آیات قرآن با رویه­‌ای انتقادی و توبیخی، تاریخ یهود و بنی­‌اسرائیل را بیان می­‌کنند و رسول‌الله(ص) نیز بر همین اساس، با شدت با یهودیان برخورد می­‌کند. جا داشت در این بین، یهودیان صدر اسلام به پیامبر(ص) بگویند که آنچه در قرآن بیان شده است، مربوط به گذشته و تاریخ ماست و ما مسئول و پاسخگوی گذشتگان خود نیستیم؛ ولی هیچ‌گاه در تاریخ، چنین انتقادی نقل نشده است. به عبارت دیگر، یهودیان صدر اسلام هیچ‌گاه از عملکرد اقوام سلف خود برائت نجستند؛ بلکه خود را ادامه­‌دهنده راه آنها می­‌دانستند؛ چنان‌که در عمل نیز همان روش­‌ها و رفتارها را در پیش گرفتند.

به این ترتیب، قرآن، نوعی یکسان­‌انگاری هویتی و تاریخی- تمدنی بین یهود صدر اسلام و یهودیان در طول تاریخ برقرار می­‌کند؛ لذا در صحبت با یهودیان صدر اسلام، تاریخ یهود را بیان می­‌کند. بر این اساس، یهودیان صدر اسلام را خطاب قرار می­‌دهد و اموری را بیان می­‌کند که مربوط به گذشته یهودیان است؛ زیرا آنها نیز همانند پیشینیانشان هستند و همان روحیه و اقدامات را دارند.

بنابراین چنان‌که قرآن در خطاب با یهودیان صدر اسلام از انحرافات تاریخی آنها سخن می­‌گوید، ما نیز امروزه می­‌توانیم رژیم اشغالگر قدس را نمونه و مصداق آیات قرآن در بیان انحرافات و جنایات یهود بدانیم. البته عملکرد رژیم صهیونیستی کاملا این تطبیق را تأیید می­‌کند؛ چنان‌که عملکرد یهود صدر اسلام، یکسان­‌انگاری آیات قرآن را تأیید کرد.

 

به گزارش تاریخ تطبیقی، دشمنان اسلام در برهه‌های مختلف با ترفندهای مختلفی درصدد توطئه علیه امامان شیعه برآمده‌اند. در مواردی که امکان به شهادت رساندن و حذف فیزیکی نبود، یکی از تاکتیک‌ها، تخریب شخصیت آن بزرگواران بود. استاد مهدی طائب در یکی از جلسات درس تاریخ تطبیقی، به توضیح این سیاست و بیان مصادیقی از آن پرداخته‌اند:

اگرچه بنی‌عباس قدرت را قبضه کردند، اما نمی‌توانند امام صادق(ع) را – با اینکه آن حضرت را مزاحم می‌بینند- به‌سهولت از جامعه حذف کنند. آنها اگرچه با عنوان اهل‌بیت به قدرت رسیدند، ولی مردم در میان همین اهل‌بیت، به‌دنبال عالمِ آن می‌روند و امام صادق(ع) عالم اهل‌بیت است؛ لذا اطراف حضرت جمع می‌شوند و همین، برای دستگاه بنی‌عباس خطر است. اما نمی‌توانند با حضرت برخورد داشته باشند؛ چون مردم نسبت به ایشان اقبال دارند. بنابراین، بنی‌عباس باید برنامه‌ریزی تخریب را در دستورکار خود قرار دهند. مردم برای یادگیری نزد حضرت می‌رفتند و گفته شده که ایشان چهارهزار شاگرد داشتند. برای چه چهارهزار شاگرد دور ایشان را گرفتند؟ اوائل قدرت بنی‌عباس، زمان هجوم شاگردان و مردم دور ایشان است. از زمان منصور دوانیقی، کم¬کم فشارها علیه اهل‌بیت(ع) زیاد شد؛ اما چهار سال اول ابوالعباس سفاح، عنوان اهل‌بیت و امام صادق(ع) و عالم بودن ایشان، زبانزد شده بود.

لزوم تحقیق درباره رؤسای مذاهب چهارگانه اهل سنت
لذا بنی‌عباس برنامه تخریب را شروع کردند. یکی از کسانی که باید درباره او مطالعه و تحقیق کرد، ابوحنیفه است. خیلی آدم عجیبی بود. فردی کاسب و پولدار، ولی درعین‌حال، به‌شدت تظاهر به ساده‌زیستی کرده و سوار بر الاغ می‌شود. فردی خوش‌حافظه و حافظ احادیث و دارای جایگاه. این فرد باید جلوی امام(ع) ایستاده و قد علم کند؛ لذا او را خیلی در حکومت ورود نمی‌دهند و فرد آزادی است؛ ولی وقتی جریانات و قضایای او با امام صادق(ع) مورد بررسی قرار می‌گیرد، معلوم می‌شود در متن این قضایا، توهین و تخریب وجود دارد.
باید درباره چهار نفر از رؤسای چهار مذهب عامه، تحقیق و مطالعه شود. ابوحنیفه متولد سال ۸۰ هجری و متوفای سال ۱۵۰ هجری است؛ یعنی دو سال بعد از شهادت امام صادق(ع) از دنیا رفت. از سال ۱۳۲ که بنی‌عباس قدرت را به دست می‌گیرند، ابوحنیفه ۱۸ سال با آنها همزمان است. یک تلاشی توسط او صورت می‌گیرد. به‌ظاهر، شاگرد امام صادق(ع) است؛ اما در مدل سؤالات او، نسبت به حضرت توهین وجود دارد. او دارای یک مدل رفتاری عجیب‌وغریب بود. هدف دشمنان این بود که توسط او قیاس را مطرح کنند؛ درحالی‌که قبل از او قیاس مطرح نبود. اینکه چرا می‌خواستند قیاس را در دین مطرح کنند و با این قیاس درصدد مطرح کردن چه چیزی بودند، جای تحقیق دارد. اگر ائمه(ع) در مقابل قیاس – به‌نحوی که در میان ابوحنیفه و امثال او مطرح بود – نمی‌ایستادند، کمر دین شکسته و نابود می‌شد. قیاس، در هدم دین، خیلی قوی است؛ این مطلب از تعبیر امام صادق(ع) خطاب به ابوحنیفه فهمیده می‌شود. حضرت به او می‌فرمایند: «یا أبا حنیفةَ… لا تَقِس فإنَّ أوّلَ مَن قاس إبلیسُ؛ …اول کسی که دست به قیاس زد، ابلیس بود» (کافی، ج۱، ص۵۸). شیطان، با قیاس، درصدد شکست خدا بود و اینکه به خدا بگوید: تو اشتباه کردی که به من می‌گویی به آدم سجده کن و تو با این دستورت از حکمت خارج شدی؛ چون سجده همیشه باید از دانی بر عالی باشد. این قیاس است. شیطان گفت: من از آدم برترم؛ چون «خَلَقتَنی مِن نار وخَلَقتَه مِن طین» (اعراف/۱۲). برتری آتش بر خاک چیست؟ خاک تاریک است و آتش روشن و همیشه آتش بر خاک استعلا دارد و رو به عُلُو است. شیطان با این قیاس، درصدد شکست خدا بود. از این تعبیرِ امام صادق(ع) مطلب مهمی به دست می‌آید؛ یعنی هدف قیاس، شکست دین و خداست و با جریان یافتن قیاس، همه دستورات خدا از بین می‌رود.

نمونه‌هایی از قصد تخریب امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) توسط ابوحنیفه
ابوحنیفه به مدینه آمد؛ چون حضرت در مدینه بودند. روایتی است که مرحوم کلینی آن را در کافی نقل کرده و آن این است که ابوحنیفه از نزد امام صادق(ع) خارج شد؛ درحالی‌که امام کاظم(ع) سن‌وسال کمی داشته و کنار درب ورودی ایستاده بودند: خرَج أبوحنیفة مِن عند أبی عبدالله(ع) وأبوالحسن موسی(ع) قائم وهو غلام. فقال له أبوحنیفه: «یا غلام! أین یضَع الغریبُ ببَلَدِکُم؛ آدم غریبه در شهر شما، کجا قضای حاجت می‌کند»؟ لحن سؤال او که می‌گوید «یا غلام»، بوی اهانت می‌دهد. حضرت فرمودند: «إجتَنِب أفنِیَةَ المساجد؛ ورودی مساجد، کنار دیوار مساجد قضای حاجت نکن»؛ «وشُطُوطَ الأنهار؛ همین‌طور کنار شط آب»؛ «ومَساقِطَ الثِمار؛ زیر درختان میوه»؛ «ومنازلَ النُزّال؛ محل بار انداختن مسافران»؛ «ولا تَستَقبِلِ القبلةَ بغائطٍ ولا بَولٍ؛ رو به قبله نباش»؛ «وارفَع ثوبَک وضَع حیثُ شئت؛ لباست را دربیاور و هرجا خواستی قضای حاجت کن» (کافی، ج۳، ص۱۶). ابوحنیفه با این سؤال و جواب درصدد چیست؟!
او در جریان دیگری به امام صادق(ع) می‌گوید: بچه‌ات موسی کاظم را دیدم که نماز می-خواند: «یُصَلِّی والناسُ یَمُرُّون بین یدیه فلا یَنهاهُم» (کافی، ج۳، ص۲۹۷). طبق فتوای فقهی عامه، اگر کسی مشغول نماز باشد و دیگری از مقابل او رد شود، نمازگزار باید آن عابر را بزند؛ ولو در نماز او را دنبال کند و حتی او را بکشد! ابوحنیفه در این سؤال و جواب، به‌طور انفرادی از حضرت سؤال نمی‌کرد؛ بلکه افراد دیگری هم حضور داشتند. امام صادق(ع) فرمودند: به موسی بگویید تا بیاید. وقتی حضرت تشریف آوردند، امام صادق(ع) جریان را برای فرزندشان بیان کردند. امام کاظم(ع) فرمودند: همین‌طور است. امام صادق(ع) فرمودند: چرا عکس‌العملی نشان ندادی؟ امام کاظم(ع) در جواب فرمودند: کسی که من برای او نماز می‌خواندم، از مردم به من نزدیک‌تر بود. مردم بین من و خداوند عبور نمی‌کردند. خداوند در قرآن می‌فرماید: «و نحن أقرب إلیه من حَبل الوَرید» (ق/۱۶). مردم از بین من و خداوند رد نمی‌شدند تا آنها را نهی کنم. ابوحنیفه از این جواب امام خجالت‌زده شد و رفت. قصد او تخریب بود.
یک بار هم در منا به حضور امام صادق(ع) رسید و به حضرت گفت: دیروز شما را دیدم که در مشعر خیلی مواظب خودت بودی تا دیگران به تو برخورد نکنند. هدف ابوحنیفه این بود که حضرت را فردی دنیامدار معرفی کند. حضرت فرمودند: اگر اموالم را حفظ کنم، مورد رضایت خداست یا مورد غضب او؟ آیا حفظ این بدنی که خداوند در اختیار من قرار داده و به مالکیت من درآورده، مورد رضایت الهی است یا اینکه آن را همین‌طور رها کنم؟ ابوحنیفه در جواب امام(ع) ماند. چون بایستی می‌گفت باید برای کسب رضایت خدا، آن را حفظ کرد و نتیجه‌اش این می‌شد که روز گذشته، حضرت به‌شدت در رضایت الهی قدم برداشتند و ابوحنیفه در غیر رضایت الهی اقدام کرد.
در جریان دیگری، ابوحنیفه نزد امام صادق(ع) آمد و خواست مسئله‌ای مطرح کند. ناگهان امام(ع) فرمودند: ای ابوحنیفه! آیا دیدی بین دو پای الاغت یک خالی وجود دارد که فاقد موست؟ ابوحنیفه گفت: بله. حضرت فرمودند: چرا این‌گونه است؟ ابوحنیفه سرش را پایین انداخت و گفت: من آمدم از شما سؤالی بپرسم؛ اما شما سؤال بچه‌گانه از من می‌پرسی؟! سوار الاغش شد و رفت. ابوحنیفه تلاش در تحقیر شخصیت حضرت داشت و امام صادق(ع) هم مانع حضور او نمی‌شد و همه سؤالات او را به‌نوعی جواب می‌دادند که حاضرین بیشتر مشتاق حضرت می‌شدند. حضرت با این سؤال خود از ابوحنیفه، قصد تمسخر نداشتند و کسی از کلام حضرت، مسخره کردن را برداشت نکرد؛ بلکه به عالم بودن ایشان پی بردند؛ چون حضرت در جواب سؤال خودشان از ابوحنیفه فرمودند: وقتی جنین در شکم مادر خلق می‌شود، به‌گونه‌ای است و دو فرشته او را می‌چرخانند؛ ولی بچه حیوانات در رحم مادرشان به نوع دیگری‌اند و این خال لای پای الاغ بی‌حکمت نیست. وقتی همه جواب حضرت را شنیدند، پی بردند که چنین سؤالی اصلا بچه‌گانه نیست؛ بلکه حضرت یک فلسفه نوع خلقی را مطرح کردند.

