خروج از شهر مجبور کرده بودند، پشيمان شدند. هنگامی که پيامبر(ص) از منزل خارج شد، مخالفانِ جنگ شهری به نزد ايشان آمدند و پشيمانی خويش را از مخالفت با نظر پيامبر(ص) ابراز کردند؛ اما حضرت نپذيرفت و فرمود: من شما را به اين امر دعوت کردم و شما نپذيرفتيد. شايسته نيست برای پيامبری، پس از پوشيدن زره، آن را درآورد؛ تا زمانی که با دشمن نبرد کند.

در اين‌جا، جای اين پرسش است که چرا مردم، نخست نظر به خروج دادند و سپس پشيمان شدند؟ آيا پاسخ اين پرسش، با دو نفری که همراه پيامبر(ص) داخل خانه شدند، ارتباط نداشت؟ هنگامی که آن دو در بين مردم بودند، نظر مردم، خروج از شهر بود؛ اما هنگامی که آنها ساعتی از ميان مردم خارج شدند، يک‌باره نظر مردم دگرگون شد. پس هسته مرکزی مخالفت با نظرِ نخست پيامبر اکرم(ص) مبنی بر نبرد در شهر مدينه، اين دو تن بودند که چون ساعتی از ميان مردم دور شدند، توده مردم بر آن شدند که همان نظر پيامبر اکرم (جنگ در شهر) را اجرا کنند. درواقع نظريه خروج، از جانب مردم نبود؛ بلکه به آنان القا شده بود.

منبع: دشمن شدید (جریان‌شناسی انحراف در تاریخ با محوریت یهود)، صص۲۷۶- ۲۷۹ (با تلخیص).

 

حج از مهم‌ترین مناسک و شعائر دین اسلام است که از سوی خداوند متعال، به‌عنوان یکی از مهم‌ترین مظاهر توحید و عبودیّتِ جمعیِ مسلمانان و نفی شرک و طاغوت قرار داده شده است. این مراسم عظیم با احیاگر آن یعنی حضرت ابراهیم(ع) گره خورده است. این پیامبر الهی، در قرآن کریم، به‌عنوان الگوی بندگی خدا و قهرمان مبارزه با بت‌پرستی و شرک معرفی شده و دین ایشان، دین «حنیف» (دین حق) نام گرفته است و به مؤمنان و موحّدان دستور داده شده شیوه و عملکرد این پیامبر الهی را الگوی خود قرار دهند: «قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ» (ممتحنه/۴). حتی به پیامبر اکرم(ص) نیز امر شده از دین حنیف ابراهیم(ع) و روش ایشان در بندگی و مبارزه با طاغوت تبعیت کند: «ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» (نحل/۱۲۳).

براین‌اساس، عبادت خداوند و نفی شرک باید دو مؤلفه اصلی جریان حق باشد و به هر میزان، این دو مؤلفه در این جریان نهادینه شود، قرابت آن به دین حنیف حضرت ابراهیم(ع) بیشتر خواهد بود و به هر میزان، این دو مؤلفه و یا یکی از آن دو کمتر باشد، جریان حق و جامعه مؤمنین از آیین یکتاپرستی حضرت ابراهیم(ع) فاصله خواهد گرفت.

این دو اصل اساسی، در مراسم حج که یادگار این پیامبر خداست، تبلور یافته است. این مراسم، مهم‌ترین نماد بندگی و نفی طاغوت و شرک از سوی مؤمنین و یکتاپرستان، آن‌هم به‌شکل جمعی است که اگر به‌خوبی برگزار شود، آثار فراوانی برای امت اسلام و موحّدان عالَم خواهد داشت. به همین علت، در طول تاریخ، جریان باطل و دشمنان آیین توحید و یکتاپرستی، همواره سعی در تعطیلی این مراسم و یا به انحراف کشاندن آن داشته‌اند. اینکه جمعی از مسلمانان از کشورهای مختلف و با فرهنگ‌های گوناگون، هر سال در مکان مشخص، به‌دستور خداوند، دور هم جمع می‌شوند تا با وحدت و یکپارچگی خود، عزّت، عظمت و قدرت اسلام را به جهانیان نشان دهند و از مشرکین و کفار و طاغوت‌های زمان، برائت بجویند، برای دستگاه باطل و نظام سلطه بسیار سنگین است.

در دوران کنونی، دشمنان اسلام با واسطه‌های مختلف سعی در به انحراف کشاندن این مراسم سیاسی- عبادی و تهی کردن آن از حقیقت خود دارند. از یک سو حکومت آل‌سعود را تحت فشار قرار دادند که مراسم برائت از مشرکین را حذف و یا محدود کند و متأسفانه به‌دلیل خیانت این حکومت خبیث، این اتفاق افتاد؛ و از سوی دیگر با ترفندهای گوناگون، آثار و مظاهر دینی را به‌تدریج در مکه و مدینه نابود کردند و به‌جای آن، مظاهر شرک و طاغوت را ایجاد کردند. متأسفانه طراحی دشمنان گاهی با ضعف برخی از مسؤولین ما نیز سریع‌تر به نتیجه رسید. از ابتدای انقلاب، افراد مغرض، ضعیف‌النفس و متمایل به غرب و یا کم‌اطلاع از مبانی اسلام، هرکدام به طریقی سعی در تشکیک در اصل این مراسم،کم‌رنگ کردن و به حاشیه بردن آن داشتند. به‌عنوان مثال، در خصوص مراسم برائت از مشرکین، یکی از مسؤولین ارشد اجرایی در دولت سازندگی، به پادشاه عربستان قول می‌دهد که ما مراسم برائت از مشرکین را به‌جای خیابان، در بِعثه و چادرها به‌شکل آرام و مطابق با نظر آل‌سعود برگزار می‌کنیم. برخی از مسؤولین در دولت نهم و دهم نیز سعی داشتند سازمان حج و زیارت را ذیل سازمان گردشگری تعریف کنند تا آن را از هویت دینی و اسلامی تهی کنند.

اخیرا نیز از برخی از علمای بزرگ جملاتی نقل شد که موجب سوءاستفاده دشمنان و مغرضان گردید؛ چراکه هرچند قصد آنان چیز دیگری بود، اما ظاهر توصیه آنان به مسؤولین حج این بود که امور معنوی حج را از مسائل سیاسی آن جدا کنید. این جملات، بسیار رهزن شد و موجب خوشحالی جبهه کفر و سکولارهای وابسته به غرب را فراهم نمود و شبهاتی ایجاد کرد.

شاید این قبیل شبهات و همچنین دیدگاه برخی از مسؤولین لیبرال درباره حج، سبب شد رهبر معظم انقلاب به‌عنوان امام جامعه و حافظ انقلاب و نظام اسلامی، در دیدار روز گذشته (۹۸/۴/۱۲) با مسؤولین حج، بر رد این شبهه تأکید کنند و بفرمایند: «یعنی چه حج را سیاسی نکنید؟! ایجاد وحدت، یک امر سیاسی است. دفاع و حمایت از ملت فلسطین و مظلومین دنیای اسلام مثل یمن، یک کار سیاسی است و دفاع از مظلوم، عین تعالیم اسلامی و واجب است؛ یا برائت از مشرکین که یک فریضه است. همه‌ اینها مال دین است… . حج یک کار سیاسی است؛ اما این کار سیاسی عیناً همان تکلیف دینی است».

مسئله حج از مسائل راهبردی و بسیار مهم اسلام است؛ لذا هرگونه تحریف و یا شبهه در آن، باید از سوی حوزه علمیه و روحانیت معظم و علمای بزرگ پاسخ داده شود؛ لذا انتظار این است که هرزمان دشمن و یا ایادی داخلی آنان، قصد تحریف و یا ایجاد شبهه در این قبیل امور مهم را داشتند، روحانیت معظم و علمای اعلام، به‌عنوان سنگربانان دین، به میدان آمده و با روشنگری خود، جلوی هرگونه تحریف را بگیرند.

به گزارش تاریخ تطبیقی، استاد طائب در یکی از جلسات تاریخ تطبیقی و ضمن بررسی تاریخ دوران امام رضا(ع) اشاره‌ای به سفر حضرت معصومه(س) و برادران امام رضا(ع) به ایران و علت آن داشته‌اند که در سالروز میلاد حضرت معصومه(س) تقدیم می‌شود:

علت اینکه حضرت معصومه(س) و برادران امام رضا(ع) برای دیدار حضرت به ایران آمدند، این بود که امام(ع) آنها را فراخوان کرده بودند تا در سراسر بلاد و میان شیعیان پخش شوند. همچنان‌که قبلا بیان شد، علت دیگری که امام(ع) هیچ‌کسی را همراه خود به طوس نیاوردند، این بود که توسط مأمون شناسایی نشوند. مأمون اهل­‌بیت(ع) و برادران امام(ع) را می­‌شناخت؛ اما هدف مأمون این بود که به سازمان شیعه دسترسی پیدا کند. کسانی که حضرت آنها را فراخوان کردند، از بستگانشان بودند. البته کاری که امام رضا(ع) انجام دادند و مأمون متوجه اشتباه خود شد، این بود که حضرت خواهر و برادران خودشان را به این نکته توجه دادند که خود مأمون نسبت به ولایت‌عهدی ظاهری امام(ع) آگاه است و می­‌داند امام(ع) به‌طور ظاهری ولی‌عهد است؛ اما مردم نسبت به این واقعه آگاه نیستند و خیال می‌کنند اقدام مأمون نسبت به پذیرش ولایت‌عهدی امام(ع) جدی است. وظیفه­‌ای که خواهر و برادران حضرت در این رابطه داشتند، این بود که مردم آنها را به‌عنوان خواهر و برادران ولی‌عهد می‌­شناسند و تحویل می­‌گیرند و این یک فرصت خوبی برای تبلیغ تشیع در بین مردم بود؛ لذا وقتی بستگان امام رضا(ع) به اقصی نقاط ایرانِ آن‌زمان می‌­رفتند، مورد استقبال قرار می­‌گرفتند.

حضرت معصومه(س) زمانی به قم رسیدند که مأمون متوجه اشتباه خود شد؛ لذا دستور مقابله را صادر کرد و بسیاری از بستگان امام(ع) را به شهادت رساند. این در حالی است که بستگان حضرت، در مسیر، مورد توجه و استقبال مردم آن دیار قرار می­‌گرفتند؛ لذا یک مورد هم وجود ندارد که حضرت معصومه(س) در طول مسیر، مورد بی‌­مهری و بی­‌احترامی از ناحیه مردم قرار گیرند. اما دیگر در شهر ساوه، دستور مقابله از ناحیه مأمون رسیده بود؛ هرچند در همین نقطه هم ظاهرا اقدام بدی علیه حضرت انجام نشد و پوشش را رعایت کردند.

به گزارش تاریخ تطبیقی، مصطفی بیگ محمدی از پژوهشگران حوزوی است در معرفی خود می‌گوید: دانش‌آموخته حوزه علمیه قم در سطوح عالی تحصیل می‌کنم. چند سالی است که توفیق دارم در مباحث یهودپژوهی و دشمن‌شناسی کار می‌کنم. دو عدد تألیف دارم ولی متأسفانه برای این‌ها محیطی پیدا نشده است که به چاپ برسند. یکی از آن‌ها بحث تخصصی خودمان است که شناخت اهل کتاب از پیامبر(ص) است که بحث درون دینی و برون دینی دارد. در این کتاب متون روایی و اسلامی درون دینی می‌شود و متون یهودی‌ها و کتاب یهودی‌ها و نویسنده‌های یهودی‌ها و مسیحی‌ها برون دینی می‌شود. از این دو این متن استنباط کرده‌ایم که یهودی‌ها و مسیحی‌ها پیامبر(ص) را می‌شناختند و اسمش را از قرآن کریم استنتاج و اقتباس کرده‌اند. «یعرفونهم» را ضمیرش را برداشته‌ایم و «یعرفون» شده است. در گفت‌وگو با این پژوهشگر عرصه تاریخ به بررسی چگونگی شناخت یهودیان نسبت به نبی اکرم(ص) پرداختیم که در ادامه متن بخش دوم آن را ملاحظه می‌کنید. بخش نخست پیش‌تر خدمت بزرگواران ارائه شده بود.

یعنی یهودیان حتی از نظر ظاهر نیز نبی اکرم(ص) را بدون دیدن می‌شناختند؟

یهودی‌ها ویژگی‌ جسمانی پیامبر(ص) را می‌‌دانند. پدران صفات روحی بچه خود را می‌دانند. یهودی‌ها هم صفات روحی پیامبرخاتم را می‌دانند. زمان، مکان، ساعت و روز تولد را می‌دانستند. این مثال بین المللی که خداوند متعال می‌فرماید «یَعْرِفُونَهُ كَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ» هم حق مطلب را ادا کرده و هم نکرده است. خدای متعال از یک زبان بین المللی استفاده کرده است و توانسته یک مطلبی را بفهماند؛ اما نکته‌ای که وجود دارد این است که حتی این یهودی‌ها بیشتر از آنکه پدر و مادر فرزند خود را می‌شناسند، نسبت به پیامبر آخرالزمان شناخت داشتند.

یعنی علاوه بر صفات شخصی پیامبر، صفات شأنی او را هم می‌دانستند. انبیاء گذشته و شخص حضرت موسی این صفات شأنی ایشان را گفته بودند. این که اخلاق پیامبر چگونه است و اهدافش چیست و محل بعثت و هجرتش کجاست. اینکه ایشان چند سال عمر می‌کنند و بعد از ایشان چه کسی خواهد آمد را هم می‌دانستند. اوصیای پیامبر خاتم را هم می‌شناختند.

متنی را آورده‌ام که بحث درون دینی برای ما و برون دینی برای یهودیان است. در یک متن تاریخی نقل شده است که یک یهودی بعد از پیامبر خاتم وارد مدینه می‌شود و می‌پرسد که جانشین پیامبرخاتم کیست؟ مردم هم خلیفه اول را معرفی می‌کنند. یهودی پیش خلیفه اول می‌رود و می‌گوید من سه سؤال از تو می‌پرسم که اگر جواب بدهی سه سؤال دیگر می‌پرسم و اگر آن‌ها را جواب دهی یک سؤال دیگر می‌پرسم و شروع می‌کند به پرسیدن سؤال از خلیفه اول. سؤالات را که می‌پرسد، خلیفه اول نمی‌تواند به آن‌ها پاسخ بدهد. یهودی می‌گوید وصی پیامبر خاتم باید می‌توانست این سؤال‌ها را جواب دهد. پس یا او پیامبر خاتم نبوده است و یا تو وصی پیامبر خاتم نیستی.

به این فرد یهودی می‌گویند ما یک عالمی داریم که او به تمام سؤالات تو جواب می‌دهد. می‌فرستند تا حضرت علی(ع) را بیاورند. این بحث در امالی صدوق موجود است. یهودی سؤال‌ها را می‌پرسد و امیرالمؤمنین(ع) دقیق به آن‌ها جواب می‌دهد. یهودی می‌گوید آیا تو زوجه بتول هستی؟ می‌گوید بله. می‌پرسد نامت علی است؟ می‌گوید بله. حضرت می‌فرمایند که نام من در کتاب شما ایلیا است. بعد می‌پرسد که چند سال بعد از پیامبر خاتم زنده خواهی بود؟ حضرت فرمودند ۳۰ سال.(حضرت ۳۰ سال بعد از پیامبر زنده بودند.)

بعد می‌پرسد در نهایت چه اتفاقی برای تو می‌افتد؟ حضرت اشاره به سر و محاسن خویش می‌کنند و می‌فرمایند که این با خونی که در سرم است، خضاب خواهد شد. یهودی می‌گوید ما چنین متنی را در کتابمان داریم که قرار است چنین اتفاقی بیفتد. یهودی می‌دانست که قرار است امیرالمؤمنین(ع) شهید شوند. این‌ها حتی نحوه شهادت حضرت امیر(ع) را هم می‌دانستند.