اشاره: شناخت دقیق جریان‌ها از ضروریات غیر قابل انکاری است که از طرفی یاری رسان حوزویان برای ماندن در خط مستقیم فکری‌ که برای آن‌ها ترسیم شده خواهد بود و از طرف دیگر قدرت تحلیل و بررسی دقیق این قشر را از وضعیت کنونی حوزه بالاتر خواهد برد. یکی از این مراکز که قبل از انقلاب با شرکت فضلای حوزه و پشتوانه مرحوم شریعتمداری تأسیس شد و در همان برهه زمانی موافقان و مخالفان جدی در متن حوزه علمیه داشت، دارالتبلیغ است.

پژوهشگر پایگاه تخصصی جریان شناسی اسباط در نظر دارد به صورت سلسه‌وار و در چهار شماره برای آشنایی با این مرکز و بررسی رویکردهای سیاسی، خطوط فکری و علت تعطیلی آن بعد از انقلاب به بررسی این مرکز بپردازد که در بخش اول به تاریخچه، محورهای سخنرانی افتتاحیه و اساسنامه دارالتبلیغ اشاره شد و در بخش دوم، هیأت مدیره، ساختار و متعلقات، اساتید شاخص، اهداف و فعالیت‎های موسسه دارالتبلیغ مورد بررسی قرار می‎گیرد.

هیأت مدیره دارالتبلیغ

در یک نگاه اجمالی، مؤسسه دارالتبلیغ اسلامی قم، که به طور رسمی به ثبت رسیده بود، تحت نظارت مرحوم شریعتمداری قرار داشت که دارای یک هیات علمی جهت برنامه ریزی؛ آموزشی، علمی، محتوایی و تبلیغی و یک هیات مدیره جهت تدبیر امور مالی بود و بر اساس اظهارات مرحوم شریعتمداری مؤسسه‎ای مستقل محسوب می‌شد.[۱] البته در اسنادی که بعداً در خصوص رابطه مرحوم شریعتمداری و شاه ارائه می‎شود، استقلال مطرح شده، بیش از عوام فریبی چیز دیگری نمی‎تواند باشد.

هیأت مدیره دارالتبلیغ که در اساسنامه به عنوان مؤسسان دارالتبلیغ از آنها یاد شده‏‎ ‎‏بود، عمدتاً تجار تبریزی بازار تهران و از اعضای هیأت مالی مجله مکتب اسلام بودند.[۲] اسامی آنها که در پشت جلد شماره های سال اول مجله مکتب اسلام آمده بود عبارت بود از: «حاج اسماعیل سیگاری، حاج مجید پُرکار، حاج بیوک اتفاق جورابچی، حاج فرج نعمت زاده(پدر محمدرضا نعمت زاده وزیر صنایع جمهوری اسلامی دولت یازدهم)، و بعد هم حاج موسی ابریشمچی، حاج محمد کلاهی، حاج سیدمصطفی عالی نسب و حاج کریم انصاری[۳] و حاج ابوالفضل احمدى.» [۴] جالب اینکه این عده ابتدا مقلد آیت الله بروجردی بودند و حاضر شدند در صورت تمایل آیت الله بروجردی از سهم امام هزینه مجله را پرداخت نمایند و اگر مجله نامبرده از طرف آیت الله بروجردی مورد حمایت قرار نگیرد، آنها از هزینه شخصی این کار را ادامه دهند.[۵] آقای کلاهی بعد از تبدیل‏‎ ‎‏دارالتبلیغ به دفتر تبلیغات اسلامی به همکاری با دفتر تبلیغات ادامه داد و نیمه باقیمانده کتابخانه‏‎ ‎‏آن را بنا کرد.[۶]

لازم به ذکر است که گردانندگان اصلی دارالتبلیغ (مرحوم علی دوانی، آیات مکارم شیرازی، جعفر سبحانی، و نیز مصطفی‏‎ ‎‏زمانی و داوود الهامی) بودند که البته برای ما روشن نیست که این افراد آیا جزء هیات علمی دارالتبلیغ بودند یا خیر؟ اما به هر حال پس از مدتی دو نفر از این پنج نفر یعنی مصطفی زمانی[۷] و مرحوم علی دوانی[۸] از کار در دارالتبلیغ کناره گرفتند.

از آنجا که مرحوم دوانی از پیش قراولان روشنفکری و اصلاح گری در حوزه با راه اندازی مجله مکتب اسلام بود، کناره گیری ایشان از دارالتبلیغ دارای اهمیت است اما علی رغم جست و جو در این زمینه دلیل روشنی به دست نیامد، علاوه بر این در خصوص ایشان ابهاماتی نیز در زمینه روایتگری دارالتبلیغ و رئیس آن، مرحوم شریعتمداری، وجود دارد؛ زیرا آنچه از ایشان در خصوص شریعتمداری در این نوشتار نقل می‌شود با روایت حجت الاسلام سید حمید روحانی، دیگر مورخ انقلاب، که با مرحوم شریعتمداری نیز معاصر بوده، متفاوت است[۹]. برای نمونه به تعابیری که سید حمید روحانی در کتاب “شريعتمداري در دادگاه تاريخ”، درباره شریعتمداری آورده، اشاره می‌کنیم؛ «مأمور خودباخته ساواك كه بر جايگاه مقدس مرجعيت به ناحق تكيه زده»، « شريعتمداري خود را تا مرحله يك مأمور جزء بي اراده و چشم و گوش بسته ساواك تنزل مي‌دهد و در رفت و آمدها و ديد و بازديدهاي خود از رئيس ساواك اجازه مي گيرد.»[۱۰]

از این رو قضاوت در خصوص این دو نوع روایتگری، نیازمند به پژوهش مستقلی است.

ساختار و متعلقات

دارالتبليغ اسلامى داراى يك كتابخانه عمومى بزرگ و نيز يك كتابخانه امانى و مركز انتشارات و چاپخانه و بيمارستان سهاميه و درمانگاه و مدرسه علميّه بانوان «دارالزهرا»، شعبات مختلفى در تهران و اهواز و تبريز و پاكستان،[۱۱] و مرکز پاسخ به سوالات[۱۲] و … بوده است. در ادامه به برخی از متعلقات دارالتبلیغ اشاره می‌شود:

  1. چاپخانه

گرچه برخی از مورخان[۱۳] انتشار ۱۲۰ هزار نسخه مجله مکتب اسلام را نشانه منحصر به فرد بودن این مجله در آن زمان تلقی کنند، اما به نظر می رسد وجود امکانات چاپ و ابزارآلات انتشار مجله که از سوی رژیم شاه تامین می‌شد بی تأثیر نبوده باشد؛ زیرا در زمانی که کوچک ترین فعالیت های حوزوی رصد و خنثی می شد چگونه نشریه ای با این تعداد از نسخه، بدون مزاحمت در اختیار علاقه مندان قرار می‌گرفت. آیت‌الله بنی‌فضل در همین رابطه می‌گوید: «وقتی سردمدارن رژیم به ماهیت دارالتبلیغ پی‌بردند بلافاصه در مقابل تفکرات سلطنت‌ستیزی حضرت امام از آن حمایت کردند تا جایی که در اولین فرصت، بزرگ‌ترین چاپخانه متعلق به دارالتبلیغ به حمایت و هماهنگی دولت وقت برای اولین‌بار از خارج وارد شد و در ساختمان این مرکز راه‌اندازی گردید، این در حالی بود که شاگردان و منسوبان امام در تهیه یک دستگاه بسیار ساده با ده‌ها مشکل و مانع روبه‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو می‌شدند.»[۱۴]

  1. بیمارستان سهامیه

بیمارستان سهامیه قم اولين بيمارستاني است كه در سال ۱۳۰۸ هجري شمسي به دستور مرحوم آيت الله شيخ عبدالكريم حائري يزدي با سرمايه مرحوم سهام الدوله تاسيس گرديد. اما به دلایل نامعلومی در سال ۱۳۵۱ به موجب سند رسمي شماره ۱۹۰۳۶ مورخ ۲۴ /۸/ ۱۳۵۱ دفتر اسناد رسمي ۱۷۴ تهران بيمارستان سهاميه در اجاره ۹۹ ساله موسسه دارالتبليغ اسلامي با رياست مرحوم آقاي شريعتمداري قرار گرفت و عملاً امور بيمارستان و حتي موقوفات سهام الدوله در اختيار موسسه مذكور قرار می گیرد.[۱۵]

مدرسه دارالزهراء

این مدرسه جزو نخستین مراکزی بود که برای خواهران کلاسهای آموزشی برقرار می کرد و هزینه آن را مرحوم شریعتمداری متقبل شده بود و از مراکز تحت اشراف دارالتبلیغ به شمار می آمد.[۱۶] البته از سال ۵۰ به موازات دارالزهراء[۱۷] با حمایت مالی حاج توسلی همراه با شهید قدوسی و شهید بهشتی مکتب توحید تأسیس شد که پس از پیروزی انقلاب با حکم امام این دو مرکز به جامعه الزهراء تبدیل می‌شود و مرحوم شريعتمدارى، آيت اللّه حاج سيد موسى شبيرى زنجانى، مرحوم حاج سيّد مرتضى شبسترى، دكتر احمد بهشتى، استاد محمد جواد مغْنيّه (از علمای بلندپایه لبنانی و از نوگرایان مشهور حوزه های علمیه بود که با دعوت مرحوم شریعتمداری به تدریس در دارالتبلیغ مشغول شد)[۲۰] دكتر على قائمى، استاد محمود شهابى، مرحوم دكتر مهدى حائرى يزدى، استاد اختر عباس پاكستانى، آيت اللّه محمد كرمى، استاد حاج شيخ باقر ملكى ميانجى، دكتر احمد احمدى،[۲۱] آیات سبحانی، مکارم شیرازی، دوانی، مطهری(البته به گفته حجت­الاسلام معادیخواه، شهید مطهری حضور خود در دارالتبليغ را با اين انگيزه توجيه مي‌کرد که شايد از آن راه بتواند از قدرت و نفوذ بيت شريعتمداري سود برد و ساواک را به تجديد نظري در سياست خود برانگيزد[۲۲]) سید امام موسی صدر، فلسفی، صدر بلاغی، مشکینی، ابراهیم امینی، احمدی میانجی، سید مهدی روحانی[۲۳] و مرحوم محققی(نماینده اسبق مرحوم آیت‌الله بروجردی)[۲۴]  از اساتید و فعالان دارالتبلیغ بودند.

در خصوص دعوت از اساتید دانشگاهی جهت ایراد سخنرانی برای جذب طلاب می توان به مهندس بازرگان و مرحوم پرورش یاد کرد که در آن زمان مرحوم پرورش از‏‎ ‎‏اعضای انجمن حجتیه و سخنران ماهری نیز بود.[۲۵]

موادّ درسى عبارت بودند: از تفسير قرآن، علم التفسير، فقه استدلالى، علم رجال، عقايد و مذاهب و اديان، فن خطابه و نويسندگى و مناظره، روانشناسى، جامعه‏شناسى، فلسفه، زبان عربى و انگليسى و اردو و … .

با نگاهی به این عناوین می‌توان جهت گیری نوگرایانه موسسه را مشاهده کرد.[۲۶]

 اهداف دارالتبلیغ

در بحث تاریخچه دارالتبلیغ بیان شد که عده ای از فضلای حوزه با روحیه اصلاح طلبی در حوزه ابتدا مجله مکتب اسلام را با حمایت های مرحوم شریعتمداری راه اندازی کردند و سپس به فکر تأسیس دارالتبلیغ افتادند. از این رو می توان گفت هدف کلی تأسیس موسسه مذکور ایجاد تحول ساختارمدارانه در حوزه علمیه بود. البته نکته بسیار مهمی که نباید از چشم دور بماند هدف کلان تر موسسه در عمل بود. موسسه در واقع پاتوق مقلدان و مریدان مرحوم شریعتمداری برای مطرح نمودن وی جهت ترویج و تبلیغ مرجعیت ایشان در ایران و حتی در خارج از کشور مانند پاکستان بود. علاوه بر آن محل تردد میهمانان مذهبی رژیم شاه در ایران نیز بود. سیدحسین موسوی تبریزی این موضوع را با جزئیات بیشتر چنین توضیح می دهد: «در واقع قسمتی از دارالتبلیغ برای تبلیغ و ترویج خود آقای شریعتمداری در نظر گرفته‏ ‎‏شده بود و قسمت دیگرش که شامل بخش عمده ای از دارالتبلیغ می شد، به صورت‏ ‎‏هتلی با اتاق خواب و حمام و امکانات دیگر برای پذیرایی از مقلدان و مریدان ایشان‏ ‎‏درآمده بود و دوستان و مریدان او که عمدتاً تجار تبریزی بازار تهران بودند وقتی برای‏ ‎‏دیدن ایشان به قم می آمدند به جای رفتن به هتل و مسافرخانه، در دارالتبلیغ اقامت‏ ‎‏می کردند و یک اتاق بزرگ هم در دارالتبلیغ وجود داشت که محل کار و دفتر آقای‏ ‎‏شریعتمداری محسوب می شد و گاهی ایشان در سالن اجتماعات دارالتبلیغ درس‏ ‎‏می گفتند. دارالتبلیغ جایگاه خوبی برای مهمانان مذهبی رژیم هم بود، این شخصیتهای‏ ‎‏مذهبی که به دعوت دولت رسماً وارد کشور می شدند وقتی می خواستند برای دیدن‏ ‎‏علما به قم بیایند با هماهنگی که قبلاً صورت می گرفت به دارالتبلیغ می رفتند و از آنجا‏ ‎‏هم بازدید می کردند و خیال رژیم از این بابت کاملاً راحت بود. یکی از کسانی که من یادم‏ ‎‏هست به قم آمد و به دارالتبلیغ رفت، شیخ کفتارو از علمای اهل تسنن کشور سوریه بود‏ ‎‏که به دعوت رسمی دولت وارد ایران شده بود.‏»[۲۷]

علاوه بر اهداف کلی بیان شده، اهداف جزئی تری نیز موسسه داشت که می‌توان آنها را در موارد زیر خلاصه کرد:

  • کارآمدسازی تبلیغ تشیع بر اساس دگرگونی ها و شرایط دنیای معاصر
  • تربیت تعداد زیادی مبلغ توانمند بر اساس نظم و برنامه های آموزشی روزآمد. به دانش‌آموختگان دارالتبلیغ شهریه نیز پرداخت می شد.[۲۹]
  • جهانی سازی اسلام و تشیع
  • مقابله با تبلیغات فرقه ها و گروه های ضد اسلامی به خصوص مبشران مسیحی[۳۰].
  • فعالیت‌های مؤسسه دارالتبلیغ

  • یکی از فعالیت‌های موسسه، بورسیه دانش پژوهان موسسه جهت تحصیلات تکمیلی به خارج از کشور بود. یکی از این افراد سید محمد ثقفی است که در شرح زندگی خود می گوید: «هنگامی که دارالتبلیغ اسلامی افتتاح شد در دوره اول و دوم آن موسسه علمی شرکت کرده و سپس دوره تحصیلات تکمیلی را آغاز کردم. در سال ۱۳۵۶ که در دوره تحصیلات تکمیلی دارالتبلیغ اسلامی حضور داشتم، فرصتی پیش آمد که از طرف موسسه علمی دارالتبلیغ اسلامی که حکم دانشگاه اسلامی را داشت به خارج از ایران، کشور آمریکا، با بورسیه تحصیلی اعزام شدم و وارد دانشگاه تمپل Temple فیلادلفیا شدم و در رشته تطبیق ادیان و جامعه‌شناسی دینی وارد دوره فوق لیسانس شدم. پس از اخذ مدرک، تعدادی از دروس دوره دکتری را می‌گذراندم که مقارن پیروزی انقلاب مواجه با مبارزه سیاسی جمهوری اسلامی با دولت آمریکا شدیم، در نتیجه تحصیل ناتمام مانده و به خاطر فعالیتهای سیاسی ـ اسلامی ـ ویزای تحصیلی‌ام لغو گردید و به ایران آمدم.»[۳۱]وی مقالاتی نیز در دارالتبلیغ با عناوین «ارزیابی تمدن غرب»، «الوحده الاسلامیه فکرتها و دعاتها» و «حیا-علامه طباطبائی» منتشر کرده است. نویسنده مذکور در سال ۸۰ در مجله حکومت اسلامی مقاله ای با عنوان «خط اعتدال در مشروطیت» و نیز در دانشگاه مفید مقاله ای با عنوان «حقوق اقلیت در دولت مدینه» در سال ۸۲ منتشر کرده است.[۳۲] سید محمد ثقفی را می‌توان نمونه‌ای از محصلین دارالتبلیغ دانست که روحیه روشنفکری خویش را تا زمان حاضر با انتشار مقالات فوق حفظ کرده است.

    از فعالیت های دیگر این موسسه، چاپ و انتشار سه مجله به نام‌های ۱٫«الهادی» که به زبان عربی منتشر می شد؛ ۲٫مجله «نسل نو» که نویسندگان در خصوص جوانان مقالاتی را عرضه می کردند و ۳٫مجله «پیام شادی» که برای کودکان اختصاص داشت. این مجلات در واقع جهت روشنگری افراد جامعه، در سطوح مختلف، نقش خاصی ایفا می کردند.[۳۳]

    با توجه به اینکه موسسه یکی از بزرگترین چاپخانه های کشور را در اختیار داشت، توانسته بود در سطح وسیعی محصولاتش را چه در داخل و خارج از کشور عرضه کند. دارالتبلیغ جزوه های مذهبی را از طریق پست به بیش از ۱۵۰۰ مرکز اسلامی ارسال می کرد.[۳۴] عمده جزوات و کتاب های مؤسسه به دو زبان فارسی و انگلیسی در داخل و ۵۵ کشور آسیایی، آفریقایی، اروپایی و آمریکایی توزیع می‌شد و برخی از کتاب‌ها و جزوات این موسسه توسط مسلمانان مقیم کشورهای فرانسوی زبان اروپا به زبان فرانسوی ترجمه و به خرج خود آنها توزیع می شد.

    جای تعجب است که چگونه در رژیم طاغوت، نهادی که داعیه فکر اصلاحی و اندیشه ترویج مکتب اسلام و تشیع را داشت بتواند از چنین ارگان دولتی(پست) آن هم در چنین سطح وسیعی بدون کوچکترین مانعی برخوردار باشد!

     

    ادامه دارد…

     

    نگارنده: علی‌رضا فلاحی

  •  


    [۱] . جمعی از نویسندگان دارالتبلیغ، ۱۳۴۸ش، ص. ۵۱۵

    [۲] . http://historylib.com/index.php?action=article/view/1675

    [۳] . جعفریان، رسول، جریان‌ها و سازمان‌های مذهبی-سیاسی ایران (۱۳۲۰-۱۳۵۷)، ص۳۶۶٫

    [۴] . http://iscq.ir/?part=menu&inc=menu&id=71

    [۵] . همان

    [۶] . خاطرات آیت الله سید حسین موسوی تبریزی (دفتر اول) ص .۱۵۴

    [۷] . همان

    [۸] . http://shahide-motahar.mihanblog.com/extrapage/davani

    [۹] . http://gholaminahad.blogfa.com/post-52.aspx

    [۱۰] . همان

    [۱۱] . https://sites.google.com/site/yadnameyeshariatmadari/essaysandresearches-1/16years

    [۱۲] . http://historylib.com/index.php?action=article/view/1675

    [۱۳] . جعفریان، رسول، جریان‌ها و سازمان‌های مذهبی-سیاسی ایران (۱۳۲۰-۱۳۵۷)، ص۳۶۸

    [۱۴] . http://www.irdc.ir/fa/news/1408/

    [۱۵]. http://nazarat.shora-rc.ir/Forms/frmMatn.aspx?id=68ePx+4FZ68=&TN=sLn161hHMy3umtCIuWPwQaVIX8FAVAiE&MN=csaqpt/F9Oo=

    [۱۶] . جعفریان، رسول، جریان‌ها و سازمان‌های مذهبی-سیاسی ایران (۱۳۲۰-۱۳۵۷)، ص۳۳۸٫

    [۱۷] . اینکه چرا به موازات دارالزهراء و حتی بعد از یکسال از فعالیت آن مرکز، مکتب توحید تأسیس می شود، آیا دلیل بر اهداف متفاوت و متقابل آنها دارد یا خیر؟ جای تحقیق بیشتر دارد.

    [۱۸] . http://dardgah.blog.ir/

    [۱۹] . http://historylib.com/index.php?action=article/view/1675

    [۲۰] . همان

    [۲۱] . https://sites.google.com/site/yadnameyeshariatmadari/essaysandresearches-1/16years

    [۲۲] . http://motahari.org/index.aspx?fkeyid=&siteid=1&pageid=182

    [۲۳] . http://www.bashgah.net/fa/content/show/32414

    [۲۴] . http://www.imam-sadr.com/tabid/113/ArticleId/4572/

    [۲۵] . خاطرات آیت الله سید حسین موسوی تبریزی (دفتر اول) ص  ۱۵۲

    [۲۶] . http://historylib.com/index.php?action=article/view/1675

    [۲۷] . خاطرات آیت الله سید حسین موسوی تبریزی (دفتر اول) ص ۱۵۳

    [۲۸] . http://honarvarnet.blogspot.com/2010/10/blog-post_01.html

    [۲۹] . http://historylib.com/index.php?action=article/view/1675

    [۳۰] . همان

    [۳۱] . http://saghafi.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html

    [۳۲] . http://saghafi.andishvaran.ir/fa/Articles.html

    [۳۳].http://tarikhirani.ir/Modules/News/Phtml/News.PrintVersion.Html.php?Lang=fa&TypeId=36  &NewsId=714

    [۳۴] . http://historylib.com/index.php?action=article/view/1675

تقابل حق و باطل در اعصار مختلف، موضوعی است که برخی از صاحب‌نظران در تاریخ بر آن اصرار دارند. در نوشته حاضر، عقیده مذکور، با آیات قرآنی به اثبات رسیده است.

رویارویی حق و باطل از آغاز تاریخ تاکنون، یک جریان دنباله‌دار بوده و فرماندهی هنوز در دو طرف باقی است:

«اللهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُون‏ (۱)؛

خدا یاور مؤمنان است؛ ایشان را از تاریکی‌ها به روشنی می‌برد؛ ولی آنان که کافر شده‌اند، طاغوت یاور آن‌هاست که آن‌ها را از روشنی به تاریکی می‌کشد. اینان جهنمیانند و همواره در آن خواهند بود».

فرمانده جبهه حق، خداست و فرمانده جبهه باطل، طاغوت است. اصل طاغوت، شیطان است و او تجربه پیشین را به پیروان خویش منتقل کرده و مسیر را به آنان نشان داده است تا با بهره‌گیری از امکاناتی که در اختیار دارند، پیش روند. خداوند متعال نیز چنین کرده است. در این صورت، می‌توان تاریخ را پیش‌بینی کرد؛ همان‌گونه که قرآن آن را برای ما بیان کرده است:

«وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ (۲)؛

و فرجام نیک از آنِ پرهیزکاران است».

بنابراین، هر چه از ابتدای تاریخ پیش می‌رویم، اوضاع حق بهتر می‌شود. اگر کلیت تاریخ را نگاه کنید، همیشه حق را در حال پیشرفت می‌بینید.

البته در طول تاریخ، گروهی با آن‌که می‌دانستند آنچه پیامبران آورده‌اند حق است، به مخالفت متعصبانه با آن‌ها برمی‌خاستند:

« كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلاَّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللَّهُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيم (۳)؛‏

مردم یک امت بودند. پس خدا پیامبران بشارت‌دهنده و ترساننده را فرستاد و بر آن‌ها کتاب بر حق نازل کرد، تا آن کتاب در آنچه مردم اختلاف دارند، میانشان حکم کند؛ ولی کسانی که کتاب بر آن‌ها نازل شده و حجت‌ها آشکار گشته بود، از حسدی که به هم می‌ورزیدند، در آن اختلاف کردند و خدا مؤمنان را به اراده خود در آن حقیقتی که اختلاف می‌کردند، راه نمود که خدا هر کس را بخواهد، به راه راست هدایت می‌کند».

از آیات قرآن چنین برمی‌آید که این اختلاف و جدایی، قانون و قاعده اجتماع است و اگر نباشد، شگفت‌آور است:

«وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفين‏ (۴)؛

و اگر پروردگار تو خواسته بود، همه مردم را یک امت کرده بود، ولی همواره گونه‌گون خواهند بود».

خداوند، وجود دشمنان و مخالفان سرسخت برای هر پیامبر را سنتی طبیعی و تغییرناپذیر می‌داند و می‌فرماید:

«وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمينَ وَ كَفى‏ بِرَبِّكَ هادِياً وَ نَصيراً (۵)؛

این چنین برای هر پیامبری، دشمنی از مجرمانِ [امتش] پدید آوردیم و پروردگار تو برای راهنمایی و یاری تو کافی است».