ما روایتی داریم و یهودی‌ها هم دارند که هر آنچه بر حضرت موسی گذشته است، بر پیامبر خاتم هم خواهد گذشت. هر آنچه بر وصی حضرت موسی هم گذشته، بر وصی پیامبر خاتم هم خواهد گذشت. فکر نکنید این مباحث بدون سند و رجوع به منابع و کتب تاریخی است. تمام این صحبت‌ها و بحث‌ها و وقایع سند دارند و ریشه تاریخی دارد که اگر کسی بخواهد آن را ارائه می‌دهیم.

بعد از حضرت موسی(ع) بنی اسرائیل از حضرت یوشع برگشتند. در روایتی هست که سه خلیفه ناحق بعد از حضرت موسی وجود داشتند. بعد از پیامبر خاتم هم سه خلیفه ناحق حکومت کردند. نفر چهارم حضرت یوشع بود که حکومت کرد. همان طور که همسر حضرت موسی، صفیراء(یعنی زرد کوچک) دختر حضرت شعیب بر علیه وصی حضرت موسی(ع) خروج کرد، در متن تاریخی داریم که حمیراء یا همان عایشه بر علیه حضرت علی(ع) وصی پیامبر خاتم خروج کرد.

حمیراء به معنای سرخ کوچک است. او بر شتر گاو پلنگ یعنی زرافه سوار شد و جنگ زرافه به راه انداخت و عایشه بر شتر سوار شد و جنگ جمل را به راه انداخت. حضرت یوشع ۳۰ سال بعد از حضرت موسی زنده بود، همان طور که امیرالمؤمنین(ع) ۳۰ سال بعد از پیامبر(ص) زنده بودند. حضرت یوشع شب نوزدهم ماه رمضان ضربت می‌خورد و بیست و یکم به شهادت می‌رسد. ضربت هم از پشت سر به فرق سر ایشان است. همان طور که برای امام علی(ع) اتفاق افتاد. محل شهادت حضرت یوشع هم مسجد کوفه است. حضرت علی(ع) هم در مسجد کوفه ضربت خوردند. همه این‌ها را یهودیان می‌دانستند. اسامی ۱۲ امام بعد از پیامبر خاتم که از نسل دختر پیامبر هستند را یهودیان بلد بودند و می‌دانستند که داماد پیامبر، امیرالمؤمنین(ع) است. همه این‌ها را می‌دانستند اما پایبند به آن نبودند.

در اینجا به نکته دیگری اشاره می‌کنم. یهودی‌ها نسبت به پیامبر خاتم و ویژگی‌های فیزیکی، اخلاقی و کارهایی که قرار است ایشان انجام دهد و ویژگی‌های معجزه ایشان که کتاب خداست، علم داشتند. می‌دانستند که کتابی خواهد آمد و ابتدای بعضی از سوره‌های آن حروف مقطعه است. مفهومش را می‌دانستند. این‌ها می‌دانستند ولی این دانستن را انکار کردند. خدای متعال در قرآن می‌فرماید اینها حقیقت را کتمان می‌کنند.

حال سوال این است که چرا این‌ها ایمان نیاوردند؟ این یک بحث جدی است. اول بحث به دو نکته اشاره کردیم. نکته دیگر این است که عوام یهود هم می دانستند که اگر که به پیامبر خاتم ایمان بیاورند، راحتی و عیاشی گذشته را از دست خواهند داد و در زندگی مادی دچار محدودیت خواهند شد. یعنی یک کتمان دو طرفه برای عالم و عامی وجود دارد. عالم یهودی کتمان می‌کند چون نمی‌خواهد ریاست را از دست بدهد و مردم عادی هم کتمان می‌کنند چون وظایفشان زیاد می‌شود و از کارهایی که قبلاً انجام می‌دادند باید صرف نظر کنند؛ مثل ربا و شرابخواری. مردم می‌دانند که اگر ایمان آورند با محدودیت روبه رو می‌شوند. پس هر دو گروه با هم کتمان می‌کنند.

یک کتاب در مورد شناخت یهودیان از پیامبر به نام «انیس الاعلام» وجود دارد. این کتاب شاید برای صد سال پیش باشد. کتاب ۵ جلدی است و ایشان یک بحث تاریخی درون گفتمانی مسیحیت- یهودیت انجام می‌دهد. شناخت پیامبر خاتم و اوصاف ایشان را بررسی می‌کند. این فرد مستبصر بوده و شیعه شده است. کتاب محمد(ص) در تورات و انجیل هم درون گفتمانی است. کتاب دیگری که مختص یهودیت است و اوصاف و ویژگی‌های پیامبر را در کتب یهود بررسی می‌کند، کتاب اقامةالشهود فی رد الیهود نام دارد.

صاحب این کتاب مرحوم محمدرضا جدید الاسلام است. ایشان یکی از علمای بزرگ یهودی است که حدوداً ۲۰۰ سال پیش و در زمان فتحعلی شاه می‌زیست و به دست ملااحمد نراقی مسلمان شده و شهادتین را می‌گوید و یکسری مناظرات با علمای یهود پیرامون پیامبر خاتم و دین اسلام انجام می‌دهد. متآسفانه از این کتاب در کشور چند نسخه بیشتر نداریم.

بنی اسرائیل برای شناخت پیامبر(ص) از چه ابزاری استفاده می‌کردند؟ آیا آموزش خاصی دیده بودند؟ و سؤال دیگر این که این مسائل را چگونه نسل به نسل منتقل می‌کردند و به پیامبر خاتم تطبیق می‌دادند؟

ما می‌توانیم نحوه آموزش این افراد را از دو زاویه نگاه کنیم. زاویه اول همان مباحثی است که در کتاب‌های خودشان آمده است. یعنی در تورات و دیگر کتاب‌هایی که یا مکتوم و یا معدومش کرده‌اند و یا عامدانه آن را کنار می‌گذارند.

نحوه دیگر آموزش اینها به صورت شفاهی بوده است. این نوع آموزش به صورت کتاب نبوده، اما این آموزش نسل به نسل و سینه به سینه جلو می‌آمده و به این وسله مردم پیامبر خاتم را می‌شناختند. ما با یکسری علوم غریبه می‌توانیم یکسری حقایق و چیزهایی که مکتوم است را پیدا کنیم. مجهولات را در این علم می‌ریزند و خروجیش معلومات می‌شود. این علم رمل، جفر و استرلاب است. یهودی‌ها بر این علوم مسلط هستند.

طبق محاسبات نجومی حساب کرده بودند در چه برجی، در چه سالی، چه حادثه نجومی اتفاق خواهد افتاد و این نشان دهنده تولد یک انسان بزرگ است و آن انسان بزرگ حتماً نبی است. آن انسان نبی هم نبی خاتم است. یهودیان این علوم را داشتند. در تاریخ هم از این نمونه‌ها داریم.

موضع‌گیری بنی اسرائیل هنگامی که حضرت موسی پیامبر خاتم را معرفی می‌کردند،‌ چه بود؟

این‌ها عموماً دو موضع اتخاذ می‌کردند. تاریخ گواه بر این است که همه بنی‌اسرائیل فرمان‌های حضرت موسی را انجام نمی‌دادند. پس وقتی حضرت موسی(ع) می‌گوید که یک پیامبر خاتمی خواهد آمد، یکسری از بنی‌اسرائیل به این پیش‌بینی حضرت موسی(ع) توجهی نمی‌کنند. همان طور که برای خود حضرت موسی(ع) احترام قائل نیستند، برای حرف‌هایش هم احترام قائل نبودند.

اما دسته‌ای دیگر به تعالیم حضرت موسی(ع) پایبند بودند لذا برخی از یهودیان وقتی پیامبر اسلام مبعوث شد، به او ایمان آوردند. این یهودیان با استدلالاتی که پیامبر و امیرالمؤمنین و ائمه(ع) انجام می‌دادند، ایمان می‌آوردند. یعنی نشانه‌هایی را گرفته بودند. نقشه راهی را حضرت موسی و پیامبران بنی اسرائیل به این‌ها دادند تا این‌ها یک گنجی را پیدا کنند. بعضی این گنج را با وجود این که یافتند، کتمان کردند. بعضی هم وقتی به این گنج رسیدند در برابرش خاضع شدند؛ چون نقشه در دستشان بود. ما از این موارد در تاریخ زیاد داریم.

ولی متأسفانه در تاریخ گفته نشده و یا کم‌تر گفته شده است. بسیاری از یهودیان شیعه شدند، چه در زمان ائمه(ع) و چه بعد از آن‌ها. در زمان ائمه(ع) بسیار روایت داریم که کسی پیش پیامبر(ص) آمده است و چه چیز‌هایی پرسیده است. چند گروه از یهودیان دسته دسته به پیش امیرالمؤمنین(ع) آمده‌اند و سؤالاتی را پرسیده‌اند و ایشان پاسخ داده‌اند و همان جا شیعه شدند. در کتابشان آمده بوده است که شخصی که بتواند این معجزه را انجام دهد، پیامبر است.

صالح یکی از انبیاء بنی اسرائیل است. یک معجزه‌ای به نام ناقه دارد. کوه شکافته می‌شود و ناقه بیرون می‌آید. عالمان و عامیان بنی اسرائیل می‌دانستند که این معجزه برای این پیامبر است. هیچ کس نمی‌تواند این کار را انجام دهد. اما در متونشان بود که پیامبر خاتم می‌تواند این کار را انجام دهد. زمان پیامبر آمده‌اند و گفته‌اند که آیا تو می‌توانی معجزه‌ای را که صالح کرده است را انجام دهی؟ پیامبر فرمودند که می‌توانم انجام دهم، ولی آیا اگر من این معجزه را انجام بدهم، شما اسلام می‌آورید و شیعه می‌شوید؟ آن جمع پاسخ مثبت دادند.

پیامبر دست آن‌ها را می‌گیرد و در مقابل کوهی اشاره می‌کند و کوه می‌شکافد!(این معجزات موجود است و بسیاری از آن در کتاب اثبات الهداة برای مرحوم شیخ حرعاملی آورده است، این کتاب ۷ جلدی است. این معجزه در آن کتاب هست.) در آنجا پیامبر به جای ۱ شتر، ۷ یا ۵۰ شتر از دل کوه بیرون می‌آورد. همین یهودی‌ها می‌دانستند که وصی پیامبر هم چنین قدرتی دارد و می‌تواند انجام دهد. لذا این گروه که مسلمان شدند، گروه دیگری در زمان امیرالمؤمنین(ع) آمدند و پرسیدند که شما وصی پیامبر خاتم هستید؟ ایشان پاسخ مثبت دادند. گفتند می‌توانی معجزه‌ای را که صالح و پیامبر خاتم انجام دادند را انجام دهی؟ ایشان می‌فرمایند اگر انجام دهم شما مسلمان و شیعه می‌شوید؟ می‌گویند بله. حضرت هم آن‌ها را به مقابل کوهی می‌برند. به کوه اشاره می‌کنند و کوه شکافته می‌شود و ۵۰ ناقه از آن بیرون می‌آید. آن‌ها هم همان جا شهادتین را می‌گویند.

حضرت علی(ع) قرار بود مسیری را بروند که به یک شهر یا به یک مقصدی برسند. در راه با یک فرد یهودی همراه می‌شوند. در طی راه به رودخانه‌ای می‌رسند. این رودخانه مواج و پرآب بوده است. به صورتی که امکان عبور از این رودخانه وجود نداشت. یهودی می‌گوید ما تا اینجا همراه بودیم از اینجا به بعد جدا می‌شویم؛ چون تو نمی‌توانی بیایی ولی من می‌توانم. یهودی از ایشان خداحافظی می‌کند و روی آب راه می‌رود و از رودخانه عبور می‌کند. در همین حین ذکری را می‌گفته است تا رد شود. حضرت علی(ع) جمله‌ای را می‌گویند و رد می‌شوند.

عالم یهودی متعجب می‌شود که این فرد معمولی چگونه توانست از آنجا رد شود؟ حضرت از او می‌پرسند تو چطور عبور کردی؟ گفت من اسم اعظم را به کار بردم و به این طرف آمدم؛ این اسم اعظم، اسم وصی پیامبر خاتم بوده است! حضرت می‌فرمایند من کاری نکردم. من اسم خودم را گفتم و عبور کردم. آن فرد همان جا شیعه می‌شود. یهودیان نام علی(ع) را می‌گفتند و به حاجت‌هایشان می‌رسیدند. اسم ائمه(ع) را می‌دانستند و متوسل به آن می‌شدند و گره‌گشایی می‌کردند.

در سوره مبارکه بقره آیه ۴۹ خدای متعال می‌فرماید: «إِذْ نَجَّيْنَاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءَكُمْ وَفِي ذَلِكُمْ بَلَاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ»(بقره/۴۹) یا در آیه ۶ سوره ابراهیم می‌فرماید: «وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ أَنْجَاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ وَيُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءَكُمْ وَفِي ذَلِكُمْ بَلَاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ»(ابراهیم/۶). در زمان قبل از حضرت موسی(ع) طبق آیه‌ای که خوانده شد، بنی اسرائیل به بلایی عظیم گرفتار بودند و یک، برده بودند.

دو، ناموسشان در عیاش‌خانه‌های فرعونیان به بیگاری و بردگی جنسی کشیده می‌شد. اما از این مسئله نجات پیدا کردند. حضرت موسی و حضرت یوسف به بنی‌اسرائیل گفته بودند که اگر می‌خواهید صبح که بیرون می‌آیید به دست فرعونیان گرفتار نشوید، ده صلوات بر محمد و آلش بفرستید. صلوات، اسم پیامبر و اوصیایش بود که یهودیان را از بلایا نجات داده است. به بنی اسرائیل گفته شده بود که به دختران خود بگویید اگر می‌خواهید اسیر فرعونیان نشوید سه صلوات بفرستید. وقتی که می‌دانند نام پیامبر خاتم اینگونه گره‌گشا و چاره‌ساز است،‌ آیا این‌ها نمی‌پرسند این فرد کیست؟ اطلاعاتی در مورد او نمی‌گیرند؟‌ این‌ها همه را می‌دانند و می‌دانند که امام زمانی وجود دارد و در پرده غیبت است و ظهور خواهد کرد.

 اگر در قرآن هم اشاره شده است که حضرت موسی چگونه پیامبر خاتم را برای مردم تبیین می‌فرمود،‌ این را هم بیان کنید.

از حضرت موسی مطلبی در این خصوص نداریم ولی از حضرت عیسی در این خصوص، مطالبی وجود دارد. خدای متعال در سوره مبارکه صف آیه ۶ می‌فرماید: «وَإِذْ قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُبِینٌ»(صف/۶) حضرت عیسی می‌گوید نام خودش در تورات آمده و همچنین به پیامبر آخرالزمان که نام او احمد است هم اشاره می‌کند. پسر انسانی که در رؤیای دانیال گفته شد، همین احمد است. فارقليط یا برناشا همین احمد است. در انجیل و تورات هم مشابه همین آیه، مطلبی درباره پیامبر خاتم آمده است. این مطلب در تورات و در رؤیای دانیال نبی فصل ۷ آیه ۱۳ آمده است. در انجیل موجود هم در صفر تثنیه فصل ۳۳ اشاره شده است که پیامبری خواهد آمد.

سخن پایانی اگر دارید بفرمایید.

بنده دوست داشتم شما بپرسید که آیا این مطالعاتی که ما پیرامون یهود و یهودشناسی می‌کنیم، صرف مطالعه دین یهود و دین اسلام است؟ استخراج و استنباط یک مطلبی است که آن‌ها کتمان می‌کنند و ما باید اثبات کنیم؟ یا ما باید پژوهشمان را به سمت دیگری ببریم؟ متأسفانه دین‌شناسان حاضر به سراغ فلسفه دین رفته‌اند. من نمی‌گویم این ضعف است. یک وادی دیگری غیر از این وادی که باید باشد، هست. یهودشناسی برای یهودشناسی نیست. تورات‌ شناسی برای تورات شناسی نیست.