و در آیه‌ای دیگر می‌فرماید:

«وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحي‏ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُون (۶)؛

و همچنین برای هر پیامبری، دشمنانی از شیاطین انس و جن قرار دادیم. [آن‌ها] برای فریب یکدیگر، سخنان آراسته القا می‌کنند. اگر پروردگارت می‌خواست، چنین نمی‌کردند. پس  با افترایی که می‌زنند، رهایشان ساز».‏

 

(۱). بقره/ ۲۵۷٫

(۲). اعراف/ ۱۲۸٫

(۳). بقره/ ۲۱۳٫

(۴). هود/ ۱۱۸٫

(۵). فرقان/ ۳۱٫

(۶). انعام/ ۱۱۲٫

 

 

 

 

 

 

به گزارش پایگاه تاریخ تطبیقی، مصطفی بیگ‌محمدی از پژوهشگران حوزوی است که در معرفی خود می‌گوید: “دانش‌آموخته حوزه علمیه قم و در سطوح عالی تحصیل می‌کنم. چند سالی است که توفیق دارم در مباحث یهودپژوهی و دشمن‌شناسی کار بکنم. دو عدد تألیف دارم؛ ولی متأسفانه برای اینها محیطی پیدا نشده است که به چاپ برسند. یکی از آنها بحث تخصصی خودمان است که شناخت اهل‌کتاب از پیامبر(ص) است که بحث درون‌دینی و برون‌دینی دارد. در این کتاب، متون روایی و اسلامی، درون‌دینی می‌شود و متون یهودی‌ها و کتاب یهودی‌ها و نویسنده‌های یهودی‌ها و مسیحی‌ها، برون‌دینی می‌شود. از این دو متن، استنباط کرده‌ایم که یهودی‌ها و مسیحی‌ها پیامبر(ص) را می‌شناختند و اسمش را از قرآن کریم استنتاج و اقتباس کرده‌اند. «یعرفونهم» را ضمیرش را برداشته‌ایم و «یعرفون» شده است”.

در گفت‌وگو با این پژوهشگر عرصه تاریخ به بررسی چگونگی شناخت یهودیان نسبت به نبی اکرم(ص) پرداختیم که در ادامه، متن آن را ملاحظه می‌کنید.

می‌خواستم به عنوان اولین سوال کمی در رابطه با موضوع شناخت یهود از پیامبر اسلام(ص) صحبت کنید و این که این شناخت چه اهمیت و جایگاهی در بحث ما دارد.

برای یهود شناخت پیامبر(ص) خیلی مهم بوده است. این اهمیت از دو وجه قابل تحلیل است. بحث اول این است که یهودی‌ها یک شیرینی از زندگی اشرافی یا انسان برتر بودن در زمان حضرت موسی(ع) داشته‌اند. زمانی بر یهودی‌ها گذشت که برده فرعون و قوم او بودند. ناموسشان زیر دست فرعونیان بود و زندگی برایشان به سختی می‌گذشت. حضرت موسی(ع) این رنج و سختی را از آن‌ها گرفت و به جای آن به آن‌ها عزت و احترام و علم داد. بهترین پوشاک و غذا به آن‌ها داده شد. غذاها از آسمان برای آن‌ها می‌رسید. یهود چنین زندگی شیرینی را تجربه کرده بود. بعد از حضرت موسی(ع) این زندگی از بین رفت.

با آمدن پیامبر خاتم(ص) -که این‌ها فکر می‌کردند از خودشان است- گمان این‌ها این بود که دوباره به همان دوران شیرین بازمی‌گردند. پس این بحث برای یهود خیلی مهم است؛ زیرا یهودیان که به دنبال آقایی هستند، پیامبر خاتم را می‌شناسند و به مردم خود و دیگران هم درباره این پیامبر می‌گویند. مردم هم در سرزمین‌های دیگر پخش می‌کنند که قرار است چنین پیامبری ظهور کند. به تصور خودشان پیامبر هم از آن‌ها است و دیگران را تهدید می‌کنند که هر چه ما را اذیت کنید او جبران می‌کند و شما زیردست ما خواهید بود.

دومین جهت این است که یهودی‌ها به خاطر علمی که از انبیاء خودشان کسب کرده‌ بودند، برای خودشان یک جهان‌بینی کلی ساختند. یک جهان‌بینی که می‌توان به آن مادی و یا زرسالاری گفت. این یهودی‌ها به دنبال ساختن دنیایی بر اساس جهان‌بینی خود هستند. این‌ها می‌خواهند جهان‌بینی خود را در جهان مادی خود پیاده کنند. با توجه به علومی که از انبیاء گرفته‌اند و علومی که خودشان به صورت تجربی کار کرده‌اند، می‌خواهند دنیا را با آن بسازند.

لذا یهودی‌ها قبل از پیامبر خاتم(ص) صاحب قدرت و ثروت شدند و برای خودشان شهر ساختند و همچنین نهادسازی کردند. احتمال دارد که کسی بیاید و این شهرسازی و نهادسازی را از بین ببرد و آن‌ها را رسوا کند. مردم و قدرت آن‌ها را بگیرد و دنیا را هم عوض کند. همان دنیایی را عوض کند که یهودی‌ها برایش برنامه ریختند و برایش تلاش کردند. پس دومین نکته این شد که این‌ها به دنبال ساختن جهانی هستند که جهان‌بینی آن را داشتند. به تصور خودشان اگر پیامبر(ص) هم آمد، در چارچوب آن‌ها کار کند و به این صورت پیامبر را هم محدود کنند.

اما می‌بینیم که پیامبر اسلام(ص) ظهور می‌کند اما این پیامبر(ص) نه از خود یهودی‌هاست و نه جهان‌بینی یهودی‌ها را می‌پذیرد بلکه عکس آن را عمل می‌کند. آیه قرآن می‌گوید بدترین افرادی که در مورد خودت و جانشینان و امتت و دین می‌توانی ترسیم کنی، یهودی‌ها هستند. پس در این دو نکته یهودی‌ها نتوانستند موفقیتی کسب کنند.

انبیاء وقتی می‌آمدند نسبت به انبیاء دیگر بشارت می‌دادند. حضرت موسی(ع) چه اطلاعات و رویکردی را در رابطه با پیامبر آخرالزمان به قوم یهود داده بود؟

بر اساس علم کلام شیعه هر پیامبری نسبت به پیامبر بعد از خودش رسالتی دارد و باید او را معرفی کند. در کتاب تورات می‌بینیم که بعضی از اوصاف حضرت عیسی(ع) هست. در انجیل بعضی از اوصاف پیامبر خاتم هست. این یک رسالت برای انبیای که مبعوث می‌شدند بوده است. پیامبران باید پیامبر بعد از خودشان را یا نشان می‌دادند یا اوصافش را بیان می‌کردند.

نکته دوم این است که به صورت خاص همه انبیاء وظیفه داشتند که پیامبر خاتم را معرفی کنند. یعنی گل سرسبد انبیاء، پیامبر خاتم(ص) است. از این گذشته همه پیامبران اوصاف وصی پیامبر خاتم را هم می‌گفتند.

حالا این موضوع مطرح است که پیامبران گذشته تا چه حد پیامبر آخرالزمان را معرفی کرده‌اند؟ در عصر پیامبران مردم چند گروه هستند. یک عده هستند که قبل و بعد از پیامبر هیچ تغییری نمی‌کنند. کاری به کسی ندارند و به دنبال زندگی خود هستند. برخی هم کمی مذهبی می‌شوند و شریعت آن پیامبر را در زندگی خویش اجرا کرده و بر طبق آن عمل می‌کنند. گروه سومی هم هستند که شیدا و شیفته پیامبر می‌شوند. تمام خواسته‌های او را انجام می‌دهند و گفته‌های او را پیاده می‌کنند و محرم راز می‌شوند.

یکی از محرم رازهای حضرت موسی کسی به نام ذرخاء است. این شخص معروف به ذرخاء عابد است. ایشان به دلیل مجالست با حضرت موسی، مستجاب الدعوه می‌شود و بعضی از علومی که اسرار انبیاء بود را یاد می‌گیرد و به مقام بالایی می‌رسد. حضرت موسی وقتی این فرد را صاحب ظرفیت می‌یابد علاوه بر این که پیامبر خاتم را به او معرفی می‌کند، یکسری از اسرار پیامبر خاتم را هم برای این فرد بیان می‌کند. ایشان در زمان حضرت موسی از علوم غریبه بهره‌مند بوده است و بر اساس علوم غریبه و حرف‌های حضرت موسی می‌فهمد که این پیامبر در مدینه مبعوث خواهد شد. لذا به تنهایی از فلسطین به مدینه هجرت می‌کند و برای خودش خانه و باغی می‌سازد و می‌گوید که این باغ فدای پیامبر خاتم. در همان جا ازدواج می‌کند و صاحب اولاد می‌شود و چند صد سال زندگی می‌کند.

فرزندان و نسل خود را تربیت محمدی می‌کند و به آن‌ها می‌گوید که شما در اینجا بمانید تا از اولین نفراتی باشید که به او ایمان می‌آورید. اسم باغش را هم فداکَ(فدای تو) می‌گذارد. کلمه فداک بر اثر استعمال، الفش می‌افتد و فدک می‌شود. این همان باغ فدکی است که صاحب آن حضرت زهرا(س) بودند.

ذرخاء قبل از وفات، همه فرزندانش را جمع می‌کند و به آن‌ها صندوقچه‌ای می‌دهد و به آن‌ها می‌گوید که داخل این صندوقچه یک نامه است. یک شخصی قرار است بیاید و ادعای نبوت کند و یکسری معجزات از خودش نشان دهد. شما هم باید به این فرد ایمان بیاورید. به هیچ کس هم نگویید که این صندوقچه پیش شما است. صندوقچه را به چاهی ببرید و به آن دست نزنید تا آن پیامبر خاتم مبعوث شود و به درب باغ ما بیاید و شما را به اسلام دعوت کند. نسل ذرخاء این مطلب را نسل به نسل به هم منتقل می‌کردند که قرار است پیامبر خاتم از اینجا عبوری داشته باشد و قرار است معجزه‌ای داشته باشد و معجزه او هم این است که بگوید چنین صندوقچه‌ای در چاه موجود است و در آن صندوقچه چه چیزی نوشته شده است.

بالاخره پیامبر(ص) مبعوث می‌شود و به درب باغ این‌ها می‌آید و به آن‌ها اعلام می‌کند که من پیامبر خاتم هستم و جد شما ذرخاء به شما صندوقچه‌ای داده است که در فلان چاه آن را پنهان کرده‌اید و از آن نگه‌داری می‌کنید. صندوقچه را می‌آورند و پیامبر می‌گوید که در این صندوقچه نام من و نام وصی من، امیرالمؤمنین علی بین ابی طالب(ع) است و در آن نامه گفته شده است که من قرار است معجزه‌ای برای شما صورت بدهم.

این‌ها در باغ خود یک چاه خشکی داشتند. حضرت انگشتر خود را بیرون می‌آورد و به حضرت علی(ع) می‌دهد و ایشان هم انگشتر را داخل چاه می‌اندازد و یک ذکری می‌گوید که باعث می‌شود که آب چاه بجوشد. ذرخاء در آن متن نوشته بود که این معجزه از وصی پیامبر خاتم اتفاق می‌افتد. قصدم از بیان این داستان این مطلب بود که یهودیان نسبت به یکسری از حوادث آینده مطلع بودند.

در تاریخ بحثی با نام فتح فدک مطرح است. این بحث منافاتی با این جریان ندارد. فدک بسیار گسترده بوده است و یک بخشی از آن هم همان فدکی بوده است که ذرخاء درست کرده بود و به حضرت زهرا(س) تقدیم کرد.

بحث دیگری هم مطرح است که حضرت موسی به خصیصین بنی اسرائیل گفته بود که پیامبر خاتمی خواهد آمد، دختری خواهد داشت و آن دختر همسر و وصی پیامبر خاتم خواهد بود و وصی پیامبر خاتم مانند هارون سه پسر خواهد داشت. هارون سه پسر به نام شبر، شبیر و مشبر داشت و حسن، حسین و محسن هم اسامی فرزندان حضرت زهرا(س) هستند که بر وزن اسامی فرزندان هارن هستند.

گفته می‌شود که در همین تورات موجود شهادت حضرت حسین(ع) موجود است. در همین توراتی که تحریف شده است. من خودم در این رابطه مقاله‌ای نوشته‌ام که در مجله تخصصی یهود چاپ خواهد شد. یا نقل شده است که خصیصین بنی اسرائیل از حضرت موسی شنیده بودند که امام حسین(ع) شهید خواهد شد. لذا در بعضی از متون روایی ما هست که این خصیصین برای امام حسین(ع) صبح و شام عزاداری می‌کردند. داستان ذرخاء را علامه نهاوندی در دو کتاب خزینة الجواهر فی زینة المنابر و العبقری الحسان فی تواریخ صاحب الزمان(عج) بیان می‌کند.

نقل شده است که زن و شوهری بودند که فرزند کوچکی داشتند. هر صبح و شام برای امام حسین(ع) عزاداری می‌کردند. روزی مشغول عزاداری بودند که فرزندشان در تنور نان می‌افتد. مادرش وقتی متوجه می‌شود در همان جا متوسل به امام حسین(ع) می‌شود و می‌گوید ای کسی که ما برای تو عزاداری می‌کردیم بچه ما را صحیح و سالم به ما برگردان. بچه هم صحیح و سالم از تنور بیرون می‌آید و آتش به او آسیب نمی‌رساند.