ما اگر بخواهیم یک کار بزرگی انجام دهیم باید یهودپژوهی داشته باشیم برای دشمن شناسی نه یهودپژوهی برای یهودپژوهی. ما یک دشمن بزرگ تاریخی داریم که مسلط به همه زبان‌ها و امکانات و استعدادها هست. این دشمن سراپا مسلح در هضم ما کمر بسته است اما ما اصلاً توجهی نمی‌کنیم. ما به دنبال علمی هستیم که گره تاریخی را باز کند؛ اما ما نمی‌خواهیم گره تمدنی را باز کنیم. توجه هم نداریم که ما با توجه به این علوم می‌توانیم گره تمدنی را باز کنیم. من اگر تاریخ را بخوانم برای این که تاریخ را بلد باشم، این یک اشتباه است. من اگر تاریخ را بخوانم تا از تاریخ عبرت بگیرم و دنیایی را با توجه به آن بسازم، این تمدن‌سازی می‌شود.

یهودی‌ها به علومی که دارند، نگاه تمدنی دارند. به علوم خودشان نگاه صرف ندارند. نگاه یهود به متونی که دارند نگاه‌ راهبردی است. اینها مدیریت‌های راهبردی از روی علوم و تجربه خودشان دارند. این‌ها می‌دانند که اگر مسلط نشوند، دیگران بر آن‌ها مسلط می‌شوند. اگر پول به دست نیاورند، پول‌هایشان را به دست می‌آورند. لذا برنامه می‌ریزند. برنامه تسلط جهانی دارند؛ چون یک زمانی را گذرانده‌اند که بر آن‌ها تسلط بوده است. این زمان برایشان سخت گذشته است. این را آویزه گوششان کرده‌اند. ما چرا این کارها را نمی‌کنیم؟ ما چرا از علومی که داریم برای مدیریت‌های راهبردی و برای تمدن‌سازی استفاده نمی‌کنیم؟ ما تاریخ را برای تاریخ خواندن می‌خوانیم.

تاریخ را نمی‌خوانیم برای شناخت دشمن و ساختن تمدن. متأسفانه قسم دوم مجهول و مطرود است. هیچ کس به آن توجه نمی‌کند، الا مقام معظم رهبری. مطالعه برای مطالعه کردن فایده‌ای ندارد. ما برای تمدن‌سازی باید از کجا شروع کنیم؟‌ ما برای تمدن‌سازی باید از تاریخ شروع کنیم. تاریخ را که بخوانیم، می‌توانیم تمدن را بسازیم. تاریخ خواندن تمدن ساختن می‌آورد. متأسفانه تاریخ محض را داریم. تاریخ محض فقط می‌تواند گره‌های کوچکی را باز کند. گره‌های بزرگ تمدنی را نمی‌توانیم باز کنیم مگر با نگاه عمیق به داشته‌های خودمان.

یهودی‌ها به علوم خودشان نگاه عمیقی دارند. ما اصلاً به این مباحث توجهی نداریم. انشاالله آرام آرام این بستر برای ما شکل می‌گیرد که بتوانیم یهودپژوهی برای دشمن‌پژوهی و مدیریت راهبردی داشته باشیم که نتیجه آن تمدن‌سازی می‌شود. تمدنی که ما می‌خواهیم بحث کنیم از چند جهت برایمان مهم است. یهودی‌ها بر اساس علومی که از سلفشان به ارث رسیده است، توانسته‌اند دنیا را مدیریت کنند. ما چقدر در مورد حوادث آخرالزمان روایت داریم؟ با توجه به این چه قدر می‌توانیم کار کنیم؟ اما به جای ما، یهودیان توانسته‌اند این احادیث را استخدام خودشان ‌کنند. یهودیان حوادث آینده را با استفاده از روایات ما پیش‌بینی و مدیریت می‌کنند. دنیا را مسخر خودشان کرده‌اند. باید علمای بزرگ ما به فکر این باشند که از متون گذشته بهترین استفاده را بکنند. ما داریم از حداقل‌ها استفاده می‌کنیم. انشاالله امام زمان(عج) به ما توفیق دهد که در این مسیر گام برداریم.

منبع: خبرگزاری رسا

خط فکری دارالتبلیغ

همانطور که قبلا ذکر شد، اندیشه اصلاح‌گری و روشنفکری که با انتشار مجله مکتب اسلام ظهور و بروز پیدا کرد، همین خط فکری بعدا منجر به پیدایش موسسسه دارالتبلیغ شد، در همین زمینه مرحوم منتظری درباره شریعتمداری می‌گوید: «آقای شریعتمداری یک سنخ کارهای روشنفکری داشتند، ذاتاً اصلاح طلب بودند.» [۱] صدر بلاغی که از اساتید و جزو سه سخنران افتتاحیه دارالتبلیغ بود نیز از افراد نوگرا و اصلاح طلب حوزه به شمار می‌آمد.[۲]

البته همانگونه که ذکر شد در واپسین دهه‌های رژیم طاغوت مؤسساتی جهت اصلاح در حوزه و نوگرایی قدم برداشتند که مخالفتی از سوی علما و بزرگان حوزه با آن نشد؛ اما دارالتبلیغ علاوه بر ایجاد اصلاح و نماد تیپ روشنفکری، جهت سکولاریزاسیون کردن حوزه حرکت می‌کرد که همین امر مخالفت‌های بزرگان و اعاظم را دربرداشت. پسر مرحوم شریعتمداری که در تدوین اساسنامه دارالتبلیغ نقش بسزایی داشت و در پرونده وی نیز مدیریت مؤسسه و اموال و متعلقات آن به چشم می‌خورد، نمونه‌ای از این رویکرد سکولاری است. او در مقاله‌ای با عنوان «ادعانامه‌ای برای دادرسی در وجدان‌های آگاه و بیدار» به صراحت حضور دین و روحانیت در سیاست را اشتباه راهبردی می‌خواند و می‌نویسد: «آیا امروز بر همگان آشکار نگردیده که روحانیت شیعه چقدر از لحاظ اخلاقی و فرهنگی از قافله تمدن عقب است و چقدر افتادن قدرت سیاسی بدست آنان کار اشتباهی بوده و مملکت را به‌ این روز انداخته است؟»[۳]

دارالتبلیغ علاوه بر کار فکری فرهنگی، به اقدام سیاسی نیز روی آورد که تأسیس حزب خلق مسلمان توسط رئیس مؤسسه دارالتبلیغ، مرحوم شریعتمداری، و شرکت در کودتای نوژه را می‌توان نمونه‌ای از فعالیت‌های آنان برشمرد.

به هر حال سیر فکری مرحوم شریعتمداری قبل و بعد از انقلاب اسلامی تفاوتی نداشت و فقط روش ایشان متفاوت بوده است. شیوه‌ای که ایشان قبل از انقلاب در پیش گرفته بود، انحراف و انصراف

حوزه از مسیر مبارزه با سلطنت طاغوتی با تأسیس دارالتبلیغ بود که به فرمایش رهبر معظم انقلاب حکم ترمز برای جوانان انقلابی را ایفا می‎کرد و پس از انقلاب و به فاصله کمتر از یک ماه در اسفند ۵۷ با راه اندازی حزب خلق مسلمان در حرکتی سیاسی به مقابله مستقیم با نظام اسلامی برخاست.[۵]

بسیاری از عناصر سرشناس سلطنت طلب، لیبرال، چپ‌گرا به این حزب پیوستند که با سفارت آمریکا در ایران نیز ارتباط داشتند، که اسناد بدست آمده از لانه جاسوسی در آبانماه ۵۸ این ارتباط و وابستگی را به خوبی نشان می‌دهد.