برخی می‌گویند که حضرت موسی دو شخصیت را معرفی کرد. یعنی دو پیامبر آخرالزمان را معرفی کرد. یکی حضرت عیسی بود و دیگری پیامبر خاتم که حضرت عیسی هم تأکید و تصریح کرد که من پیامبر آخرالزمان نیستم. این موضوع چه تأثیری بر شناخت یهود از اسلام و پیامبر خاتم داشته است؟

یهودی‌ها دقیقاً پیامبر خاتم را می‌شناختند. آن‌ها می‌دانستند که حضرت عیسی پیامبر خاتم نیست. در انجیل این مطلب بیان شده است که حضرت عیسی کسی است که به حکومت مالیات می‌دهد و حرمت حاکم رومی را حفظ می‌کند و خودش را در اختیار پیلاتوس فرمانروای رومی قرار می‌دهد که او را فلک کنند. آن‌ها هم به حضرت عیسی شلاق می‌زنند. این مطالب در انجیل موجود است.

از آن طرف در رؤیای دانیال، رؤیای اول، فصل هفتم، آیه ۱۳؛ این مطلب درباره پیامبر خاتم بیان شده است: حضرت دانیال رویایی می‌بیند و در بیان توصیف رویای خود بیان می‌کند که در خواب موجودی را دیدم که شبیه انسان بود. او بر ابرهای آسمان آمد و به حضور موجود ازلی یعنی خداوند رفت. به او اختیار، عظمت و جلال داده شد تا همه اقوام از هر زبان و نژاد او را خدمت نمایند. قدرت او ابدی و سلطنتش بی‌زوال است. این فردی که در رؤیای دانیال یعنی در تورات هست با آن توصیفی که در انجیل از حضرت عیسی(ع) شده، متفاوت است.

این فردی که در رویای دانیال توصیف می‌شود صاحب اختیار و جلال و عظمت است. همه اقوام از هر زبان و نژاد در خدمت اویند. پادشاه هم در خدمتش است. آیا حضرت عیسی این‌گونه بود؟ حضرت عیسی به حکومت خراج می‌دهد. خودش را در اختیار حاکم رومی قرار می‌دهد. آیا این واقعاً پیامبر خاتم است؟ خدا رحمت کند پرفسور عبدالاحد داوود را که یکی از اسقف‌های بزرگ مسیحیت بود. ایشان از معاصرین است و شیعه هم می‌شود و یک کتابی در مورد پیامبر خاتم می‌نویسد.

به طور مفصل این سؤال شما را در این کتاب جواب داده است. نام کتاب محمد(ص) در تورات و انجیل است. در این کتاب نویسنده ثابت می‌کند که این فردی که حضرت موسی درباره آن خبر داده است، نمی‌تواند جناب حضرت عیسی باشد. یکی از دلایلش همین بود که عرض کردم. بحث‌های دیگری هم دارد که ما از آن می‌گذریم. من فقط  به دو نکته اشاره می‌کنم. برخی بر اساس همین رؤیای دانیال می‌گویند که فرد مورد اشاره در رویای دانیال، همین حضرت عیسی(ع) است. در صورتی که همین متن و آیه می‌گوید که پیامبر خاتم، حضرت عیسی نیست. پیامبر خاتم شخص دیگری است. دلیل اولش را اجمالاً بیان کردیم که پیامبر خاتم(ص) صاحب جلال و اختیار و عظمت است و قدرت ازلی دارد.

دلیل دوم این است که ما در تاریخ با عظمت‌تر از پیامبر خاتم نداریم که همه مطیع او باشند. در صورتی که بیشتر افراد مطیع حضرت عیسی نشدند؛ بعضی مطیع ایشان شدند، ولی همه مطیع ایشان نشدند. اما در تاریخ داریم که همه مطیع پیامبر خاتم شدند. برد این بحث خیلی وسیع‌تر از حضور حضرت عیسی بوده است. حتی بسیاری از مسیحی‌ها مسلمان و شیعه شدند. دومین نکته این که یا حضرت عیسی یکی از اقانیم ثلاثه است؛ پدر، پسر، روح القدس. اگر بگوییم پسر هم جزء این‌ها است، پس اصلاً انسان نیست. اما اینجا گفته است موجودی که شبیه انسان است. برخی ترجمه‌ها هم به جای شبیه انسان، پسر انسان آورده‌اند. پس به هر حال شخص مورد اشاره در این آیه حضرت عیسی هم نیست.

حضرت موسی(ع) چه طور پیامبر خاتم(ص) را برای بنی اسرائیل توصیف می‌کرده است؟

یک عاشقی را در نظر بگیرید، از رفتار او مشخص می‌شود که عاشق است. حضرت موسی یک انسان کامل است که به دنبال یک انسان کامل‌تری می‌گردد. برخی می‌گویند این شخصی که موسی(ع) به دنبال او می‌گشت، حضرت خضر بوده است. در صورتی که ما کامل‌تر از خضر را هم داریم و آن شخصی که از همه کامل‌تر است، پیامبر آخرالزمان است. لذا موسی(ع) به دنبال انسان کامل است و آن انسان کامل را نخواهد دید اما دائماً اوصافش را از خدا می‌پرسد. حضرت موسی(ع) علاوه بر رسالتی که دارد، از طرف خدای متعال مامور است که پیامبر خاتم را معرفی کند.

وقتی حضرت موسی این عظمت را می‌بیند از خدا می‌پرسد که این شخص کیست و چه ویژگی‌هایی دارد؟ کی و کجا قرار است مبعوث بشود؟ حضرت موسی دقیق این مطالب را پرسیده و به بنی‌اسرائیل هم گفته است. ما در برسی این موضوع دو رویکرد می‌توانیم داشته باشیم. رویکرد اول این است که شناخت پیامبر خاتم را از متون یهودی‌ها استخراج کنیم. این بحث برای ما برون دینی و برای یهودی‌ها درون دینی می‌شود. البته یهودیان بسیاری از مطالب را کتمان و پنهان کرده‌اند و یا از بین برده‌اند که دست عالمان خودشان هم نرسد چه برسد به ما.

رویکرد دوم این است که درون دینی به قضیه نگاه کنیم و به سراغ آیات و روایات برویم. ما با بررسی روایات متوجه می‌شویم که چه قدر این یهودیان به پیامبر خاتم علم داشتند. خدای متعال در قرآن کریم می‌فرماید: «الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمُ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ»(انعام/۲۰). صدر این آیه در دو جای قرآن آمده است. یکی در سوره انعام و دیگری در سوره بقره. اما ذیل این دو آیه با هم متفاوت است. در سوره انعام بعد از گفتن «الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ»، می‌گوید: «الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ»، این آیه درباره گروه بزرگی از یهودیان صحبت می‌کند و بیان می‌کند که کسانی که به نفس خود زیان زده‌اند(یهودی‌ها) ایمان نمی‌آورند. این آیه می‌گوید که خیلی از این‌ها هستند که با وجود شناخت پیامبر به او ایمان نمی‌آورند. خدای متعال در سوره بقره می‌فرماید: «الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْكِتَابَ یَعْرِفُونَهُ كَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ وَإِنَّ فَرِیقاً مِّنْهُمْ لَیَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ یَعْلَمُونَ.»(بقره/۱۴۶)

خدای متعال در این آیه می‌فرماید که پاره‌ای از ایشان حق را  عامدانه و عالمانه کتمان می‌کنند. صدر دو آیه یکی است، اما ذیلش متفاوت است. دو بحث در این دو آیه مطرح است. آیه اول درباره کسانی صحبت می‌کند که به خود خیانت می‌کنند و از روی تعصب ایمان نمی‌آورند. آیه دوم درباره کسانی صحبت می‌کند که ایمان نمی‌آورند و این کار را هم با علم و تعمد انجام می‌دهند. یعنی ریزترین موضوعات را در مورد پیامبر خاتم می‌دانند.

آین دو آیه می‌گوید: کسانی که ما به ایشان کتاب دادیم. پس هم یهودی‌ها را شامل می‌شود و هم مسیحی‌ها را. پس نکته اول این که هم یهودی و هم مسیحی می‌دانند که پیامبرآخرالزمان کیست. نکته دوم این است که خدای متعال می‌فرماید:‌ «عْرِفُونَهُ كَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ» برای این که بگویند یک کسی یک شخصی را به خوبی می‌شناسد، می‌گویند او را به اندازه فرزندش می‌شناسد. خدا هم یک مثال واضح زده است. یک مثال بین المللی است که در همه زبان‌ها موجود است. برای همه اقوام هست. پس نکته دوم خداوند متعال از زبانی استفاده کرده است که در همه فرهنگ‌ها مشترک است.

اگر بخواهیم کلمه یعرفون را ترمینولوژی یا لغت‌شناسی و واژه‌شناسی کنیم، نتیجه این می‌شود. ریشه کلمه یعرفون، ثلاثی مجرد است که به باب افعال رفته است. از نظر ادبیات عرب یعرفون فعل جمع مضارع است و برای غائب استفاده می‌شود. هر کدام از این نکاتی که گفتم، به زمان احتیاج دارد تا تحلیل شود. فعل جمع است یعنی می‌شناسند. یعنی یک جمعی او را می‌شناسند. یعنی هم عالم می‌شناسد و هم عامی.

اگر دقت کنید، این فعل ماضی نیست، بلکه فعل مضارع است. آیه نمی‌خواهد بگوید که پیامبر را اهل کتاب می‌شناختند؛ می‌خواهد بگوید پیامبر را می‌شناسند. یعنی هم در گذشته و هم حال و هم آینده را شامل می‌شود. نکته سوم، این پیامبری را که خدا در قرآن به یهود و درباره او می‌گوید: «یَعْرِفُونَهُ كَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ» مخاطبش یهودی‌ها هستند. آیه خطاب به یهودیان می‌گوید اجداد شما این پیامبر را می‌شناختند، شما هم می‌شناسید و در آینده هم یکسری از شما هستند که او را می‌شناسند. «یَعْرِفُونَهُ كَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءهُمْ» شناخت والدین به فرزندانشان است. پدر می‌داند این بچه‌ای که به دنیا می‌آید، پدر و مادر و مادربزرگ و پدربزرگ و اجدادش چه کسانی هستند.

پس یهودی‌ها هم می‌دانستند که پدر و مادر و اجداد پیامبر خاتم چه کسانی هستند. یهودیان به صورت دقیق پیامبر را از جهت نسل، شناسایی کرده بودند. یعرفونهم مذکر است. یعنی پیامبر مذکر است. پدر و مادر محل تولد فرزند را می‌دانند. یهودیان صفات فیزیکی پیامبر را می‌دانند همان طور که صفات فیزیکی فرزند خود را می‌دانند. بچه اگر به دنیا بیاید و بزرگ بشود والدین او می‌دانند که این بچه چند ساله است. یهودی‌ها بدون این که پیامبر را دیده باشند می‌دانند ایشان در هر برهه‌ای چند ساله هستند. والدین ویژگی جسمانی فرزند خود را می‌دانند.

ادامه دارد…

 

منبع: خبرگزاری رسا

به گزارش تاریخ تطبیقی، یکی از تشکیلات مرموز در سطح جهان که به کشور ما نیز رخنه کرده بود، فراماسونری است. کتاب «تاریخ تحولات سیاسی ایران» به رابطه این تشکیلات با استعمار، اشاره می‌کند:

آنچه از تکاپوی فراماسونری در جهان سوم برمی‌آید، این است که ایجاد و رشد و توسعه این تشکیلات در کشورهای جهان سوم، رابطه تنگاتنگی با توسعه و نفوذ استعمار در جهان دارد. ایجاد کانون‌های فراماسونری در مصر، در پی اشغال این کشور توسط ناپلئون صورت پذیرفت. در آفریقای جنوبی و هند نیز فراماسون‌ها همراه با نفوذ و حضور استعمار به فعالیت پرداختند. در ایران، در پی اولین تماس‌هایی که از زمان فتحعلی‌شاه با انگلستان و فرانسه برقرار شد، این کشورها در راستای تحقق اهداف خود که مبتنی بر تضعیف ایران جهت تضمین سلطه بر هندوستان و دیگر نقاط آسیا بود، تلاش‌های بسیاری برای جذب رجال ایرانی به این سازمان به عمل آوردند. میرزاابوالحسن‌خان ایلچی، میرزاملکم‌خان و عسگرخان افشار ارومی و… ازجمله افرادی بودند که در راستای همین سیاست به عضویت لژهای ماسونی درآمدند و ایران، عرصه فعالیت جمعیتی شد که رفته‌رفته بر تمامی ارکان سیاسی، اقتصادی، فرهنگی آن، پنچه افکندند.