ماهیت حزب خلق را می‌توان در مرام‌نامه آن مشاهده کرد. مرام نامه حزب خلق، سند گویای امتداد سیر فکری سکولار با شعارهای زیبا و رنگ و لعاب‌های اسلامی است؛ زیرا در مرام نامه حزب خلق مسلمان به این عناصر تأکید شده است: مردم‌سالاری اسلامی، اصلاح‌گری دینی در اسلام، ملی‌گرایی ایرانی، تکثرگرایی سیاسی، محافظه‌کاری اجتماعی و میانه‌گرایی در مواضع سیاسی.[۶]

البته این تمام کار مرحوم شریعتمداری نبود بلکه جرقه‌ای بود برای فعالیت‌های خرابکارانه دیگر جهت براندازی نظام اسلامی به شکل شرکت و همراهی در کودتای نوژه. به روایت اسناد از جمله افرادی که کودتاچیان برای جانشینی حضرت امام بعد از کودتا مد نظر داشتند، شخص مرحوم شریعتمداری بود.[۷]

مرحوم شریعتمداری در این راه از دریافت کمک مالی توسط سازمان سیا نیز اجتناب نمی‌کرد. در گزارش سرّی سازمان سیا به تاریخ ۲۸ تیر ۱۳۵۸، مرتضی موسوی (از سران حزب خلق مسلمان) با صراحت به این موضوع اشاره کرده و می‌گوید: «… شریعتمداری از پول ما جهت خرید اسلحه لازم استفاده می‌نمود.» گزارشی که بعداً در بهمن ماه ۱۳۵۸ منتشر شد نیز حاکی از آن بود که حزب خلق مسلمان مبلغ ۳۶ میلیون تومان وجه نقد به کردستان فرستاده بود تا از طریق گروه‌های ضد انقلابی حزب دمکرات کردستان و سازمان کومله، سلاح خریداری نماید.[۸]

در همین راستا و جهت براندازی نظام اسلامی، مرحوم شریعتمداری بعد از دو سال از گذشت مشارکت در کودتای نوژه، به همکاری با قطب زاده جهت کودتا علیه انقلاب اسلامی دست همکاری می فشارد. طراحان کودتا قصد داشتند با انفجار محل اقامت حضرت امام(ره)، مراکز انقلابی مانند سپاه، کمیته و سایر نهادها را تصفیه و جمهوری اسلامی را تصاحب کنند[۹] که پس از خنثی شدن کودتا و روشن شدن مشارکت مرحوم شریعتمداری با کودتاچیان، جامعه

مدرسین حوزه علمیه قم در جلسه مورخ ۳۱/ ۱/ ۱۳۶۱ عدم صلاحیت وی را برای مرجعیت تصویب کرد.[۱۰]

البته با لو رفتن این عملیات‌ها و شکست نقشه‌های براندازی گرچه به ظاهر در مرحله اقدام عملی کاری از پیش نبردند؛ اما این سیر فکری سکولار را در متن حوزه علمیه به میراث گذاشتند. لذا این خط فکری را می‌توان از شبکه‌های معاند نظام امثال بی بی سی با عنوان «نوگرایی» در حوزه که با روی کارآمدن خاتمی در رأس قوه مجریه کلید خورد، مشاهده کرد. بی بی سی در انتشار یادداشتی در این زمینه به دارالتبلیغ و سیر فکری آن اشاره می کند و می‌نویسد: «در حوزه علميه، کاربرد خشونت با توجيه دينی، با انقلاب آغاز شد و در خدمتِ طرز فکری قرار گرفت که بنيادگرايی خوانده می‌شود. بنيادگرايی شايد با خشونت تعريف نشود، اما به نتايج خشونت‌بار می‌انجامد. در دهه چهل، آيت‌الله شريعتمداری مرکزی به نام دارالتبليغ اسلامی بنياد گذاشت که کانون مهم تجددگرايی در حوزه به شمار می‌رفت.»[۱۱]

با بررسی شواهد تاریخی و تحلیل مسائل قبل از انقلاب می‌توان به این نتیجه رسید؛ سیر فکری سکولار که با شعار اصلاحگری و روشنگری در حوزه با علمداری مرحوم شریعتمداری پیش می رفت چیزی نبود جز برنامه‌ای از پیش تعیین شده از طرف آمریکا برای مقابله با انقلاب اسلامی.

آمریکایی‌ها به خوبی از ظرفیت‌های شریعتمداری آگاه و او را جهت اهداف خود در سطح مرجعیت بکار گرفته بودند، در جریان یکی از ملاقات‌های اعضای سفارت آمریکا در ایران با مرحوم شریعتمداری در دی ماه ۵۷ آنها پس از این ملاقات اظهار می‌دارند: «شریعتمداری آشکارا از دیدن شخصی از جانب دولت آمریکا خوشحال است و موضعش کاملاً منطقی و مساعد (موافق برای همکاری) بود.»[۱۲]

مدرسین حوزه علمیه قم در جلسه مورخ ۳۱/ ۱/ ۱۳۶۱ عدم صلاحیت وی را برای مرجعیت تصویب کرد.[۱۰]

البته با لو رفتن این عملیات‌ها و شکست نقشه‌های براندازی گرچه به ظاهر در مرحله اقدام عملی کاری از پیش نبردند؛ اما این سیر فکری سکولار را در متن حوزه علمیه به میراث گذاشتند. لذا این خط فکری را می‌توان از شبکه‌های معاند نظام امثال بی بی سی با عنوان «نوگرایی» در حوزه که با روی کارآمدن خاتمی در رأس قوه مجریه کلید خورد، مشاهده کرد. بی بی سی در انتشار یادداشتی در این زمینه به دارالتبلیغ و سیر فکری آن اشاره می کند و می‌نویسد: «در حوزه علميه، کاربرد خشونت با توجيه دينی، با انقلاب آغاز شد و در خدمتِ طرز فکری قرار گرفت که بنيادگرايی خوانده می‌شود. بنيادگرايی شايد با خشونت تعريف نشود، اما به نتايج خشونت‌بار می‌انجامد. در دهه چهل، آيت‌الله شريعتمداری مرکزی به نام دارالتبليغ اسلامی بنياد گذاشت که کانون مهم تجددگرايی در حوزه به شمار می‌رفت.»[۱۱]

با بررسی شواهد تاریخی و تحلیل مسائل قبل از انقلاب می‌توان به این نتیجه رسید؛ سیر فکری سکولار که با شعار اصلاحگری و روشنگری در حوزه با علمداری مرحوم شریعتمداری پیش می رفت چیزی نبود جز برنامه‌ای از پیش تعیین شده از طرف آمریکا برای مقابله با انقلاب اسلامی.

آمریکایی‌ها به خوبی از ظرفیت‌های شریعتمداری آگاه و او را جهت اهداف خود در سطح مرجعیت بکار گرفته بودند، در جریان یکی از ملاقات‌های اعضای سفارت آمریکا در ایران با مرحوم شریعتمداری در دی ماه ۵۷ آنها پس از این ملاقات اظهار می‌دارند: «شریعتمداری آشکارا از دیدن شخصی از جانب دولت آمریکا خوشحال است و موضعش کاملاً منطقی و مساعد (موافق برای همکاری) بود.»[۱۲]

رابطه شریعتمداری با ساواک

در پاسخ به این سؤال که چرا دستگاه حاکمه محمدرضا شاه با کارها و فعالیت‌های شریعتمداری با آن وسعت مخالفتی نداشت، می‌توان به این اسناد اشاره کرد که نامبرده در دستگاه شاه مراوداتی داشته است. یکی از آن اسناد که خسروشاهی نقل می کند مربوط به پادرمیانی مرحوم شریعتمداری از تبعید آیت‌الله مشکینی بوده است، متن دستور ساواک چنین است: «شيخ‌ علي‌اكبر فيض معروف به مشكيني كه از افراد ناراحت و جزو باند عبدالرحيم شيرازي و حسينعلي منتظري است و مدتي به مشهد تبعيد گرديده بود چند ماه پس از تبعيد با اقداماتي كه توسط شريعتمداري به عمل آمد، دستگاه از تبعيد مشار‌اليه صرف‌نظر نمود.»[۱۳]

نمونه دیگری از این ارتباط را نیز می‌توان به ملاقات سرّی شریعتمداری با ساواک درباره مخالفتش با حضرت امام اشاره کرد، که وی در آن ملاقات می‌گوید: «من براي حفظ مملكت، ديانت و سلطنت فكر مي‌كنم. … خميني و كساني‌كه مانند او فكر مي‌كنند كه حكومت اسلامي براي اين مملكت مناسب است، در خراب كردن، قدرت دارند و براي سازندگي نه سازماني دارند نه توانایي. من اطمينان دارم كه آنها هر عملي انجام بدهند، ديگران بهره‌اش را مي‌برند. … من صريحا مي‌گويم كه با خميني و اعمال او مخالفم.»[۱۴]

محسن رفیق دوست یکی دیگر از کسانی است که به رابطه شریعتمداری با ساواک اذعان دارد. وی در یکی از دیدارهایش با شریعتمداری که برای وساطت آزادی منتظری رفته بود این گونه نقل می کند: «من مأمور شدم به قم بروم و از آقای شریعتمداری خواهش کنم با توجه به ارتباطی که با دستگاه دارد با آنها تماس بگیرد تا فشار را روی آقای منتظری کم بکنند. آن روز دفعه دومی بود که ایشان را از نزدیک دیدم. دو نفر دیگر هم با من بودند که اسم هایشان یادم نیست. یکی از آن دو به اصفهان رفت. من کار داشتم و در قم ماندم. بعد خبردار شدم که آن دو نفر را گرفتند. شخصی به نام شیخ غلامرضا زنجانی کنار آقای شریعتمداری بود که حتما ساواکی بود. او همه اتفاقات خانه شریعتمداری را به ساواک گزارش می کرد.»[۱۵]

موافقان دارالتبلیغ

موافقان دارالتبلیغ را می توان در چهار گروه تقسیم کرد:

گروه اول: اساتید شاخص دارالتبلیغ که عبارتند از: مرحوم شريعتمدارى، آيت اللّه حاج سيد موسى شبيرى زنجانى، مرحوم حاج سيّد مرتضى شبسترى، دكتر احمد بهشتى، استاد محمد جواد مغْنيّه، دكتر على قائمى، استاد محمود شهابى، مرحوم دكتر مهدى حائرى يزدى، استاد اختر عباس پاكستانى، آيت اللّه محمد كرمى، استاد حاج شيخ باقر ملكى ميانجى، دكتر احمد احمدى، آیات سبحانی، مکارم شیرازی، دوانی، مطهری، سیدموسی صدر، فلسفی، صدر بلاغی، مشکینی، ابراهیم امینی، احمدی میانجی، سیدمهدی روحانی، مرحوم محققی، مهندس بازرگان و مرحوم پرورش که این دسته با طرح و ایده دارالتبلیغ موافق بودند و حتی آیت الله احمدی میانجی برای کمک به خرید ساختمان موسسه سفری به میانه می کند و بر بالای منبر مسأله کمک به موسسه را مطرح می کند. وی در همین رابطه می‌گوید:‏ ‏‏«وقتی دارالتبلیغ شروع به کار کرد،‌ عده‌ای در آذربایجان برای کمک به ساختمان آن پول جمع می‌کردند. من نیز به شهر میانه رفتم و روی منبر آن مساله را عنوان کردم. آن ‏‎‎‏زمان تقریبا ۹ هزار تومان جمع آوری می شود.»[۱۶]

برخی از بزرگان یا باواسطه یا بی واسطه به موافقت از آن اذعان کردند که می توان به آیت الله میلانی، علامه طباطبایی،  برادر ایشان سیدحسن الهی، شیخ مرتضی حائری و سیدعلی بهبهانی اشاره کرد.[۱۷]

لازم به ذکر است افراد و بزرگانی که در این دسته نام برده شد غیر از مرحوم شریعتمداری صرفا جهت اطلاع و تاریخ نگاری است اما آیا آنها در ادامه نیز موافق دارالتبلیغ بودند و از برنامه ها و سیاست های آن حمایت می کردند یا خیر؟ اسنادی در دست نیست.

گروه دوم: این دسته موافق دارالتبلیغ از ابتدای تاسیس تا پایان فعالیت آن بودند. سید احمد خسروشاهی و حکم آبادی از سردمداران این طیف از روحانیون موافق دارالتبلیغ بودند تا جایی که حکم آبادی حتی بعد از پیروزی انقلاب نیز از مدافعان شریعتمداری بود و در‏‎ ‎‏مسیر انقلاب و مبارزه حتی پس از پیروزی مانع تراشی و ایجاد مشکل می کرد.[۱۸]

جالب اینکه سید احمد خسروشاهی در زمان حیات آیت الله بروجردی یکی از مخالفان شریعتمداری به حساب می آمد اما بعد از رحلت ایشان کم کم به مرحوم شریعتمداری تمایل پیدا می کند و اوج دلدادگی خویش به آستان شریعتمداری را در دارالتبلیغ نمود و ظهور می دهد و کاملا صف خود را از مبارزین انقلاب جدا می کند، گرچه قبلا به خاطر مبارزه متحمل زندان نیز شده بود.[۱۹]

یکی از اشخاص حامی جریان دارالتبلیغ از ابتدا تا پایان کار، سید هادی خسروشاهی است. وی در مصاحبه های متعدد این مطلب را القاء می کند که رابطه دستگاه مدیریت شاه با دارالتبلیغ دسیسه رژیم است. یکی از آن مصاحبه ها در خصوص شخصیت آیت الله

مشکینی بود، وی در آن مصاحبه در دفاع از دارالتبلیغ گفت: «واقع مطلب اين است كه اين داستان هم مانند غوغاي كتاب «شهيد جاويد» توسط ايادي رژيم دامن زده مي‌شد و گروهي هم ناآگاهانه آن شايعات را باور مي‏كردند و به مخالفت عليه وي برمي‌خاستند. ولي بايد اشاره كرد كه هم اكنون همه اسناد دربار شاه، ساواك و شهرباني آن دوران در اختيار است، اگر حتي يك سند معتبر در مورد دخالت يا كمك يا هواداري نهادهاي رژيم در اين امر وجود داشت، بي‏ترديد تاكنون منتشر شده بود. اين مي‌تواند دليل محكمي باشد بر اينكه موضوع دخالت رژيم در تاسيس و پيدايش دارالتبليغ، پايه و اساسي نداشت و خوشبختانه برنامه آتي و تكميل شده همان موسسه با گستره‌اي كامل‌تر و جامع‌تر از سوي «دفتر تبليغات اسلامي» و در همان محل، استمرار دارد.»[۲۰]

گروه سوم: کسانی که به صراحت نسبت به اجرای حکم علیه دارالتبلیغ مخالفت و انتقاد دارند. یکی از این افراد که در سالهای اخیر به دفاع از اندیشه شریعتمداری به پاخاست محسن کدیور است. او در سال ۹۱ کمتر از سه ماه چهار مقاله با عناوین «اسنادی از مظلومیت آیت الله شریعتمداری/ ۱۲ آبانماه ۹۱»، «اسنادی از شکسته شدن ناموس انقلاب/ ۳۰ آبانماه ۹۱»، «ممانعت از اعزام بیمار سالمند مبتلی به سرطان به بیمارستان/ ۱۶ آذرماه ۹۱» و « اعاده حیثیت از آیت الله شریعتمداری/ ۱۳ دی ماه ۹۱» در فضای مجازی(وبلاگ محسن کدیور) منتشر کرده است.[۲۱]

موضوع نگارش مقاله چهارم کدیور، خلع مرجعیت شریعتمداری است. وی معتقد است این خلع مرجعیت، مخالف موازین شرعی است و ناشی از برداشت ضیق از شریعت است از این رو این عمل نشانه سنت سیّئه‌ عدم مدارا و عدم تحمل منتقد و مخالفِ مسالمت جو در جمهوری اسلامی است.