 

منبع: موسی نجفی- موسی فقیه حقانی، تاریخ تحولات سیاسی ایران، ص۵۲۹

با توجه به اینکه قدرت نظامی مسلمانان، زیاد بود و یهود در جنگ‌های رودررو نتوانستند به موفقیتی دست یابند، بنا را بر این گذاشتند که از طریق حزب نفاق، برای از بین بردن اسلام اقدام کنند. لذا یهودیان زیادی در ظاهر به پیامبر اسلام(ص) ایمان آوردند؛ ولی هدف آنها تقویت منافقین و ضربه زدن بر اسلام از درون بود. نفاق اهل‌کتابی که ایمان آورده ‌بودند، با چند دلیل قابل اثبات است؛ ازجمله:

  1. تصریح پیامبر(ص) بر نفاق مؤمنان اهل‌کتاب

پیامبر خدا(ص) در روایات متعددی به نفاق یهودیان و توطئه آنان اشاره کرده؛ ازجمله در روایت صحیحی که بخاری از پیامبر اسلام(ص)  آورده است، به این نفاق اشاره شده که فرمودند: «لو آمَنَ بي عشَرةٌ مِنَ اليهود لَآمَنَ بي اليهودُ[۱]؛ اگر ده نفر از یهود به من ایمان بیاورند، همه یهود ایمان می‌آورند». و در صحیح مسلم نیز وارد شده که «لَوْ تَابَعَنِي عَشَرَةٌ مِنَ الْيَهُودِ لَمْ يَبْقَ عَلَى ظَهْرِهَا يَهُودِيٌّ إِلَّا أَسْلَمَ».[۲] کسانی که از یهود اظهار اسلام می‌کردند، خیلی بیشتر از ده  نفر بودند. با توجه به این حدیث، معلوم می‌شود  همه آنها منافقینی بودند که ایمان واقعی نداشتند و مؤمنین واقعی از یهودیان، به ده نفر هم نرسیده است. و گاهی پیامبر(ص) از منافق بودن شخص معینی از اهل‌کتاب خبر می‌دادند؛ مثلا در هنگام مرگ «زیدبن‌رِفاعه» که از بزرگان یهود بوده، فرمودند: «مات اليومَ منافقٌ عظيمُ النفاق بالمدينة».[۳]

  1. عملکرد برخی منافقان اهل‌کتاب؛ نشان نفاق آنها

علاوه بر تصریح پیامبر(ص)، از عملکرد اهل‌کتابی که ایمان آورده بودند، می‌توان فهمید که آنها دارای نفاق بوده و برای حفظ جان و مال و هدم اسلام، اظهار ایمان می‌کردند؛ از جمله این عملکردها، همکاری با اشخاص معلوم‌النفاق، مثل عبدالله‌بن‌اُبَی است؛ چنان‌که در تاریخ آمده که این افراد، از منافقین چنان حمایت می‌کردند که به‌عنوان ملجأ و پناهگاه منافقین مدینه شناخته می‌شدند.[۴] و برخی سعی داشتند احکام و آموزه‌های اهل‌کتاب را به مسلمین انتقال دهند و خودشان نیز بر آن معتقد بودند.[۵] و عده‌ای در مواضع حساس با ایجاد شبهه در بین مسلمین، آنها را در اعتقادات خود به شک و تردید می‌انداختند وعدم ایمان خود را هم نشان می‌دادند؛ مثل زيدبن‌لُصَيت كه در بین مسلمین گفت: «آيا محمد گمان مى‏كند فرستاده خدا است و شما را از اخبار آسمان‏ها باخبر مى‏كند، درحالى‌كه از شتر گمشده‏اش خبر ندارد؟!»[۶]و گاهی در مسجد جمع می‌شدند و احادیث مسلمین را شنیده و مسخره می‌کردند؛ تا جایی که پیامبر(ص) امر کرد برخی از آنها را از مسجد بیرون کردند.[۷]

  1. تصریح مورخان

در کتب تاریخی به‌صراحت ذکر شده که افرادی از بزرگان و احبار یهود، به‌صورت منافقانه اظهار اسلام کردند. و در بین مسلمین، به اختلاف‌اندازی و مسخره احادیث آنها می‌پرداختند. افرادی از قبائل مختلف با اینکه اظهار اسلام کرده‌ بودند، ولی در باطن، تابع احبار یهود بوده و به آنها تمایل داشتند و در مواقع لازم، به آنها کمک می‌کردند. مورخین لیستی از قبائل و افرادی را که منافقانه در خدمت یهود بودند، ارائه داده‌اند؛[۸] ازجمله از قبائل «بنی‌عمرو، بنى‌حبيب، جلاس بنی‌الحارث‌بن‌سُوَيد، بنی‌ضُبَيعه، بنی‌لَوذان، بنی‌ثَعلبه، بنی‌اميه، بنی‌عبيد، بنی‌النَبيت، بنی‌ظفر، بنی‌عبدالاشهل خزرج، بنی‌جشم، بنی‌عوف» .

ابن‌هشام بعد از ذکر این قبائل، برخی از افرادی که از این قبائل با یهود همکاری داشتند، نام می‌برد.[۹] از جمله این افراد می‌توان به ‌«سعد‌بن‌حنيف، زيد‌بن‌اللُصَيت، نعمان‌بن‌اوفى‌بن‌عمرو، عثمان‌بن‌اوفى، رافع‌بن‌حُرَيمِله و رِفاعة‌بن‌زيد‌بن‌التابوت و دیگران اشاره کرد.[۱۰]

 

 

[۱] – صحیح البخاری، ج۵، ص۷۰، ح۳۹۴۱

[۲] – صحیح مسلم، ج۴، ص۲۱۵۱، ح۲۷۹۳

[۳] – السيرة الحلبية، ج۲، ص۳۹۱

[۴] – همان مدرک، ج۲، ص۳۹۱

[۵] – مانند کعب‌الاحبار و عبد الله‌بن‌سلام

[۶] – أعلام النبوة(للماوردي)، ص۱۲۰؛ إمتاع الأسماع، ج‏۲، ص۵۶؛ السيرة النبوية(لابن هشام)،ج‏۲، ص۵۲۲

[۷] – السيرة النبوية(لابن هشام) ،ج‏۱،ص۵۲۸

[۸] –  السيرة النبوية(لابن هشام)،ج‏۱، ص۵۱۹

[۹] – همان مدرک، ج‏۱، صص۵۱۹-۵۲۷

[۱۰] – همان مدرک، ج‏۱، ص۵۲۷

 

شیعیان اهل‌بیت(ع) از دیرباز توسط بعضی از مخالفینشان «رافضی» نامیده می‌شده­‌اند. این­که دقیقا از چه زمان و توسط چه کسانی این اسم بر شیعه اطلاق شده و علت آن چه بوده است، سؤالاتی هستند که در این نوشتار به آن پاسخ داده می­‌شود.

کلمه «رافضی» اصلا در زمان بنی‌­امیه وجود نداشته و از زمان منصور عباسی وارد دنیای اسلام (ادبیات اسلامی) شده است و ما به کاربرد این کلمه علیه شیعیان، فقط در دوران امام صادق(ع) و در گفت­‌وگوهای اهل‌بیت(ع) و اصحاب ایشان و در روایات خودمان در این زمان برخورد می­‌کنیم و حتی در دوران امام باقر(ع) هم این کلمه و اطلاق آن به شیعه اصلا وجود نداشته است. برای اثبات این مدعا، به روایتی از امام صادق(ع) استناد می­‌کنیم که نشان می­‌دهد کلمه «رافضی» متعلق به همین دوران و ساخته و پرداخته بنی­‌عباس می­‌باشد:

یکی از یاران امام صادق(ع) به ایشان می­‌گوید:

«جُعِلْتُ فِدَاكَ فَإِنَّا قَدْ نُبِزْنَا نَبْزاً انْكَسَرَتْ لَهُ ظُهُورُنَا وَ مَاتَتْ لَهُ أَفْئِدَتُنَا وَ اسْتَحَلَّتْ لَهُ الْوُلَاةُ دِمَاءَنَا؛

مردم به ما لقبی می­‌دهند که کمر ما را شکسته و قلب­‌های ما را پژمرده کرده است و حاکمان به بهانه این لقب، خون ما را مباح می­‌دانند».

پس از این­که امام(ع) از او می‌­پرسد: «آیا منظور تو رافضی است» و او هم تأیید می­‌کند، می­‌فرماید:

« …أَ مَا عَلِمْتَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ أَنَّ سَبْعِينَ رَجُلًا مِنْ بَنِي­ إِسْرَائِيلَ رَفَضُوا فِرْعَوْنَ وَ قَوْمَهُ لَمَّا اسْتَبَانَ لَهُمْ ضَلَالُهُمْ فَلَحِقُوا بِمُوسَى (ع) لَمَّا اسْتَبَانَ لَهُمْ هُدَاهُ فَسُمُّوا فِي عَسْكَرِ مُوسَى (ع) الرَّافِضَةَ لِأَنَّهُمْ رَفَضُوا فِرْعَوْنَ… يَا أَبَا مُحَمَّدٍ! رَفَضُوا الْخَيْرَ وَ رَفَضْتُمُ الشَّر… ؛ (۱)

ای ابامحمد! آیا نمی­‌دانی که هفتاد نفر از بنی­‌اسرائیل… که به موسی (ع)… ملحق شدند، به‌علت رها کردن فرعون رافضی نامیده شدند؟… ای ابامحمد! آن­ها خیر را رها کردند و شما شر را… ».

امام صادق (ع) با این بیان، آن شخص را آرام کرده و به او متذکر شدند که اکنون هم چون شما متوجه شده‌­اید سحر آن­ها (بنی­‌عباس) باطل است، شما را به رافضی بودن متهم می­‌کنند.

سیاق این روایت به‌گونه­‌ای است که نشان می­‌دهد تعبیر مذکور (رافضی) تازه به کار رفته است؛ والا معنا نداشت که آن فرد از نسبت یادشده ناراحت شود؛ چراکه اگر قبل از آن برهه، کلمه «رافضی» در مورد شیعیان به کار برده می­‌شده است، باید برای او عادی می­‌نمود.

ضمن آن­که قبل از این دوران، در نوشتارهای اهل‌سنت به موردی برخورد نمی­‌کنیم که این کلمه را در مورد شیعه به کار برده باشند؛ چنان­چه بررسی صحاح سته نیز این مدعا را ثابت می­‌کند که در ادامه به آن اشاره خواهیم کرد.

 

کلمه «رافضی» در کتب اهل‌سنت

در کتاب «مُوَطَّأ» مالک، حتی یک مورد هم این کلمه را نمی­‌توان مشاهده کرد. پس از آن، در مسند احمدبن‌حنبل تنها به یک روایت برخورد می­‌کنیم که از قول علی‌بن‌ابی­‌طالب(ع) نقل شده است که پیامبر اکرم(ص) فرمود:

«یکون فی آخِر الزمان قومٌ یُنبَزون بالرافضة یَرفُضون الإسلامَ و یَلفَظونه قاتِلوهم فإنهم مشرکون؛

در آخرالزمان قومی خواهند آمد که به آن­ها رافضه می‌­گویند؛ آنان اسلام را ترک کرده و فقط بر زبان می­‌آورند. آنان را بکشید؛ چراکه مشرکند».

البته در این کتاب نیامده است که این­ها چه کسانی هستند و منظور پیامبر (ص) کدام قوم است.

همین‌طور در ابتدای قرن سوم هجری، مجددا در صحیح مسلم مشاهده می­‌شود که وی تنها یک بار کلمه «رافضی» را به کار برده است که مراد او از آن، شیعیان می­‌باشد و این در حالی است که در صحیح بخاری استعمال این کلمه را نسبت به شیعه پیدا نمی­‌کنید؛ اما بعد از صحیح مسلم و در سایر کتب اهل‌سنت، به‌یک­‌باره شاهد فوران کلمه «رافضی» هستیم که مرادشان، شیعیان علی‌بن‌ابی­‌طالب(ع) می­‌باشد. دلیلش این است که در این ایام، بنی­‌عباس کاملا در قدرت مستقر شده­‌اند و تنهاخطر برای حکومت خود را ائمه(ع) و سازمان شیعه می­‌بینند و مشاهده می­‌کنند که چگونه ائمه(ع) با تلاش خود، بنای سازمانی قدرتمند را به‌نام تشیع بنیان گذاشته­‌اند که گرچه کاملا در تقیه و پنهان است، ولی آثار وجودی آن­ها در جامعه مشاهده می­‌گردد و از دید حاکمان هم این آثار پنهان نمانده است. لذا برای تخریب چهره ائمه(ع) و نابودی آن سازمان، به این امر مبادرت می­‌کنند و ما مشاهده می­‌کنیم که در همین ایام، چگونه بنی­‌عباس با استعمال کلمه «رافضی» نسبت به شیعیان امام صادق(ع) و اهل‌بیت(ع)، آنان را متهم به لعن بر ابوبکر و عمر می­‌نمایند تا بدین وسیله بتوانند ضمن مقابله با جریان تشیع واقعی، عنوان شیعه را برای خودشان حفظ کنند و برای این منظور، این بحث را مطرح می­‌کنند که عده­‌ای از شیعیان رافضی هستند؛ زیرا به ابوبکر و عمر لعن می‌­فرستند.

سپس بعد از اطلاق کلمه «رافضی» به شیعه، آن را در ادامه مباحثی که مربوط به کفر و ایمان در اسلام است، به کار برده و کافر بودن شیعیان و واجب­‌القتل بودن آن­ها را مطرح می­‌کنند.

در ادامه، بحث دیگری را تحت این عنوان مطرح می­‌کنند که آیا سب ابوبکر و عمر موجب کفر می‌­شود یا خیر؟ و دست آخر هم جنگ شیعه و سنی را به راه می‌اندازند؛ درحالی‌که در زمان بنی­‌امیه اصلا مسئله­‌ای به‌نام دعوای شیعه و سنی وجود نداشته است و چنان­چه قبلا اشاره کردیم، دلیل آن هم این بوده است که آن­ها برای مقابله با شیعیان، بهانه چندانی در اختیار نداشتنه­‌اند. در زمان بنی­‌عباس بوده است که آن­ها به استناد همین روایات و مطالب، و به بهانه رافضی بودن شیعه و با اتهام واهی لعن شیعیان بر ابوبکر و عمر، توسط آنان جنگ شیعه و سنی به راه انداخته می­‌شود و به‌یک­‌باره با تمسک به همین اعتقادات واهی، جنایات و فجایع بسیاری را نسبت به شیعیان روا می­‌دارند و بی­‌محابا به هر شیعه­‌ای که دست می­‌یافتند، او را به شهادت می­‌رساندند.

به همین جهت است که ما معتقدیم بنی­‌عباس، رافضی بودن شیعه را در فرهنگ مکتوب خود به‌گونه­‌ای ساخته و نهادینه کرده است که بتواند از آن­ها برای مقابله با ائمه(ع) و نابودی سازمان شیعه قدم بردارد (۲).

 

(۱). کافی، ج۸، ص۳۴٫

(۲). استاد مهدی طائب، ثاقب ۲ (سلسله‌مباحث تاریخ اسلام)، صص۴۶- ۴۹٫

اشاره: «شیخ غلام‌رضا زنجانی همه‌جا با آقای شریعتمداری بود؛ از آقای شریعتمداری جدا نمی‌شد… این آقای آشیخ غلام‌رضا زنجانی انواع خرابکاری‌ها را داشت؛ ازجمله روابط غیرصالح اخلاقی در تهران. کسی که در این مسائل این‌گونه باشد، رابطه‌اش با ساواک و اینها دیگر حتمی است».

این قسمتی از گفت‌وگوی آیت‌الله گرامی، استاد برجسته حوزه علمیه قم است. آیت‌الله گرامی، در این گفت‌وگو، از خدمتکارِ آیت‌الله شریعتمداری نام می‌برد و او را به تعبیری، عزیز شریعتمداری لقب می‌دهد. آیت الله گرامی در این گفت‌وگو از شخصیت شریعتمداری و از رفتارها و ویژگی‌های اخلاقی که این مرجع را به دام انداخت، سخن گفتند.

با تشکر از این‌که وقتتان را به ما دادید، غرض از تصدیع اوقات این است که تاریخچه ای از دارالتبلیغ بفرمایید و اینکه خط و خطوط فکری حاکم بر آن مجموعه چه بوده است؟

بسم الله الرحمن الرحیم

هنگامی که در پانزده خرداد امام(ره) دستگیر شدند، آقایان بسیاری من جمله شریعتمداری، میلانی و نجفی به تهران آمدند تا مرقومه ای نوشته شود مبنی بر اینکه آیت الله خمینی مرجع تقلید هستند و قانونا نمی‌شود مرجع تقلید را محاکمه شود. این مرقومه توسط آیات نجفی مرعشی، شریعتمداری و میلانی و آشیخ محمدتقی آملی نوشته شد. اما برخی دیگر از علماء مانند آیات گلپایگانی و خوانساری از نوشتن اباء کردند البته آقای آملی هم به اصرار برخی از علما مانند آیت الله مرعشی نجفی قبول به نوشتن مرجعیت حضرت امام کرد. این نکته هم خوب است گفته شود که آقایانی برای نوشتن مرقومه رفتند تهران، افکار و نوع روابطشان مختلف بود.

آقای شریعتمداری یک قدری با مد روز بود. چنان‌چه تماس‌های ایشان یک همچین شکلی داشت، از جمله مذاکراتی که با ایشان شده بود این بود که خوب است حوزه یک تشکیلاتی راجع به مسائل تبلیغی داشته باشد و در این زمینه صحبت‌هایی با ایشان شده بود. وقتی از تهران به قم برگشتند تاسیس دارالتبیلغ را شروع کردند.

از همان اول هم مرحوم امام مخالف بود. مخالفت ایشان یک جهتش این بود که اگر بناست کاری بشود، باید در عموم حوزه باشد نه این‌که یک قسمتی رو جدا کنید یک موسسه تأسیس کنید، کانّ می‌خواستند بگویند که تکه تکه کردن حوزه صلاح نیست. کاری که الان پر شده از این تکه تکه کردن‌ها. و یکی هم این‌که می‌گفتند اسمش را دارالتبیلغ نگذارید، بلکه بگذارید مدرسه آیت الله شریعتمداری که همگام با بقیه تشکیلات حوزه باشد.

حاج آقا مصطفی خمینی در این قضیه خیلی فعال بود. در یک جلسه‌ای که باهم بودیم می‌گفت آقای شریعتمداری لب پرتگاه هست، یک تکان دیگر مانده که به ته دره سقوط کنند.

به هر حال راجع به این، فعالیت خیلی زیاد بود و حضرت امام معتقد بودند که این اسم گذاری و جدا کردن از بقیه حوزه آن هم به نام دیگری غیر از تشکیلات حوزوی، صلاح نیست. اختلافات بالا گرفت. فراموش نمی‌کنم از طرف علاقه‌مندان آقای شریعتمداری گاهی هم نامه‌هایی تهدید آمیز نوشته می‌شد، که یک نامه تهدید هم به مرحوم والد ما نوشته بودند با اینکه ایشان از تجّار بازار قم بود کادری هم نبود ولی نامه به ایشان نوشته بودند مفادش تهدید مادر حقیر بود.

دو سه شب مانده به دستگیری امام و سخنرانی امام راجع به کاپیتولاسیون، یک شب من و مرحوم آقای سعیدی، پدر آقای سعیدی تولیت آستانه و مرحوم آقای انصاری شیرازی و مرحوم آشیخ عباس پور محمدی رفسنجانی، سه چهار نفر رفتیم خدمت امام(ره) به هدف رفع اختلاف مابین ایشان و آقای شریعتمداری که خیلی به اوج رسیده بود و در بین طرفداران گاهی درگیری هم اتفاق می‌افتاد. امام ابتدا یک کاغذی بغل دستشان بود در آوردند و گفتند علّامه طباطبایی برای حل اختلاف این را نوشته‌اند. نامه علّامه طباطبایی را خواندند، تذکراتی وسطش می‌دادند. یکی این بود که اگر کار اصلاح می‌خواهید انجام دهید در کل حوزه انجام دهید. دوم این‌که اسم گذاری بر خلاف متعارف حوزه نباشد مثلا دارالتبلیغ نباشد، بگذارید مدرسه حضرت آیت الله شریعتمداری شاید کلمه عظمی هم ایشان گفت یادم نیست. بعد که چند دقیقه در این زمینه صحبت شد و نامه علامه رو هم خواندند، گفتند البته الآن من اصلا فکرم دنبال این قضیه نیست. قضیه کاپیتولاسیون که مطرح شده بسیار مهمتر است. اگر دویست هزار نفر در این قضیه کشته شود جا دارد. گفتند متاسفم که در یک جلسه‌ای، وقتی صحبت می‌کنم، گویا با گچ دیوار دارم حرف میزنم. منظورشان از یک جلسه‌ای، جلسه مراجع و علما بود که دورهم که جلسه داشتند چون در آن جلسه هم مرحوم امام گاهی خیلی تند می‌شدند علیه بعضی‌ها. آقای مرعشی نجفی به من گفت که در یکی از جلسات آقای خمینی تا آمد، شروع کرد دعوا کردن با شریعتمدار. خیلی صدایشان هم بلند بود.

به هر حال دارالتبلیغ به همین منوال بود تا حضرت امام سخنرانی تندی راجع به کاپیتولاسیون ایراد کردند. بعد از این سخنرانی که در چهارم آبان‌ ماه ۱۳۴۳ ایراد شد و امام دستگیر شدند، قضیه دارالتبلیغ تاحدودی تحت الشعاع دستگیری ایشان قرار گرفت. بعد از فاصله‌ای مجداداً دارالتبلیغ روی زبان‌ها افتاد. همان‌طور که می‌دانید آقایان معروفی شرکت کردند.

البته من حتی برای تماشای جلسات هم آنجا نرفتم. اما آقای مطهری به آنجا می‌رفتند و تدریس هم داشتند. آقایان دیگر که از معاریف حوزه هستند، رفت آمد داشتند. این خلاصه‌ای راجع به قضیه دارالتبلیغ.

این مخالفت حضرت امام که شما اشاره فرمودید به جهت نام‌گذاری بود آیا این دارالتبلیغ با آن دارالترویجی که شاه می‌خواست راه بیاندازد رابطه‌ای داشت؟

ایشان چیزی در این زمینه نگفتند. البته شاه یه همچین کاری می‌خواست انجام دهد. شاه چندتا کار مهم در این زمینه انجام داد یکی همین دارالترویج بود. یکی دیگر ترویج بعضی روحانیون در تهران و تشکیل درس برای آن‌ها بود. ما یک هم مباحثه‌ای داشتیم در ادبیات که با هم شرح جامی مباحثه می‌کردیم. ایشان اهل دقت در کتاب و تالیفات و ادبیات نبود، به هر حال بعد از مدتی رفت تهران، یک هیکل ماشاء الله علمایی داشت. اگه با هم راه می رفتیم همه می‌گفتند، من شاگرد او هستم. ایشان رفت تهران از طرف اوقاف با او تماس برقرار کردند و تشکیلات درست کرد و تدریس داشت و یک عده عمامه به سر که معلوم نبود آن روز عمامه گذاشتند یا چه جور، می‌آمدند درس ایشان و ایشان هم ترویج از لوایح شش گانه و تشکیلات شاه می‌کرد. یکی دوتا از این کارها شد. قضیه آسید حسن حجت شد پسر مرحوم آقای حجت. مرحوم حجت دوتا پسر داشت. یکی آسیدحسن  و دیگری آسید محسن که آسیدمحسن خیلی ساده بود.

اما برعکس او، آسیدحسن خیلی زرنگ بود و خیلی فعّال و ایشان همان کسی بود که اولین اعلامیه علیه آقای خمینی را به عنوان مصلحین حوزه، داد و در آنجا نسبت به مرحوم امام خیلی توهین شد. او را بعد از قم بردن تهران و تشکیلاتی برایش درست کردند. آن آقا که هم مباحثه‌ای ما بود، او هم همین‌طور، تهران برایش تشکیلاتی درست کردند. هیچ کدام بالاخره کارشان نگرفت و تعطیل شد. امّا این‌که دارالتبلیغ در نظر ایشان شباهت داشته باشد به دارالترویج، چیزی در کلمات ایشان نبود. آخرین جلسه و آخرین کلمات، همان کلماتی بود که آن شب در جلسه چهار نفری ما با ایشان بیان شد که اتکا یکی روی این کلمه بود که بگذارید مدرسه و یکی هم این بود که اصلاحات در کل حوزه پیاده شود نه یک قسمت از بقیه حوزه جدا شود. کاّنه موافق نبودند که حوزه تجزیه شود.

آیا به غیر از شریعتمداری کسی دیگر از مراجع به دنبال اصلاح حوزه بود؟ ولو در حد مسأله تبلیغ.

نه بحث اصلاح حوزه در رده مرجعیت مطرح نبود. آقای خمینی هم همان شب این را می‌گفتند که ما می‌دانیم باید در حوزه اصلاحی صورت بگیرد ولی اول گرفتار این دشمن بزرگ هستیم، ابتدا این را حل کنیم، بعد بیاییم سراغ اصلاحات حوزه. بعد این را گفتند که من می‌دانم بعضی طلبه ها اول ماه می‌آیند این‌جا، بعد دور می‌افتند در بیوت دیگران و می‌چرخند تا پول جمع کنند و بعضی‌ها هم هستند که چنان مشغول درس و بحث هستند که هیچ وقت ما آن‌ها را نمی‌بینیم لذا می‌دانیم که چقدر این‌ها فرق دارند. باید اصلاحاتی بشود امّا فعلاً گرفتار همچنین دشمنی هستیم. لذا در حد مرجعیت اصلاحات مطرح نبود و فقط همین کار آقای شریعتمداری بود.