در همین راستا کدیور معتقد است که بحث دارالتبلیغ یکی از نشانه های عدم تحمل مخالف در نظام سیاسی ایران است؛ زیرا مطابق اساسنامه‌‌ دارالتبلیغ، تصرف در آن بدون رضایت و اذن هیأت امنای ۹ نفره‌ شرعا و قانونا تصرف عُدوانی و غصب محسوب می شود. وی از همین رو معتقد است مرحوم آیت الله خمینی به شورای عالی قضائی دستور داده مسئله به صورت شرعی حل شود. اما طبق همین نقل، شورای عالی قضائی دستور ولی فقیه را شنیده اما صلاح ندانسته است بر طبق موازین شرع عمل کند. [۲۲]

یکی دیگر از کسانی که قدم در پیشگاه تطهیر شریعتمداری و اقدام هایی که بر علیه او شده بود، بر می دارد، شیخ یوسف صانعی دادستان وقت کل انقلاب اسلامی است. او که خود حکم از حضرت امام جهت توقیف اموال موسسه را دارد، در جهشی ۱۸۰ درجه از اقدامات خود در آن سالها اظهار پشیمانی می‎کند. وی در دیدار با برخی از اصلاح طلبان در مشهد می گوید: «در قضایای مربوط به مرحوم آیت الله العظمی شریعتمداری من خیلی جوانتر از حالا بودم. از کوچه ای که ایشان از منزل می‌آمدند تا دارالتبلیغ (قمی های جمع خوب می‌شناسند) من در مسیر مقابل حرکت

میکردم چشم در چشم ایشان می‌شدم و برای نشان دادن بغض، تحقیر و مخالفتم به ایشان سلام نمی‌کردم. حالا بعد ٣٥ سال گاهی که سری به مدرسه فیضیه میزنم این طلبه‌های جوان تندرو عینا آن رفتار را با من می‌کنند. سبحان الله.»[۲۳]

گروه چهارم: این دسته شامل افرادی است که خود از گردانندگان اصلی دارالتبلیغ بودند و بعد از مدتی از آن فاصله پیدا کردند که مرحوم علی دوانی[۲۴] و مصطفی زمانی[۲۵] را می شود در این دسته جای داد.

ادامه دارد…

نگارنده: علیرضا فلاحی

[۱] . خاطرات منتظری جلد اول ص ۲۱۴- ۲۱۶

[۲] . http://www.dte.ir/portal/Home/ShowPage.aspx?Object=News&CategoryID=1afef740-6bec-431e-a9c7-1fbcf4aff393&WebPartID=8f2a97c2-fed4-4c0a-972b-4077b405057a&ID=e161644c-be30-41a3-89a9-31ed71334de0

[۳] . http://mihantv.com/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA/%D8%A7%D8%AF%D8%B9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/

[۴] . http://www.khosroshahi.org/main/index.php?Page=definition&UID=3983583

[۵] . http://www.imam-khomeini.ir/fa/c78_60869/10243_==_F_NewsKindIDInvalid/

[۶] . https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B2%D8%A8_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%AE%D9%84%D9%82_%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86

[۷] . http://www.irdc.ir/fa/news/1062/

[۸] . همان

[۹] . https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/01/22/1696892/

[۱۰] . http://jameehmodarresin.org/index.php/azae-jameeh/azae-sabeq/52-majmoe-etelaiyeha/—۱۳۶۱/۶۵۸-۵۴۷

[۱۱] . http://www.bbc.com/persian/iran/story/2005/08/050811_mj-mkhalaji-qom-clerics.shtml

[۱۲] . http://www.irdc.ir/fa/news/1062/

[۱۳] . http://aghigh.ir/fa/news/263/

[۱۴] . شريعتمداري در دادگاه تاريخ  ۱۴۴ و ۱۴۵

[۱۵] . https://books.google.com/books?id=c99rCwAAQBAJ&pg=PT93&lpg=PT93&dq

[۱۶] . عبدالرحیم اباذری، وادی عشق ص ۱۲۸-۱۲۹

[۱۷] . http://historylib.com/index.php?action=article/view/1675

[۱۸] . خاطرات آیت الله سید حسین موسوی تبریزی (دفتر اول) ص ۱۵۰

[۱۹] . همان، ص ۴۷

[۲۰] . http://aghigh.ir/fa/news/263/

[۲۱].  سؤالی در ارتباط با مقالات چهارگانه کدیور مطرح است این است که چرا بعد از گذشت حدودا ۳۰ سال از رحلت شریعتمداری وی به نگارش مقالاتی در دفاع از شریعتمداری پرداخته است؟

پاسخ: تقارن مقالات کدیور در خصوص دفاع از شریعتمداری با رخدادهای سیاسی همان سال( ۹۱ و ۹۲) نمی تواند بی‌ارتباط باشد. در آن ایام مسائل سیاسی کشور به سمت انتخابات ریاست جمهوری ۹۲ هدایت می شود. شاید دلیل این نگارش و دفاع از شریعتمداری پس از ۳۰ سال نوع نگاه کدیور از اسلام باشد؛ زیرا وی با القاء دو رویکرد و خوانش از اسلام (اسلام اعتدالی به سردمداری مرحوم شریعتمداری و ارائه اسلام انقلابی توسط امام) در صدد گفتمان سازی اعتدالی برای نامزد این طیف برای انتخابات پیش رو بود.

کدیور در سال ۹۴ کتابی با عنوان «اسنادی از شکسته شدن ناموس انقلاب» در ۴۴۷ صفحه منتشر کرده است که در دفتر اول آن به مجموعه مواجهه جمهوری اسلامی با علمای منتقد، پرداخته است.

[۲۲] . متن مقاله چهارم را از لینک ارائه شده می توانید مشاهده نمایید. http://kadivar.com/?p=10142

[۲۳] . http://www.ensafnews.com/63255/

[۲۴] . http://shahide-motahar.mihanblog.com/extrapage/davani

[۲۵] . خاطرات آیت الله سید حسین موسوی تبریزی (دفتر اول) ص .۱۵۴

ولیّ جامعه در هر زمانی و به هر دلیلی که روی موضوعی خاص توقف کند یا انگشت به سمتش اشاره برد، بر متولیان امر است که خط مورد نظر را تعقیب کرده و به کنه آن پی برند و سپس درصدد انجامش برآیند.

از مهم‌ترین اشارات و رهنمودهای ولی‌فقیه عصر ما در دوران حاضر، بیانیه گام دوم انقلاب است که فهم آن در تمام مراحل و عمل کردن به آن – در حوزه تخصصی هر فرد- بر قاطبه مؤمنین واجب و مسلم است.

آگاهی دادن به جوانان از جنبه‌های گوناگون و همراه کردنشان با خطوط کلی انقلاب، از اساسی‌ترین وظایف طلاب و روحانیون در گام دوم انقلاب است. بحمدالله طلاب جوان انقلابی در عرصه‌های مختلف توانایی‌هایی کسب کرده و برای خدمت‌گذاری صادقانه، آمادگی لازم را دارا شده‌اند؛ لکن از میان عموم طلاب و روحانیون بزرگوار، آن عزیزانی که به‌فراخور نیاز، در مراکز و مؤسسات تخصصی حوزوی مشغول شده‌اند، زمینه‌های بالخصوصی برای حضور در متن اجتماع و ارایه خدمت دارند. از طرفی، هیچ‌کجا هم مثل مسجد، مهیای اجرای سیاست‌های اجتماعی اسلام نخواهد بود؛ زیرا از صدر اسلام تاکنون این مساجد بوده‌اند که در شرایط گوناگون توانستند به‌عنوان بزرگ‌ترین پایگاه‌های پویش‌های مردمی بر محور بزرگان دین بدرخشند و از نورشان جوامع اسلامی را روشنی بخشند.

در همین راستا، استاد بزرگوار حوزه، حجت‌الاسلام‌والمسلمین مهدی طائب که به‌لطف خدای متعال سالیان متمادی، حوزه‌های علمیه، نهادهای انقلابی و آحاد مردم از آثار و برکاتش بهره می‌برند، پیشنهادی را به مؤسسات و مراکز علمی و فرهنگی ارائه نمودند؛ مبنی بر اینکه هرکدام از این مراکز، جهت رونق‌بخشی به مساجد، یک نفر از نیروهای طلبه توانمند و باتجربه خود را جهت اداره مساجد در گام دوم انقلاب اعزام نمایند.

این پیشنهاد مبارک و از سر دلسوزی، مورد اجابت مؤسسات قرار گرفته که ان‌شاءالله گزارش‌هایی از این اقدامات، به‌ اطلاع مخاطبان محترم خواهد رسید.

مؤسسه تاریخ تطبیقی نیز در همین راستا و جهت اجابت دعوت این استاد فرزانه، دو نفر از نیروهای زبده و توانمند خود را جهت مدیریت مسجد اعزام نموده است که همین‌جا، توفیقات روزافزون را برای این همکاران عزیز از خداوند متعال مسئلت می‌نماییم.

امید آنکه با اجرای این طرح از سوی مراکز حوزوی، شاهد تحولی در مسیر هجرت طلاب برای اجرایی کردن بیانیه گام دوم باشیم؛ ان‌شاءالله.