آقای گلپایگانی چیزی که می‌خواستند مطرح کنند فقط قضیه اصلاح درسی بود. قبل از مدرسه حقانی، مدرسه آقای گلپایگانی بود و آقای گلپایگانی یک مدرسه‌ای تاسیس کردند طرف خیابان تهران که از طرف آقای گلپایگانی آقای بهشتی و ربّانی شیرازی متصدی آن‌جا بودند. فراموش نمی‌کنم کنار حوض مدرسه فیضیه هر دوی آنها به من رسیدند و من را دعوت کردند در آن مدرسه برای تدریس کتاب منطق حاشیه ملا عبدالله، من گفتم در زمان فعلی تدریس این کتاب را به مصلحت نمی‌دانم، اگر بخواهید منطق المقارن خودم را بیایم بگویم با این‌که بنا نبود خودم تدریس کنم، ولی حاضرم بیایم، گفتند ما خیلی موافقیم ولی آقای گلپایگانی موافق نیستند.

آقای گلپایگانی با تغییر کتب درسی هم موافق نبود، فقط همین تنظیم دروس و تشکیلات مدرسه برای طلاب تازه وارد در نظرشان بود. اولین مدرسه آن بود که بعد هم مهمتر از آن، مدرسه حقانی درست شد که اول آقای شیخ‌زاده مدیر بود که نشد. بعد آقای قدوسی را آوردند، تشکیلات خوبی انجام شد که ما هم حدود ۷سال آنجا تدریس داشتیم از ۴۲ تا ۴۹٫ ولی به این صورت در حد بالا و مرجعیت اصلاحات مطرح نبود، بلکه در حد پایین و در مقالات نیز گاهی صحبت می‌شد، به صورت جد مطرح نبود.

دلیل ورود امثال شهید مطهری به دارالتبلیغ چه بود؟

فکر می‌کرد این یک خدمتی است، که طلبه‌ها را به اصطلاح علمی بار می‌آورد با روز آشنایشان می‌کند. بعضی هم با ایشان صحبت کرده بودند راجع به این‌که ایشان اهدافش با اهداف آقای خمینی فرق می‌کند. به هر حال آقای مطهری تا مدت‌ها ادامه داد، درس می‌داد.

آیا شهید بهشتی هم  رفت آمد به دارالتبلیغ داشت؟

نشنیدم یا لااقل الان یادم نیست که شهید بهشتی به دارالتبلیغ رفته باشد، ولی در آن مدرسه‌ها چرا ایشان همکاری داشت. در آن مدرسه‌ها آقای مطهری هم ورود نکرد اما همکاری اعتقادی داشت، ولی آقای بهشتی بود. آقای بهشتی در قضیه مدرسه آقای گلپایگانی خودش با آقای ربّانی شیرازی فعّال بودند. بعد هم در مدرسه حقانی باز آقای بهشتی آنجا فعّال بود و عضو هیئت امنا بود. بودجه‌اش را بیشتر مرحوم آقای میلانی می‌دادند ولی این آقایون هم فعّال بودند.

آقای دوانی علی الظاهر چند سال بعد از تاسیس دارالتبلیغ، از آن مرکز جدا می‌شود. دلیلش را شما می دانید؟

آقای دوانی هم در این قضیه، هم در قضیه مکتب اسلام، با آقای مکارم خیلی آبشان در یک جوب نمی‌رفت. آقای مکارم راجع به اصل مکتب اسلام با خود آقای شریعتمداری اختلاف پیدا کرد. آقای شریعتمداری هم، مکتب اسلام را از ایشان گرفت. اقای شریعتمداری، آقای انصاریان انتشارات شفق را فرستاد پیش من که تصدی مرکز اسلام را قبول کنم، من هم بخاطر اختلافات کلی که با تشکیلات آقای شریعتمداری داشتم، قبول نکردم. حتی با وجود آن اختلافات، آقای شریعتمداری گفته بود که ما با فلانی هیچ ناراحتی نداریم این را آقای انصاریان از طرف اقای شریعتمداری به من گفت. در عین حال من قبول نکردم و نرفتم، بعد هم آقای دوانی جدا شدند.  ولی این تشکیلات جدا از تشکیلات دارالتبلیغ بود، مرتبط بود ولی جدا بود. به هر حال کل قضیه دار التبلیغ این بود.

هزینه های جاری دارالتبلیغ از کجا تأمین می شد؟

از طرف آقای شریعتمداری تأمین می‌شد. یعنی از وجوهات. ایشان مریدهایی داشت، ترک‌های زیادی مریدش شدند. پول زیادی براش می‌آمد. حتی من یادم است اواخر عمر آقای بروجردی دو سه ماه شهریه آقای بروجردی دیر شد، پول دیر رسید، بعضی علاقه‌مندان آقای شریعتمداری گفته بودند خب آقای بروجردی نمی‌تواند شهریه بدهد، بگذارد آقا شهریه بدهد، یعنی آقای شریعتمداری آن موقع‌ها وضع پولیش خوب بود.

آیا غیر از حضرت امام، آقای گلپایگانی هم مخالف دارالتبلیغ بود؟

آقای گلپایگانی با کارهای آقای شریعتمداری موافق نبود. به عنوان نمونه عرض کنم، در جریان دستگیری ما در  سال ۵۱ نامه‌هایی آقای محلاتی از شیراز به مراجع نوشته بودند. بنا بود این نامه‌ها را ببریم پیش مراجع و آقایان را تحریک کنیم بر مقابله با حکم اعدام مجاهدین. این نامه‌ها در جیبمان بود که دستگیر شدیم. یکی از این اشخاص آقای گلپایگانی بود که هنگامی که پیش ایشان بردیم و صحبت کردیم که ایشان دخالت کنند و واسطه شود برای لغو حکم اعدام گروه اول مجاهدین مثل حنیف نژاد و این‌ها، آقای گلپایگانی به صراحت این را گفت که ما با دولت مربوط نیستیم، آقای شریعتمداری که دولتی هستند، با ایشان صحبت کنید. معتقد بود که ایشان دولتی هستند و با آن‌هاست.

پس شما معتقد هستید که آقای شریعتمداری با دولت و ساواک ارتباط داشته است؟

در نوشته‌جات هم آمده که پاکروان، رئیس کل ساواک در حقیقت ملاقات کرده با آقای شریعتمداری. یک نامه هم از خود آقای شریعتمداری خطاب به خود شاه منتشر شده بود، حالا تا چه اندازه درست هست نمی‌دانم. به هر حال نظر بعضی مراجع دیگر نیز نسبت به ایشان مثبت نبود. آقای نجفی که مثبت نبود، آقای گلپایگانی هم که مثبت نبود، آقای خمینی هم که داغ بود اصلاً در این جهت.

آیا آقای شریعتمداری دیداری هم با شاه داشت؟

می‌گفتند؛ اما ثابت نشد. احتمال این‌که ایشان بروند تهران  برای ملاقات با شاه خیلی بعید است، از این بعیدتر هم این است که شاه قم بیاید ملاقات ایشان. ولی رابطه شاید بوده که قراین، بیشتر این را نشان می‌دهند که رابطه بوده امّا اینک‌ه مستقیماً تماس داشته باشند خیلی بعید به نظر می‌آید.

برخی آقای زنجانی که پیش‌کار دفتر آقای شریعتمداری بوده را رابط و جاسوس تلقی می‌کردند، نظر شما چیست؟

من آشیخ غلام‌رضا زنجانی را زیاد دیده بودم. ، احتمالاً گرفتاری ما در سال ۵۱ به وسیله ایشان بود. ما ملاقاتی با آقای شریعتمداری کردیم راجع به لغو حکم اعدام مجاهدین، با این‌که خیلی هم احتیاط می‌کردیم که موقعی برویم که او نباشد.

معروف بود که او رابطه‌ای، چیزی دارد. یکی از مراجع فعلی هم آن موقع برای من نقل کرد که این آقای آشیخ غلام‌رضا انواع خرابکاری‌ها داشت، از جمله روابط غیر صالح اخلاقی در تهران. کسی که در این مسائل اینگونه باشد، رابطه‌اش با ساواک و این‌ها دیگر حتمی است. به هر حال، ظاهراً گرفتاری ما در سال ۵۱ به وسیله آشیخ غلام‌رضا شد.

جلسه‌ فاتحه‌ای هم مسجد اعظم زیر گنبد بود، یادم نیست برای کی بود. بعد شعار دادن علیه آقای شریعتمداری و این‌ها، بعد زد و خورد شروع شد. فردا جمعیت رفتند منزل آقای شریعتمداری برای دادخواهی که ما هم همراه با جمعیت آن‌جا رفتیم. عرض بکنم که صحبت بعضی از طلبه‌ها علیه حاج غلام‌رضا بود. بعضی از تبریزی‌های طرفدار آقای شریعتمداری با صدای رسا این جمله را گفتند: شیخ غلام‌رضا عزیز روحانیت است.

پس با این فرمایشات شما این سخن برخی که می‌گویند عده‌ای از طرفداران آقای شریعتمداری موافقین امام را به ساواک لو می‌دادند، درست است.

مهم همین زنجانی بود، کسی دیگر مطرح نبود. ایشان مطرح بودند، همه جا با آقای شریعتمداری بود، از آقای شریعتمداری جدا نمی‌شد. حتی در مدرسه حجتیه یک شیخی که می‌شناسم و فوت کرده، مشکلی داشت می‌خواست خصوصی به آقای شریعتمداری بگوید، آشیخ غلام‌رضا کنار نرفت. گفت من هستم کنار آقا حرفت را بزن. یه شیخ پیرمرد ترکی بود.

شما فرمودید دارالتبلیغ نرفتید. دلیلتان چی بود؟

من اعتقادی به آن تشکیلات نداشتم. حتی برای تماشای کلاس هم نرفتم. یک وقتی دعوت هم شدم ولی من رد کردم. خط مشی کلی آقای شریعتمداری مورد تایید ما نبود. ایشان را یک مبارز مستقلی نمی‌دانستیم.

عقیده ما این بود که ایشان دو زبانه است. یعنی در ظاهر با ما، از انقلاب و مبارزات صحبت می‌کند، با یک گروه دیگر یک جور دیگر صحبت می‌کند، بعضی آقایون این‌طوری بودند.

از این‌که وقت‌تان را به ما اختصاص دادید متشکریم.

منبع: سایت اسباط

به گزارش تاریخ تطبیقی، انحرافات مالی بعضی از خواص و مسئولین در دهه هفتاد، سبب شد رهبر معظم انقلاب برای آگاهی‌بخشی جامعه، به انحرافات بعضی از بزرگان صحابه در صدر اسلام بپردازند. متن ذیل برگرفته از یکی از سخنرانی‌های معظم‌له در این زمینه است.

«دورانِ لغزشِ خواصِ طرفدارِ حق، حدوداً هفت، هشت سال پس از رحلت پیغمبر(ص) شروع شد. به مسئله‌ خلافت اصلاً کار ندارم. مسئله‌ خلافت، جدا از جریان بسیار خطرناکی است که می‌خواهم به آن بپردازم. …ابتدا سابقه‌داران اسلام -اعم از صحابه و یاران و کسانی که در جنگ‌های زمان پیغمبر(ص) شرکت کرده بودند- از امتیازات برخوردار شدند که بهره‌مندی مالی بیشتر از بیت‌المال، یکی از آن امتیازات بود. چنین عنوان شده بود که تساوی آنها با سایرین درست نیست و نمی‌توان آنها را با دیگران یکسان دانست!

این، خشتِ اوّل بود. حرکت‌های منجر به انحراف، این‌گونه از نقطه‌ کمی آغاز می‌شود و سپس هر قدمی، قدم بعدی را سرعت بیشتری می‌بخشد. انحرافات از همین نقطه شروع شد تا به اواسط دوران عثمان رسید. در دوران خلیفه‌ سوم، وضعیت به‌گونه‌ای شد که برجستگان صحابه‌ پیغمبر(ص)، جزء بزرگ‌ترین سرمایه‌داران زمان خود محسوب می‌شدند… یکی از آنها وقتی مُرد و طلاهای مانده از او را خواستند بین ورثه تقسیم کنند، ابتدا به‌صورت شمش درآوردند و سپس با تبر، بنای شکست و خرد کردن آنها را گذاشتند؛ مثل هیزم که با تبر به قطعات کوچک تقسیم کنند!

…اینها در تاریخْ ضبط شده است و مسائلی نیست که بگوییم شیعه در کتاب‌های خود نوشته‌اند. حقایقی است که همه در ثبت و ضبط آن کوشیده‌اند».

 

رهبر معظم انقلاب؛ ۷۵/۳/۲۰